تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۰۴ - نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک
نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک
یک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک
نقطه خال پریرویی اگر مرکز شود
می توان صددور چون پرگارزد باپای خشک
می شود نقد حیاتش همچو قارون خرج خاک
هرکه از عقبی قناعت کرد با دنیای خشک
نسبت دشت ختن باوادی مجنون خطاست
لاله را خون درجگر شد مشک ازین صحرای خشک
نیست غیر از مغز ما سوداییان بی دماغ
زیر چرخ آبگون پیدا شود گر جای خشک
در سر کوی تو پایم تا به زانو در گل است
من از دریا گذشتم بارها با پای خشک
می رساندم پیش ازین از شیشه خالی شراب
می خلد می در دلم امروز چون مینای خشک
قمریان را در نظر گشته است چون سوهان روح
پیش نخل آبدارش سرو رابالای خشک
یک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک
نقطه خال پریرویی اگر مرکز شود
می توان صددور چون پرگارزد باپای خشک
می شود نقد حیاتش همچو قارون خرج خاک
هرکه از عقبی قناعت کرد با دنیای خشک
نسبت دشت ختن باوادی مجنون خطاست
لاله را خون درجگر شد مشک ازین صحرای خشک
نیست غیر از مغز ما سوداییان بی دماغ
زیر چرخ آبگون پیدا شود گر جای خشک
در سر کوی تو پایم تا به زانو در گل است
من از دریا گذشتم بارها با پای خشک
می رساندم پیش ازین از شیشه خالی شراب
می خلد می در دلم امروز چون مینای خشک
قمریان را در نظر گشته است چون سوهان روح
پیش نخل آبدارش سرو رابالای خشک
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۰۵ - غوره من شد مویز از سردی دنیای خشک
غوره من شد مویز از سردی دنیای خشک
سوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک
عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است
برنمی خیزد گل ابری ازین دریای خشک
چشم بی اشک و دل بی آه زیر گل خوش است
زهر می بارد زروی ساغر و مینای خشک
ساده لوحی بین که پیش برق بی زنهار عشق
هیزم تر می فروشد زاهد از سیمای خشک
چون قلم برداشته است ازمردم دیوانه حق
نی چرا درناخن من می کند سودای خشک
زهد را خون درجگر از باده گلرنگ کن
آتش تر می کند درمان این سرمای خشک
کشتی ماشد بیابان مرگ چون موج سراب
قطره زد از بس که هر جانب درین دریای خشک
ازنهال او که چندین میوه تر میدهد
قسمت صائب چرا گردید استغنای خشک ؟
سوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک
عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است
برنمی خیزد گل ابری ازین دریای خشک
چشم بی اشک و دل بی آه زیر گل خوش است
زهر می بارد زروی ساغر و مینای خشک
ساده لوحی بین که پیش برق بی زنهار عشق
هیزم تر می فروشد زاهد از سیمای خشک
چون قلم برداشته است ازمردم دیوانه حق
نی چرا درناخن من می کند سودای خشک
زهد را خون درجگر از باده گلرنگ کن
آتش تر می کند درمان این سرمای خشک
کشتی ماشد بیابان مرگ چون موج سراب
قطره زد از بس که هر جانب درین دریای خشک
ازنهال او که چندین میوه تر میدهد
قسمت صائب چرا گردید استغنای خشک ؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۰۶ - زخم ما را بستر آرام باشد از نمک
زخم ما را بستر آرام باشد از نمک
سرمه خواب کباب خام باشد از نمک
از ملاحت آن لب میگون چنین نازک شده است
آب می گردد ز می چون جام باشد از نمک
دلپذیر از عشق شورانگیز شد خوان زمین
سفره خوش آغاز و خوش انجام باشد از نمک
غفلت بیدرد می گردد زیاد از حرف تلخ
بستر خواب کباب خام باشد از نمک
از نمک شیرین شود صائب اگر بادام تلخ
تلخی آن چشم چون بادام باشد از نمک
سرمه خواب کباب خام باشد از نمک
از ملاحت آن لب میگون چنین نازک شده است
آب می گردد ز می چون جام باشد از نمک
دلپذیر از عشق شورانگیز شد خوان زمین
سفره خوش آغاز و خوش انجام باشد از نمک
غفلت بیدرد می گردد زیاد از حرف تلخ
بستر خواب کباب خام باشد از نمک
از نمک شیرین شود صائب اگر بادام تلخ
تلخی آن چشم چون بادام باشد از نمک
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۲۲ - جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ
جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ
آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ
خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد
برنمی خیزد سیاهی از سر داغ پلنگ
راست ناید صحبت پیرو جوان بایکدگر
پربرون آرد درآغوش کمان تیر خدنگ
اندکی دارد خبر از حال دل دربند زلف
هر مسلمانی که افتاده است در قید فرنگ
داغ می رویاند از دل خالهای عنبرین
