تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۹ - نه همین می رمد آن نوگل خندان از من
نه همین می رمد آن نوگل خندان از من
می کشد خار درین بادیه دامان از من
با من آمیزش او الفت موج است و کنار
روز و شب با من و پیوسته گریزان از من
قمری ریخته بالم به پناه که روم
تا بکی سرکشی سرو خرامان از من
بتکلم، بخموشی، به تبسم، به نگاه
می توان برد بهر شیوه دل آسان از من
نیست پرهیز من از زهد که خاکم بر سر
ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
اشک بیهوده مریز اینهمه از دیده کلیم
گرد غم را نتوان شست بطوفان از من
می کشد خار درین بادیه دامان از من
با من آمیزش او الفت موج است و کنار
روز و شب با من و پیوسته گریزان از من
قمری ریخته بالم به پناه که روم
تا بکی سرکشی سرو خرامان از من
بتکلم، بخموشی، به تبسم، به نگاه
می توان برد بهر شیوه دل آسان از من
نیست پرهیز من از زهد که خاکم بر سر
ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
اشک بیهوده مریز اینهمه از دیده کلیم
گرد غم را نتوان شست بطوفان از من
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۱۱ - ای صبا این دل صد چاک بجانان برسان
ای صبا این دل صد چاک بجانان برسان
شانه تحفه بآن زلف پریشان برسان
بچمن گر گذری ناله ای از من نشنو
نغمه تازه بمرغان خوش الحان برسان
زاد راهم همه چون دیده عاشق آبست
می رسد ابرتری مژده بمستان برسان
تا دل آبله ها وا شود از رنج سفر
خضر راهی شو و خود را بمغیلان برسان
کار اغیار چو از بوسه رساندی بکنار
بهر ما نگهی تا سر مژگان برسان
هدف ناوک او باش گرت شوقی هست
آتش سینه خود را به نیستان برسان
تا کی ای بخت بری خاک ز جیبم به کنار
یک شب هجر مرا نیز بپایان برسان
خون اگر نیست دلا آهن پیکان بگداز
مدد اشک باین دیده گریان برسان
نوبهارست کلیم اینهمه افسرده مباش
تو هم آخر گل اشکی به گریبان برسان
شانه تحفه بآن زلف پریشان برسان
بچمن گر گذری ناله ای از من نشنو
نغمه تازه بمرغان خوش الحان برسان
زاد راهم همه چون دیده عاشق آبست
می رسد ابرتری مژده بمستان برسان
تا دل آبله ها وا شود از رنج سفر
خضر راهی شو و خود را بمغیلان برسان
کار اغیار چو از بوسه رساندی بکنار
بهر ما نگهی تا سر مژگان برسان
هدف ناوک او باش گرت شوقی هست
آتش سینه خود را به نیستان برسان
تا کی ای بخت بری خاک ز جیبم به کنار
یک شب هجر مرا نیز بپایان برسان
خون اگر نیست دلا آهن پیکان بگداز
مدد اشک باین دیده گریان برسان
نوبهارست کلیم اینهمه افسرده مباش
تو هم آخر گل اشکی به گریبان برسان
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۱ - آمد آن هوش ربای دل کار افتاده
آمد آن هوش ربای دل کار افتاده
زلف آشفته بپایش چو نگار افتاده
حسرت ناوک او می کشدم این چه بلاست
که اگر تیر خطا گشته شکار افتاده
همرهان دشمن و من بیکس و رهزن در پی
دستم از کار فرو مانده و باز افتاده
نامه کاغذ آتش زده را می ماند
جابجا اشک چو افشان شرار افتاده
حسن در کسوت یکرنگی عشق ار نبود
گل بخون لاله در آتش بچکار افتاده
بحساب زر خود می کند ایمان تازه
خواجه آندم که نفسها بشمار افتاده
کشته عشق شو ایدل که زخس خوارترست
هر که زین بحر سلامت بکنار افتاده
نیست در محفل این تیره دلان راه چراغ
کار پروانه بسرهای هزار افتاده
قیمت و قدر کلیم ای بت رعنا بشناس
سرو بی فاخته از چشم بهار افتاده
زلف آشفته بپایش چو نگار افتاده
حسرت ناوک او می کشدم این چه بلاست
که اگر تیر خطا گشته شکار افتاده
همرهان دشمن و من بیکس و رهزن در پی
دستم از کار فرو مانده و باز افتاده
نامه کاغذ آتش زده را می ماند
جابجا اشک چو افشان شرار افتاده
حسن در کسوت یکرنگی عشق ار نبود
گل بخون لاله در آتش بچکار افتاده
بحساب زر خود می کند ایمان تازه
خواجه آندم که نفسها بشمار افتاده
کشته عشق شو ایدل که زخس خوارترست
هر که زین بحر سلامت بکنار افتاده
نیست در محفل این تیره دلان راه چراغ
کار پروانه بسرهای هزار افتاده
قیمت و قدر کلیم ای بت رعنا بشناس
سرو بی فاخته از چشم بهار افتاده
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۷ - فقر وارستگی است از غم هر نیک و بدی
فقر وارستگی است از غم هر نیک و بدی
نه که سر بار شود فکر کلاه نمدی
خلق مرغان اسیرند که در یک قفسند
زان میان از که توان داشت امید مددی
غنچه در باغ جهان نیز چو من با دل تنگ
دست بر سر زند از سرکشی سرو قدی
