تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۴۶ - عماد دولت ودین صدر و پیشوای جهان
عماد دولت ودین صدر و پیشوای جهان
تویی که بزم تو را ماه نو پیاله شود
ز ابر دیده چو باران اشک بدخواهت
به لب رسد ز نفسهای سرد ژاله شود
مرا ز شادی جاه تو هر زمان باری
ز خنده لب چو گل و روی همچو لاله شود
چو از حواله شمس طبیب یاد آرم
ز غبن و غصه همه خنده هام ناله شود
هنوز آنقدری باقی ست و می ترسم
از ان که باقی عمرم درین حواله شود
دو روزه را تب خادم بود اگر بدهی
وگرنه از پی این وامهای حاله شود
امید من به تو یک ماهه بیش نیست و هنوز
هزار سال بزی تا هزار ساله شود
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۴۸ - ایا نموده به صد علم در جهان معجز
ایا نموده به صد علم در جهان معجز
تویی که دهر نظیر تو نیز ننماید
محیط جاه تو تا غایتی ست در وسعت
که بر محدب گردون به نقطه ای ساید
جواب قطعه و تشریف اگر چه دیر کشید
رهی چگونه زبان عتاب بگشاید
که دست و طبع تو بحر علوم و کان عطاست
ز بحر و کان نه به هر وقت در و زر زاید
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۴۹ - به خواب دوش چنان دیدمی که صدر جهان
به خواب دوش چنان دیدمی که صدر جهان
بخواند پیشم و تشریف داد و زر بخشید
شدم به نزد معبر بگفتم این معنی
جواب داد که این جز به خواب نتوان دید
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۵۰ - مربی فضلای زمانه شمس الدین
مربی فضلای زمانه شمس الدین
تویی که قفل امل را سخای توست کلید
از آن سپس که میان من و تو عهد دراز
زمانه حبل متین مواصلت ببرید
تو را به مرو درون برد و خرمت بنشاند
مرا به سوی نشابور سر نگون بکشید
چو تو به اسم رسالت بیامدی ناگاه
دلم ز شوق ملاقات تو ز بر بپرید
شدی به قاعده و پرده دار بنشاندی
چنانک پرده صبرم ز غبن آن بدرید
مرا به خدمت تو محض دوستی آورد
نه رغبت زر و سیم و نه حرص نقل و نبید
حدیث رؤیت صانع مرا محقق شد
که دست معتزلی غالب ست و وجه پدید
رسول را چو به دنیا نمی توان دیدن
خدای را به قیامت چگونه بتوان دید؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۵۶ - سر اکابر دولت صفی دولت و دین
سر اکابر دولت صفی دولت و دین
تویی که نیست تو را در جهان عدیل و نظیر
به هر مهم که ضمیر تو خلوتی سازد
درون پرده بگنجد مدبر تقدیر
به هر مقام که قدرت به صدر بنشیند
ز آستانه نیابد گذر سپهر اثیر
به جمع روز و شب ار بر زمانه حکم کنی
روا ندارد بر امتثال آن تاخیر
بزرگوارا دانند همگنان که نبود
به اردبیل مرا داعیی قلیل و کثیر
برون ز خدمت تو مقصدی نداشته ام
چرا نمی گذرد یاد من تو را به ضمیر؟
ز خطه ای به تو افتاده ام که وقت وداع
صدور بر پی من ناله کرده اند و نفیر
به صد هنر ز جهان بر سر آمدم چون ست
که مانده ام چو جهان پیش همت تو حقیر؟
فضیلتی که بر ابنای روزگار مراست
علی العموم شناسند ناقدان بصیر
اگر به نسبت آن مکرمت طمع دارم
زمانه نیز سرافکنده ماند از تشویر
ز روزگار مرا غصه ها بسی ست که نیست
مجال آن که کنم شمه ای از ان تقریر
به پشتی کرمت کردم این عتاب که او
مشیر و محرم من بود اندرین تدبیر
