تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۰۹ - مرغ سحرخیز
حاشا که ز شمشیر تو پرهیز کنم من
خود را سپر خنجر خون ریز کنم من
گویند که پرهیز کن از عشق نکویان
از عشق محال است که پرهیز کنم من
شب ها ز خیال تو به چشمم نرود خواب
خود را زفغان، مرغ سحرخیز کنم من
هرگه نظرم بر لب میگون تو افتد
پیمانه ز خون مژه لب ریز کنم من
هر لحظه به یادم لب شیرین تو آید
چون صحبتی از خسرو پرویز کنم من
رخسارهٔ زیبات ز بس صاف و لطیف است
آزرده شود گر نظری تیز کنم من
ریزد شکر از لعل لبت گاه تکلم
جان برخی آن لعل شکرریز کنم من
صد نافه چنین دزدمش از هر خم و هر چین
گر دست در آن زلف دلاویز کنم من
ای ترک! اگر باز نداری دل «ترکی»
عرض تو به شهزادهٔ تبریز کنم من
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۱۲ - رنگ شقایق
ای شوخ دلا زار من ای دلبر مه رو!
تا کی تو دل آزاری و، تا چندی بدخو؟
روزم تو سیه کردی از آن طرهٔ شبرنگ
دل از کف من بردی از آن غمزهٔ جادو
پیش لب لعلت چکند رنگ شقایق
پیش سر زلفت چو دهد سنبل تر بو
خجلت ده یاقوتی از آن لعل شکر بار
رونق شکن مشگی از آن طرهٔ گیسو
جز قامت دلجوی تو و آن لیموی پستان
بر سرو ندید است کسی میوهٔ لیمو
کاری که غراب سر زلفت به دلم کرد
هرگز نکند پنجهٔ شهباز، به تیهو
از خشم و عتاب تو برم پیش که شکوه
وز جور و جفای تو روم پیش که یرغو
چون حلقه، به درمانده بتا دیدهٔ «ترکی»
بوتا که گذاری تو برون پای ز مشکو
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۱۹ - عاشق و مفتون
ای عارض نیکوی تو از قرص قمر به
اندام تو سر تا به قدم پاک و منزه
دانم که به من نیست تو را روی توجه
اما به تو من روز و شب استم متوجه
هم بر قد و بالای توام عاشق و مفتون
هم در رخ زیبای توام خیره و واله
از حسرت سیب زنخ و سرخی رنگت
رنگ رخم ای دوست بود زردتر از به
از طاق فرود آر یکی شیشه پر از می
جامی تو بکن نوش ودگر جام به من ده
جامی به کفم برنه و جان در عوضش گیر
جانی بستان از من و جامی به کفم نه
ابروی تو کافی ست به خون ریزی «ترکی»
بیهوده مکش تیغ و کمان را منما زه
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۱۲۷ - نکهت عنبر
آنانکه ز عشق تو مرا طعنه زنندی
ای کاش! چو من عاشق و دیوانه شدندی
گر عاشق و دیوانه شدندی چو من امروز
خود طعنه به دیوانگی من نزدندی
احوال دل مرغ گرفتار چه داند؟
مرغی که یکی روز نیفتاده به بندی
بنما رخ چون مجمر آتش که بسوزیم
از مردمک دیده برای تو سپندی
از چشم حسودان بداندیش بیندیش
ترسم به وجود تو رسانند گزندی
سر تا قدمت بسکه بود دلکش و شیرین
جانا! نی قندی تو و یا تاجر قندی
از باد صبا می شنوم نکهت عنبر
در زلف تو گویا مجاور شده چندی
از قافله پس ماندهٔ مسکین خبرت نیست
ای قافله سالار! که بر پشت سمندی
گو در سر سودایی من پند نگیرد
آن کس که مرا می دهد از عشق تو پندی
«ترکی» نتواند ز کمند تو گریزد
کز زلف تو در گردنش افتاده کمندی
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۲۱ - آب فرات
آی آب فرات! از چه گل آلود روانی؟
شرمنده مگر از عطش تشنه لبانی
خوش طمع تر از شربت قندی تو از آن رو
همسایه تو با مدفن شیرین دهنانی
کوثر به جنان است و تو در کرب و بلایی
بهتر ز جنان کرب و بلا تو به از آنی
چون ریخته در پای تو خون شه عطشان
دانم به یقن، سرخ و گل آلود از آنی
پهلوی تو شد سینهٔ فرزند نبی چاک
زان روست که با سینه به هر سمت روانی
تو مهریهٔ فاطمه ام النقبابی
از سایر انهار تو مشهور جهانی
دردا که نکرد از تو لبی سبط نبی تر
جان داد و ندادش ز ستم شمر، امانی
«ترکی » به تو عاشق بود ای آب روان بخش!