این دل پرحسد و کینه که در بر داری
سینه را ساخته خواری کش هر دست ردی
لذت بوسه رکاب از کف پای تو گرفت
که نیاید بمیان پای شمار و عددی
شکرها گویمت ای چرخ که از گردش تو
نیست یک کس که توان برد بحالش حسدی
بخت وارون من آن نیل بود برزخ عمر
که کشد جانب خود آفت هر چشم بدی
عادت داد و ستد دادن جان مشکل کرد
زانکه این داد ز دنبال ندارد ستدی
لاف بی برگی فقر از تو حرامست کلیم
پوست تختی چو تو داری و کلاه نمدی
نه که سر بار شود فکر کلاه نمدی
خلق مرغان اسیرند که در یک قفسند
زان میان از که توان داشت امید مددی
غنچه در باغ جهان نیز چو من با دل تنگ
دست بر سر زند از سرکشی سرو قدی
این دل پرحسد و کینه که در بر داری
سینه را ساخته خواری کش هر دست ردی
لذت بوسه رکاب از کف پای تو گرفت
که نیاید بمیان پای شمار و عددی
شکرها گویمت ای چرخ که از گردش تو
نیست یک کس که توان برد بحالش حسدی
بخت وارون من آن نیل بود برزخ عمر
که کشد جانب خود آفت هر چشم بدی
عادت داد و ستد دادن جان مشکل کرد
زانکه این داد ز دنبال ندارد ستدی
لاف بی برگی فقر از تو حرامست کلیم
پوست تختی چو تو داری و کلاه نمدی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۸ - هر دم از خویشتن آهنگ رمیدن داری
هر دم از خویشتن آهنگ رمیدن داری
نه همین زاهل وفا میل بریدن داری
ناله انگشت بلب می زندم هر ساعت
شکوه ای سر کنم ار تاب شنیدن داری
آتشی از نگه گرم نگاهی باید
از جگر گر سر خونابه کشیدن داری
هر سر موی ترا جلوه ناز دگر است
نگهی سوی خود انداز که دیدن داری
دگر آزادی کونین تمنا نکنم
گر بدانم که سر بنده خریدن داری
عزلتت گوشزد روح امین گشت کلیم
بس بود گر سر تحسین طلبیدن داری
نه همین زاهل وفا میل بریدن داری
ناله انگشت بلب می زندم هر ساعت
شکوه ای سر کنم ار تاب شنیدن داری
آتشی از نگه گرم نگاهی باید
از جگر گر سر خونابه کشیدن داری
هر سر موی ترا جلوه ناز دگر است
نگهی سوی خود انداز که دیدن داری
دگر آزادی کونین تمنا نکنم
گر بدانم که سر بنده خریدن داری
عزلتت گوشزد روح امین گشت کلیم
بس بود گر سر تحسین طلبیدن داری
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۱ - دلگشائی نبود آنچه ز صحرا یابی
دلگشائی نبود آنچه ز صحرا یابی
این متاعیست که در گوشه تنها یابی
گوشه ای گیر که از یاد خلایق بروی
نه که از عزلت خود شهرت عنقا یابی
ایکه دلشاد بتحسین عوامی چه شود
گر دمی صد نظر از صورت دیبا یابی
هر مرادیکه نشد ز انجم و افلاک روا
از در دلها یا از دل شبها یابی
از دل خویش اگر زنگ غرض دور کنی
هر چه زشت است درین آینه زیبا یابی
نرسد دست تو گر بر ثمر نخل امید
سعی کن کابله چند ته پا یابی
بال پرواز فلک داری و قانع شده ای
که ببزمی که روی جای ببالا یابی
عجبی نیست ز حرص تو کلیم ار خواهی
ضامن از حق زپی روزی فردا یابی
این متاعیست که در گوشه تنها یابی
گوشه ای گیر که از یاد خلایق بروی
نه که از عزلت خود شهرت عنقا یابی
ایکه دلشاد بتحسین عوامی چه شود
گر دمی صد نظر از صورت دیبا یابی
هر مرادیکه نشد ز انجم و افلاک روا
از در دلها یا از دل شبها یابی
از دل خویش اگر زنگ غرض دور کنی
هر چه زشت است درین آینه زیبا یابی
نرسد دست تو گر بر ثمر نخل امید
سعی کن کابله چند ته پا یابی
بال پرواز فلک داری و قانع شده ای
که ببزمی که روی جای ببالا یابی
عجبی نیست ز حرص تو کلیم ار خواهی
ضامن از حق زپی روزی فردا یابی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۰ - نیست بیفایده این بیخودی و مدهوشی
نیست بیفایده این بیخودی و مدهوشی
عقل را پخته کنم از سفر بیهوشی
هیچ دل نیست که با عشق نباشد گستاخ
کو حبابی که بدریا نکند سر گوشی
اخگر از عاقبت کار جهان باخبرست
تن خاکستریش بین پس از اطلس پوشی
سرش از دوش بمقراض فنا بردارند
شمع اگر با تو کند آرزوی همدوشی
زهر چشمش نکند دست هوس را کوتاه
تلخی می نشود مانع ساغر نوشی
همه جا حوصله خوبست بجز بزم شراب
که ز کس فوت شود فایده بیهوشی
تو که بر حرف کسی گوش نمی اندازی
چه شود گر دهیم رخصت یک سر گوشی
حاصل هر دو جهان را بسخن گر بدهند
مگشا لب چه توان یافت به از خاموشی
گر چه بهر گهر آبله جا نیست کلیم
چون صدف ساخته دل با غم تنگ آغوشی
عقل را پخته کنم از سفر بیهوشی
هیچ دل نیست که با عشق نباشد گستاخ
کو حبابی که بدریا نکند سر گوشی
اخگر از عاقبت کار جهان باخبرست
تن خاکستریش بین پس از اطلس پوشی