میکشد درخون نگه را چهره های لاله رنگ
یک سر مو در اطاعت گرچه کوتاهی نکرد
با دل من زلف او دارد همان صد حلقه جنگ
این هما از بیضه فولاد می آید برون
دامن دولت به آسانی نمی آید به چنگ
نیست حرف سخت برخاطر گران آن را که زد
شیشه ناموس را بر سنگ صائب بی درنگ
آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ
خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد
برنمی خیزد سیاهی از سر داغ پلنگ
راست ناید صحبت پیرو جوان بایکدگر
پربرون آرد درآغوش کمان تیر خدنگ
اندکی دارد خبر از حال دل دربند زلف
هر مسلمانی که افتاده است در قید فرنگ
داغ می رویاند از دل خالهای عنبرین
میکشد درخون نگه را چهره های لاله رنگ
یک سر مو در اطاعت گرچه کوتاهی نکرد
با دل من زلف او دارد همان صد حلقه جنگ
این هما از بیضه فولاد می آید برون
دامن دولت به آسانی نمی آید به چنگ
نیست حرف سخت برخاطر گران آن را که زد
شیشه ناموس را بر سنگ صائب بی درنگ
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۲۳ - پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ
پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ
در وطن آمد مرا از خواب سنگین پا به سنگ
بر دل پرخون عاشق نیست کوه غم گران
می زند پهلو به زور باده این مینا به سنگ
خنده کبک از ترحم هایهای گریه شد
تا که را در کوهسار عشق آمد پابه سنگ
از شکست زلف کی گردد پریشان خاطرش ؟
آن که چندین شیشه دلی را زند یکجابه سنگ
باد عکس مراد آیینه اش صورت پذیر
آن که از سنگین دلی زدشیشه مارابه سنگ
نیست چز دندان شکستن چاره ای کج بحث را
ازدم عقرب گره نتوان گشود الا به سنگ
گر نگشتی جذبه فرهاد دامنگیر او
کی ز شوخی می گرفتی نقش شیرین پابه سنگ
من به افسون نرم کردم آن دل چون سنگ را
جوی شیر از تیشه گر فرهاد کرد انشا به سنگ
راه سخت وهمراهان ناساز ومرکب کندرو
هیچ رهرو را چندین جا نیاید پابه سنگ
همچنان در جستجوی رزق خودسر گشته ام
گرچه گشتم چون فلاخن قانع ازدنیا به سنگ
بیش و کم رابا نظر سنجند روشن گوهران
احتیاجی نیست میزان قیامت رابه سنگ
با گرانجانی به معراج هنر نتوان رسید
سخت دشوارست سیر عالم بالابه سنگ
آب چشم من ندارد در دل سخت توراه
ورنه سازد چشمه حکم خویش رااجرابه سنگ
ناتوانی عقده های سهل رامشکل کند
خامه های سست راازنقطه آید پابه سنگ
بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
نیست امروز از جنون ربط من شیدا به سنگ
حرف سخت ازبردباری بر دل مابار نیست
می دهد پهلو درخت میوه دار مابه سنگ
آه کز خواب گران درراه سیل حادثات
همچو دست آسیا رفته است پای مابه سنگ
بر دل پرخون ندارد سختی ایام دست
نیست ممکن کشتی آید در دل دریا به سنگ
از دل شب تیرگی بسیاری انجم نبرد
از سر مجنون کجا بیرون سودابه سنگ
می شود از مهره موم این زمان دندانه دار
بود اگر چون تیشه چندی ناخنم گیرا به سنگ
گر به سنگ آمد ز ساحل کشتی امید خلق
صائب آمد کشتی ما در دل دریا به سنگ
در وطن آمد مرا از خواب سنگین پا به سنگ
بر دل پرخون عاشق نیست کوه غم گران
می زند پهلو به زور باده این مینا به سنگ
خنده کبک از ترحم هایهای گریه شد
تا که را در کوهسار عشق آمد پابه سنگ
از شکست زلف کی گردد پریشان خاطرش ؟
آن که چندین شیشه دلی را زند یکجابه سنگ
باد عکس مراد آیینه اش صورت پذیر
آن که از سنگین دلی زدشیشه مارابه سنگ
نیست چز دندان شکستن چاره ای کج بحث را
ازدم عقرب گره نتوان گشود الا به سنگ
گر نگشتی جذبه فرهاد دامنگیر او
کی ز شوخی می گرفتی نقش شیرین پابه سنگ
من به افسون نرم کردم آن دل چون سنگ را
جوی شیر از تیشه گر فرهاد کرد انشا به سنگ
راه سخت وهمراهان ناساز ومرکب کندرو
هیچ رهرو را چندین جا نیاید پابه سنگ
همچنان در جستجوی رزق خودسر گشته ام
گرچه گشتم چون فلاخن قانع ازدنیا به سنگ
بیش و کم رابا نظر سنجند روشن گوهران
احتیاجی نیست میزان قیامت رابه سنگ
با گرانجانی به معراج هنر نتوان رسید
سخت دشوارست سیر عالم بالابه سنگ
آب چشم من ندارد در دل سخت توراه
ورنه سازد چشمه حکم خویش رااجرابه سنگ
ناتوانی عقده های سهل رامشکل کند
خامه های سست راازنقطه آید پابه سنگ
بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
نیست امروز از جنون ربط من شیدا به سنگ
حرف سخت ازبردباری بر دل مابار نیست
می دهد پهلو درخت میوه دار مابه سنگ
آه کز خواب گران درراه سیل حادثات
همچو دست آسیا رفته است پای مابه سنگ
بر دل پرخون ندارد سختی ایام دست
نیست ممکن کشتی آید در دل دریا به سنگ
از دل شب تیرگی بسیاری انجم نبرد
