تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴۹ - همرهان همتی که نوسفرم
همرهان همتی که نوسفرم
رهروان مژده ای که بیخبرم
همچو یوسف فتاده ام در چاه
گو به یعقوب تا رسد پسرم
گفتمش چو نی ایدل مجروح
گفت بستر بود زمشک ترم
چون توانم گریختن از برق
منکه در آشیان بود شررم
نفس سرکش چو آتش و من نی
چون نسوزم که شعله را ببرم
سیلم اندر قفا و من خاشاک
کی بجا ماند از وجود اثرم
کشته نخلم پی رطب دهقان
حیرتم کاز چه مقل شد ثمرم
چیستم شبنمی برابر مهر
یا کتان در مقابل قمرم
هست هر سو بزه خدنگ قضا
نیست جز عشق در جهان سپرم
من نظر برنگیرمت از چشم
مژه چون تیر دوزد از نظرم
گرچه پرتم کند رقیب از کوه
وه که با دوست دست در کمرم
گوهر حب مرتضی دارم
تا نه پنداریم که بدگهرم
شاید آشفته ره برم بحرم
ره این بادیه که می سپرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۵ - ما زآزادگان پادشهیم
ما زآزادگان پادشهیم
پادشه را مقیم بارگهیم
ملک گیریم گرچه بی سپهیم
تاج بخشیم گرچه بی کلهیم
رشک بر ماه اوج اونبریم
ماکه با یوسفی چنین بچهیم
سود بر مه کلاه گوشه فقر
روشنی بخش آفتاب و مهیم
پیش ارباب صنعت اکسیریم
در نظرها اگر چه خاک رهیم
بر بساط جم است تکیه ما
گرچه بر باد داده دستگهیم
تو زاغماض عفو خود آگاه
ما بتقصیر خویشتن گوهیم
زده بر چهره آب مهر علی
گرچه زاعمال خویش روسیهیم
عشق آشفته گر گناه بود
ما بفتوای عشق بی گنهیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۶۹ - طره عنبرین پریشان کن
طره عنبرین پریشان کن
مرغ دلها بر او پرافشان کن
آتشی برفروز از رخسار
دل بر آتش گذار و بریان کن
باز کن در حدیث غنچه لب
درد سودا طبیب درمان کن
خنده زن از دهان شکربار
فکر این دیده های گریان کن
برفکن زلف بر بناگوشت
روز و شب دست در گریبان کن
برکش این عندلیب باغ نوا
مدد بلبل خوش الحان کن
تا همه صوفیان برقص آری
خیز آشفته را غزلخوان کن
تا که آبی زنی بر آتش دل
آتشین چهره را خوی افشان کن
لعل لب بوسه گاه غیر مکن
رحم بر خاتم سلیمان کن
گر نمیخواستی تو شور مگس
تا که گفتت که شکر ارزان کن
تا که گفته است قند و شکر را
ظاهر از لعل چون نمکدان کن
اگرت میل شکرافشانی است
مدحتی از شه خراسان کن
مگذر از خانواده عصمت
جان و تن را نثار ایشان کن
هندوی خال را چلیپا کش
کافر چشم را مسلمان کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲۳ - خیز یک ساغر شراب بزن
خیز یک ساغر شراب بزن
وز شط می بر آتش آب بزن
این حجابات تن بسوزانی
یکدو پیمانه بی حجاب بزن
خاک میخانه است آب خضر
پشت پائی بر این سراب بزن
باز شد میکده که گفتت باز
تا در خلد هشت باب بزن
کشتی خود بران بورطه می
خیمه بر فرق نه حباب بزن
بنشان از دل آتش سودا
بر رخ از خوی نم گلاب بزن
چشم اگر خفته غمزه بیدار است
بفسونی تو راه خواب بزن
چهره ات حسن راست دیباچه
از خطش خط انتخاب بزن
آفتاب قدح بگردش آر
خط بطلان بر آفتاب بزن
محتسب هوشیار اگر دیدی
آن زمان دم زاحتساب بزن
هر دو عالم زجام ما مستند
تو هم از این شراب ناب بزن