اگرچه رسم بزرگی تو به شناسی لیک
بگویمت سخنی از من آن به خرده مگیر
کسی که بر همه احرار سروری جوید
روا ندارد در حق چون منی تقصیر
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۵۹ - ایا شهی که فلک را مهار در بینی
ایا شهی که فلک را مهار در بینی
کشد وفاق تو همچون شتر نشیب و فراز
خرد به رقص در آید ز شوق خدمت تو
چو اشتران عرب بر حُدای اهل حجاز
عدوت گرچه همه گردن است همچو شتر
زمانه بشکندش گرد ران به سنگ نیاز
غرور و غفلت خصمت چو مستی اشتر
بود ز رنج و مشقت نه از تنعم و ناز
شتر به چشمه سوزن برون نخواهد شد
حسود خام طمع گو درین هوس بگداز
ز ناتمامی خصم تو چون شتر مرغ است
نه زور بار کشیدن نه قوت پرواز
بسان اشتر دولاب مانده سرگردان
نه از نهایت کار آگه و نه از آغاز
سپهرش از پی قربان همی کند فربه
رواست کو چو شتر روز چند سر بفراز
تو خلق را بشتروار زر دهی چه عجب
که چون جرس به ثنای تو برکشند آواز
ز حاسدان شتر دل مدار مردی چشم
که نیشکر بنروید ز بیخ اشتر غاز
عدوت کار به بازی همی برد به زیان
شنیده ای که بود بازی شتر ناساز
خدایگانا من بنده مدتی بودم
فتاده چون شتر بی مهار در تک و تاز
کنون ز بی شتری هست بر دلم باری
که صد شتر نکشد آن به عمرهای دراز
حکایت شتر و ماهتاب و اعرابی
شنیده ام که شنیده ست شاه بنده نواز
مرا که در شب افلاس گم شده ست شتر
به ماهتاب قبولت سزد که یابم باز
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۶۰ - پناه ملت و داعی خلق نصرة دین
پناه ملت و داعی خلق نصرة دین
تویی که هست ضمیر تو با قضا همراز
کرم،حقیقی و ذاتی تو راست در عالم
هرآنچه هست دگر استعارت است و مجاز
اگر به عنف زنی بانگ ناگهان بر کوه
ز هیبت تو صدا را فرو شود آواز
خدایگانا زان پس که روزگار مرا
بتاخت مدت ده سال در نشیب و فراز
عزیمتم همه آن بود و بس که یکچندی
کنم جناب تو را قبله دعا و نیاز
چه موجب است که از خدمت تو محرومم
نه تو بخیل و نه من جاهل و نه راه دراز
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۶۲ - ایا شهی که ز آثار نعل شبرنگت
ایا شهی که ز آثار نعل شبرنگت
حسد برد به گه حمله صاحب شبدیز
تویی که بر تن خصم تو دِرع داوودی
ز رمح و تیغ تو پرویزنی بود خون بیز
چو ظلم بر در دروازه وجود رسید
ندای عدل تو بشنید بازگشت و گریز
ببرد چاشنی لطف تو به شیرینی
مزاج بی نمکی از جهان شورانگیز
اگر ز کین تو دندان خصم کنده شود
عجب نباشد از آن عزم تند و خنجر تیز
خدایگانا من بنده بر بساط ملوک
که جمله کم ز تو بودند و بیش از پرویز
به صد هنر قدری آبروی یافته ام
جهان ز حکم تو در نگذرد بگو که مریز
فلک به جام بلا شربتم از آن فرمود
که از عطای مزور نموده ام پرهیز
به سوی من نظری کن که بی سبب با من
جهان سفله به کین است و چرخ دون به ستیز
از آن زمان که فلک بر درت به پا استاد
زمانه بر سر بختم نشسته بود که خیز
کنون که خاک درت را ز اشک دیده من
به رنگ لاله برآورده چرخ رنگ آمیز
مرا به نزد تو بی پایمردی کرمت
برون ز حلقه در نیست هیچ دست آویز
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۶۴ - خدایگان جهان شهریار دریا دل
