تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۷۲ - ناگزیریست مرا شیفته رایی کردن
ناگزیریست مرا شیفته رایی کردن
صبر ممکن نبود تا تو نیایی کردن
به حیاتت که از آن دم که وداعت کردم
کار من نیست به جز نوحه سرایی کردن
خواستم باز نمودن به تو خود را الا
شرط مردی نبود خویش نمایی کردن
یاد تو هر نفس از دل ببرد زنگ غمم
از که آموختی آیینه زدایی کردن
زلف چوگان صفتت گوی دل از من بربود
بس نبودش مگر از حلقه ربایی کردن
کاش بی روی تو شب روز نبودی که نظر
بی تو غبن است به خورشید سمایی کردن
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشد
زان که خارج بود از جغد همایی کردن
لقمه ای گر به نزاری دهی از خوان وصال
سر فرو نایدش از چرخ گدایی کردن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۷۴ - صعب کاریست سرآسیمه ی ایام شدن
صعب کاریست سرآسیمه ی ایام شدن
بازگشتن ز رقیبان و به ناکام شدن
می روم بی خود و باخود زجفا می گویم
تا کی از دست دل انگشت کشِ عام شدن
یک قدم را که نهادم دم رفتن بر دوست
وقت رجعت نتوان باز به ده گام شدن
پیش ما روی نکونیست دریغ ارنه رواست
از پی روی نکو رفتن و بدنام شدن
گر خردمند بود مرد چو پیش آید کار
بایدش اول از آغاز به انجام شدن
این همان دانه ی زرق است نزاری هش دار
مصلحت نیست دگر باره سوی دام شدن
مغز دین در سر سودای هوس نتوان کرد
از پی حرمت کافر نتوان خام شدن
منزل بادیه دور است و سحر گه نزدیک
دشمنان خفته صواب است به هنگام شدن
حوریان منتظر آن که ببینند و تو را
شرم ناید چو مُغ آخر برِ اصنام شدن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۷۶ - سخت کاری‌ست ریاضت‌کشِ هجران بودن
سخت کاری‌ست ریاضت‌کشِ هجران بودن
خونِ دل خوردن و دور از برِ جانان بودن
نه خلیلیم و نه ایّوب پس آخر تا چند
صابری کردن و بر آتشِ سوزان بودن
ای که با وصلِ تو پیوند گرفتم جاوید
تا ابد بایدم از هجر هراسان بودن
عیش دانی تو که بی‌رویِ تو نتوان کردن
زنده دانیم که بی‌بویِ تو نتوان بودن
مُقبل آن کس که ترا بیند ازیرا که توان
باغِ ریحانِ ترا بنده‌ی ریحان بودن
روی جمعیّتِ خاطر نبود بی تو بلی
که چو زلفت نتوان جز که پریشان بودن
عاقلان عیب کنندم که بپرهیز از عشق
عاشقی کردن از آن به که چو ایشان بودن
گر به خوبان نظری هست حکیمان را نیست
عیب در قدرتِ حق دیدن و حیران بودن
عارفان راغب و حورانِ بهشتی حاضر
کی توان منتظر وعده‌ی غِلمان بودن
سر فدایِ قدمِ دوست عفا الله رندان
کارِ زاهد صفتان است تن آسان بودن
تا کی از لاف نزاری به فصاحت مفریب
یک قدم به که چو بلبل همه دستان بودن
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۸۵ - گر بگویم که شد از نورِ تجلّی روشن
گر بگویم که شد از نورِ تجلّی روشن
همه جای و جهت و بام و درِ کلبه‌ی من
که کند باور و با هر که بگویم بگوید
این چه حال است و محال این چه حدیث است و سخن
آفتاب آخر در زاویه‌ای چون گنجد
آفتابی که ضیا بخشِ‌زمین است و زمن
در و بامِ که و جا و جهت و زاویه چه
همه این بود و نه غیری همه جان و بود و نه تن
تا تو بیرون نروی خواجه درون ناید او
نتوان داشت دو ضد با هم در یک مسکن