همچو آشفته مست و سرخوش شو
بوسه بر خاک بوتراب بزن
گر حسابت کند محاسب حشر
پای بر دفتر حساب بزن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۶ - مرحبا ای سحاب درافشان
مرحبا ای سحاب درافشان
ای زتو آب در در عمان
مردگان از تو زنده همچو مسیح
جسم پوسیده از تو یافت روان
کوری موش سیرتان بخیل
برف چون آرد ریزی از انبان
گواز انبار رایگان برجو
آنکه میجست که زکاهکشان
محتکر نرخ گندمت بدوجو
نان عطا کرد ایزد منان
آب سرچشمه های خوشیده
بنگری صحبدم چو اشگ روان
دود آه ارامل و اتیام
از زمین شد بر آسمان چو دخان
از نهیق طیور و بانگ دواب
وز فغان و خروش پیر و جوان
موج زد بحر رحمت ایزد
تیره آه که خورد تا به نشان
گرچه مائیم مستحق عذاب
بسکه روز و شبیم در عصیان
باز از عفو کردگار رحیم
کرد در حق عاصیان احسان
شد زفیض وجود حجت حق
این عنایت زداور سبحان
کار فرمای آسمان و زمین
صاحب عصر و حکمران زمان
آخرین نایب نبی مهدی
که زعدلش جهان بمهد امان
مژده آشفته کز عنایت او
هم غم نان برفت و هم غم جان
گفتی این درد بی دواست طبیب
لاجرم یافت از علی درمان
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵۰ - مطرب از راستی نوا سر کن
مطرب از راستی نوا سر کن
شور عشاق را فزونتر کن
چند در پرده عراق و حجاز
ره قانون عشق یکسر کن
یکدو بیتی بگو زترک و دو گاه
چنگ درچنگ عود و مزمر کن
تو بنوروز ای مسیحا دم
نقش دل مردگان مصور کن
دم منصوری از خجسته بزن
از چنین نغمها مکرر کن
زنگ غم را ببر ززنگوله
از رهاوی تو مویه ای سر کن
حور و غلمان غلام ساقی دور
بزم را رشگ خلد و کوثر کن
پارسی گوی ترک شیرین لب
شعر آشفته را تو از بر کن
محفل انس چون بیارانید
خیز مستانه مدح حیدر کن
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷۹ - سنبل باغ شانه زد گیسو
سنبل باغ شانه زد گیسو
دی برون برد رخت و شد یکسو
جسته از خواب نرگس بیمار
با بنفشه نشسته هم زانو
زیر لب خندخند غنچه سحر
گفت بس رازهای تو بر تو
فاخته باخته دل و از شوق
بر سر سرو میزند کوکو
قطره زد بسکه ابر مینائی
گشت گلزار غیرت مینو
بسکه نافه فشاند ابر بهار
شد ختا نافه ختن آهو
بتماشای شاهدان چمن
سرو استاده است بر لب جو
عندلیب چمن چو صوفی مست
بر گل ناز میزند هوهو
لخلخه سا شده هوای چمن
بسکه برخاست باد عنبر بو
ساقیا خیز و در قدح افکن
آنچه در خم نهفته ای و سبو
دور نو کن زمی در این دوران
تا کنی زخمه های کهنه زنو
گلشن ما بود بدشت نجف
خیز تا رو کنیم در آن کو
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸۳ - ابرویت چیست مد بسم الله
ابرویت چیست مد بسم الله
صورتت سوره کتاب الله
قرب جو در جوار حق چندان
که نگنجد جواب غیر الله
صورت خویشتن اگر بنهی
زآینه بنگری تو وجه الله
سر مکتوم نقطه دهنت
سخنان تو چیست امر الله
ما زامکان بریده ایم امید
بر در تو زدیم شیئی الله
زتوبود آن همه تجلی طور
که شجر گفت انی الله
نه خدائی و نه پیمبر لیک
اشهد انک ولی الله
بکش از آن شراب منصوری
تا که فانی ترا کند فی الله
گر بگوید کسی که مادر دهر
