تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۰ - شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند
خون مرا به جرعه، برای شگون کنند
بیرون خرام در صف نازک نهالها
کز شرم جلوهٔ تو، علمها نگون کنند
بشتاب کآهوان حرم از هجوم رشک
نزدیک شد که بر سر تیغ تو خون کنند
جوش بهار خطّ تو، آفاق را گرفت
شیدا دلان چگونه علاج جنون کنند
روز مصاف عرض کرم، سرگذشتگان
الماس سوده در کف داغ درون کنند
آزادگان به شوق، سر آرند در کمند
زندانیان چو سلسله ها ارغنون کنند
شبها به شوق دولت وصل تو عاشقان
کان نمک به دیدهٔ بخت زبون کنند
همچون حزین خسته، هزارت اسیر هست
ظالم بگو، که در غم عشق تو چون کنند؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - ساقی بگو چکیدهٔ دل در سبو کنند
ساقی بگو چکیدهٔ دل در سبو کنند
تا صاف مشربان به خرابات رو کنند
رو از هوس بتاب که مردان راه عشق
محراب طاعت از دل بی آرزو کنند
در کارگاه عشق حریفان سینه چاک
از تار ماهتاب، کتان را رفو کنند
دفع خمار نرگس خوبان نمی شود
خون مرا چو باده اگر در سبو کنند
سازند مشکبو دهن زخم را حزین
حسرت کشان اگر گل داغ تو بو کنند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - نبود عجب که دیده به دیدار می رسد
نبود عجب که دیده به دیدار می رسد
فیض چمن، به رخنه دیوار می رسد
گردد قبول عذرگریبان پاره ام
دستم اگر به دامن دلدار می رسد
عیبم مکن که حوصله سوز است مستیم
پیمانه نگاه تو، سرشار می رسد
آزادگی گزین که ازین دشت پر فریب
گر می رسد به جای، سبکبار می رسد
دلتنگی از فغان من ای غنچه لب چرا؟
یک ناله هم به مرغ گرفتار می رسد
دارد امیدوار مرا بخت سبز خویش
آخر به وصل آینه، زنگار می رسد
هرگز ندیده است ز دشمن کسی، حزین
آنها که بر من از ستم یار میرسد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - تن دیده اند از من و جانم ندیده اند
تن دیده اند از من و جانم ندیده اند
نامم شنیده اند و نشانم ندیده اند
آنها که آورند سبک در نظر مرا
بیچارگان، به کوی مغانم ندیده اند
قومی که سرکشند ز نخوت بر آسمان
بر آستان میکده شانم ندیده اند
ز آوارگان دهر شمارندم ابلهان
در لامکان قدس مکانم ندیده اند
جمعی که شک به شان سلیمانیم کنند
زیر نگین، زمین و زمانم ندیده اند
لب تشنگان بادیهٔ شوق سلسبیل
آب حیات شعر روانم ندیده اند
تنها زنند لاف به میدان گفتگو
آنان که ذوالفقار زبانم ندیده اند
گر مانده اند در صف دعوی، گران رکاب
چالاکیی ز دست و عنانم ندیده اند
پوشیده است دیدهٔ نادیدگان حزین
عنقای مغربم که نشانم ندیده اند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - چشمت چرا حریف شرابم نمی کند؟
چشمت چرا حریف شرابم نمی کند؟
اریک دو جرعه مست و خرابم نمی کند؟
آن ماهیم که از تف عشق تو سینه ام
دریای آتش است و کبابم نمی کند
آسودهٔ فسانهٔ شوریده مغزیم
غوغای حشر چارهٔ خوابم نمی کند
مهرم، که باد را به چراغم گذار نیست
چرخم که سیل فتنه خرابم نمی کند
غافل چراست این همه ساقی ز کار من؟
افشرده است و باده ی نابم نمی کند
محرومتر مباد کس از من به عاشقی
رنجیده آن نگاه و عتابم نمی کند
نه خار رهگذار و نه خاک قدم حزین
آن سرگران به هیچ حسابم نمی کند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۱ - دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود
دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بود
تا صبح بر رخم در میخانه باز بود
روزی که عشق، خاک دیار نیاز گشت
سرو تو خوشخرام، به گلگشت ناز بود
تا دلخراش بلبل من ذوق ناله داشت
گلبن به سرفرازی و گلشن به ساز بود
بینش نگر که آینه محرم گرفته است
رویی که از نگاه منش احتراز بود
طرفی نبسته ایم ازان آتشین عذار
واسوختن تلافی سوز و گداز بود
نزدیک شد که از نفس ناله بشکفد
مهر لبم که غنچهٔ بستان راز بود
یک موی در هلاک حزین کوتهی نکرد
زلفی که سایه پرور عمر دراز بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۴ - خالی دمی ز درد تو این ناتوان نبود
خالی دمی ز درد تو این ناتوان نبود
بی ناله های زار، نی استخوان نبود
گلزار حسن توست کز آدم دمیده است
هرگز مرا به مشت گلی این گمان نبود
زلف تو داشت جانب کوتاه دستیم
هرگز ز نارسایی خویشم زبان نبود
خود را چرا ز میکده بیرون برد کسی؟
تقصیر بیخودی ست که درکف عنان نبود
آخر حجاب حسن به بیگانگی کشید
یاد آن زمان که ما و تویی در میان نبود
داغ جهان فروز کنار دل من است
آن گوهری که در صدف بحر و کان نبود
کاش آن گل شکفته در آغوش خار و خس
می زد پیاله لیک به ما سرگران نبود
احوال ناتوانیم از چشم خود شنید
کار زبان نبود اگر ترجمان نبود
فارغ تویی و گرنه به کویت ز دیده ام
هرگز نشد که قاصد اشکی روان نبود
دردت نصیبهٔ دل اغیار هم رساند
هرگز متاع جور چنین رایگان نبود
سر تا به پای، محشر زخم تغافلم
تیری دگر به کیش تو ابرو کمان نبود
در زیر بال خود گذراندم بهار و دی
کاری مرا به خار و خس آشیان نبود
عمری حزین نشانهٔ آن غمزه بودهای
یاد زمانه ای که وفا بی نشان نبود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود
بادام چشم، نقل شراب نگاه بود
مأوای حادثات، شبستان زندگی ست
فانوس شمع ما نفس صبحگاه بود
مفتی ناز، کرد جفا را چرا حلال؟
در ملّتی که شکوهٔ عاشق گناه بود
صحبت میان حسن و محبّت چنین خوش است
با ما نگاه گرم تو برق و گیاه بود
روشن نگشت چشم حزین از جمال تو
روزش تمام چون شب زلفت سیاه بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۱ - آماده است تا مژهٔ ما به هم خورد
آماده است تا مژهٔ ما به هم خورد
سیلی کزو خرابهٔ دنیا به هم خورد
از دل تلاطم و ز تو دامن فشاندنی
از یک نسیم لنگر دریا به هم خورد
شد قیمتم شکسته ز انصاف طالبان
لب در همین دعاست که سودا به هم خورد
پاشد چنین اگر فلک، احباب را ز هم
نَبوَد عجب که عقد ثریّا به هم خورد
ای دل به عهد سست حیات اعتماد نیست
امروز گیرد الفت و فردا به هم خورد
از پهلوی سخن گسلد ربط همدمان
پیوسته الفتِ لبِ گویا به هم خورد
یک دست شیشه داری و دستی دل حزین
ساقی چنان مکن که دو مینا به هم خورد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۲ - تا کی توان ز عمر، فریب سراب خورد؟
تا کی توان ز عمر، فریب سراب خورد؟
باید نهاد لب به لب تیغ و آب خورد
پیمانهٔ نگاه تو از ما اثر نهشت
این طرفه مجلسی ست که ما را شراب خورد
کوته تر است از نگه نارسای ما
دور از تو بس که رشتهٔ جان پیج و تاب خورد
بر هر چه تافت نور محبّت صفا گرفت
پاک است هر زمین نجس، کآفتاب خورد
عشق از ازل بلای دل و جان بود حزین
آتش غریب نیست که خون کباب خورد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۳ - هرکس به خاک میکده مست و خراب مُرد
هرکس به خاک میکده مست و خراب مُرد
آسوده از ثواب و خلاص از عذاب مرد