خدایگان جهان شهریار دریا دل
توراست دست گهر بخش و لفظ لؤلؤ پاش
بر اسمان و زمین دست مطلق است تو را
که از وظیفه جود تو یافتند معاش
گهی به پنجه هیبت دل جهان بشکن
گهی به ناخن قدرت رخ فلک بخراش
تویی که باد صبا در جهان نیارد کرد
نسیم عارض گل بی جواز حکم تو فاش
مکارم تو چنان عام گشت در عالم
که در سخای تو با من برابرند اوباش
به روی مدح برون بردم این شکایت حال
اساس مظلمه ای می نهم تو حاکم باش
مرا که باز سپیدم سزد که بسته شود
ز آفتاب لقای تو دیده چون خفاش؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۶۷ - پناه اهل هنر پیشوای روی زمین
پناه اهل هنر پیشوای روی زمین
توراست چرخ نکوخواه و بخت خیراندیش
تویی که در حرم دولتت به نقل طباع
موافقت دهد ایام گرگ را با میش
ز جام مهر تو نو شد زمانه شربت نوش
ز دست قهر تو یابد سپهر قربت نیش
بزرگوارا معلوم رای توست که من
ز روزگار کفافی طمع ندارم بیش
مرا که در مه دی کسوت سمور نبود
گه تموز ندارم امید خرگه و خیش
بدانچه داشته ام دی چو قانعم امروز
مرا چه قربت بیگانه و چه وصلت خویش
دلی که می نپذیرد جراحتش الحام
بر آستانه صبرش نشانده ام به سیریش
هنوز وقت نیامد که دهر افسون گر
نهد ز رحمت تو مرهمی برین دل ریش
در تو ساحل دریا و من چنین تشنه؟
کف تو معدن روزی و من چنین درویش؟
کرا بماند ازین غصه جان و دل به قرار؟
که تیر چرخ برآید درین مقام از کیش
شنیده ام که تو اندیشه کرده ای که مرا
نهی به تربیت اسباب خرمی در پیش
ازین صواب تر اندیشه نیست در عمل آر
و گرنه ره مده اندیشه را به خاطر خویش
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۶۸ - سر ملوک جهان فخر دین تو آن شاهی
سر ملوک جهان فخر دین تو آن شاهی
که ماه و مهر ز رای تو می برند شعاع
تویی که همت تو سر بدان فرو نارد
که با فلک بودش ملک کاینات مشاع
خدایگانا دانی که در ممالک تو
مرا نه باغ و سراسیت و نه عقار و ضیاع
چه واجب است که تا حشر همچنین باشد
به مجلس تو مرا لذت شراب و سماع
چنین خوش است که این آستانه را دو در است
یکی به کوی سلام و یکی به راه وداع
به طوع و رغبت خویش آمده به حضرت تو
رواست گر ببرم بی اجازت تو صداع
بر هر کجا که روم پادشاه نفس خودم
به علم و عقل توانگر به صبر و حلم شجاع
جنایتی نه که بی رسمیی کند شحنه
بضاعتی نه که دردسری دهد بیاع
من از زمین و زمان فارغم بحمدالله
نه رغبتی است به مال و نه حاجتی به متاع
ز خدمت تو یکی دستبوس نقد مرا
به از هزار برات و حوالت و اقطاع
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۷۲ - پناه ملک جهان تاج بخش روی زمین
پناه ملک جهان تاج بخش روی زمین
تویی که نعمت تو هست بر خلایق عام
به داغ قهر تو منقاد گشت دیو و پری
به طوق حکم تو گردن فراشته دد و دام
مزاج سرعت عزم و ثبات حلم تو بود
که باد را حرکت داد و خاک را آرام
به موضعی که تو بر تخت حکم بنشینی
ستاره آنجا معزول گردد از احکام
به روز صید ببخشای بر و حوش و طیور
که چون عدوی تو سرگشته مانده اند به دام
نه در حمایت جاه تو می زنند نفس
نه در چراگه عدل تو می کنند کنام