یک نفس آمد و با من نفسی کرد روان
وان نفس هرگزم از سینه نیامد به دهن
این عجب قصه‌ی من در همه عالم شد فاش
باز ناگفته و دم نازده در سرّ‌و علن
هر زمان رنگی و بر آب زند بیش مرا
من چو واماندگان نیستم اندز یک فن
هر نفس خرقه به رنگِ‌دگرم می‌پوشد
اوست بر جامه و جان حاکم و بر شخص و بدن
من چو بگذاشته‌ام مصلحتِ خویش بدو
خواه گو توبه‌ی من بشکن و خواهی مشکن
نیک و بد پیشِ من و توست و گرنه زان‌جا
هرچه آید همه محمود بود جمله حسن
وقت پوشیدن رازست نزاری خاموش
پرده‌ی مصلحت از رویِ طبق بر مفکن
مگر این واقعه در خواب توان دید ار نه
توی نه‌ای مردِ مقامات چنین، لاف نزن
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۶ - شاخ سر سبز و چمن دلشادست
شاخ سر سبز و چمن دلشادست
عالم از عدل بهار آباد است
غنچه تا روی به صحرا آورد
گرهی ا ر دل بگشادست
سرو در خدمت گل برپایست
بید در پای چنار افتادت
بندۀ سوسن مشکین نفم
کوست کز بند جهان آزاداست
دل شکسته است بنفشه چه کند؟
سر ببیدارد زمان بنهادست
سرو را هر چه ز اسباب خوشیست
سر بسر دست فراهم دادت
بر جهان دست تهی چون افشاند
بار کس می نکشد ، او را دست
بنگر آن غنچة صاحب دل را
که بدلتنگی خود چون شادست
زانکه داند که بد و نیک جهان
همچو خرمن که گل بر بادست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۹ - کی بود؟کی بود؟ که در آیم ز درت
کی بود؟کی بود؟ که در آیم ز درت
همچو زلف تو در افتم ببرت
تا که از بوسه بتاراج دهم
شکر ننگت و تنگ شکرت
آه کز زلف تو آمیخت دلم
بستۀ موی شدن چون کمرت
همه فتنه شده بر یکدیگر
حلقۀ زلف یک اندر دگرت
این دل سوخته خرمن خرمن
می نیاید بجوی در نظرت
دل ز زلف تو برون آورمی
اگرم دستر سستی بسرت
آب چشم و رخ ز درم هر دم
که گلی سازند از خاک درت
گر ز جان دست برداری تو، دهم
از دلی پاک دلی بی جگرت
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۳ - تا دم باد صبا بگشا دست
تا دم باد صبا بگشا دست
گرهی از دل ما بگشا دست
هر فتوحی که جهانراست ز گل
همه از باد هوا بگشادست
نقش بدان چمن را همه کار
ار نفسهای صبا بگشادست
لاله پنداری عطّار بهار
نافۀ مشک خطا بگشادست
میزبا نیست چمن خندان روی
غنچه زان بند قبا بگشادست
دل سوسن ز که آزرده شدست
که زبانرا بجفا بگشادست
از تهی دستی، بیچاره چنار
دست خواهش چو گدابگشادست
تا گلش خردکی زر بخشد
پنجه پیشش بدعا بگشادست
ابر را گر نه برو دل سوزست
آبش از دیده چرا بگشادست؟
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۶ - رخت از ماه و لبت از شکرست
رخت از ماه و لبت از شکرست
آنت ازین وینت از آن خوبترست
بر رخت بوسه کجا شاید داد؟
که نظر نیز محل نظرست
نه میان نیست میان تو ز لطف
وین عجبتر که میان کمرست
تا لبت را نرسد چشم بدان
در زبانها همه نام شکرست
بوسه یی از لب و دندان خوشت
خون بهای دو جهان خوش پسرست
از چه ناشسته رخم می خوانی
که رخم شسته بخون جگرست
بدکنی با من و گویم که مکن
گوئیم نیکست، اینم بترست
با رخ و غمزۀ تو می سازم
که گل و خارتو با یکدگرست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۲۱ - ماه رویا ز غمت یک دم نیست
