تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - دلم جز با غمت خرّم نباشد
دلم جز با غمت خرّم نباشد
دوای ریش جز مرهم نباشد
اگر شبهای تنهایی رفیقم
غمِ روی تو باشد غم نباشد
تویی مقصودم از جان ورنه بی تو
نباشد غم اگر جان هم نباشد
گرم چیزی نباشد هیچ در دل
تو باشی هیچ چیزی کم نباشد
دلی بی غم طلب کردم خرد گفت
مجو چیزی که در عالم نباشد
چه سود از لاف یاری ای خیالی
چو بنیاد وفا محکم نباشد
دوای ریش جز مرهم نباشد
اگر شبهای تنهایی رفیقم
غمِ روی تو باشد غم نباشد
تویی مقصودم از جان ورنه بی تو
نباشد غم اگر جان هم نباشد
گرم چیزی نباشد هیچ در دل
تو باشی هیچ چیزی کم نباشد
دلی بی غم طلب کردم خرد گفت
مجو چیزی که در عالم نباشد
چه سود از لاف یاری ای خیالی
چو بنیاد وفا محکم نباشد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - شبی کآن ماه با ما خوش برآید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - کسی چون گل دهن پرخنده دارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - لبت جانبخش و دلجو می نماید
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - نکردم جز به زلف یار پیوند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - چه بود افسانهٔ منصور با یار
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۶۲ - دلا غم یار ما شد دل به جا دار
دلا غم یار ما شد دل به جا دار
که او را یافتم یار وفادار
طریق باده نوشی گرچه جرم است
بنوش و چشم رحمت از خدادار
تو را ای سرو بالا خود که آموخت
که این بیچاره را چندین بلا دار
خطت را جان اگر مشگ ختا گفت
خطایی گفت تو بر جان ما دار
گذشتی دی به باغ و گشت شمشاد
به صد جان سرو قدت را هوادار
خیالش جز دل ما ای خیالی
ندارد جای دیگر دل به جادار
که او را یافتم یار وفادار
طریق باده نوشی گرچه جرم است
بنوش و چشم رحمت از خدادار
تو را ای سرو بالا خود که آموخت
که این بیچاره را چندین بلا دار
خطت را جان اگر مشگ ختا گفت
خطایی گفت تو بر جان ما دار
گذشتی دی به باغ و گشت شمشاد
به صد جان سرو قدت را هوادار
خیالش جز دل ما ای خیالی
ندارد جای دیگر دل به جادار
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۵ - کنایت ها به آب خضر گفته
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - همه شب در غم آن ماه پاره
همه شب در غم آن ماه پاره
همی بارد ز چشم من ستاره
بینداز اشک را ای دیده از چشم
کز او شد راز پنهان آشکاره
دلم صدپاره گشت از هجر و بیم است
که خون گردد در این غم پاره پاره
من حیران به یک نظّارهٔ تو
شدم از خویش و مردم در نظاره
به مویی جان ز زلفش بردی ای باد
چگونه جستی از تارش کناره
گذر سوی خیالی کز خدنگت
به دل سوراخها دارد گذاره
همی بارد ز چشم من ستاره
بینداز اشک را ای دیده از چشم
کز او شد راز پنهان آشکاره
دلم صدپاره گشت از هجر و بیم است
که خون گردد در این غم پاره پاره
من حیران به یک نظّارهٔ تو
شدم از خویش و مردم در نظاره
به مویی جان ز زلفش بردی ای باد
چگونه جستی از تارش کناره
گذر سوی خیالی کز خدنگت
به دل سوراخها دارد گذاره
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - بدین شوخی که تو بنیاد داری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۵۸ - تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - دلا تا محنتی بر خودنبینی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - کجا باشد چو می روشن ضمیری