چشمی به دور دهر سیه کاسه سیر نیست
اسکندرش به حسرت یک جرعه آب مُرد
اوضاع زشت عالم دون دیدنی نبود
آسوده آنکه در شب مستی به خواب مُرد
از جور بی حساب تو جاوبد زنده ایم
زاهد ز بیم پرسش روز حساب مُرد
خون بی بهاست عاشق حاضر جواب را
جان خواست از حزین لب او، در جواب مُرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - تا سرو را هوای قدت سرفراز کرد
تا سرو را هوای قدت سرفراز کرد
پا از گلیم ناز چو زلفت دراز کرد
پیچید بوی جان، به دماغ دلم ز دور
مشاطهٔ صبا سرِ زلفت چو باز کرد
کونین را چو مردم چشمم به خون نشاند
آه این چه نغمه بود که عشق تو ساز کرد؟
چشمت به یک کرشمه به روی دلم گشود
هر در که بخت بر رخ جانم فراز کرد
زاهد به ذوق سجدهٔ محراب ابروبت
در کعبه رو به قبلهٔ کویَت نماز کرد
محمود را چو قطع تعلّق شد از حیات
پیوند جان به رشتهٔ زلف ایاز کرد
با ابروی تو پشت به پشت است در جفا
چشمت که دست فتنه در آغوش ناز کرد
چون جان برد ز شست نگاهت دل حزین ؟
نتوان ز زخم تیر قضا احتراز کرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۲ - ساقی چه شد که آتش موسی ز می کند؟
ساقی چه شد که آتش موسی ز می کند؟
مطرب کجاست تا دم عیسی به نی کند؟
یک عیش و عشرت است ولی منزلش دوتاست
عاقل به قصر جنّت و مجنون به حی کند
بنگر به فال سعد در اوراق روزگار
تا آگهت ز قصّه کاوس کی کند
وقت عزیز خویش به اندیشه داده ای
غافل که روزنامهٔ عمر تو طی کند
از کاوش زمانه به آزادگی رهی ست
این نیش خدِّ ناقهٔ آمال پی کند؟!
دندان حرص کُند به ترشی نمی شود
چین جبین علاج طمع پیشه کی کند؟
شاهنشهی ست عشق و درفش قلم حزین
تسخیر ملک نظم به اقبال وی کند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۳ - اهل قلم فراغت دنیا نمی کنند
اهل قلم فراغت دنیا نمی کنند
کاری که دست می کند اعضا نمی کنند
تیغ برهنه است کسی کز طمع برید
آزادگان به خلق مدارا نمی کنند
بی آرزو شود دل بی آرزو نصیب
این است دولتی که تمنّا نمی کنند
بر دامن رضاست سر خستگان عشق
افتاده اند و تکیه به دنیا نمی کنند
گل نشکفد ز گلبن افسرده خاطران
تا ابر دیده را چمن آرا نمی کنند
روی نگاه عجز ندارند عاشقان
سر زیر تیغ آن مژه بالا نمی کنند
نقد است قسمت همه دلها ز جور تو
ارباب جود وعده به فردا نمی کنند
خاک مراد دیده وران است گرد غم
این خاک را به کاسهٔ دنیا نمی کنند
بینا نمی شود دل شوریدگان حزین
تا دیده را نقاب تماشا نمی کنند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۴ - گر دل سر شکایت دیرینه واکند
گر دل سر شکایت دیرینه واکند
بیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند
در راه انتظار تپد گر چنین دلم
نازت به وعده ای که ندادی وفا کند
نازم به دور باش نگاهت که روز وصل
نگذاشت بوالهوس، هوس مدّعا کند
این ناز و کبریا که ز خوی تو دیده ام
ترسم کمند آه مرا نارسا کند
رشکم چنان زند ره یک شهر بوالهوس
حکم غرور نازت اگر خودنما کند
گیرم که زیر لب شکنم بی تو ناله را
هر موی من به زخمهٔ غم صد نوا کند
خوش وقت عاشقی که فتد بی زبان حزین
با یار، مجلس از نگه آشنا کند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۸۳ - نبود عجب که از دل ما شور شد بلند
نبود عجب که از دل ما شور شد بلند
جایی که دود حوصلهٔ طور شد بلند
شد موج زن ز جلوهٔ او سیل فتنه ای
گرد خرابی از دل معمور شد بلند