ماه رویا ز غمت یک دم نیست
که چو زلف تو دلم در هم نیست
زلف و بالای تو تا هم پشتند
پشت و بالای کسی بی خم نیست
غم تو می خورم و شادم از آنک
هر کرا هست غم تو غم نیست
دست در دامن زلف تو که زد؟
که دل او چو رخت خرّم نیست
به قلم شرح غمت ندهم از آنک
دو زبانست قلم محرم نیست
ماجراهای درازست مرا
با که گویم چو کسم همدم نیست
همدم من ز جهان صبح و صباست
بجزین همدمم از عالم نیست
راز با صبح نشاید گفتن
که ورا بند زبان محکم نیست
با صبا نیز مگویم که صبا
هست هر جایی و محرم هم نیست
بروم هم بخیالت گویم
که از او محرم تر دانم کیست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۲۵ - از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیست
از تو جز درد دل و خون جگر حاصل نیست
چه کنم جان؟ چو جزین هیچ دگر حاصل نیست
بر نبندد ز میان تو کمر طرفی، از آنک
در میان خود بجز از طرف کمر حاصل نیست
ذوق باشد دهنم را که کد یاد لبت
ورچه ذوق شکر از نام شکر حاصل نیست
گفتی اندر مه و خورشید نگاهی می کن
گر ز رخسار منت حظّ نظر حاصل نیست
گر چه این هر دو دوجسمیست بغایت روشن
آن غرض کز تو بود از مه و خور حاصل نیست
دل ز زلف تو طلب کردم و بر خود پیچید
گو:مکن شرم، بگو نیست اگر حاصل نیست
بجز از درد سر ار با تو بسی خواهم گفت
هیچ مقصود من ای جان پدر حاصل نیست
گفتمت بوسی از آن لعل وز من جانی نقد
این توقّف ز چه رویست؟ مگر حاصل نیست؟
بر گرفتم طمع از تو که مرا هیچ طمع
بی زر از تو نشود حاصل وزر حاصل نیست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۲۸ - خود تو را عادت دلداری نیست
خود تو را عادت دلداری نیست
کار تو جز که دل آزاری نیست
چشم تو تا که چنین ریزد خون
هیچ باکیش ز بیماری نیست
عشق و عاشق همه جایی هستند
کار کس نیز بدین زاری نیست
رخت دل زیر و زبر کردم پاک
ذرّه ای صبر به دیداری نیست
گفتمت نیست تو را خود غم من
سخت خاموشی و پنداری نیست
خود گرفتم که ترا در حق من
هیچ اندیشۀ غمخواری نیست
چه شود از سر بوسی برخیز
در تو این قدر کله داری نیست
حاصل ما ز سر زلف تو جز
تیره رویی و نگوساری نیست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳۰ - در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشت
در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشت
خویشتن را به ازین زیر و زبر نتوان داشت
سرخ روییّ خود از لعل تو می دارم چشم
وین چنین چشم کز از خون جگر نتوان داشت
عاشقان را به کرشمه تو چنان ریزی خون
که خود از لذّتش از زخم خبر نتوان داشت
از کنار تو چو طرفی نتوان بر بستن
در میان بسته مرا همچو کمر نتوان داشت
در ره فتنه ازین سر که جمالت دارد
با قوی دستی او پای مگر نتوان داشت
غم دستار و کله بود ازین پیش و کنون
بیم آنست که خود گوش به سر نتوان داشت
گوهر اشک من آن لعل دلاویز آمد
که ازو چشم از لعل تو بر نتوان داشت
مردم چشم مرا خون ز قدمها بچکید
بیش ازین او را بر راه گذر نتوان داشت
چشمت از مردمی ار کرد نظر در کارم
خود از آن چشم جزین چشم دگر نتوان داشت
چند گویی که به خود دار نظر تا برهی
تا تو باشی به خود ای دوست نظر نتوان داشت