مثل تو زاده است لا والله
دست آشفته است و دامن تو
دست من گیر یا علی الله
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۱۰ - آید از عشق کار شایسته
آید از عشق کار شایسته
من و آن کار بار شایسته
روزگاری بعشق کردم سر
یاد از آن روزگار شایسته
فاش کردند سر حق عشاق
گو بیاد آر دار شایسته
نیست هر دغدار بنده عشق
منم آن داغدار شایسته
هر بهاری خزان زپی دارد
جسته ام نوبهار شایسته
بختی عقل را ززلف بتان
شد به بینی مهار شایسته
گر هزاران حدیث گل گویند
نبود چون هزار شایسته
میرسد کاروان مصر زراه
سرمه کن زآن غبار شایسته
مدعی رفت جهد کن که بود
وقت بوس و کنار شایسته
کشت دردسرم بده ساقی
زآن می بی خمار شایسته
کسوت حسن نیکوان یا رب
از چه پود است و تار شایسته
داری آشفته چون قرار بعشق
بگذر زآن قرار شایسته
که بود عشق پرتو ازلی
علی آن پرده دار شایسته
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۷ - نیست یعقوب را چو تو پسری
نیست یعقوب را چو تو پسری
ورنه با یوسفش نبود سری
اینکه در راه عشق نوسفری
تو زپا نالی و مراست سری
این جمال و کمال و خلق نکو
ملکی یا که حور یا بشری
شمع پروانه را بسوخت چنان
کز وجودش بجا نماند اثری
به تو مستغرقم چنان ایشوخ
که ندارم زخویشتن خبری
من نظر از تو برنمیگیرم
گر تو بر من نمیکنی نظری
آنکه چون برق میرود زنظر
ریخت در آشیان ما شرری
میتوان کردنش به تو نسبت
کله بندد زمشگ گر قمری
از شب هجر روز محشر را
کرد ایزد حدیث مختصری
گفتمش رو مپوش آشفته
گفت با آینه تو بی بصری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۷ - ایکه از چهره شمع انجمنی
ایکه از چهره شمع انجمنی
بقد ازنار سرو در چمنی
نکنم با خیال زلف و رخت
بچمن میل سنبل و سمنی
عارفش مرده لحد خواند
روح بی ذوق عشق در بدنی
کی بری ره بکوی او هیهات
ایکه در بند نفس خویشتنی
بر سر کوی همچو تو شاهی
عار باشد گدای مثل منی
در دهانت که داشت وهم و گمان
شد یقین پیش عقل از سخنی
تن گدازم که جان شوم همه تن
جان بجانان سزا بود نه تنی
از رسن بازی دو زلف سیاه
یوسف دل بچاه درفکنی
کی رهی از کمندش آشفته
گر سرا پا بحیله مکر و فنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۶۸ - تو نه ای زآب و خاک از نوری
تو نه ای زآب و خاک از نوری
بچه ناز پرور حوری
گر بعقباست جنت موعود
تو بدنیا بهشت موعودی
زآن لب پرنمک خبر دارد
هر کرا هست زخم ناسوری
توده عنبری شبه قامت
بر سرم پنجه است کافوری
عقل گوید که غالبم بر نفس
عشق گوید برو که معذوری
گر زغیرت بود سرور و غمت
گر غم از دوست هست مسروری
سوختی عالمی زپرتو حسن
غالب الظن که آتش طوری
ایکه چون شمع شاهد عامی
چو پری در حجاب مستوری
عقل بگریخته زسطوت عشق
با سلیمان چه میکند موری
عیب عذرا کنی و بیخبری
عذر میخواهمت که معذوری
چشم میخوارگان بعفو کریم
زاهدا تو بزهد مغروری
یوسف عشق را بهازاریست
نیست عشاق را زرو زوری
گفتی آشفته در کمند مرو
کاختیارت بود نه مجبوری
لیک شاهین چو پنجه بگشاید
نتواند گریخت عصفوری
بسکه وصف شکرلبان کردی