به روز معرکه مهمان خنجرت بودند
که کاسه کاسه سر بود و خوان اساس عظام
روا مدار که خونشان بریزی از پی آن
که خون مهمان هرگز نریختند کرام
قبول دست تو بس نیست باز را که کند
طمع به کبک مرقع لباس طرفه خرام
سوار گشته به عهد تو یوز وانگه نیز
به قصد آهوی مشکین نفس گشاید کام
خدایگانا دانم که منهی اقبال
ز سر قصه من کرده باشدت اعلام
نخست ره که رسیدم به حضرتت گفتم
که روزگار مساعد شود زمانه غلام
سه سال دیگرم از بعد آن جهان لئیم
به تهمت هنر افکند زیر پای لئام
هنوز مدت محنت نرفته بود به سر
هنوز دور حوادث نگشته بود تمام
کنون ملازم این آستانه ام تا چرخ
به عمر عاریتی مر مراکند الزام
سیاه رویی عیشم مبین که از معنی
به زیر هر سخنم لعبتی ست سیم اندام
کسی که سحر حلالست سر به سر سخنش
چرا عنایت خسرو برو شده ست حرام؟
ز دست حادثه تا کار من به جان نرسد
گمان مبر که به صدر تو آورم ابرام
چو من کسی به چنین حالتی فرو ماند
جهانیان ز تو بینند این نه از ایام
درین سه سال که از درگه تو بودم دور
به هیچ صنعت و شغلم کسی نداند نام
به هر مقام که خواهی مرا فرود آور
که من نه برگ سفر دارم و نه ساز مقام
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۷۷ - بزرگوارا من در میان اهل عراق
بزرگوارا من در میان اهل عراق
به نعمت تو که محسود همگنان بودم
هموم و وحشت غربت بر آن تنعم و ناز
که داشتم به وطن اختیار فرمودم
چو طبع میل بدین خطه کرد و بود خطا
صواب دیدم و با او خلاف ننمودم
خرد نصیحت من کرد و من نکردم گوش
زمانه پند همی داد و من بنشنودم
دو سال خدمت این قوم کردم و امروز
ز بخت شاکر و از روزگار خشنودم
به جام هیچ بزرگی شبی نبردم دست
به نان هیچ کریمی دهن بنگشودم
خمار باده پارین هنوز در سرمست
که لب به جرعه ای از جام کس نیالودم
چو مدتی بکشیدم عنا بدانستم
که خاک خوردم چون مار و باد پیمودم
به ترک گفتم و رفتم چو اندرین دولت
چو دنب خر ز گزی هیچ می نیفرودم
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۷۸ - شنید بنده که فرمانده جهان می گفت
شنید بنده که فرمانده جهان می گفت
که غم مخور تو که تیمار کارتو ببرم
ز خوردنیها من خود همین غمی دارم
چو زین برآمدم آخر ازین سپس چه خورم
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۸۰ - بزرگوارا سالی زیادت است که من
بزرگوارا سالی زیادت است که من
به جام نظم می مدح تو همی نوشم
ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویم
نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم
به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند
نهاد باید ناچار پنبه در گوشم
مباش غافل اگر چه من از شمایل خوب
حکیم سیرت و نیکو نهاد و خاموشم
به گاه نظم چو من بر سخن سوار شوم
کشند غاشیه اقران به عجز بر دوشم
به مدح و هجو همه کس گه شکایت و شکر
چو آفتاب بتابم چو بحر بخروشم
به مدح خویش مرا گر صلت همی ندهی
ازین حدیث نه غمگین شوم نه بخروشم
من ار ز هجو تو بیتی دو،برکسان خوانم
نهند تخته دیباهمی در آغوشم
به زر سرخ ز من چون هجای تو بخرند