از سر مجنون کجا بیرون سودابه سنگ
می شود از مهره موم این زمان دندانه دار
بود اگر چون تیشه چندی ناخنم گیرا به سنگ
گر به سنگ آمد ز ساحل کشتی امید خلق
صائب آمد کشتی ما در دل دریا به سنگ
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۲۴ - می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ
می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ
من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ
از محک پروا ندارد نقره کامل عیار
سر نپیچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ
لاله کوهم شراب من ز جوش غیرت است
می کنم زنگی به صد خونم جگر حاصل ز سنگ
همچنان از شوخ چشمی بر سر بازارهاست
راز او را چون شرر سازم اگر محمل ز سنگ
در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتی است
کرد خوانسالار قسمت نقل این محفل ز سنگ
تا مبادا از تهیدستی ز من غافل شوند
می کنم پر دامن اطفال را غافل ز سنگ
ساده لوحی بین که دارد شیشه خونگرم ما
با کمال دشمنی امید روی دل ز سنگ
عاقلان ز اندیشه روزی دل خود می خورند
برگ عیش کوچه گردان می شود حاصل زسنگ
زاهد افسرده را رطل گران آدم نکرد
تیغ چو بین کی بریدن را شود قابل ز سنگ
چون نگیرند از هواسنگ عاشقان
رو سفیدی دانه ها را میشود حاصل زسنگ
در گذر از بیستون چون برق ای شیرین مباد
سر زند چون لاله خونین پنجه ای غافل زسنگ
تن پرستان زیر دیوار از گرانی مانده اند
ورنه می آید شرر بیرون به بوی دل زسنگ
شام غفلت گر چنین افسانه پردازی کند
پای خواب آلود می آید برون مشکل زسنگ
این جواب آن غزل صائب که میربلخ گفت
نیستم غافل که دارد دلبر من دل زسنگ
من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ
از محک پروا ندارد نقره کامل عیار
سر نپیچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ
لاله کوهم شراب من ز جوش غیرت است
می کنم زنگی به صد خونم جگر حاصل ز سنگ
همچنان از شوخ چشمی بر سر بازارهاست
راز او را چون شرر سازم اگر محمل ز سنگ
در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتی است
کرد خوانسالار قسمت نقل این محفل ز سنگ
تا مبادا از تهیدستی ز من غافل شوند
می کنم پر دامن اطفال را غافل ز سنگ
ساده لوحی بین که دارد شیشه خونگرم ما
با کمال دشمنی امید روی دل ز سنگ
عاقلان ز اندیشه روزی دل خود می خورند
برگ عیش کوچه گردان می شود حاصل زسنگ
زاهد افسرده را رطل گران آدم نکرد
تیغ چو بین کی بریدن را شود قابل ز سنگ
چون نگیرند از هواسنگ عاشقان
رو سفیدی دانه ها را میشود حاصل زسنگ
در گذر از بیستون چون برق ای شیرین مباد
سر زند چون لاله خونین پنجه ای غافل زسنگ
تن پرستان زیر دیوار از گرانی مانده اند
ورنه می آید شرر بیرون به بوی دل زسنگ
شام غفلت گر چنین افسانه پردازی کند
پای خواب آلود می آید برون مشکل زسنگ
این جواب آن غزل صائب که میربلخ گفت
نیستم غافل که دارد دلبر من دل زسنگ
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۲ - از تنک رویی شود همصحبت هر خار گل
از تنک رویی شود همصحبت هر خار گل
می کشد دایم ز حسن خلق خود آزار گل
نوبهاران را اگر میخانه در پرده نیست
از کدامین باده رنگین می کند رخسار گل
دارد از شبنم بهار آیینه اش پیش نفس
بس که رفت از دیدن رخسار اواز کار گل
نیست دور شادمانی را بقای همچو برق
تا به خود جنبیده ای می افتد از پرگار گل
از سحر خیزان چراغ عیش گیرد روشنی
می شود از اشک شبنم هر سحر بیدار گل
در گذر از شادی بی عافیت کز سادگی
عمر خود کوتاه کرد از خنده بسیار گل
نیست از آتش عنانی در بساط نوبهار
انقدر فرصت که بیرون آرد از پاخارگل
رشته نبود این که بر گلدسته ها پیچیده است
بر کمر بسته است از دست رخت زنار گل
احتیاط بی شمار آخر به رسوایی کشد
بوی خود را فاش کرد از پرده بسیار گل
از الف چون حرفهای مختلف پیدا شود
در بهاران آنچنان می جوشد از هر خار گل
قطره های شبنمش هرگز به این شوخی نبود
چیده بادامن عرق گویا ازان رخسار گل
با لب میگون شراب لعل خون مرده است
گلعذاری هر کجا باشد بود بیکار گل
حسن را در خانه زین سیر می باید نمود
جلوه دیگر کند بر گوشه دستار گل
خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را
در بهار از پوست می آید برون ناچار گل
آنچنان کز زخمهای تازه جوشد خون گرم
می زند جوش آنچنان از رخنه دیوار گل
چرب نرمی کن که می آرد به همواری برون
دامن خود را درست از پنجه صد خار گل
خون به خون شستن ندارد جز ندامت حاصلی
کی برد زنگ کدورت از دل افگار گل
هایهوی بلبلان مهر دهان گفتگوست
