تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۲ - ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشم
ز دست دل گهی در آتش و گه در چمن باشم
مرا نگذاشت تا یکدم به حال خویشتن باشم
عنان دل به دست شوق و دل در راحت آباد است
شب هجر تو هم در غربت و هم در وطن باشم
ز استغنا به قتلم کرده ای تقصیر می ترسم
که چون وا بینی اول کشته تیغ تو من باشم
اسیر از اضطراب دل مبادا بوی راز آید
کناری گیرم از دل پاسبان خویشتن باشم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۷ - ز چشم تر نمی آید تماشایی که من دانم
ز چشم تر نمی آید تماشایی که من دانم
نگنجد در دل اندیشه سودایی که من دانم
نسیم از گرد گلچین است در راهی که من پویم
بهار از خاک رنگین است در جایی که من دانم
جدایی باعث محرومی عاشق نمی گردد
دلم آیینه روی دلارایی که من دانم
تغافل پیشه چشمش به ایما راز می گوید
به اظهاری که دل فهمد به ایمایی که من دانم
زگفتن می رمد صبر دل آشوبی که من دارم
ز دیدن می گریزد چشم شهلایی که من دانم
بهار از خاک شبنم می خرد گل پاکی دامن
در اقلیم نگاه حیرت آرایی که من دانم
دعایی می کنم آمینی از تأثیر می خواهم
سراپا دل شوم بهر تمنایی که من دانم
اسیر از ساغرت بوی گل خورشید می آید
مگر یک قطره نوشیدی ز مینایی که من دانم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۸ - اگر بیهوده گردم شهر از صحرا نمی دانم
اگر بیهوده گردم شهر از صحرا نمی دانم
اگر ساغر پرستم قطره از دریا نمی دانم
سراپا پاسبان خویش بودم جلوه ای دیدم
چه کرد آیا نمی دانم که سر از پا نمی دانم
به جای خنده می گریم ز شوق گریه می خندم
هنوز از ساده لوحی خویش را رسوا نمی دانم
غریبم کشور دیرآشنایی را نگاهی کن
تغافل گو برنجد خوی استغنا نمی دانم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۱ - ز خاک اهل دل بوی وفایی می توان بردن
ز خاک اهل دل بوی وفایی می توان بردن
به هر دلبستگی مشکل گشایی می توان بردن
دل خونگرم من آیینه گبر و مسلمان است
ز خضر سینه صافی ره به جایی می توان بردن
بیابان عدم یک منزل نزدیک عرفان است
ز راه بی نشانی ره به جایی می توان بردن
به دام خاکساری همچو نقش پا سری دارم
به گردون از غبارم توتیایی می توان بردن
ندانم با که داری آشنایی اینقدر دانم
که هر جا می روی از من دعایی می توان بردن
مشو غافل اسیر از یاد آهوی نگاه او
کز آن بیگانه بوی آشنایی می توان بردن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۶ - ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من
ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من
نفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من
به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی را
به دام اضطراب خویش می افتد شکار من
به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود را
سر از هر جا برآرم صد گره افتد به کار من
به دل از رشک غیرم نیست دیگر حیرتی باقی
که از باطن شکست آیینه را سنگ مزار من
ادب در عشق می گویند خضر راه امید است
نیامد دوره گردیهای من یک ره به کار من
غبارم بعد مردن با نسیمی هم نیامیزد
پریشان اختلاطی در محبت نیست کار من
هوای ابر و گلگشت چمن ارزانی مستان
ز فیض گریه چشم تر بود باغ و بهار من
چه خواهد گفت با این بیزبانیها اسیر آخر
گرفتم صد ره آن بیرحم شد تنها دچار من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۷ - بهار سوختن بخشیده سامانی به داغ من
بهار سوختن بخشیده سامانی به داغ من
که هر سو شعله ای گلدسته می بندد ز باغ من
عجب رسواییی سر در پی گمنامیم دارد
شود هر نقش پا آیینه راه سراغ من
صبا بیگانه بود از رنگ و بوی گلشن هستی
که همچون غنچه پر گشت از نسیم گل دماغ من
شب هجران چنان در کلبه ام دود ستم پیچد
که چشم گریه آلود است پنداری چراغ من
دلم در سینه ذوق مشرب دیوانگی دارد
نفس را می کشد در حلقه زنجیر داغ من
اسیر از تاب روی کیست امشب خانه ام روشن
که گردد صبح چون پروانه برگرد چراغ من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۰ - چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان من
چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان من
چه منتها که دارد گرمی عشقت به جان من
در آتش گر نباشم سوختن بیکار می ماند
چراغ شعله روشن می شود از دودمان من
چه سازم با هجوم آرزو کز بیم خوی او
محبت هم نگردد قاصد راز نهان من
امید آشنایی از وفا بیگانه ای دارم
کز استغنا خیالش هم نگردد همزبان من
چرا قدر اسیر خود نداند چین ابرویش
که عمری کرده از تیغ تغافل امتحان من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۴ - دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است این
دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است این