شعرت افکند درجهان شوری
من بیاد علی شدم نزدیک
تا نگویند از خدا دوری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۵ - در کمندم فکنده صف شکنی
در کمندم فکنده صف شکنی
نقدم از کف ربوده سیمتنی
سخت بازو و عربده جوئی
صف شکن جان شکار راهزنی
غیر زلفش ندیده کس که کند
جا ببال فرشته اهرمنی
چند عاشق کشی کنی شیرین
بهر شهرت بس است کوه کنی
من نگویم که ماه در فلکی
من نگویم که سرو درچمنی
زآنکه از آن ندیده ام رفتار
زآنکه نشنیده ام از آن سخنی
گل شاداب گلشن جانی
ماه بزمی و شمع انجمنی
با رخ و زلف تو خطا باشد
که ببویند سنبل و سمنی
مگر ای زلف نافه چینی
مگر ای چشم آهوی ختنی
بنواز ای شمیم گلشن مصر
پیر کنعان ببوی پیرهنی
ما و من را بنه بکش می عشق
تا نماند بجای ما و منی
می عشقت که بخشد آشفته
جز علی یا حسین یا حسنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹۳ - برق سانم زدیده میگذری
برق سانم زدیده میگذری
تا کجا خرمنی زجا ببری
دوستان میکشی زکینه بچشم
بکه آیا بمهر مینگری
تا تو را رهگذر کجا باشد
ما چو نقش قدم برهگذری
نظر دوست گیردت از خاک
ای که بسمل زناوک نظری
من خبر داشتم زآفت عشق
وه که دل باختم به بیخبری
جمع ناید فرشته با مردم
ننشیند میان جمع پری
آتش طور میرسد از ره
شمع را گو مکن تو جلوه گری
گل بناز و نعیم اندر باغ
غافل از آه بلبل سحری
هر که بیند پری درد پرده
آه از این عاشقی و پرده دری
غم تو میخورند روز و شبان
غم عشاق خود چرا نخوری
خضر گو چشمه حیاتت کو
تا بیاری و جرعه ای بخری
دام افکنده ای تو آشفته
تا بگیری تو باز کبک دری
مدح حیدر بگو بشیرینی
کز نی خامه ات شکر بخوری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۹ - سوختم کس نه دود دید و نه بوی
سوختم کس نه دود دید و نه بوی
پیش خامان حدیث پخته مگوی
میل شیرین زبانی دشمن
نکنم گرچه دوست شد بدخوی
صبری ایشیخ بادیه فرسا
خانه دل چو هست کعبه مجوی
تشنه در احتمال آب بمرد
جاری آب فرات اندر جوی
رندی و زهد و عشق و حکمت و دین
آب و آتش شمار و سنگ و سبوی
نبود درس عشق در دفتر
گو بیا این ورق در آب بشوی
روزی ای شهسوار عرصه حسن
پیش چوگانت اوفتم چون گوی
عارفان در سماع روحانی
صوفیان در طلب بها یا هوی
بکنی ذکر آن لب آشفته
بذله های لطیف و نغز بگوی
چون نویسی مدیح حیدر را
مشک از کلک تو بگیرد بوی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۳۷ - گو چه کم آیدت زسلطانی
گو چه کم آیدت زسلطانی
گر عنان سوی ما بگردانی
شوکت سلطنت نیفزاید
دل درویش اگر برنجانی
گر دل و دین بباختم چه عجب
نیست در عاشقی پشیمانی
نرخ حلوا مگر زیاده شود
دامن ار بر مگس نیفشانی
اینچنین چشم پرفسون که تر است
گر بود کوه آتش بجنبانی
توو پاکیزه دامنی در حسن
من و در عشق پاکدامنی
گر فلاطون روزگاراستی
که بدرمان عشق درمانی
بوی زلف تو آید از دودم
گر چو عودم شبی بسوزانی
تو چو شیرینی و منم فرهاد
قصه از این و آن چه میخوانی
گو سگی هم در این سرا باشد
چندم از خیل خویش میرانی
تا که زلف تو جان آشفته است