سرش از دوش بمقراض فنا بردارند
شمع اگر با تو کند آرزوی همدوشی
زهر چشمش نکند دست هوس را کوتاه
تلخی می نشود مانع ساغر نوشی
همه جا حوصله خوبست بجز بزم شراب
که ز کس فوت شود فایده بیهوشی
تو که بر حرف کسی گوش نمی اندازی
چه شود گر دهیم رخصت یک سر گوشی
حاصل هر دو جهان را بسخن گر بدهند
مگشا لب چه توان یافت به از خاموشی
گر چه بهر گهر آبله جا نیست کلیم
چون صدف ساخته دل با غم تنگ آغوشی
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱۵ - تاریخ کدخدائی و زن گرفتن شاه شجاع
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۸ - تاریخ تولد
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۲ - تاریخ ولادت شاه شجاع
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۵ - تاریخ تولد شاهزاده سعید
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۸ - تاریخ تولد
کلیم کاشانی : ترجیعات و ترکیبات
شمارهٔ ۲ - در رثاء حاج محمد جان قدسی و تاریخ فوت او
چون ننالم که خزان گشت گلستان سخن
رفت در موسم گل رونق بستان سخن
در بهاریکه شود نقش قدم چشم براه
رفت در خاک خرد چشمه حیوان سخن
طالب گوهر معنی بکجا روی نهد
روی در خاک نهان کرد چو عمان سخن
تیره شد مشرق خورشید معانی افسوس
محو شد مطلع برجسته دیوان سخن
سر سردفتر شیرین سخنان قدسی رفت
تلخ در کام جهان شد شکرستان سخن
شعر را گاه رقم فاصله از مصرع نیست
گشته در ماتم او پاره گریبان سخن
سینه چاک قلم رخت سیاه معنی
از چه باشد بجز از ماتم احسان سخن
شعر موزون نتوان کرد که از نظم افتاد
کشور معنی از رفتن سلطان سخن
پای تا سر همه چون سلسله آیم بفغان
چون بیاد آیدم آن سلسله جنبان سخن
از سردرد چو بر حال سخن گریه کنم
خون شود گوهر معنی همه در کان سخن
بود باریک ره فکر و کنون شد تاریک
رفت بر باد فنا شمع شبستان سخن
بوی گلزار تقدس به مشامش چو رسید
بلبل قدسی ازین گلشن دلگیر پرید
بلبل قدس وداع چمن دنیا کرد
بال پرواز سفر بیشتر از گل وا کرد
خار گلزار وطن دامن انسش بکشید
هر که درگلشن پرخار جهان مأوا کرد
شیشه زندگی قدسی اگر خورد بسنگ
در عوض ناله ما خون بدل خارا کرد
بریکی زخم زدن رفتن خون از صد دل
تازه سحریست که جادوی اجل پیدا کرد
کرد آخر سخن از شوق خموشی کوتاه
آنکه عمری بجهان شعر بلند انشا کرد
خود چرا بحر معانی بسرایی تن داد
او که صد دیده توانست زغم دریا کرد
غمگسار همه کس بود چو از طینت پاک
عالمی را فلک از فوت تنی تنها کرد
شیشه زندگیش را بزد ایام بسنگ
که حق از میکده قدس در آن صهبا کرد
گاه پرواز برید از همه پیوند و پرید
بال مقراض شد و قطع تعلق ها کرد
به محیطی که فلک ها صدف گوهر اوست
رفت غواص معانی و وطن آنجا کرد
معنی در یتیمی که نمی فهمیدم
یافتم رخت چو قدسی و سخن را دیدم
رفت قدسی ز میان ماند بجا شعر ترش
ابر را کاش که می بود بقای گهرش
نیست در باغ جهان غیر سخنور نخلی
که اگر خشک شود تازه بماند ثمرش
باغبانش سزد ار تا بابد خون گرید
خشک گردید نهالی که گهر بود برش
آن نهالی که نبود آب گهر لایق او
بست دهقان اجل آب بپا از تبرش
آب برداشتن زخم بلای دگرست
تازه شد داغ دل غمزده از شعر ترش
چه عجب گر شود از اشک قلم باز سفید
کاخ معنی که سیه کرد قضا بام و درش
خامه هر که بود، هرچه نگارد پس از این خاک
رفت تا طوس ولی غلغله نوحه گرش
بیخبر رفت بآن ملک که تا خود نروم
نتوان یافتن از نامه و قاصد خبرش
بلبلی از چمن قدس اجل کرد شکار
که شکفتی گل این نه چمن از باد پرش
چرخ زد زخم جفائی که دلش خالی شد
چه عجب کم شود ار خصمی اهل هنرش
داغ بی مرهمی ارباب سخن را سوزد
که بران گر نهی انگشت چو شمع افروزد
کی ز دل کلفت این حادثه کمتر گردد
مگر آنروز که قدسی ز سفر برگردد
من گرفتم که فلک فکر تلافی دارد
راحتی کو که باین رنج برابر گردد
هیچ رو نیست ز دوران دو رو خاطرخواه
کار بهتر نشود گرچه ورق بر گردد
خاک مشهد نشد ار مدفن او، این حسرت
دارد اجری که بصد فیض برابر گردد
آه حسرت که از این درد کشید ابری شد
که برو سایه فکن در صف محشر گردد
رفت قدسی زمیان بر که سخن خواهم خواند
که نه از لب بدلم باز سخن بر گردد
آن گهر سنج معانی که ز فیض سخنش
اشک بر تربت پاکش همه گوهر گردد
گویم اشعار ترش گر بروانی آبست
ماهی از فیض همین ربط سخنور گردد
عجبی نیست که از رفتن استاد سخن
سخن افسرده تر از پیکر بی سر گردد
معنی اندر وطن غیب بغربت افتد
جامه لفظ نپوشیده مکرر گردد