هرگز نبود عمر فراق این قدر دراز
از یاد زلف او شب دیجور شد بلند
کوته کند فسانهٔ گلبانگ عندلیب
هر جا حدیث آن رخ مستور شد بلند
یک چند راز عشق ز خامان نهفته بود
باز این ترانه از لب منصور شد بلند
یا رب که دید سرو سهی پیکر تو را
کآوازه اش چو مصرع مشهور شد بلند؟
بانگ دراست قافله درد را حزین
هر ناله ای که از دل رنجور شد بلند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۸۶ - باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کرد
باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کرد
پیغام آشنا، شب ما را دراز کرد
گردید قسمتم ز ازل عشق شعله خو
ساقی مرا به جرعهٔ می جانگداز کرد
افزون شد از بهار خطت، شور عاشقان
نیرنگ باغ، نالهٔ مرغان دراز کرد
گویا لبالب از می عجز و نیاز بود
پیمانه ای که چشم تو را مست ناز کرد
مگشای لب به قصهٔ راز نهان حزین
نتوان حدیث شوق به عمر دراز کرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - پیمانه، گرد کلفت صد ساله می برد
پیمانه، گرد کلفت صد ساله می برد
آلودگی، ثلاثهٔ غسّاله می برد
پیداست حال عشرت گلگشت روزگار
از داغ حسرتیکه به دل لاله می برد
یاری که باری از دل ما کم کند کجاست؟
گاهی غبار خاطر ما، ناله می برد
لخت جگر به بندر چشمم گشوده بار
اشک از کنار هر مژه پرگاله می برد
ضعف رسا، رسید به جایی که ناله ام
حسرت به حال شعلهٔ جوّاله می برد
جای شرر، سپهر مغان پیشه بعد ازین
زاتشکده فسردگیم، ژاله می برد
دردت مباد قسمت این تلخ کام، کو
فیض از شکر لب تو به تبخانه می برد
خواهد نمود چشم تو تاراج دین و دل
زین فوج فتنه ای که به دنباله می برد
خوی ستمگر تو در آغاز گیر و دار
کار از کف ملایک عمّاله می برد
بر تنگ شکّر تو ره افتاده مور را
دردا که دزد، حاصل بنگاله می برد
صورتگر، از رخت چه کشد غیر انفعال؟
کز کار دست قوت فعاله می برد
آخر خط از جمال بتان کامیاب شد
فیض از وصال ماه رخان هاله می برد
نفست ربوده مایهٔ شیطان نبرده را
دزد آنچه وا گذاشته، رمّاله می برد
گر زانکه ریش گاونیی، از چه سامری
هوش از سرت به نغمهٔ گوساله می برد؟
حاجت به وصف نیست کلام تو را حزین
کی حسن شوخ، منت دلاله می برد؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - موج حیات از آن گل رخساره نگسلد
موج حیات از آن گل رخساره نگسلد
فیض مدام از آن لب می خواره نگسلد
حیرت مرا چو آینه، وصل مدام داد
از روی یار، رشتهٔ نظاره نگسلد
بستند از ازل رگ جان را به تیغ او
پیوند دل ز غمزهٔ خونخواره نگسلد
شب برقع افکنی چو ز روی عرق فشان
تار نگاه ثابت و سیّاره نگسلد
زنّار و سبحه گو برود از کفم حزین
پیمان من ز زلف ستمکاره نگسلد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - کام طمع ز لذت دنیا نگاه دار
کام طمع ز لذت دنیا نگاه دار
امروز، پاس دولت فردا نگاه دار
هر گوشه جوش جلوهٔ یار است، دیده را
آیینه وار محو تماشا نگاه دار
هر عقده ای به عهده تدبیر ناخنی ست
خاری برای آبلهٔ پا نگاه دار
تا وجه بی قراری ما روشنت شود
آیینه پیش آن رخ زیبا نگاه دار
ایجاد نور فیض، دل زنده می کند
این شمع را به پرده ی شب ها نگاه دار
خواهی چو داغ لاله بهار تو گل کند
دامان دل به رنگ سویدا نگاه دار
یک سر چو شمع جسم تو خواهی که جان شود
آیینه پیش آن رخ زیبا نگاه دار
داغ وفا مباد، ز دل پا کشد حزین
این لاله ی غریب، به صحرا نگاه دار