کجا باشد چو می روشن ضمیری
که دارد به ز ساغر دستگیری؟
جوانی کو ننوشد بادهٔ شوق
ز دست نازنینی دلپذیری
اگر پیری رسد آن بی ارادت
ورا نبود نصیب از هیچ پیری
چه گویم چیست چشم دلفریبش
گزین شوخی بلای بی نظیری
به امّیدی سپر کردیم سینه
که با ما هم رسد ز آن غمزه تیری
خیالی کیست پرسیدی بر این در
که خواهد بود درویشی فقیری
که دارد به ز ساغر دستگیری؟
جوانی کو ننوشد بادهٔ شوق
ز دست نازنینی دلپذیری
اگر پیری رسد آن بی ارادت
ورا نبود نصیب از هیچ پیری
چه گویم چیست چشم دلفریبش
گزین شوخی بلای بی نظیری
به امّیدی سپر کردیم سینه
که با ما هم رسد ز آن غمزه تیری
خیالی کیست پرسیدی بر این در
که خواهد بود درویشی فقیری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - گر ای دل بر طریق عذرخواهی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - مرا ای مه اگر دیوانه گفتی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - مرا در بزم رندان جرعه نوشی
خیالی بخارایی : قطعات
شماره ۲ - چه گویم گردش گردون دون را
خیالی بخارایی : مفردات
شماره ۵ - بیا می نوش ساقی با لب یار
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۲ - و کیف اشکر من حبیب مغاضب
و کیف اشکر من حبیب مغاضب
وان شکوت لست صدیقا مصاحب
و لم ار عقلا الا اسیر بعشقه
بلی غلبت العشق و العقل هارب
یقولون للمرء عیش بعمره
و ما عیشی من العمر الا لمصائب
رایتک مشهودا بعینی مشاهدا
فوالله فیما بیننا لیس حاجب
فلا یکن الاشعار من الهوی
لرقه قرطاس و حرقه کاتب
آشفته یرجو علیا فی معاونته
لانه مبتلی بایادی النواصب
و لست براج من سواک ویعلم
و لم اخف المیزان انک حاسب
وان شکوت لست صدیقا مصاحب
و لم ار عقلا الا اسیر بعشقه
بلی غلبت العشق و العقل هارب
یقولون للمرء عیش بعمره
و ما عیشی من العمر الا لمصائب
رایتک مشهودا بعینی مشاهدا
فوالله فیما بیننا لیس حاجب
فلا یکن الاشعار من الهوی
لرقه قرطاس و حرقه کاتب
آشفته یرجو علیا فی معاونته
لانه مبتلی بایادی النواصب
و لست براج من سواک ویعلم
و لم اخف المیزان انک حاسب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - چه نانها خوردم از خوان محبت
چه نانها خوردم از خوان محبت
که شرمم باد از احسان محبت
محبت عشق شد در آخر کار
خرابم کرد طغیان محبت
بگفتا بگذر از جان و دل و دین
بسر بردیم پیمان محبت
سرار داری بنه پا در ره عشق
بود این گوی چوگان محبت
بود از کسوت زرتار عارم
چو خور گشتم چو عریان محبت
چه مینازی بکیوانت سپهرا
شد او دربان ایوان محبت
ز پیکان زهجر همچون شهد خوردم
بود این شیر پستان محبت
خلیلا خوش برو در نار نمرود
که بینی گشت گلزار محبت
برید آشفته دستم از همه جا
زدم دستی به دامان محبت
بو هر جسم را جانی بناچار
علی شد جان جانان محبت
که شرمم باد از احسان محبت
محبت عشق شد در آخر کار
خرابم کرد طغیان محبت
بگفتا بگذر از جان و دل و دین
بسر بردیم پیمان محبت
سرار داری بنه پا در ره عشق
بود این گوی چوگان محبت
بود از کسوت زرتار عارم
چو خور گشتم چو عریان محبت
چه مینازی بکیوانت سپهرا
شد او دربان ایوان محبت
ز پیکان زهجر همچون شهد خوردم
بود این شیر پستان محبت
خلیلا خوش برو در نار نمرود
که بینی گشت گلزار محبت
برید آشفته دستم از همه جا
زدم دستی به دامان محبت
بو هر جسم را جانی بناچار
علی شد جان جانان محبت