اشک اگر آب برین آتش جانسوز زند
چشم ها خشک تر از دیده مجمر گردد
در چنین واقعه کاقلیم سخن گشت خراب
بحر شعر آبش اگر خون نشود باد سراب
بلبل نه چمن قدس ز الحان افتاد
بیت معمور سخن حیف که ویران افتاد
خامه ها یکقلم از آتش محرومی سوخت
زین سموم اجل آتش به نیستان افتاد
گل همه کف شد و زد دست تأسف بر سر
که چنین بلبلی افسوس ز دستان افتاد
روی گل بسکه نهان شد بته گرد ملال
بر سرش گوئی دیوار گلستان افتاد
بنظر خاتم افتاده نگین افتاده
حلقه اهل هنر کز سر و سامان افتاد
بر سیه روزی ارباب سخن چشم دوات
آنچنان اشکفشان گشت که مژگان افتاد
از خزانی که بگلزار سخن روی نهاد
خنده از چشم و دل غنچه خندان افتاد
زین درشتی که فلک با گل این بستان کرد
خار در پیرهن لاله و ریحان افتاد
برگ برگش ورقی بود ز دیوان کمال
آن نهالی که زبستان خراسان افتاد
گل پرواز همین بلبل خوش الحان بود
اینهمه خار که گلرا بگریبان افتاد
از شراب سخنش مست شد او را چه گناه
شیشه این می اگر از کف دوران افتاد
بیش ازین معنی اگر خاک بسر می پاشید
پیش بین بود، همین روز سیه را می دید
اگر استاد سخن دست و دل از کار کشید
چون میان سخن و سامعه دیوار کشید
ساز اقسام سخن زو بنوا شد که زفکر
گشت باریک و بقانون سخن تار کشید
راه اقلیم سخن بسته نمی گشت فلک
انتقام آخر از آن قافله سالار کشید
هر کجا هست دلی قافله گاه المست
بوی دل می شنود هر که ز پا خار کشید
گر غبار دل ارباب سخن گل گردد
می توان در ره هر حادثه دیوار کشید
نشد از صورت احوال دل افکار طبیب
خامه لاغر نشد ار صورت بیمار کشید
عام سفله و لفظ ملکوت معنی
زیر فرمان سخن خسرو اشعار کشید
غیرتی داشت که احسان زفلک چشم نداشت
پشت پا زد بسر ار منت دستار کشید
شاهد معنی او روی نهان کرده ز خلق
هر کجا غیرت او پرده ز رخسار کشید
فکرش از عالم بالا چو گهر جمع آورد
قدرتش فیل فلک را بته بار کشید
ننهد کس به سر تربت او بار چراغ
می کند نور معانی همه شب کار چراغ
هر دلی کز غم این حادثه افکار شود
چون جرس آبله هایش بفغان یار شود
بسکه سررشته کارم شده زین دهشت کم
گریه در راه گلو رهبر گفتار شود
محفلی را که کند گرم کلام قدسی
خون دل سر سخن دفتر اشعار شود
طفل تسلیم و رضا را چو نمی داند چیست
اشک می ترسم ازین قصه خبردار شود
اشک خونین نرسید ار بسرم عیب مکن
وقت آن نیست که گل زینت دستار شود
هر سرشکی که زدل رفت بغم جای سپرد
غلطست اینکه دل از گریه سبکبار شود
رو بخون شسته ره تربت قدسی گیرد
صبحدم گریه ام از خواب چو بیدار شود
خلق او را چو بیاد آرم و اشک افشانم
عجبی نیست که تخم گل بیخار شود
شمع گردد بتن از آتش این غم هر موی
لیک آن شمع که غمخانه از آن تار شود
نقش بر سنگ مزارش شود ار قصه او
لوح از پیچش این قصه چو طومار شود
هر چه را بینم بر درد دلم افزاید
شمع اگر شعله کشد ناله بیادم آید
حیف از آن طبع سخن گستر و آن نکته وری
طبع چه محض لطافت چو نسیم سحری
گر بخاک از اثر طبع لطافت بخشد
بنماید تنش از خاک چو در شیشه پری
از دل معنی او یاد ضمیرش نرود
گر در آئینه خورشید کند جلوه گری
گوهر معنیش از بحر کواکب صدفست
یافتم از سخنش معنی عالی گهری
آن زبانها که بتحسین کلامش خو داشت
چه ستم شد که ندانند بجز نوحه گری
خبر رفتن قدسی نشنیدن بس نیست
چه بود بهتر ازین فایده بیخبری
تا کجا رفتی اگر بال و پرش می بودی
رفت تا گلشن افلاک به بی بال و پری
قاصد اشک که از دیده پریدن آموخت
نرسید از پی آن یار عزیز سفری
سخنش رفت بسیر همه جا تا او رفت
همچو فرزند که خودسر شود از بی پدری
روشنی از مه و خورشید در ایامم نیست
سال عمرم چه بشمسی گذرد چه قمری
گر ازین عالم دلگیر خبردار شود
نقش پا باز نماند ز پی رهگذری
بلبلی رفت که گل یابد اگر بال و پرش
همچو هدهد کند از روی شرف تاج سرش
دیده ها تا که بر احوال سخن گریان شد
نقطه روی سخن اشک سخن فهمان شد
بسکه خون در تن الفاظ ازین غم زده خوش
کاسه دایره حرف ز خون پنهان شد
می توان یافت که در هر دو جهانست عزیز
آنکه ملک عدم از رفتنش آبادان شد
هفته ای بیش رخ خویش بمردم ننمود
گل ازین شرم که بی بلبل خود خندان شد
جان معنی بتن شعر ازو می آمد
زآسمان نامش از آنروی محمدجان شد
برد او گوی سخن را که ازین میدان رفت
قامت ما عبث از فکر سخن چوگان شد
گره رشته کار همه نگشوده بماند
که سرانگشت همه در گرو دندان شد
جبر این دلشکنی کرد، گر ایام این بود
کز جهان مشکل دل کندن ما آسان شد