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳۳ - ای مرا کرده مشوّش زلفت
ای مرا کرده مشوّش زلفت
وی ز گل ساخته مفرش زلفت
تا که در خسته دل ما پیوست
نیست خالی ز کشاکش زلفت
شد ز بیماری چشمت آگاه
هست از آن روی بر آتش زلفت
روز خوش را دل من شب خوش کرد
تا که او راست شب خوش زلفت
نور خورشید نهان شد چو فکند
سایه یی بر رخ مه وش زلفت
آن چه خطّست که گویی که بمشک
سیم را کرد منقش زلفت
گفتم ان زلف بگیرم یک شب
گشت از اندیشه مشوّش زلفت
گرز حال دل من می پرسی
آنک آنک سوی خودکشی زلفت
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴۲ - نفس باد صبا می جنبد
نفس باد صبا می جنبد
غیرت مشک خطا می جنبد
سر و گویی سر حالت دراد
می زند دست وز جا می جنبد
لالۀسوخته دل پنداری
که هم از عالم ما می جنبد
شاخ از رقص نمی آساید
کز سر برگ و نوا می جنبد
شوری اندر چمن افکند صبا
خود ندانم ز کجا می جنبد
آب را سلسله می جنباند
باد دیوانه چو فا می جنبد
مهد طفلان چمن پنداری
بر انگشت هوا می جنبد
شاخ دندان شکوفه که هنوز
دی برآورد چرا می جنبد
دهنی دارد پر آتش و آب
گویی از خوف ورجا می جنبد
برگ در پیش همی تازد تیز
قطره نرمک ز هوا می جنبد
شاخ را هر نفسی باد صبا
می زند بر سر تا می جنبد
زند خوان همچو مغان بر سر شاخ
چون کند زمزمه ها می جنبد
باد نوروز چنان می جنبد
که بصد حیله فرا می جنبد
عالم مرده صفت بار دگر
ز اثر صنع خدا می جنبد
رگ باران حرکت می گیرد
نفس باد صبا می جنبد
همچو پیریست شکوفه بر شاخ
که بیاری عصا می جنبد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴۷ - زلف تو کان همه سرها دارد
زلف تو کان همه سرها دارد
گوییا هیچ سرما دارد
گرد روی تو چرا حلقه کند
گر نه با ما سر سودا دارد؟
سرکشی چون نکند هندویی
کان همه نعمت و کالا دارد؟
من نگویم که چه دارد زلفت
هر چه دارد همه زیبا دارد
خرمنی مشک فراهم کردست
دامنی عنبر سارا دارد
از لب و عارض و خطّ و دهنت
شکر و عنبر و دیبا دارد
بالش نقره و درج یاقوت
رشتۀ لؤلؤ لالا دارد
بسر تو که ندارد سلطان
آنچه زلف تو بتنها دارد
قد من گشت دو تاتا گویند
کان دو تا زلف تو همتا دارد
نافة مشک اگرش خود بودست
جگر سوخته از ما دارد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۲ - هر که چون روی تو رویی دارد
هر که چون روی تو رویی دارد
سر بسر راحت دنیی دارد
هر که دارد دهن و زلف و خطت
کوثر و سدره و طوبی دارد
از جهان دوست ترا دارد دل
آری چون دارد باری دارد
زنده کن مرده دلم را بدمی
که دهانت دم عیسی دارد
دم زلف تو گرفتست دلم
ابلها کو دم افعی دارد
چشم تو خون دلم کرد حلال
و آنک از خطّ تو فتوی دارد
هر دم آویزد در من غم تو
خود نگوید که چه دعوی دارد
بهر بوسی که ز تو خواسته ام
بر منت خشم چرا می دارد؟
ندهی خود ندهی حکم تراست
خشم و دشنام چه معنی دارد؟
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۷ - مکن ای دوست اگر بتوان کرد
مکن ای دوست اگر بتوان کرد
هر چه از شور وز شر بتوان کرد
نه دل من که بیک غمزۀ تو
عالمی زیر و زبر بتوان کرد
چون سر زلف تو از مشک سیاه
دلی از خون جگر بتوان کرد
نبود لعل وگرنی چو لبت
لبی از تنگ شکر بتوان کرد