رضا دهی که به نرخی تمام بفروشم؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۸۱ - خدایگانا سالی زیادت است که من
خدایگانا سالی زیادت است که من
به پای حرص به گرد عراق می بدوم
به چشم جز اثر عدل تو نمی بینم
به گوش جز خبر جود تو نمی شنوم
اگر چه تخم ثنای تو کشته ام لیکن
به داس غصه شب و روز ریش می دروم
قصیده ای دو کنون نظم کرده ام حالی
اگر بداست و گر نیک من بدان گروم
نشسته منتظر آنک فرصتی باشد
که آن به سمع مبارک رسانم و بروم
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۸۶ - خدایگانا معلوم رای روشن توست
خدایگانا معلوم رای روشن توست
خلوص بندگی و شرط نیک خواهی من
نه آن کسم که مرا آن محل و مرتبه هست
که کار ملک نکو نگردد از تباهی من
من آن گدای سخن پیشه ام که وقت مدیح
زنند خوش سخنان لاف پادشاهی من
به جان مدح توام زنده و ز روی قیاس
سجلّ مدح تو را در خورد گواهی من
چو شب سیاهم ز اندوه و چشم می دارم
که صبح عدل تو زایل کند سیاهی من
روا مدار که عاجز شوند ماهی و مرغ
بر اشک گرم و دم سرد صبحگاهی من
دهان به روزه و لب بر ثنای تو مپسند
ز دیده تر شده رخسارهای کاهی من
مرا بخوان و گناهی مدان که معلومست
همه جهان را احوال بی گناهی من
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۹۰ - زمانه داور کشور گشای نصرت دین
زمانه داور کشور گشای نصرت دین
ایا ضمیر تو از راز روزگار آگاه
تویی که همتت از فرط کبریا نکند
مگر بچشم حقارت در آفتاب نگاه
سنان رمح تو کابیست در هوا روشن
درآورد بدو چشم عدوت آب سیاه
به نزد جود تو مرغ رسیلت است امل
به پیش عفو تو مقبول خدمت است گناه
به شربتی که بدو رشک برد آب حیات
فزود قوت و صحت تو را و حشمت و جاه
تو عمر خضر بیابی که می برویاند
ز سنگ چون قدم خضر سایه تو گیاه
خدایگانا معلوم رای توست که من
ز دست حادثه دارم به حضرت تو پناه
اگر به مصلحتی دور مانم از در تو
نه از ملامت خدمت بود معاذالله
دعا و خدمت شاه است کار و پیشه من
به هیچ حال فتوری بدو نیابد راه
چو بنگری به حقیقت تفاوتی نکند
حضور و غیبت من در دعا و مدحت شاه
به تن ز خدمت اگر دور می شوم حالی
نشانده ام دل و جان معتکف درین درگاه
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۹۳ - امام عالم و مفتی وقت محیی الدین
امام عالم و مفتی وقت محیی الدین
تویی به اسب و رخ از کاینات گشته فره
به مدح تو دو سه نوبت قصیده ها گفتم
نکرد سعی تو از کار من گشاده گره
ز پیش منبرت امروز مردکی بر خاست
که توبه می کنم از کرده ها تو گفتی زه
ز مردمان تو زر و جامه خواستی و همه
به طبع و طوع بدادند بی لجاج و سته
ز بهر شعر چو چیزی ندادیم باری
برای توبه که دادی ز شاعریم بده
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۹۴ - صفی دین پس ازین زخمهای بی شفقت
صفی دین پس ازین زخمهای بی شفقت
ز دست چرخ هنوزم نمی رسد ناله
بجز شماتت و یأسم نداد وعده تو
از آن سپس که دو ماهش گذشت از هاله
جواهری که ز مدح تو نظم می کردم
سخات در دل من سرد کرد چون ژاله
چه سودم از ید بیضا چو تو نمی دانی
بیان و حجت موسی ز بانگ گوساله
یکی ازین حرکتها بود که ناگاهی
فرو برد به زمین نام و ننگ صد ساله