خاک بر روی رقم ها نه کسی می باشد
گرد از آنستکه بنیاد سخن ویران شد
بچمن گریه کنان رفته ز گل پرسیدم
بچه تاریخ برون قدسی از این بستان شد
گل زشبنم همه تن اشک مصیبت شد و گفت
(دور از آن بلبل قدسی چمنم زندان شد)
در لحد مونس تنهائی او حورا باد
بر رخ روز خوشی نسخه ای از فردا باد
رفت در موسم گل رونق بستان سخن
در بهاریکه شود نقش قدم چشم براه
رفت در خاک خرد چشمه حیوان سخن
طالب گوهر معنی بکجا روی نهد
روی در خاک نهان کرد چو عمان سخن
تیره شد مشرق خورشید معانی افسوس
محو شد مطلع برجسته دیوان سخن
سر سردفتر شیرین سخنان قدسی رفت
تلخ در کام جهان شد شکرستان سخن
شعر را گاه رقم فاصله از مصرع نیست
گشته در ماتم او پاره گریبان سخن
سینه چاک قلم رخت سیاه معنی
از چه باشد بجز از ماتم احسان سخن
شعر موزون نتوان کرد که از نظم افتاد
کشور معنی از رفتن سلطان سخن
پای تا سر همه چون سلسله آیم بفغان
چون بیاد آیدم آن سلسله جنبان سخن
از سردرد چو بر حال سخن گریه کنم
خون شود گوهر معنی همه در کان سخن
بود باریک ره فکر و کنون شد تاریک
رفت بر باد فنا شمع شبستان سخن
بوی گلزار تقدس به مشامش چو رسید
بلبل قدسی ازین گلشن دلگیر پرید
بلبل قدس وداع چمن دنیا کرد
بال پرواز سفر بیشتر از گل وا کرد
خار گلزار وطن دامن انسش بکشید
هر که درگلشن پرخار جهان مأوا کرد
شیشه زندگی قدسی اگر خورد بسنگ
در عوض ناله ما خون بدل خارا کرد
بریکی زخم زدن رفتن خون از صد دل
تازه سحریست که جادوی اجل پیدا کرد
کرد آخر سخن از شوق خموشی کوتاه
آنکه عمری بجهان شعر بلند انشا کرد
خود چرا بحر معانی بسرایی تن داد
او که صد دیده توانست زغم دریا کرد
غمگسار همه کس بود چو از طینت پاک
عالمی را فلک از فوت تنی تنها کرد
شیشه زندگیش را بزد ایام بسنگ
که حق از میکده قدس در آن صهبا کرد
گاه پرواز برید از همه پیوند و پرید
بال مقراض شد و قطع تعلق ها کرد
به محیطی که فلک ها صدف گوهر اوست
رفت غواص معانی و وطن آنجا کرد
معنی در یتیمی که نمی فهمیدم
یافتم رخت چو قدسی و سخن را دیدم
رفت قدسی ز میان ماند بجا شعر ترش
ابر را کاش که می بود بقای گهرش
نیست در باغ جهان غیر سخنور نخلی
که اگر خشک شود تازه بماند ثمرش
باغبانش سزد ار تا بابد خون گرید
خشک گردید نهالی که گهر بود برش
آن نهالی که نبود آب گهر لایق او
بست دهقان اجل آب بپا از تبرش
آب برداشتن زخم بلای دگرست
تازه شد داغ دل غمزده از شعر ترش
چه عجب گر شود از اشک قلم باز سفید
کاخ معنی که سیه کرد قضا بام و درش
خامه هر که بود، هرچه نگارد پس از این خاک
رفت تا طوس ولی غلغله نوحه گرش
بیخبر رفت بآن ملک که تا خود نروم
نتوان یافتن از نامه و قاصد خبرش
بلبلی از چمن قدس اجل کرد شکار
که شکفتی گل این نه چمن از باد پرش
چرخ زد زخم جفائی که دلش خالی شد
چه عجب کم شود ار خصمی اهل هنرش
داغ بی مرهمی ارباب سخن را سوزد
که بران گر نهی انگشت چو شمع افروزد
کی ز دل کلفت این حادثه کمتر گردد
مگر آنروز که قدسی ز سفر برگردد
من گرفتم که فلک فکر تلافی دارد
راحتی کو که باین رنج برابر گردد
هیچ رو نیست ز دوران دو رو خاطرخواه
کار بهتر نشود گرچه ورق بر گردد
خاک مشهد نشد ار مدفن او، این حسرت
دارد اجری که بصد فیض برابر گردد
آه حسرت که از این درد کشید ابری شد
که برو سایه فکن در صف محشر گردد
رفت قدسی زمیان بر که سخن خواهم خواند
که نه از لب بدلم باز سخن بر گردد
آن گهر سنج معانی که ز فیض سخنش
اشک بر تربت پاکش همه گوهر گردد
گویم اشعار ترش گر بروانی آبست
ماهی از فیض همین ربط سخنور گردد
عجبی نیست که از رفتن استاد سخن
سخن افسرده تر از پیکر بی سر گردد
معنی اندر وطن غیب بغربت افتد
جامه لفظ نپوشیده مکرر گردد
اشک اگر آب برین آتش جانسوز زند
چشم ها خشک تر از دیده مجمر گردد
در چنین واقعه کاقلیم سخن گشت خراب
بحر شعر آبش اگر خون نشود باد سراب
بلبل نه چمن قدس ز الحان افتاد
بیت معمور سخن حیف که ویران افتاد
خامه ها یکقلم از آتش محرومی سوخت
زین سموم اجل آتش به نیستان افتاد
گل همه کف شد و زد دست تأسف بر سر
که چنین بلبلی افسوس ز دستان افتاد
روی گل بسکه نهان شد بته گرد ملال
بر سرش گوئی دیوار گلستان افتاد
بنظر خاتم افتاده نگین افتاده
حلقه اهل هنر کز سر و سامان افتاد
بر سیه روزی ارباب سخن چشم دوات
آنچنان اشکفشان گشت که مژگان افتاد
از خزانی که بگلزار سخن روی نهاد
خنده از چشم و دل غنچه خندان افتاد
زین درشتی که فلک با گل این بستان کرد