ز دل چون بگذرد پرسد چه زخم است این چه داغ است این
دلم را ساده لوحی بس نبود اندیشه پیما شد
الهی خون شود جام جم است این یا ایاغ است این
نفس در سینه رنگین می تپد از یاد رخساری
بهارم پیش پیش گریه می رقصد دماغ است این
تمنا شوق دیدارش تماشا یاد رخسارش
می است این بزم عیش است این گل است این سیر باغ است این
زگرد تیره روشن تر اسیر آیینه عاشق
مگو شام جدایی سرمه چشم چراغ است این
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۴ - گریزان خودم از شرم بیتابی پناهی کو
گریزان خودم از شرم بیتابی پناهی کو
سراپا حرف تقصیرم زیان عذر خواهی کو
به طالع دولت بیدار (و) زخم کاریی دارم
زگرد سرمه جوهر دار شمشیر نگاهی کو
چو در محشر ز خون کشتگان رحمت به جوش آید
مرا در بیگناهی خوشتر از چشمت گواهی کو
چه خواهی گفت با این بیزبانیها اسیر آخر
اگر پرسد ز فریاد خموشی عذرخواهی کو
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۴۶ - به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی
به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی
بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی
چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا
زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی
چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این
زدی صیدی به خاک ره فکندی تاختی رفتی
مروت اینچنین عاجز نوازی اینچنین باید
ز پا افتاده ای دیدی و قد افراختی رفتی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۰ - زبیدرد محبت حال اهل دل چه می پرسی
زبیدرد محبت حال اهل دل چه می پرسی
سراغ آب گوهر از نم ساحل چه می پرسی
ز دور افتادگی ره می توان بردن به کوی او
غرض گمراهیت گر نیست از منزل چه می پرسی
ز مغز عقل داری پنبه غفلت به گوش دل
خراش ناله زنجیر از عاقل چه می پرسی
همین آیینه تاب دیدن روی تو می آرد
حدیث خوبی خود از من بیدل چه می پرسی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳ - به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجا
به رنگ لاله می جوشد پری جای شکار اینجا
به خون رنگ و بوی خویش می غلتد بهار اینجا
ره شوق تو بازیگاه طفلان است پنداری
ز شوخی هر طرف دیوانه می رقصد بهار اینجا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶ - جنون دانسته گستاخ تماشا می کند ما را
جنون دانسته گستاخ تماشا می کند ما را
که می داند حجاب عشق رسوا می کند ما را
به ذوق بیخودی با بوی گل برگ سفر داریم
نیاید گر بهار از پی که پیدا می کند ما را
اگر دل زیر بار غم نباشد بیم رسوایی است
سبکروحی خجل از کوه و صحرا می کند ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹ - الهی آشنا کن ساقی بیگانه ما را
الهی آشنا کن ساقی بیگانه ما را
که از زهر نگاهی پر کند پیمانه ما را
دل از بی دردی آمد در فغان سودای عشقی کو
که در زنجیر خاموشی کشد دیوانه ما را
حدیث درد عشق ما به نام دیگران گویید
به این تقریب شاید بشنود افسانه ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱ - اگر دانم که عشقت گرمتر خواهد تب خود را
اگر دانم که عشقت گرمتر خواهد تب خود را
نسازم آشنای استجابت یارب خود را
دو عالم مطلب از یاد دو عالم می رود فریاد
اگر آرم به یاد خویش ترک مطلب خود را
زهر صبح دلم خورشید عالمتاب می تابد
به دست تیره روزی داده ام تا کوکب خود را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲ - ز بی سرمایگی دادم سرانجامی سر خود را
ز بی سرمایگی دادم سرانجامی سر خود را
به دست صد شکست دل سپردم ساغر خود را
چنان سیر چمن شد در گرفتاری فراموشم
که هرگز از قفس نشناختم بال و پر خود را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱ - نسیم بی نیازی کرد تا روشن چراغم را
نسیم بی نیازی کرد تا روشن چراغم را
هوای ناامیدی برد از سر کشت باغم را
ز گلشن می برد بی اختیارم دشت پیمایی
پریشان کرد زلف سایه سروی دماغم را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - چراغم روشن است از روی آتشپاره ای امشب
چراغم روشن است از روی آتشپاره ای امشب
به رغم دیده از دل می کنم نظاره ای امشب
چو چشم خویش مست جام اومیدی نمی دانم
چه ساغر های حسرت می کشد بیچاره ای امشب
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۰ - هوا را سرافرازی می دهد نخل خرامانت
هوا را سرافرازی می دهد نخل خرامانت
تذروستان شود روی زمین از موج جولانت
ز حیرت سرگرانی کم نگه اما چه می دانی
که نرگسدان کند باغ نگه را چشم خندانت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۴ - اگر یک دم خیال سرش از دل دور می افتد
اگر یک دم خیال سرش از دل دور می افتد
چو مرهم زخم ما از دیده ناسور می افتد