شک نیست که معشوق به صاحب نظرانی
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۳۴ - مژهٔ چشم تر
شوری که حسین بهر شهادت به سرش بود
از روز ازل کشته شدن، در نظرش بود
بگذاشت قدم تا که به میدان شهادت
دل جای دگر، دیده به جای دگرش بود
تیری که رها می شدی از شست مخالف
در مقتل خون سینهٔ آن شه سپرش بود
آن دم که بریدند، لب تشنه سرش را
سیلاب روان از مژهٔ چشم ترش بود
گر پیکر او داشت بسی زخم روی زخم
اما به دل غمزده زخم دگرش بود
زخمی که به تن داشت ز شمشیر و سنان بود
زخمی که به دل داشت ز داغ پسرش بود
بر خاک سیه کرد مکان، با تن صد چاک
شاهی که مکان، دامن خیرالبشرش بود
افسوس پس از قتل، به بردند به یغما
آن کهنه لباسی که کفن سان ببرش بود
جان داد لب تشنه، لب آب، ز بیداد
شاهی که علی ساقی کوثر پدرش بود
شد دربدر اطفال امامی که به طفلی
جبریل امین، خادم و دربان درش بود
از تیشهٔ اهل ستم، از پای درآمد
نخل قد اکبر که زمان ثمرش بود
قوت سحر و شام سکینه به ره شام
از نالهٔ شبگیر و فغان سحرش بود
نظمش ز چه در اهل عزا شور بپا کرد
نه اگر شور حسینی به سرش بود
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۴۵ - دیدهٔ خونبار
بر سبط نبی گنبد دوار بنالد
شمس و قمر و ثابت و سیار بنالد
ظلمی که بر او رفت یقین تا به قیامت
نبود عجبی گر در و دیوار بنالد
چون حنجر او شمر برید از دم خنجر
بر حنجر او خنجر خونخوار بنالد
چون رفت سر سبط پیمبر به سر نی
زین واقعه نی ناله کند زار بنالد
بر غربت و مظلومی او فاطمه گرید
بر بی کسی اش احمد مختار بنالد
در خلد برین فاطمه با دیدهٔ خونبار
بر غربت آن خسرو بی یار بنالد
در جنت فردوس، ز غم جعفر طیار
بر حالت عباس علمدار بنالد
در طی سفر از غم جانسوز برادر
زینب سر هر کوچه و بازار بنالد
از خوردن سیلی به ره شام سکینه
با سوز دل و دیدهٔ خونبار بنالد
در کنج خرابه، ز الم سید سجاد«ع
بر حالت بیماری خود زار بنالد
به اله عجبی نیست کز این نظم جگر سوز
«ترکی» اگرت دفتر اشعار بنالد
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۹۰ - گل نسترنی چند
زینب به زمین دید چو صد پاره تنی چند
پژمرده ز کین دید گل یاسمنی چند
تنها به زمین دید فتاده همه بی سر
بر نوک سنان، رفته سر بی بدنی چند
یکجا به سنان رفته، سر بی تن چندی
یکجا به زمین خفته، تن بی کفنی چند
از یک طرف افتاده ز پا با تن صد چاک
شمشاد قد و، مه رخ سیمین بدنی چند
یکسوز جفا کاری گرگان جفا کار
غلطیده به خون، یوسف گل پیرهنی چند
از تیشهٔ ظلم سپه کوفی وشامی
افتاده ز پا شاخ گل نسترنی چند
از ضربت شمشیر و سنان سپه کفر
افتاده به میدان بلا صف شکنی چند
رنگین شده از خون، بدن لاله عذاران
چون گوهر غلطان، شده در عدنی چند
افتاده ز کین دید سلیمان زمان را
غلطیده به خون، از ستم اهرمنی چند
رو کرد سوی نعش برادر به فغان گفت
بنگر ز وفا جانب یک مشت زنی چند
ای جان برادر! ندهد خصم امانم
تا با تن صد چاک تو گویم سخنی چند
از پای جهان، بندستم گر تو گشودی
اکنون، بنگربستهٔ بند و رسنی چند
«ترکی» ز بصر فاطمه ریزد در خونین
خوانند گر این مرثیه در انجمنی چند
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۹۱ - دانهٔ اشک
ای سر به سنان رفته، تن افتاده به میدان!