خار در پیرهن لاله و ریحان افتاد
برگ برگش ورقی بود ز دیوان کمال
آن نهالی که زبستان خراسان افتاد
گل پرواز همین بلبل خوش الحان بود
اینهمه خار که گلرا بگریبان افتاد
از شراب سخنش مست شد او را چه گناه
شیشه این می اگر از کف دوران افتاد
بیش ازین معنی اگر خاک بسر می پاشید
پیش بین بود، همین روز سیه را می دید
اگر استاد سخن دست و دل از کار کشید
چون میان سخن و سامعه دیوار کشید
ساز اقسام سخن زو بنوا شد که زفکر
گشت باریک و بقانون سخن تار کشید
راه اقلیم سخن بسته نمی گشت فلک
انتقام آخر از آن قافله سالار کشید
هر کجا هست دلی قافله گاه المست
بوی دل می شنود هر که ز پا خار کشید
گر غبار دل ارباب سخن گل گردد
می توان در ره هر حادثه دیوار کشید
نشد از صورت احوال دل افکار طبیب
خامه لاغر نشد ار صورت بیمار کشید
عام سفله و لفظ ملکوت معنی
زیر فرمان سخن خسرو اشعار کشید
غیرتی داشت که احسان زفلک چشم نداشت
پشت پا زد بسر ار منت دستار کشید
شاهد معنی او روی نهان کرده ز خلق
هر کجا غیرت او پرده ز رخسار کشید
فکرش از عالم بالا چو گهر جمع آورد
قدرتش فیل فلک را بته بار کشید
ننهد کس به سر تربت او بار چراغ
می کند نور معانی همه شب کار چراغ
هر دلی کز غم این حادثه افکار شود
چون جرس آبله هایش بفغان یار شود
بسکه سررشته کارم شده زین دهشت کم
گریه در راه گلو رهبر گفتار شود
محفلی را که کند گرم کلام قدسی
خون دل سر سخن دفتر اشعار شود
طفل تسلیم و رضا را چو نمی داند چیست
اشک می ترسم ازین قصه خبردار شود
اشک خونین نرسید ار بسرم عیب مکن
وقت آن نیست که گل زینت دستار شود
هر سرشکی که زدل رفت بغم جای سپرد
غلطست اینکه دل از گریه سبکبار شود
رو بخون شسته ره تربت قدسی گیرد
صبحدم گریه ام از خواب چو بیدار شود
خلق او را چو بیاد آرم و اشک افشانم
عجبی نیست که تخم گل بیخار شود
شمع گردد بتن از آتش این غم هر موی
لیک آن شمع که غمخانه از آن تار شود
نقش بر سنگ مزارش شود ار قصه او
لوح از پیچش این قصه چو طومار شود
هر چه را بینم بر درد دلم افزاید
شمع اگر شعله کشد ناله بیادم آید
حیف از آن طبع سخن گستر و آن نکته وری
طبع چه محض لطافت چو نسیم سحری
گر بخاک از اثر طبع لطافت بخشد
بنماید تنش از خاک چو در شیشه پری
از دل معنی او یاد ضمیرش نرود
گر در آئینه خورشید کند جلوه گری
گوهر معنیش از بحر کواکب صدفست
یافتم از سخنش معنی عالی گهری
آن زبانها که بتحسین کلامش خو داشت
چه ستم شد که ندانند بجز نوحه گری
خبر رفتن قدسی نشنیدن بس نیست
چه بود بهتر ازین فایده بیخبری
تا کجا رفتی اگر بال و پرش می بودی
رفت تا گلشن افلاک به بی بال و پری
قاصد اشک که از دیده پریدن آموخت
نرسید از پی آن یار عزیز سفری
سخنش رفت بسیر همه جا تا او رفت
همچو فرزند که خودسر شود از بی پدری
روشنی از مه و خورشید در ایامم نیست
سال عمرم چه بشمسی گذرد چه قمری
گر ازین عالم دلگیر خبردار شود
نقش پا باز نماند ز پی رهگذری
بلبلی رفت که گل یابد اگر بال و پرش
همچو هدهد کند از روی شرف تاج سرش
دیده ها تا که بر احوال سخن گریان شد
نقطه روی سخن اشک سخن فهمان شد
بسکه خون در تن الفاظ ازین غم زده خوش
کاسه دایره حرف ز خون پنهان شد
می توان یافت که در هر دو جهانست عزیز
آنکه ملک عدم از رفتنش آبادان شد
هفته ای بیش رخ خویش بمردم ننمود
گل ازین شرم که بی بلبل خود خندان شد
جان معنی بتن شعر ازو می آمد
زآسمان نامش از آنروی محمدجان شد
برد او گوی سخن را که ازین میدان رفت
قامت ما عبث از فکر سخن چوگان شد
گره رشته کار همه نگشوده بماند
که سرانگشت همه در گرو دندان شد
جبر این دلشکنی کرد، گر ایام این بود
کز جهان مشکل دل کندن ما آسان شد
خاک بر روی رقم ها نه کسی می باشد
گرد از آنستکه بنیاد سخن ویران شد
بچمن گریه کنان رفته ز گل پرسیدم
بچه تاریخ برون قدسی از این بستان شد
گل زشبنم همه تن اشک مصیبت شد و گفت
(دور از آن بلبل قدسی چمنم زندان شد)
در لحد مونس تنهائی او حورا باد
بر رخ روز خوشی نسخه ای از فردا باد
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۸ - تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا
تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا
یافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا
از تجلی جمال تو دل و جان جهان
مست و لایعقل و شیداست زهی حسن لقا
جز جمالی که بهر لحظه نماید رخ دوست
نیست درد دل ما را بجهان هیچ دوا