ورنه دارد در لب خامش سخن بسیار گل
می نماید جا به اشک عندلیبان در لباس
این که شبنم را دهد در دامن خود بارگل
چون زلیخا کز پی یوسف برآمد بی حجاب
آنچنان دنبال آن سرو آید از گلزار گل
با لب خندان و روی تازه یا رمن است
غنچه بالین مریض و بستر بیمار گل
می دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان
بس که دارد انفعال از چهره دلدار گل
صحبت روشن ضمیران توتیای بینش است
می شود از قرب شبنم از اولوالابصار گل
عشق دارد فیضها نبود عجب گرسرزند
بلبل یکرنگ را از غنچه منقار گل
سازگاری بین که با آن بی نیازی می کشد
دامن الفت به دست دیگران از خارگل
صبر کن بر تنگ چشمیهای گردون خسیس
کاین چنین از تنگنای غنچه شد هموار گل
در لباس از خون بلبل جامه رنگین می کند
هر که صائب می زند بر گوشه دستار گل
می کشد دایم ز حسن خلق خود آزار گل
نوبهاران را اگر میخانه در پرده نیست
از کدامین باده رنگین می کند رخسار گل
دارد از شبنم بهار آیینه اش پیش نفس
بس که رفت از دیدن رخسار اواز کار گل
نیست دور شادمانی را بقای همچو برق
تا به خود جنبیده ای می افتد از پرگار گل
از سحر خیزان چراغ عیش گیرد روشنی
می شود از اشک شبنم هر سحر بیدار گل
در گذر از شادی بی عافیت کز سادگی
عمر خود کوتاه کرد از خنده بسیار گل
نیست از آتش عنانی در بساط نوبهار
انقدر فرصت که بیرون آرد از پاخارگل
رشته نبود این که بر گلدسته ها پیچیده است
بر کمر بسته است از دست رخت زنار گل
احتیاط بی شمار آخر به رسوایی کشد
بوی خود را فاش کرد از پرده بسیار گل
از الف چون حرفهای مختلف پیدا شود
در بهاران آنچنان می جوشد از هر خار گل
قطره های شبنمش هرگز به این شوخی نبود
چیده بادامن عرق گویا ازان رخسار گل
با لب میگون شراب لعل خون مرده است
گلعذاری هر کجا باشد بود بیکار گل
حسن را در خانه زین سیر می باید نمود
جلوه دیگر کند بر گوشه دستار گل
خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را
در بهار از پوست می آید برون ناچار گل
آنچنان کز زخمهای تازه جوشد خون گرم
می زند جوش آنچنان از رخنه دیوار گل
چرب نرمی کن که می آرد به همواری برون
دامن خود را درست از پنجه صد خار گل
خون به خون شستن ندارد جز ندامت حاصلی
کی برد زنگ کدورت از دل افگار گل
هایهوی بلبلان مهر دهان گفتگوست
ورنه دارد در لب خامش سخن بسیار گل
می نماید جا به اشک عندلیبان در لباس
این که شبنم را دهد در دامن خود بارگل
چون زلیخا کز پی یوسف برآمد بی حجاب
آنچنان دنبال آن سرو آید از گلزار گل
با لب خندان و روی تازه یا رمن است
غنچه بالین مریض و بستر بیمار گل
می دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان
بس که دارد انفعال از چهره دلدار گل
صحبت روشن ضمیران توتیای بینش است
می شود از قرب شبنم از اولوالابصار گل
عشق دارد فیضها نبود عجب گرسرزند
بلبل یکرنگ را از غنچه منقار گل
سازگاری بین که با آن بی نیازی می کشد
دامن الفت به دست دیگران از خارگل
صبر کن بر تنگ چشمیهای گردون خسیس
کاین چنین از تنگنای غنچه شد هموار گل
در لباس از خون بلبل جامه رنگین می کند
هر که صائب می زند بر گوشه دستار گل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۳ - چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل
چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل
بال مرغان غنچه گشت از تنگی آغوش گل
جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد
نیست ممکن در خزان آید به خود مدهوش گل
رخنه منقار بلبل زود می آید بهم
هست اگر این چاشنی باخنده چون نوش گل
دوش کان سروروان مستانه از گلشن گذشت
باغ تنگی کرد بر خمیازه آغوش گل
من که چشم پاک شبنم را شمارم چشم شور
چون توانم دید صائب خار را همدوش گل
بال مرغان غنچه گشت از تنگی آغوش گل
جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد
نیست ممکن در خزان آید به خود مدهوش گل
رخنه منقار بلبل زود می آید بهم
هست اگر این چاشنی باخنده چون نوش گل
دوش کان سروروان مستانه از گلشن گذشت
باغ تنگی کرد بر خمیازه آغوش گل
من که چشم پاک شبنم را شمارم چشم شور
چون توانم دید صائب خار را همدوش گل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۴ - خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل
خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل
آتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل
رخنه ای تا هست فیض آفتاب حسن هست
بلبل ما در قفس مست است از احسان گل
بلبلان را در میان آب و آتش غوطه داد
گریه رسوای شبنم خنده پنهان گل
