تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۵ - ای کاش رفتمی چو صبا در حریم تو
ای کاش رفتمی چو صبا در حریم تو
تا زنده گشتمی نفسی از نسیم تو
از تو امید قطع کنم این روا بود
ما را امیدهاست به لطف عمیم تو
گر بگذری نو از سر عهد قدیم ما
ز ما نگذریم از سر عهد قدیم تو
ای آنکه منع می کنی از عاشقی مرا
فریاد از این طبیعت نا مستقیم تو
ما را به صحبت خود اگر راه نمی دهی
باری رقیب کیست که باشد ندیم تو
آیا چگونه بر کند در غم فراق
پرورده در وصال به ناز و نعیم تو
مغرور عشوه شده باز ای کمال
او از سلامت نر و طبع سلیم تو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۶ - ای نور دیده را نگرانی بسوی تو
ای نور دیده را نگرانی بسوی تو
جانا تعلقیست دلم را بکوی تو
گر دیگران ز وصل تو درمان طلب کنند
ما را بس است درد تو و آرزوی تو
چشم جهان به ماه رخت دین سالهاست
بگذشت روز ما و ندیدست روی تو
از رهگذار بار چه برخیزد ار دمی
دل را گشایشی رسد از بند موی تو
با ما دمی برآر که جان غریب ما
ماندست در بدن متعلق ببویه تو
بنشین دمی بجوی دل ما که سالها
ننشسته ایم بکنفس از جست و جوی تو
گونی حکایتی زلبش گفته کمال
کاب حیات میچکد از گفتگوی تو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۱۷ - ای از حدیث زلف توام بر زبان گره
ای از حدیث زلف توام بر زبان گره
بگشای برقع از رخ و از زلف آن گره
چشمم گلی نچید ز باغ رخت هنوز
تا کی زند دو زلف تو بر ابروان گره
زلفت دلم بیست و در آویخت از هوا
جز باد دلگشا که گشاید چنان گره
خوبان که دانه دانه کنند اشک عاشقان
از ساحری زننده بر آب روان گره
ابرو ترش کنی و بگویم زهی کمان
آری فتد همیشه ز زه بر کمان گره
موی میان او به کمر هست در خیال
چون رشته که باشدش اندر میان گره
نظم کمال بسته به هم رشته درست
گفتار دیگران همه بر ریسمان گره
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۰ - ای خط مشکبار تو پیچیده گرد ماه
ای خط مشکبار تو پیچیده گرد ماه
برروی روز نقطه خالت شب سیاه
رخسارتست حجت اقرار عاشقان
هستت بر این سخن خط عنبر فشان گواه
وصف قمر بروی تو گفتم بگفت عقل
در آفتاب و ماه چگوئی حدیث شاه
خواهم که روی خویش به رویت نهم ولیک
هرگز که دیده خرمن گل همنشین کاه
چشمت به غمزه گرچه رباید هزار دل
لیکن ز راه لطف ندارد دلی نگاه
آئینه جمال نو ای شمع دل فروز
روزی بود که زنگ برآرد ز دود آه
مسکین کمال از تو به مقصود کی رسد
سلطان چو نیست با خبر از حال دادخواه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - بیروی او ز دیدۂ بینا چه فایده
بیروی او ز دیدۂ بینا چه فایده
رفتن به باغ بهر تماشا چه فایده
چون تشنه را ز حسرت او جان بلب رسید
کردن لب فرات تمنا چه فایده
وزرحمتی که می رسد از رخ به خاک پاش
آن شوخ را ز درد سرما چه فایده
زحمت مبین و رنج مبر ای طبیب من
این درد عاشقیست مداوا چه فایده
گفتم رسم به وعده بوسی که کرده
نخست گفت تقاضا چه فایده
زاهد بهمنشینی رندان کسی نشد
کره نهم را ز صحبت دانا چه فایده
شوخان شنگ را مرو از پی اگر روی
دل می برند و عقل بیغما چه فایده
صد جور اگر بری و جفاها کشی کمال
چون بار بیوفاست ازینها چه فایده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۵۳ - هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمده
هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمده
دل ز انتظار خون شده تا دیگر آمده