بیخود از باده عشقند چه هشیار و چه مست
همه مست می وصلند چه شاه و چه گدا
وارهید این دل دیوانه ز اندوه فراق
تا که دربزم وصال تو ز خود گشت فنا
محرم سر نهان آمد و عارف بیقین
هرکه حسن رخ تو دید عیان از همه جا
دید خورشید جمالت ز همه ذره عیان
هرکه وارست اسیری ز حجاب من و ما
یافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا
از تجلی جمال تو دل و جان جهان
مست و لایعقل و شیداست زهی حسن لقا
جز جمالی که بهر لحظه نماید رخ دوست
نیست درد دل ما را بجهان هیچ دوا
بیخود از باده عشقند چه هشیار و چه مست
همه مست می وصلند چه شاه و چه گدا
وارهید این دل دیوانه ز اندوه فراق
تا که دربزم وصال تو ز خود گشت فنا
محرم سر نهان آمد و عارف بیقین
هرکه حسن رخ تو دید عیان از همه جا
دید خورشید جمالت ز همه ذره عیان
هرکه وارست اسیری ز حجاب من و ما
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳ - ای بدیدار تو روشن دیده گریان ما
ای بدیدار تو روشن دیده گریان ما
محنت عشقت دوای درد بی درمان ما
خانه دل پاک کردم از غبار غیر یار
تا مگر نقش رخش گردد دمی مهمان ما
خاک گشتم در هوای لعل چون آب حیات
کم نشد از دل زمانی آتش سوزان ما
خون دل خواهد که ریزد غمزه تولیک شد
آب حیوان لب لعلت بلای جان ما
من ازین مستی کجا هشیار گردم تا ابد
در ازل چون بامی لعل توشد پیمان ما
میکند ایمان جانم را نهان در هر نفس
در نقاب کفر زلف عنبرین جانان ما
یار چون حیران خویشم دیدگفت از عین ناز
ای اسیری تا بکی باشی چنین حیران ما
محنت عشقت دوای درد بی درمان ما
خانه دل پاک کردم از غبار غیر یار
تا مگر نقش رخش گردد دمی مهمان ما
خاک گشتم در هوای لعل چون آب حیات
کم نشد از دل زمانی آتش سوزان ما
خون دل خواهد که ریزد غمزه تولیک شد
آب حیوان لب لعلت بلای جان ما
من ازین مستی کجا هشیار گردم تا ابد
در ازل چون بامی لعل توشد پیمان ما
میکند ایمان جانم را نهان در هر نفس
در نقاب کفر زلف عنبرین جانان ما
یار چون حیران خویشم دیدگفت از عین ناز
ای اسیری تا بکی باشی چنین حیران ما
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۱ - یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب
یارم از خانه برون آمد سرمست و خراب
جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب
جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کون
هرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب
هرکه از پرده پندار نیامد بیرون
روی آن یار کجا بیند و آن جام شراب
مجلسی بس عجب و عشرت و عیش است و طرب
ساقی و جام می و مطرب و آواز رباب
یار بی پرده بما روی نماید هردم
بخدا یکسر مو نیست مرا هیچ حجاب
گر چه هر ذره بود پرده خورشید رخست
شاهد حسن ترا بین که چو ما هست نقاب
ای که جوئی ز ورق دانش و اسرار یقین
بخدا در دو جهان نیست چو تو هیچ کتاب
طالع سعد کجا دولت بیدار کجاست
تا شبی طلعت چون ماه تو بینیم بخواب
گر تو جویای لقایی و طلبکار وصال
راه رندان طلب و زود اسیری دریاب
جام می برکف و می گفت خذوا یا احباب
جام جم کی بنظر آرد و لذات دو کون
هرکه یک جرعه بنوشید از آن باده ناب
هرکه از پرده پندار نیامد بیرون
روی آن یار کجا بیند و آن جام شراب
مجلسی بس عجب و عشرت و عیش است و طرب
ساقی و جام می و مطرب و آواز رباب
یار بی پرده بما روی نماید هردم
بخدا یکسر مو نیست مرا هیچ حجاب
گر چه هر ذره بود پرده خورشید رخست
شاهد حسن ترا بین که چو ما هست نقاب
ای که جوئی ز ورق دانش و اسرار یقین
بخدا در دو جهان نیست چو تو هیچ کتاب
طالع سعد کجا دولت بیدار کجاست
تا شبی طلعت چون ماه تو بینیم بخواب
گر تو جویای لقایی و طلبکار وصال
راه رندان طلب و زود اسیری دریاب
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷ - دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است
دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است
جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
عالم از پرتو حسن تو نماید روشن
همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست
بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ
یار پیداست چه محتاج دگر برهانست
وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه
که دل و جان جهان جمله درو حیرانست
هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست
زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست
شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان
چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست
هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند
که جهان پرتو خورشید رخ جانانست
جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
عالم از پرتو حسن تو نماید روشن
همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست
بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ
یار پیداست چه محتاج دگر برهانست
وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوه
که دل و جان جهان جمله درو حیرانست
هر زمان تازه جمالی بنماید رخ دوست
زانکه حسن رخ او بیحد و بی پایانست
شاهد حسن تو از پرده ذرات جهان
چون عیان گشت نگویی که چرا پنهانست
هرکه صاحب نظر آمد چو اسیری بیند
که جهان پرتو خورشید رخ جانانست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - جان ما عاشق سروقد جانانه شدست
جان ما عاشق سروقد جانانه شدست
غرقه بحر غمش از پی در دانه شدست
مست عشقست و کند میل شراب لب او
تا که مخمور دو چشم خوش مستانه شدست
ساخته قبله خود کویش و از دین فارغ
کعبه یک سو بنهادست و به بتخانه شدست
شمه تا خبر از عشق بتان یافته است
بیخبر از غم این بیدل دیوانه شدست
دارد از شادی وصلش ز غم هجر فراغ
عشق را تا دل او مسکن و کاشانه شدست
تا بمعشوقه پرستی بجهان مشهوری
قصه لیلی و مجنون ز تو افسانه شدست
شد گرفتار بلا جان اسیری زان دم
که نهان گنج غمش در دل ویرانه شدست
غرقه بحر غمش از پی در دانه شدست
مست عشقست و کند میل شراب لب او
تا که مخمور دو چشم خوش مستانه شدست
ساخته قبله خود کویش و از دین فارغ
کعبه یک سو بنهادست و به بتخانه شدست
شمه تا خبر از عشق بتان یافته است
بیخبر از غم این بیدل دیوانه شدست
دارد از شادی وصلش ز غم هجر فراغ
عشق را تا دل او مسکن و کاشانه شدست
تا بمعشوقه پرستی بجهان مشهوری
قصه لیلی و مجنون ز تو افسانه شدست
شد گرفتار بلا جان اسیری زان دم
که نهان گنج غمش در دل ویرانه شدست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست
مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست
حسن او را همه کون و مکان مرآتست
نیستی جمله بهستی تو پیدا شده است
غیر ازین هرکه بگوید سخن طاماتست
پیش عارف که ز اوراق جهان حسن تو دید
مصحف روی ترا جمله جهان آیاتست
دیده آن دیده که بینا بود از نور یقین
که جمال تو هویدا ز همه ذراتست
گرچه عالم همگی مظهر اسما شده است
گشته ظاهر همه اسما ز صفات و ذاتست
که گهی عشق و گهی عاشق و گه معشوقی
وه شئونات الهی چه عجب حالاتست
بعد آزادگی از قید اسیری دانست
که ظهورات ترا هر دو جهان آلاتست
حسن او را همه کون و مکان مرآتست
نیستی جمله بهستی تو پیدا شده است
غیر ازین هرکه بگوید سخن طاماتست
پیش عارف که ز اوراق جهان حسن تو دید
مصحف روی ترا جمله جهان آیاتست
دیده آن دیده که بینا بود از نور یقین
که جمال تو هویدا ز همه ذراتست
گرچه عالم همگی مظهر اسما شده است
گشته ظاهر همه اسما ز صفات و ذاتست
که گهی عشق و گهی عاشق و گه معشوقی
وه شئونات الهی چه عجب حالاتست
بعد آزادگی از قید اسیری دانست
که ظهورات ترا هر دو جهان آلاتست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت
صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت
که بخفتن نتوان در معانی را سفت
خیز اندر پی مطلوب درآ از سر درد
در طلب روز مخور شب همه شب نیز مخفت
نقش اغیار برون کن ز درون دل خود
تا که با یار همیشه بودت گفت و شنفت
عاقبت دیده جان باز کند بررخ دوست
هر دلی کو بغم و درد مدام آمد جفت
جان و دل ساز فدا گر هوس دیدارست
زانکه اینجا بکسی رو ننمایند بمفت
توئی تست حجاب تو اگر رفت توئی
یار بینی که عیانست ز پیدا و نهفت
رودر آئینه دل گفت نماییم دگر
زین سخن جان اسیری چو گل تازه شکفت
که بخفتن نتوان در معانی را سفت
خیز اندر پی مطلوب درآ از سر درد
در طلب روز مخور شب همه شب نیز مخفت
نقش اغیار برون کن ز درون دل خود
تا که با یار همیشه بودت گفت و شنفت
عاقبت دیده جان باز کند بررخ دوست
هر دلی کو بغم و درد مدام آمد جفت
جان و دل ساز فدا گر هوس دیدارست
زانکه اینجا بکسی رو ننمایند بمفت
توئی تست حجاب تو اگر رفت توئی
یار بینی که عیانست ز پیدا و نهفت
رودر آئینه دل گفت نماییم دگر
زین سخن جان اسیری چو گل تازه شکفت