حسن می باید که باشد عشق گو هرگز مباش
صد قفس بال و پر بلبل بلا گردان گل
ای نسیم مرگ با باد خزان همراه باش
عندلیب ما ندارد طاقت هجران گل
یاد ایامی که می بست از محبت باغبان
گوشه دامان ما بر گوشه دامان گل
آتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل
رخنه ای تا هست فیض آفتاب حسن هست
بلبل ما در قفس مست است از احسان گل
بلبلان را در میان آب و آتش غوطه داد
گریه رسوای شبنم خنده پنهان گل
حسن می باید که باشد عشق گو هرگز مباش
صد قفس بال و پر بلبل بلا گردان گل
ای نسیم مرگ با باد خزان همراه باش
عندلیب ما ندارد طاقت هجران گل
یاد ایامی که می بست از محبت باغبان
گوشه دامان ما بر گوشه دامان گل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۵ - عندلیب ما ندارد تاب استغنای گل
عندلیب ما ندارد تاب استغنای گل
می شود دست و دل ما سرد از سرمای گل
ما به روی گرم چون پروانه عادت کرده ایم
چشم چون شبنم نمی دوزیم برسیمای گل
آفتابش برلب بام است و شادی می کند
گریه شبنم بود بر خنده بیجای گل
رنگی از هستی ندارد نقطه مرهوم من
شوخ چشمی می کنم چون شبنم از بالای گل
پند ناصح می کند تاثیر اگرباد بهار
از دماغ بلبلان بیرون برد سودای گل
روزگاری آبروی ناله را بردی بس است
شرم دار ای عندلیب از طبع بی پروای گل
می شود دست و دل ما سرد از سرمای گل
ما به روی گرم چون پروانه عادت کرده ایم
چشم چون شبنم نمی دوزیم برسیمای گل
آفتابش برلب بام است و شادی می کند
گریه شبنم بود بر خنده بیجای گل
رنگی از هستی ندارد نقطه مرهوم من
شوخ چشمی می کنم چون شبنم از بالای گل
پند ناصح می کند تاثیر اگرباد بهار
از دماغ بلبلان بیرون برد سودای گل
روزگاری آبروی ناله را بردی بس است
شرم دار ای عندلیب از طبع بی پروای گل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۳۶ - نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل
نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل
در حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل
آب چشم بلبلان آیینه داری می کند
می نهد شبنم عبث آیینه بر زانوی گل
در گلستانی که رخسار تو گردد بی نقاب
رنگ نتواند گرفتن خویش را بر روی گل
عشق در مستی عنان شرم می دارد نگاه
ناله بلبل نپیچد از ادب با بوی گل
بلبلان چون سر ز زیر بال بیرون آورند
در گلستان که باشد خار همزانوی گل
فارغم از دور باش خار و منع باغبان
من که از گل قانعم صائب به گفت و گوی گل
در حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل
آب چشم بلبلان آیینه داری می کند
می نهد شبنم عبث آیینه بر زانوی گل
در گلستانی که رخسار تو گردد بی نقاب
رنگ نتواند گرفتن خویش را بر روی گل
عشق در مستی عنان شرم می دارد نگاه
ناله بلبل نپیچد از ادب با بوی گل
بلبلان چون سر ز زیر بال بیرون آورند
در گلستان که باشد خار همزانوی گل
فارغم از دور باش خار و منع باغبان
من که از گل قانعم صائب به گفت و گوی گل
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۶ - عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام
عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام
تخم انجم در زمین صبح می سوزد تمام
کام و ناکامی درین گلشن هم آغوش همند
بیشتر از فصلها در فصل گل باشد ز کام
فسق پیش من زطاعات ریایی بهترست
استخوان صد پیرهن باشد به از مغز حرام
تیرگی بیرون نرفت از دل به علم ظاهری
خانه را روشن نمی سازد چراغ پشت بام
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هرکوته اندیشی که از خصم انتقام
می توان آسان گسستن دامهای سست را
دل مخور گر کار دنیای تو باشد بی نظام
سالکی کز نور وحدت صیقلی شد دیده اش
می کند چون کعبه هر سنگ نشان را احترام
عالم روشن به چشم خویش می سازد سیاه
چون عقیق از سادگی هرکس کند تحصیل نام
از گرانسنگی پرستاران مودب می شوند
سجده پیش بت برهمن می کند جای سلام
چشم بد را ناتمامیهاست نیل چشم زخم
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
از طوع پیش خسان مگشا لب خواهش که نیست
تا لب گور این جراحت را امید التیام
اره با آهن دلی با نخل بارآور نکرد
انچه با عزلت گزینان می کند سین سلام
نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند
سرکشی بارآورد چون نخل آب بی لجام
می شود کام سخنورتر ز شعر آبدار
سبز سازد تیغ اگراز آب خود صائب نیام
تخم انجم در زمین صبح می سوزد تمام
کام و ناکامی درین گلشن هم آغوش همند
بیشتر از فصلها در فصل گل باشد ز کام
فسق پیش من زطاعات ریایی بهترست