از دست و ساعد تو مرا نیغ آبدار
از آب زندگی به گلو خوشتر آمده
خضر خطت ندیده مثال لبت در آب
چندانکه گرد چشمه حیوان بر آمده
برخاستست از لب و خالت قیامتی
اینک بلال هم به لب کوثر آمده
در جوی چشم لحظه به لحظه فزوده آب
تا نقش عارض تو به چشم تر آمده
شاخ گلی به گریه مگر آرمت پیر
بی آب شاخ تازه کجا در بر آمده
تا کرده تازه دفتر غمهای دل کمال
خونهای تازه بر ورق دفتر آمده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۵۵ - ای بار نازنین مگر از فتنه زاده ای
ای بار نازنین مگر از فتنه زاده ای
کامروز چشم فتنه گری بر گشاده ای
در ملک حسن خسرو و خوبان نونی ولیک
داد مرا نو از لب شیرین نداده ای
هستند در زمان تو خوبان گلعذار
لیکن از این میانه تو زیبا فتاده ای
چون آفتاب بر همه روشن شد آنکه تو
از حسن و لطف از مه تابان زیاده ای
از خط تو زغالیه هر نقطه ای که هست
داغی ست آنکه بردل عنبر نهاده ای
با آنکه ریخت غمزة شوخ تو خون ما
با عاشقان هنوز به جنگ ایستاده ای
گفتم کمال از قد سرو نو بر نخورد
عشقت بگفت رو که در این ره پیاده ای
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۶۶ - ای آفتاب روی تو در اوج دلبری
ای آفتاب روی تو در اوج دلبری
پروانه چراغ رخت شمع خاوری
سودای زلف تست که روزم سیاه کرد
تا خود به حسن رونق خورشید می بری
زاف است آنکه حلقه زند گرد آفتاب
با مشک می دمد ز بناگوش مشتری
بالای دل فریب تو گویم به راستی
سرویست گلعذار به بستان دلبری
دیباچه صحیفة حسن و لطافت است
بر صفحه جمال نر آن خط عنبری
روشن شود مراد دل من هر آینه
آن دم که روی خویش در آئینه بنگری
جائت چگونه خوانم جانم فدای نست
عمرت چگونه گویم کز عمر خوشتری
اشکم به آب دیده گواهی می دهد
خونی که ریخت جادوی چشمت به ساحری
سوی کمال مرحمتی کن به وصل خویش
کز حد گذشت جور و جفا و ستمگری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۰ - بر گل به پای سرو چو رفتار می کنی
بر گل به پای سرو چو رفتار می کنی
از لطف پای نازکت افگار می کنی
اگر حال دل ز غمزه بپرسی چه گویمت
خوش می کنی که پرسش بیمار می کنی
پندی بده به زلف که خونهای بیدلان
چندین چرا بگردن خود بار می کنی
با غمزه هم بگوی که در پیش مردم
خواهم زدن که شوخی بسیار می کنی
گفتی جمال خویش نمایم به عاشقان
این خود کرامتی است که اظهار می کنی
ای طوطی این حدیث شکربار از آن تست
با گفته منست که تکرار می کنی
سعدی اگر چو طوطی گویا بود کمال
طوطی خموش به چو نو گفتار می کنی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۱۷ - دارم ز ابروان تو چشم عنایتی
دارم ز ابروان تو چشم عنایتی
کر نازم اره کشی نکنندم حمایتی
چشم تو بیگه کش و من زنده همچنین
از غمزه تو نیست جزاینم شکایتی
بیرون از آنکه بیتو نخواهم وجود خویش
از بنده در وجود نیاید جنایتی
رویت که آیتیست ز رحمت بر ابروان
زاهد چو دید خواند به محراب آیتی
آنی که دارد آن به و این غم کرو مراست
آن غایتی ندارد و این هم نهایتی
پیش رقیب قدر سگ کو شناختم
کو می کند بندر گدارا رعایتی
گر بر درت رقیب گدا باش با کمال
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲۵ - دل شیشه ایست جای خیال تو ای پری
دل شیشه ایست جای خیال تو ای پری
کردی پری به شیشه همین است ساحری
پیوسته در برابر چشمم نشسته ای
آری مرا به چشم جهان بین برابری
در پرده های چشم خیالت مصور است
چشم بد از تو دور که روح مصوری