گویا خبرت نیست زما جمع اسیران
تو رفته به خوابی و نداری خبر ای شاه!
کز هجر تو ما را نرود خواب به چشمان
کشتند لب تشنه تو را بر لب دریا
دادی ز وفا در ره جانان، ز عطش جان
بر پیکر تو گریه کنم یا به سر تو
یا بهر غریبی تو ای خسرو خوبان!
ای کاش! بدی مادر من تا که بدیدی
بی سر تن صد چاک تو با زخم فراوان
ای جان برادر! ندهد خصم امانم
تا گریه کنم بر تو در این دشت و بیابان
اطفال تو از سوز عطش، در تب و تابند
بر گو چه کنم باغم این جمع یتیمان
بردار سر از خاک و نظر کن که سکینه
پایش شده پرآبله، از خار مغیلان
ما را برد از راه جفا شمر سوی شام
با این دل پر حسرت و با دیده گریان
ما را نبود طاقت جمازه سواری
جمازهٔ بی محمل، که اکنون بود عریان
دوری ز جمال تو به حدی شده مشکل
کآید ستم شمر و سنان، در نظر آسان
به اله عجبی نیست کز این مرثیه «ترکی»
از دیدهٔ حضار رود سیل بهمان
در روز جزا جمله شود در ثمینی
هر دانهٔ اشکی که فشانند به دامان
از دانهٔ اشکی که فشانند ز دیده
خاموش شود روزجزا آتش نیران
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۹۷ - نظم جگر سوز
تا سایهٔ تو بود پدر جان به سر من
روشن شب تاریک بدی در نظرم من
دامان تو آرامگهم بود شب و روز
تو رفتی و از هجر تو خون شد جگر من
اکنون به رخم شمر زند سیلی بیداد
رحمی نکند بر من و، بر چشم تر من
من مرغ خوش الحان گلستان تو بودم
گردون، زچه بشکست ز کین بال و پر من
من طفلم و اندوه فراق تو گران است
از بار غم هجرتو خم شد کمر من
ای کاش! برون نامده بودم ز مدینه
یا کاش به کوفه نفتادی گذر من
تا کرب و بلا همسفرم بودی و اکنون
تا شام بود شمر و سنان، همسفر من
دشمن بردم از سر کویت به اسیری
آیا که رساند به تو روزی خبر من
در سینه دلم خون شده از هجر، دمادم
خونابه روان است ز راه بصر من
من رفتم و ترسم که ز هجر تو بمیرم
آگه شوی آندم که نباشد اثر من
«ترکی» رگ خون از بصر خلق گشاید
این نظم جگرسوز تر از نیشتر من
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۷ - زلف سیه فام
سختم آید زتو ای زلف سیه فام!