استخوان صد پیرهن باشد به از مغز حرام
تیرگی بیرون نرفت از دل به علم ظاهری
خانه را روشن نمی سازد چراغ پشت بام
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هرکوته اندیشی که از خصم انتقام
می توان آسان گسستن دامهای سست را
دل مخور گر کار دنیای تو باشد بی نظام
سالکی کز نور وحدت صیقلی شد دیده اش
می کند چون کعبه هر سنگ نشان را احترام
عالم روشن به چشم خویش می سازد سیاه
چون عقیق از سادگی هرکس کند تحصیل نام
از گرانسنگی پرستاران مودب می شوند
سجده پیش بت برهمن می کند جای سلام
چشم بد را ناتمامیهاست نیل چشم زخم
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
از طوع پیش خسان مگشا لب خواهش که نیست
تا لب گور این جراحت را امید التیام
اره با آهن دلی با نخل بارآور نکرد
انچه با عزلت گزینان می کند سین سلام
نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند
سرکشی بارآورد چون نخل آب بی لجام
می شود کام سخنورتر ز شعر آبدار
سبز سازد تیغ اگراز آب خود صائب نیام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۷ - سعی کن در عزت سی پاره ماه صیام
سعی کن در عزت سی پاره ماه صیام
کز فلک از بهر تعظیمش فرود آمد کلام
آدمی ممتاز شد از سایر حیوان به صوم
نامه انسان به این مهر خدایی شد تمام
چون در دوزخ دهان گر چند روزی بسته شد
باز شد چندین دراز جنت به روی خاص و عام
خال روی مه جبینان گر ز مشک و عنبرست
از شب قدرست خال چهره ماه صیام
نیست در سالی دو عید افزون و از فرخندگی
عید باشد مردمان را سی شب این ماه تمام
لذت افطار در دنبال باشد روزه را
صبح اگر بندد دری ایزد گشاید وقت شام
روزه سازد پاک صائب سینه ها را از هوس
ز آتش امساک می سوزد تمناهای خام
کز فلک از بهر تعظیمش فرود آمد کلام
آدمی ممتاز شد از سایر حیوان به صوم
نامه انسان به این مهر خدایی شد تمام
چون در دوزخ دهان گر چند روزی بسته شد
باز شد چندین دراز جنت به روی خاص و عام
خال روی مه جبینان گر ز مشک و عنبرست
از شب قدرست خال چهره ماه صیام
نیست در سالی دو عید افزون و از فرخندگی
عید باشد مردمان را سی شب این ماه تمام
لذت افطار در دنبال باشد روزه را
صبح اگر بندد دری ایزد گشاید وقت شام
روزه سازد پاک صائب سینه ها را از هوس
ز آتش امساک می سوزد تمناهای خام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۸ - مو بمو دارم به خاطر خط جانان را تمام
مو بمو دارم به خاطر خط جانان را تمام
هیچ کس چون من ندارد حفظ قرآن را تمام
صفحه رخسار خوبان را قماش دیگرست
دیده ام چون شبنم اوراق گلستان را تمام
نیست جز خورشید تابان مومیایی ماه را
عشق کامل می کند ناقص عیاران را تمام
حسن می بالد به خود درپرده شرم و حیا
می نماید چاه و زندان ماه کنعان را تمام
باده بی پشت پیش باده خواران نارس است
کرد خط پشت لب آن لعل خندان را تمام
نیست یک دل در جهان بی داغ عالمسوز عشق
هست در زیر نگین عالم سلیمان را تمام
نیست ممکن نیم بسمل عشق بگذارد مرا
می کنند اهل مروت زود احسان را تمام
بازگشتی آتش را به شمع نیم سوز
میکند سوز محبت ناتمامان را تمام
رفت در دنیای بی حاصل سراسر عمر تو
ریختی در شوره زار این آب حیوان را تمام
می شود از صاحبان دل شکست دل درست
می کند خورشید صائب ماه تابان را تمام
هیچ کس چون من ندارد حفظ قرآن را تمام
صفحه رخسار خوبان را قماش دیگرست
دیده ام چون شبنم اوراق گلستان را تمام
نیست جز خورشید تابان مومیایی ماه را
عشق کامل می کند ناقص عیاران را تمام
حسن می بالد به خود درپرده شرم و حیا
می نماید چاه و زندان ماه کنعان را تمام
باده بی پشت پیش باده خواران نارس است
کرد خط پشت لب آن لعل خندان را تمام
نیست یک دل در جهان بی داغ عالمسوز عشق
هست در زیر نگین عالم سلیمان را تمام
نیست ممکن نیم بسمل عشق بگذارد مرا
می کنند اهل مروت زود احسان را تمام
بازگشتی آتش را به شمع نیم سوز
میکند سوز محبت ناتمامان را تمام
رفت در دنیای بی حاصل سراسر عمر تو
ریختی در شوره زار این آب حیوان را تمام
می شود از صاحبان دل شکست دل درست
می کند خورشید صائب ماه تابان را تمام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۸۰ - گر چه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته ام
گر چه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته ام
ازره پنهان به آن روشن روان پیوسته ام
در سرانجام جهان از بی دماغیهای من
می توان دانست دل بر جای دیگر بسته ام
چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنون
من که از بند فرنگ عقل بیرون جسته ام
آشنا جویان عالم خویش را گم کرده اند