نشود فارغ از پریشانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۳ - در دکان گشود حلوائی
در دکان گشود حلوائی
در دیگر مگس چه پیمائی
جز بسر راه عشق نتوان رفت
پای اندر طلب چه فرسائی
به نیازندا جن بکف عشاق
وقت شد تا زناز بازآئی
حشم لیلیش بود بدرون
نیست مجنون عشق صحرائی
یکجهان دل بآن دو زلف دوتا
همه آشفته اند و سودائی
پیش آن قد معتدل در باغ
سرو را نیست لاف رعنائی
همه جا او بجلوه ما بطلب
ما و یاریم هر دو هر جائی
گر بتاراج رفت خانه چه باک
هر که را دلبریست یغمائی
در نهان با رقیب مهر مورز
تا مگر قدر خود بیفزائی
از حریف دغل نپرهیزی
تا که دامان خود بیالائی
همه مصر طالب یوسف
جز زلیخا که داشت دارائی
لاجرم بوی میدرد پرده
در نهان می اگر به پیمائی
جان آشفته سوختی از رشک
هان حذر کن زتیغ مولائی
زآنکه حیدر یکی و حق احد است
بستا دوست را بیکتائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۷۳ - تا که بتخانه را حرم کردی
تا که بتخانه را حرم کردی
همه را عابد ای صنم کردی
تو که بت در بغل نهان داری
از چه رو سجده بر حرم کردی
تا گدای مغان شدی درویش
خویش را شاه محتشم کردی
در سفالین قدح فکندی می
کاس چوبینه جام جم کردی
سگ میخانه را شدی همرنگ
خود در آن خانه محترم کردی
جای لیلی است در دل مجنون
گر سراغش تو در حشم کردی
صوفی از وجد در طرب تو گمان
بنواهای زیر و بم کردی
آفت ترک و فتنه ای بعرب
رخنه در کشور عجم کردی
گرچه در گلخنی گرفتی جای
غیرت گلشن ارم کردی
از شکوفه صبا چو خازن شاه
دامن باغ پر درم کردی
شاه امکان علی که هستی را
بطفیلش خدا کرم کردی
جان آشفته را بشوی از زنگ
کش بدل مهر خود رقم کردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۳ - هر کجا انجمن برافروزی
هر کجا انجمن برافروزی
همچو پروانه یکجهان سوزی
آن دم آتش بجان برافروزم
کاز می غیر رخ برافروزی
آندمت دوست چهره بنماید
کازدو عالم دو دیده بردوزی
برق صهبا بسوخت خرمن زهد
خرمن ای شیخ از چه اندوزی
نوبهاران زابر در بستان
خیمه ای زد بفر فیروزی
گو بپوشند شاهدان چمن
زین شعف رختهای نوروزی
سوخت پروانه و ببست نفس
گفتن بلبل از نوآموزی
هر شبت زلف چون بدست کسیست
غم آشفته گشته هر روزی
من و مهر علی و این همه جرم
گر نوازی مرا و گر سوزی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۹ - ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی
ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی
از چه با مات نیست پیوندی
تیغ بر کش بکش ملول نباش
اگر از قتل بنده خرسندی
هر که بیند بکشته ام گوید
کام دل یافت آرزومندی
غیر تسلیم نیست چاره عشق
چکند بنده با خداوندی
تلخکامی کوه کن ببرد
از تو شیرین دهن شکر خندی
روی و موی تو بد غرض که خدای
بشب و روز خورد سوگندی
دید یعقوبت و زخاطر کرد
که از او گم شده است فرزندی
حال عقل و کشاکش عشقت
جنگ دیوانه با خردمندی
نام بردی زغیر از آن لب نوش
بر بزخمم نمک پراکندی
چند ای شیخ درس فقه و اصول
درس عشقی بیا بخوان چندی
تا چو آشفته بگسلی زجهان
خویشتن را بدوست پیوندی