کاشفته و ژولیده چرا همچو من استی؟
از بسکه لطیف استی و، خوشبو و، سیاهی
مانا که یکی نافهٔ مشک ختن استی
ای زلف گرت با دل من بستگی نیست
از چیست که پیوسته شکن در شکن استی؟
گه درهمی و برهم و ژولیده و گاهی
تابیده و پیچیده چو مشکین رسن استی
داری به بلال حبشی سخت شباهت
با او تو پسرخاله و یا هم وطن استی؟
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۸۸ - دل نسپاری
خواهی که به فرزند تو دل کس نسپارد
زنهار به فرزند کسی دل نسپاری
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۸۹ - مزرع هستی
این نکته یقین است که در مزرع هستی
خواهی دروی خواجه! همان تخم که کشتی
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶ - چون مدعی از سر ننهی این من و ما را
چون مدعی از سر ننهی این من و ما را
بگذر تو از این دعوی بیهوده خدا را
گر عزت و عزلت بود و علم و قناعت
از شاهی عالم نبود فرق گدا را
سرداری و سرکاری عالم همه از ماست
کس با سر وپا نیست من بی سر و پا را
یکسان بر دلدار بود شاه و گدا، زانک
یکسان نگرد شمس و قمر را و سما را
دلدار همان جوهر فرد، است که در ماست
از اوست من و ما، من با صدق و صفا را
زاهد ز در میکده بگذر که به بوئی
از دست دهی نخوت دستار و عبا را
بیهوده کنی لعن به شیطان و ندانی
کز جهل تو نشناخته ای نفس دغا را
این هستی عالم همه بی مصرف و سوداست
انسان نکند پیشه اگر مهر و وفا را
چون کلک گهر سلک بنان تو ببوسد
موسی کند از شرم نهان دست و عصا را
ساقی مکن اندیشه ز بی مهری دوران
زودآ، که ز دل دور، کنی جور و جفا را
نی پست بود محرم اسرار، نه قاصد
محرم نتوان خواند به کوی تو صبا را
زان شمع هدایت ز هدایت شده «حاجب »
خامش نکند باد بدان، شمع هدی را
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱ - ای خلق همه خلق ز اخلاق تو تذهیب
ای خلق همه خلق ز اخلاق تو تذهیب
وی نام گرامت همه جا باعث تحبیب
ای دفتر انصاف ز عنوان تو تزئین
وی نامه اخلاص ز انشاء تو تذهیب
شد خانه دلها همه معمور، به امرت
پس از چه کنی، در دل ما حکم به تهذیب
راضی به هلاکم نشود کس چو نباشد
از چشم تو تحریک و ز ابروی تو ترغیب
ساقی کزک از بعد شراب آر، به تکرار
چون بعد نماز است مگر خواندن تعقیب
از پای همه تا بسری قابل تحسین
وز فرق همه تا به قدم لایق ترحیب
زلف و خط و خال و لبت از خلق ببردند
فهم و خرد و زیرکی و هوش به ترتیب
تو نقطه موهومی بی زحمت تقسیم
تو جوهر فردوسی بی صنعت ترکیب
ناقص بود آن کس که کند غیر تو تصدیق
ناحق بود آن کو که کند امر تو تکذیب
«حاجب » ز حجب گشت عیان تا بنماید
رسم و ره تحبیب و سخنرانی و تأدیب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴ - دهر است پر از فتنه و شهر است پرآشوب
دهر است پر از فتنه و شهر است پرآشوب
از چشم سیه مست تو ای بر همه محبوب
آن کس که همی گفت منم فاتح و غالب
شد با سپه و خیل و حشم عاجز و مغلوب
بس طرفه بناها که بدی جنت شداد
چون باغ ارم گشت همه ناقص و معیوب
چندیست شد از عدل شهنشاه در ایران
خون همه پامال و اثاث همه منهوب
در حضرت سلطان به چه تقصیر شدستند
اعیان همه معزول و رعیت همه منکوب
شاها تو چو یعسوبی و ملت مگس نحل
بنگر که به عدل است همه عادت یعسوب
دعویت ربوبیت و عنوانت ابوت
ای رب اب الخصم ولد قاتل مربوب
حق گویم و از دار نترسم که از این دار
از گفتن حق بس چو مسیحا شده مصلوب
زاهد چه کشی مد ولاالضال در الحمد
چون نیست در این دایره کس غیر تو مغضوب
آن صبر که در حوصله غیر نگنجد
در ماست که خارج بود از طاقت ایوب
شد از تو عزیز من آیا یوسف در مصر
روشن دل و جان همه چون دیده یعقوب
منعم خبر از جذبه جذاب چه پرسی
جذاب بود سیم و زر و عقل تو مجذوب
همت طلب از «حاجب » درویش بهرحال