فارغم از آشنایان تا به خود پیوسته ام
در شکست کشتی من موج خونخواری شده است
هر لب نانی که بر خوان فلک بشکسته ام
گر چه عالم منتظم از فکر باریک من است
درنظر بیقدرتر از رشته گلدسته ام
بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خود
از دهان شیر پندارم مسلم جسته ام
می شمارد عشق صائب از تن آسانان مرا
گر چه از درد طلب هرگز ز پا ننشسته ام
ازره پنهان به آن روشن روان پیوسته ام
در سرانجام جهان از بی دماغیهای من
می توان دانست دل بر جای دیگر بسته ام
چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنون
من که از بند فرنگ عقل بیرون جسته ام
آشنا جویان عالم خویش را گم کرده اند
فارغم از آشنایان تا به خود پیوسته ام
در شکست کشتی من موج خونخواری شده است
هر لب نانی که بر خوان فلک بشکسته ام
گر چه عالم منتظم از فکر باریک من است
درنظر بیقدرتر از رشته گلدسته ام
بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خود
از دهان شیر پندارم مسلم جسته ام
می شمارد عشق صائب از تن آسانان مرا
گر چه از درد طلب هرگز ز پا ننشسته ام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۸۱ - از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام
از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام
پیش سیلاب حوادث سد آهن بسته ام
همچنان دارد مرا سرگشته دوران گرچه من
بر شکم سنگ از قناعت چون فلاخن بسته ام
در دل آهن دم جان بخش را تاثیر نیست
بی سبب خود را به عیسی همچو سوزن بسته ام
از سبکباران راه عشق خجلت می کشم
بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته ام
نیست جز وا کردن و پوشیدن چشم از جهان
چون شرر طرفی که من از چشم روشن بسته ام
ظلمت از کاشانه ام چون دود بیرون رفته است
از فروغ عاریت تا چشم روزن بسته ام
زخم سنگ آسوده سازد مار را از پیچ و تاب
از جوانمردی کمر در خون دشمن بسته ام
دانه ای هر چند صائب بس بود سالی مرا
من کمر چون مور در تاراج خرمن بسته ام
پیش سیلاب حوادث سد آهن بسته ام
همچنان دارد مرا سرگشته دوران گرچه من
بر شکم سنگ از قناعت چون فلاخن بسته ام
در دل آهن دم جان بخش را تاثیر نیست
بی سبب خود را به عیسی همچو سوزن بسته ام
از سبکباران راه عشق خجلت می کشم
بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته ام
نیست جز وا کردن و پوشیدن چشم از جهان
چون شرر طرفی که من از چشم روشن بسته ام
ظلمت از کاشانه ام چون دود بیرون رفته است
از فروغ عاریت تا چشم روزن بسته ام
زخم سنگ آسوده سازد مار را از پیچ و تاب
از جوانمردی کمر در خون دشمن بسته ام
دانه ای هر چند صائب بس بود سالی مرا
من کمر چون مور در تاراج خرمن بسته ام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۸۲ - گر چنین شوید غبار زهد از دل باده ام
گر چنین شوید غبار زهد از دل باده ام
بادبان کشتی می می شود سجاده ام
چون نگردد آب درچشم جهان از دیدنم
از یتیمی درغریبی چون گهر افتاده ام
عالم قسمت ندارد سیر چشمی همچو من
قانع از خرمن به برگ کاه چون بیجاده ام
شسته ام دست از لباس زود سیر نوبهار
همچو سرواز برگریز نیستی آزاده ام
باطنم از جوهر ذاتی است پر نقش و نگار
گرچه چون آیینه در ظاهر زمین ساده ام
نیست ناخن گیر دلهای عزیزان ورنه من
ناوک خارا شکافم این چنین کاستاده ام
زردرویی می کشم چون نی ز همراهان خویش
من که از ذوق سفر هرگز کمر نگشاده ام
عاجزم در عقده دل گرچه صائب بارها
عقده سردر گم افلاک را بگشاده ام
بادبان کشتی می می شود سجاده ام
چون نگردد آب درچشم جهان از دیدنم
از یتیمی درغریبی چون گهر افتاده ام
عالم قسمت ندارد سیر چشمی همچو من
قانع از خرمن به برگ کاه چون بیجاده ام
شسته ام دست از لباس زود سیر نوبهار
همچو سرواز برگریز نیستی آزاده ام
باطنم از جوهر ذاتی است پر نقش و نگار
گرچه چون آیینه در ظاهر زمین ساده ام
نیست ناخن گیر دلهای عزیزان ورنه من
ناوک خارا شکافم این چنین کاستاده ام
زردرویی می کشم چون نی ز همراهان خویش
من که از ذوق سفر هرگز کمر نگشاده ام
عاجزم در عقده دل گرچه صائب بارها
عقده سردر گم افلاک را بگشاده ام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۸۳ - فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام
قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم
می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام
گر چه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور
دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام
هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب
گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام
اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من
سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام
می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس
پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام
گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام
بادبان کشتی می می کند سجاده ام
از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت
کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام
می شود قفل خموشی غنچه منقار او
گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام
انتظار همرهان صائب عنانگیر من است
ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام
تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام
قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم
می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام
گر چه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور
دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام
هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب
گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام
اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من
سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام
می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس
پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام
گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام
بادبان کشتی می می کند سجاده ام
از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت
کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام
می شود قفل خموشی غنچه منقار او
گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام
انتظار همرهان صائب عنانگیر من است
ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۸۴ - چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام
چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام
در خرابات مغان خوش سر نوشت افتاده ام
در جهان آب و گل از درد و داغ عشق او
دوزخی دارم که از یاد بهشت افتاده ام
خارو گل آب از بهارستان وحدت می خورد
من ز غفلت در تمیز خوب وزشت افتاده ام
خم به فکر خاکساریهای من خواهد فتاد
چند روزی بر زمین گر همچو خشت افتاده ام
چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را
خال موزونم که به رخسار زشت افتاده ام
من که صائب تا به گردن در گل تن مانده ام
زین چه حاصل کز ازل گردون سرشت افتاده ام
در خرابات مغان خوش سر نوشت افتاده ام
در جهان آب و گل از درد و داغ عشق او
دوزخی دارم که از یاد بهشت افتاده ام
خارو گل آب از بهارستان وحدت می خورد
من ز غفلت در تمیز خوب وزشت افتاده ام
خم به فکر خاکساریهای من خواهد فتاد
چند روزی بر زمین گر همچو خشت افتاده ام
چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را
خال موزونم که به رخسار زشت افتاده ام
من که صائب تا به گردن در گل تن مانده ام
زین چه حاصل کز ازل گردون سرشت افتاده ام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۸۵ - روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام
چون نگاه آشنا از چشم یارافتاده ام
دست رغبت کس نمی سازد به سوی من دراز
چون گل پژمرده برروی مزارافتاده ام
اختیارم نیست چون گرداب بر سر گشتگی
نبض موجم در تپیدن بیقرار افتاده ام
عقده ای هرگز نکردم باز از کار کسی
در چمن بیکار چون دست چنار افتاده ام
نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست
گوییا آیینه ام در زنگبار افتاده ام
همچو گوهر گردلم از سنگ گردد دور نیست
دور از مژگان ابر نو بهار افتاده ام
من که صائب کاریکرو کرده ام با کاینات
درمیان مردم عالم چه کار افتاده ام
چون نگاه آشنا از چشم یارافتاده ام
دست رغبت کس نمی سازد به سوی من دراز
چون گل پژمرده برروی مزارافتاده ام
اختیارم نیست چون گرداب بر سر گشتگی
نبض موجم در تپیدن بیقرار افتاده ام
عقده ای هرگز نکردم باز از کار کسی
در چمن بیکار چون دست چنار افتاده ام
نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست
گوییا آیینه ام در زنگبار افتاده ام
همچو گوهر گردلم از سنگ گردد دور نیست
دور از مژگان ابر نو بهار افتاده ام
من که صائب کاریکرو کرده ام با کاینات
درمیان مردم عالم چه کار افتاده ام