توز من روی نهان کرده و پس
گویی اندوه مخور، بتوان کرد؟
صبر تا چند کنم از رخ تو؟
صبر آخر چقدر بتوان کرد؟
جگرم خستی و خونم خوردی
دل ببردی، چه دگر بتوان کرد؟
نیم جانی که بماندست اکنون
به منش بخش اگر بتوان کرد
بهر آن بد گه کنی خرسندم
که از آن نیز بتر بتوان کرد
با رخ تو همه کاری چون زر
بتوان مرد و بزر بتوان کرد
رحمتی از تو توقّع دارم
به بیندیش مگر بتوان کرد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۶۰ - باز ما را رخ زیبای تو در کار آورد
باز ما را رخ زیبای تو در کار آورد
با زمان بند کمند تو گرفتار آورد
هوسم بود که چون غنچه گریزم در خود
بازم از پوست برون آن گل رخسار آورد
کرده بد روی بدیوار لامت دل من
نقب زد فتنه و سر زین سوی دیوار آورد
آن غم عشق چو یکچند برفت از سر من
دوش باز آمد و شادیّ بخروار آورد
روزکی چند چو غنچه شده بودم مستور
عشق چون نرگسمان مست ببازار آورد
می پیر از سر من خرقۀ سالوس بکند
ریش بگرفته مرا با در خمّار آورد
گفته بودم چو شدم پیر جوانی نکنم
هم بپیرانه سرم عشق تو در کار آورد
طبع می تاختی کرد هم از بام دماغ
عقل را دست فرو بسته نگوسار آورد
عکسی از رنگ خوشش بر رخ خورشید افتاد
اثرش در دل کان لعل پدید ار آورد
بویی از نکهتش آمیخته شد بادم باد
بر هر آن خار که زد لاله و گل بار آورد
عشق بنمود کله گوشه و چون دید مرا
چه زنخها که برین خرقه و دستار آورد
عقل انکار برین شورش و مستی می کرد
چون خطت دید بدین شاهدی اقرار آورد
شحنۀ عشق تو یک شهر اسیر دل را
بسته اندر خم یک موی بزنهار آورد
گر چه اندیشة زلف و رخ تو صد باره
با سرم محنت و رسوایی بسیار آورد
دست سودای غمت با دل شوریدۀ من
هرگز این شیوه نیاورد کزین بارآورد
هر کسی را غم تو پیش کشی می آورد
از میان پیش کش من می وزنّار آورد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۷۲ - دلبرم سوی سفر خواهد شد
دلبرم سوی سفر خواهد شد
کا رمن زیر و زبر خواهد شد
دل خون گشته ام اندر پی او
از ره دیده بدر خواهد شد
حال من خود ز غمش نیک بدست
وه کزین نیز بتر خواهد شد
عشق او کز همه کس پنهانست
در همه شهر سمر خواهد شد
ای بسا روز که بی روی ویم
آستین از مژه تر خواهد شد
وین باشب که در اندیشۀ او
دیده پر خون جگر خواهد شد
من ندانم که مرا بی رخ او
چون یکی روز بسر خواهد شد
جانم آمد بلب و یار هنوز
تا دو سه روز دگر خواهد شد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۷۹ - آه کان قاعدۀ وصل چنان هم بنماند
آه کان قاعدۀ وصل چنان هم بنماند
زان همه عیش و طرب نام و نشان هم بنماند
اشک من خود سپری بود و لیکن گه گاه
مددی بود ز خون دل و آن هم بنماند
جان بسی کدم و در سینه همی پروردم
غم عشق تو نهان، لیک نهان هم بنماند
گه گهم از تو بدی زخم زبانی بدروغ
خود باقبال من آن زخم زبان هم بنماند
تن در اندوه دهم غم خورم و دم نزنم
که چنین هم بنماند چو چنان هم بنماند
خود همان بد که مرا بی دل و شیدا کردی
ورنه آن دل بتوای جان و جهان هم بنماند
دو سه روز دگر این زحمت ما میکش ازانک
ناگهانت خبر آید که فلان هم بنماند
گفته بودی نگذارم که بماند دل تو
راستی را دل تنها نه که جان هم بنماند