گر طالب حقی به حقی بر همه مطلوب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴ - در ارض و سما غیر تو شمس و قمری نیست
در ارض و سما غیر تو شمس و قمری نیست
وز شمس و قمر جز تو نشان و اثری نیست
مادر مگرت بود قمر، شمس پدر زانک
غیر از تو، به حق شمس و قمر را پسری نیست
قدت شجر طیبه حسنت ثمر اوست
طیب شجری چون تو و طاهر ثمری نیست
در زیر و زبر معنی شمس و قمری تو
خالی ز تو یک نقطه زیر و زبری نیست
در عالم جان سیر و سفر کن ز تنستان
چون بهتر از این مرحله سیر و سفری نیست
در مرحله عشق تو بی پا و سرانند
پیش سر و پای تو به خط پا و سری نیست
از مخبر صادق شنو احوال جهان را
اینجاست خبرها که در آنجا خبری نیست
اندر پی دیدار تو صاحب نظرانند
نزد رخ زیبای تو صاحب نظری نیست
گر هست قضا و قدری از قلم تست
ور نیست چنین هیچ قضا و قدری نیست
شد نیشکر از خامه «حاجب » شکرستان
بهتر زنی خامه او نیشکری نیست
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰ - خورشید اگر زانکه به سیمای تو ماند
خورشید اگر زانکه به سیمای تو ماند
از چیست به پیش تو تجلی نتواند؟
گر سرو، به پیش قدت از پا ننشیند
دیگر، به لب جوی کس او را ننشاند
دل خون شد و از دیده فرو ریخت بدامان
دلبر دل اگر خواست ستاند چه ستاند؟
جان طایر قدس است پرد، در حرم قدس
صیاد ار از قفس تن بپراند
تابوت مرا بر سر راهش بگذارید
تا بو که به من دامن نازی بفشاند
ای صبح سعادت بدم از مشرق امید
تا ظلمت غم در همه آفاق نماند
آمد بسرم باز نگیرید عزایش
مرکب بگذارید به نعشم بدواند
کی رشته پیمان تو جانا گسلانم
گر، زانکه اجل رشته عمرم گسلاند
در میکده عشق طلب نشئه جاوید
کاین باده خمار آرد و این عیش نماند
این خودسری از چیست فلک را که ز دامان
بذر طرب امروز، به عالم نفشاند
بر «حاجب » این انجمن امروز خدایا
چشم بد، و بدخواه زیانی نرساند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸ - تا دست من ای دوست به دامان تو شد بند
تا دست من ای دوست به دامان تو شد بند
دربند توام بسته و وارسته ز هر بند
چون نی به نیستان ولای تو، برستیم
نالیم از آن در غم عشق تو ز هر بند
ای ذات قدم غوث عرب لیث عجم باز
بخرام به میدان کمر عزم فروبند
صلح آمد و، زد، بر سپه جنگ شبیخون
بفکن زره از بر بگشا کیش و کمربند
عمری به قفای تو دویدیم چو سایه
بیغوله به بیغوله و دربند به دربند
بگذر سوی تجریش و جماران و نظر کن
روح و ره روحانی ما تا در، دربند
ما رایض نفسیم نه پا بست هوائیم
اسبی که هرونست بود، در خور پابند
دور، از نظر بد، رخ تو مصحف خوبست
خال و خط و زلف و رخت آیات نظربند
عمریست که ما بی سر و پایان به دل و جان
بندیم بهرحال به آن دلبر دلبند
عالم همه محتاج کرامات فقیرند
درویش بیا دست فرا بر تو، به جنبند
از امر تو «حاجب » چه عجب کز سر بادت
سر کوفته گردد پس از این هم سرو هم بند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۹۶ - در حق تو کس را سر انکار نباشد
در حق تو کس را سر انکار نباشد
ناحق بود آن کس که به اقرار نباشد
زنهار ز شمشیر زبانت که به میدان
کس نیست که پیش تو به زنهار نباشد
گر علم و عمل داری و درویشی و کردار
حاجت به زبان بازی و گفتار نباشد
درد و غم هجر تو به دیوار بگویم
دانم سرخر، در پس دیوار نباشد
پر شعبده و سحر شود عرصه عالم
گر معجز آن لعل درر بار نباشد
بلبل چو زلیخا نکند ناله و افغان
تا یوسف گل بر سر بازار نباشد
ما مست و خرابیم و توئی عاقل و هشیار
میخانه ما قابل هشیار نباشد
هان در گرانمایه عشقم به کنار است
بازار کساد است و خریدار نباشد
چون عیسی منصور زدم کوس اناالحق
دردا که در این دار یکی دار نباشد
دجال براند خرک لنگ به میدان
بر اسب اگر حیدر کرار نباشد
«حاجب » به ره مرد، دهد جان گرامی
جان دادن بیهوده سزاوار نباشد