تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - نه هرکه مرد ازو در جهان اثر ماند
نه هرکه مرد ازو در جهان اثر ماند
ز صد چراغ یکی زنده تا سحر ماند
ز بس که خون شهیدان ز خاک می‌جوشد
نشان پای در آن کو به چشم تر ماند
بَدم به گل که چو دل‌های بی‌غمان شاد است
خوشم به می که به خونابه جگر ماند
ز ضعف تن شده‌ام آنچنان که افغانم
درون سینه به مرغ شکسته پر ماند
کسی که جانب گلشن رود به گل‌چیدن
چو گل به ناله مرغان باغ، درماند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - مرا چو کار بدان زلف تابدار افتاد
مرا چو کار بدان زلف تابدار افتاد
نماند تاب دل و عقده‌ام به کار افتاد
ز من چو غنچه نپوشی جمال اگر دانی
به دل ز دیدن رویت چه خارخار افتاد
غلام بخت سیاهم چرا که می‌دانم
ز نسبتش سر و کارم به زلف یار افتاد
مرا چو آینه شاید به دست خود گیرد
خوشم که دیده‌ چو آیینه‌ام ز کار افتاد
جدا ز روی تو داد گریستن دادم
ز گریه چشم مرا دجله در کنار افتاد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - کسی چگونه دلم را پی سراغ شود
کسی چگونه دلم را پی سراغ شود
که در سراغ دلم خضر بی‌دماغ شود
هلاک مشرب پروانه‌ای شوم که چو صبح
تمام زندگی‌اش صرف یک چراغ شود
فراق روی بتان را طبیعت اجل است
که یک فتیله چو سوزد هزار داغ شود
فرشته‌خوی کند عشق، دیوسیرت را
به گلخن ار گذرد بوی عشق، باغ شود
اگر به گلشن کوی تو بگذرد یک بار
نسیم، باعث ترتیب صد دماغ شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - سزد چو جلوه حسنت نظاره‌خواه شود
سزد چو جلوه حسنت نظاره‌خواه شود
که صد حیات خضر صرف یک نگاه شود
برد خجالت اگر مدعی بود یوسف
برای دعوی حسنت چو خط گواه شود
دلم برای تو خون و به غیرتم که مباد
ز گریه خون دلم را به دیده راه شود
نظر جدا ز تو در دیده نیشتر گردد
نفس ز هجر تو در سینه برق آه شود
مزن بر اختر بخت من ای فلک پهلو
شبت مباد که چون روز من سیاه شود
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد
به بزم دوش حدیث تو در میان افتاد
چو شمعم آتش غیرت در استخوان افتاد
فغان بی‌اثر از طاق دل، اسیر ترا
چو شاخ بی‌ثمر از چشم باغبان افتاد
فتاد بر سر هم دل چو صید، روز شکار
مگر کرشمه چشم تو در زمان افتاد؟
فرشته گر کندت همرهی، هلاک شوم
ندید روز خوش آن کس که بدگمان افتاد
چو دل گشود لب شکوه، شد زبانم لال
به اولیای دلم (کذا) قفل بر زبان افتاد
چه بلبلم، که به چشمم نمود بیگانه
چو از قفس، گذرم سوی آشیان افتاد
کجا ز لذت گرداب غم خبر یابی
ترا که زورق ازین ورطه بر کران افتاد
برای آنکه شود زود روز وصلم طی
... مهر چو ماه نو از میان افتاد
به کار بسته من مصلحت ندارد سود
زدم گر آب به دل، آتشم به جان افتاد
به رمز شکوه ادا می‌کنی وز این غافل
که تندخوی تو قدسی چه بدگمان افتاد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - دگر به وسوسه توبه‌ام دماغ نماند
دگر به وسوسه توبه‌ام دماغ نماند
بپار باده که نوری درین چراغ نماند
بهار ناله ز منقار بلبلی نشکفت
ز باد تفرقه، گویی گلی به باغ نماند
گذشت وصل و به جز حسرتی به دل نگذاشت
به یادگارم ازان شعله غیر داغ نماند
نه ریخت ساقی وصلش، نه کس لبی تر کرد
به حیرتم که چرا باده در ایاغ نماند
ز تاب آتش دل خون نمانده در دیده
فغان که جام مرا رشحه فراغ نماند
چو دل به دامن زلف تو دست زد قدسی
چو پیک دیده، سراسیمه در سراغ نماند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - بیا که بی تو مرا نور در چراغ نماند
بیا که بی تو مرا نور در چراغ نماند
بهار عیش مرا لاله‌ای در باغ نماند
همین نه زمزمه ما ز لب فراموش است
نوای مرغ سحر هم به طرف باغ نماند
به مهر بلبل و پروانه می‌خورم افسوس
که آب در چمن و تاب در چراغ نماند
ز شوق گریه دلم را چو لاله پنجه غم
چنان فشرد که خونابه‌ام به داغ نماند
همیشه جام حریفان ز می لبالب بود
به دور ماست که یک جرعه در ایاغ نماند
به کوی دوست هم آواز من نگردد غیر
درین چمن که منم جای بانگ زاغ نماند
کنم کناره ز کاهل‌طبیعتان قدسی
مرا دماغ حریفان بی‌دماغ نماند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - به عزم جلوه چو آن گلعذار برخیزد