از بس که دوش بر در تو دیده در فشاند
بستیم حلقه گرد درت از در دری
بر رهگذارت از مژهای اشک خار هاست
هان تا به ره نهایتی و نیز بگذری
راضی نیی که قدر من افزاید ای رقیب
زآن روی هرگزم سگ آن کوی نشمری
یگر مجری متزلت و قدر خود کمال
این منزلت بس است که بر خاک آن دری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲۸ - دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی
دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی
عیسی دمی و آب به آدم نمیدهی
داروی جان ز حقه لبهات میدهد
با جان خسته چاشنی هم نمیدهی
کوی تو کعبه و لب لعل تو زمزم است
آبی چرا به تشنه زمزم نمیدهی
دست رقیب نیز به آن لب نمی رسد
باری بدیو شکر که خانم نمی دهی
وردم دعای نسبت به محراب ابروان
کز درد و غم وظیفه من کم نمیدهی
نامحرمان کجا بحریم نور را برند
چون را در آن مقام به محرم نمیدهی
زیبد گدانی در دلبر ترا کمال
کان سلطنت به ملک دو عالم نمیدهی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۳۵ - شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتی
شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتی
کونه کنم حدیث بخوبی نباتی
گر من در آب و آتشم از چشم و دل خوشم
کاندر میان هر دو نو باری سلامتی
ای شیخ تا بکوی بتان می کنیم طوف
با ما همگرد چون تو نه مرد ملامتی
زآن گوشه های چشم چه بینی نوای سلیم
زینسان که به چشم بکنج سلامتی
دل جست و عقل بار سفر بست و شد روان
ای غم تو خوش نشسته بکنج اقامتی
خونی که چشم مست تو با دل روانه کرد
بازتچه گفت غمزه کز آن در ندامتی
چندانکه می کشند ترا زنده کمال
صاحب نظر نی نو که صاحب کرامتی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۲ - گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی
سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی
گفتی نمایمت رخ و گامت ز لب دهم
لطفیست این و مهر تو اینها کجا کنی
شوخی فراغ از آتش و آبت از آن مدام
در دل مقام سازی و در دیده جا کنی
من آن نیم که ناله کنم از تو چون قلم
گر خود به تیغ بند ز بندم جدا کنی
بر عاشقان حیب که یک یک جفا کند
از نو به ای رقیب که صد صد وفا کنی
دیدی صفای عارضش ای دیده گریه چیست
بعد از صفا به گریه چرا ماجرا کنی
آن خط همیشه مشک خطا خواندن کمال
در یک خط ای عجب ز چه چندین خطا کنی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۷۷ - هر لحظه غمزه ها به جفا نیز می کنی
هر لحظه غمزه ها به جفا نیز می کنی
باز این چه فتنه هاست که انگیز میکنی
دلهای ما نخست به تاراج میبری
وانگه اسپر زلف دلاویز می کنی
گر خون چکائی از دل عاشق کراست جنگ
شاهی به قلب رفته و خونریز می کنی
در بحر دیده آب کجا ایستد ز حوش
زینسان که آتش دل ما نیز می کنی
خواب شبان مبند به چشمم دگر خیال
چون همدم به آه سحرخیز می کنی
از خون ما چه توبه دهی چشم مست را
از باده حلال چه پرهیز می کنی
شهر سرای چون دلت آشفته شد کمال
وقنست اگر عزیمت تبریز می کنی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹ - حسنت چو اشتیاق دلم بی نهایت است
حسنت چو اشتیاق دلم بی نهایت است
وز عاشقان فراغت بارم به غایت است
با چشم مست و زلف پریشان نهاد او
همرنگ میشویم چه جای کنایت است
عارف ز حال گوید و عالم ز دیگران
ما و حدیث عشق تو کانها حکایت است
چشم تو راست کرد به دل تیر غمزه را
شادم که التفات دلیل عنایت است
دل از میان ظلمت مویت نگاه کرد
روی تو دید گفت امید هدایت است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰ - حسنی که هست روی تورا بی نهایت است
حسنی که هست روی تورا بی نهایت است
خوب است گل ولی نمک اینجا به غایت است
افسانه های خسرو و شیرین ز حد گذشت
ما و حدیث روی تو کانها حکایت است
من فارغم ز مصر که در دولت لبت
امروز کان قند و شکر این ولایت است
افکند سایه زلف تو بر عارض خوشت
ظلمت نگر که نور مهش در حمایت است
من کیستم که دست به زلفت کنم دراز
بویش صبا اگر به من آرد کفایت است
از بهر عاشقان تو در شرع کفر و دین
اوصاف روی و موی تو محکم روایت است
هشیار کی شود دل سرگشته همام
چون مستیش زنرگس مستت کفایت است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۲ - این زاب و خاک نیست که جانی مصور است
این زاب و خاک نیست که جانی مصور است
چشم جهانیان به جمالش منور است
گر زان که نسبتش به عناصر می کنند
آبش مگر ز کوثر و خاکش ز عنبر است
ذکر زبان هر که نظر می کند برو
سبحان من یصور و الله اکبر است
گل پیش ما مریز و دگر ارغوان میار
جانم فدای آن که ازین هر دو خوشتر است
عنبر میان آتش مجمر چه می نهی
زانفاس دوست مجلس ما خود معطر است
شمع از میان جمع برون بر که امشبم
در خانه روشنایی خورشید انور است
ساقی بیار باده که از مجلس الست
ما را هنوز مستی یک جرعه در سر است
نی نشکنیم از می دنیا خمار خویش
ما را شراب از لب میگون دلبر است
جام جهان نمای الهی ست صورتش
انصاف می دهند نظرها که مظهر است
با عاقلان بگوی که اصحاب عشق را
ذوق است ره نمای نه اندیشه رهبر است
در تنگنای لفظ نگنجد بیان ذوق
زان سوی حرف و صوت مقامات دیگر است
چون چشم مست یار دهد می به عاشقان
کی درمیان مجال صراحی و ساغر است
جان همام را نفس صبح و بوی دوست
پرورده اند زان نفسش روح پرور است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۵ - حسن تو را ممالک دل ها مسخر است
حسن تو را ممالک دل ها مسخر است
مقبل کسی که وصل تو او را میسر است
بر منزل مبارک تو هر که بگذرد
گوید که این خلاصه هر هفت کشور است
آبش چو کو ثر است و چو در سنگ ریزه ها
بادش نسیم عنبر و خاکش معصفر است
چشم و دل از مشاهده ات بی نصیب نیست
نقشت چو بر صحیفه جانم مصور است
آن آفتاب را که بسوزد شعاع او
چشم عقول روی چو ماه تو مظهر است
کحل جواهر است غبار منازلش
زان چشم عاشقان تو دایم منور است
گلزار چون بهشت شود فصل نو بهار
جانم فدای آن که ازین هر دو خوشتر است
گفتم بدسرو اگر چه خرامیدنت خوش است
بالای خوش خرام دلارام دیگر است
در جان نیشکر نبود آن حلاوتی
کاندر لب و حدیث و دهان تو مضمر است
از بندگیت دورم و جان با تو در حضور
جایی که نیست خلوت جان چشم بر در است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۸ - مشتاب ساربان که مرا پای در گل است
مشتاب ساربان که مرا پای در گل است
در گردنم ز حلقه زلفش سالاسل است
تعجیل میکنی تو و پایم نمی رود
بیرون شدن ز منزل اصحاب مشکل است
شیرینی وصال چو بی تلخی فراق
کس رانصیب نیست ز دوران چه حاصل است
چون عاقبت ز صحبت یاران بریدنی ست
پیوند با کسی نکند هر که عاقل است
روز وداع غرق خوند عاشقان
وانکو نظاره می کند از دور غافل است
ما را خبال دوست به فریاد می رسد
ورنه فراق صحبت او زهر قاتل است
هر جا که می نشینم و چندان که می روم
در گردنم دو دست خیالش حمایل است
از دید همام خیالش نمی رود
آنجا فراق نیست که پیوند با دل است