به عزم جلوه چو آن گلعذار برخیزد
نشان عافیت از روزگار برخیزد
ز شوق تیر نگنجند آهوان در پوست
به عزم صید چو آن شهسوار برخیزد
اگر به مرده صد ساله بگذری ز لحد
ز شوق روی تو بی‌اختیار برخیزد
به سوی من چو گذر کرده‌ای دمی بنشین
که حسرت از دل امیدوار برخیزد
غم فراق تو چون تیغ بر میان بندد
ز زندگانی خضر اعتبار برخیزد
ز ابر دیده ازان سیل اشک می‌بارم
که غیر ازان سر کو، چون غبار برخیزد
به داغ عشق تو قدسی چو جان دهد، ز گلش
به جای سبزه، دل داغدار برخیزد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۳ - لبت به خنده شیرین چو همنفس گردد
لبت به خنده شیرین چو همنفس گردد
به گرد لعل تو روح‌الامین مگس گردد
عجب که ره به رفیقان برم درین شب تار
مگر دلیل رهم ناله جرس گردد
ز اشتیاق گرفتاری تو، طایر قدس
ز سدره آید و گرد سر قفس گردد
کجاست وادی طور و شجر، که آتش عشق
نه شعله‌ایست که بر گرد خار و خس گردد
دگر ز بی‌اثری‌های عشق، قدسی را
رسیده کار به جایی که بوالهوس گردد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - اسیر عشق تو از ننگ کفر و دین میرد
اسیر عشق تو از ننگ کفر و دین میرد
کسی که غیرت عشقش بود، چنین میرد
ز شوق آنکه شود خاکروب این درگاه
فرشته از فلک آید که بر زمین میرد
صبا بگو به ملامتگران که شعله عشق
چراغ نیست که از باد آستین میرد
کسی ز پرسش روز جزا بود آزاد
که داغ بندگی عشق بر جبین میرد
نسیم گلشن غم، روزی مشام کسی‌ست
که گر نشاط بگیرد جهان، حزین میرد
کسی که زخم تیغ بتان بود، شرط است
که پیش از آنکه اجل خیزد از کمین میرد
ازان نمی‌نهد آن مه قدم به بالینم
که دل به حسرت دیدار واپسین میرد
ز حسرت گل روی بتان، دل قدسی
رود به گلشن و در پای یاسمین میرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - مسیح دید لبت، رنگ او دگرگون شد
مسیح دید لبت، رنگ او دگرگون شد
ز سحر غمزه‌ات اعجاز را جگر خون شد
ز شوق تیغ به خود گو ببال صید حرم
که غمزه تو به عزم شکار بیرون شد
نبرد نامه من، مرغ نامه‌بر بر دوست
مگر ز بخت بدم باخبر ز مضمون شد
ز دیده و دل فرهاد، مرکب شیرین
شب فراق گذشت آنقدر که گلگون شد
کرشمه که دگر تیغ کین کشید، که باز
جهان ز خون شهیدان عشق، گلگون شد
نوید لذت زخم آیدم به دل هر دم
مگر به قتل منت میل خاطر افزون شد؟
تو ای نسیم که بر زلف او گذر داری
خدای را خبری ده که حال دل چون شد
پی نظاره آن کو نمی‌رود قدسی
نظر بدیده حو بد نقد {بیاض} موزون شد(؟)
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - دو روزه هجر تو با جان دوستان آن کرد
دو روزه هجر تو با جان دوستان آن کرد
که از هزار خزان، با بهار نتوان کرد
ز آه بلبل شوریده دربدر گردید
نسیم اگرچه دل غنچه را پریشان کرد
نسیم صدق و صفا را دم زلیخا داشت
که شد چو وقت دعا، روی دل به زندان کرد
کجا ز ذوق گریبان‌دریدنش خبرست؟
کسی که سوی چمن رفت و گل به دامان کرد
چه سان شود مژه‌ام آب دیده را مانع
که شعله را نتوان زیر خار پنهان کرد
کسی که مانع قتلم شد از ترحم نیست
ترا ز کشتن من از حسد پشیمان کرد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - دگر بر آتش می، توبه سوختن دارد
دگر بر آتش می، توبه سوختن دارد
ز آب، چهره چو گل برفروختن دارد
میان بزم ز حد برد بی‌حجابی را
به جان شمع، که پروانه سوختن دارد
پی خریدن یک جلوه‌ات، زلیخا را
هزار یوسف مصری فروختن دارد
مگر ز آهن تیغش تمام شد سوزن؟
که زخم سینه تقاضای دوختن دارد
به زاری‌اش مژه بر پای شعله باید سود
چو شمع، هرکه تمنای سوختن دارد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - در طرب ز ازل بر من حزین بستند
در طرب ز ازل بر من حزین بستند
گشاد نیست دری را که اینچنین بستند
بریدم از همه عالم برای خاطر دوست
کمر به دشمنی‌ام عالمی ازین بستند
کف بریده ما آشکار شد، ور نه
هزار دست شکسته در آستین بستند
نه کافرم، نه مسلمان، که با ترانه عشق
لبم ز زمزمه صوت کفر و دین بستند
نرست شاخ گلی چون تو از زمین، هرچند
که آب چشمه خورشید بر زمین بستند
چو غنچه در دل قدسی هزار جا گره است
ز هر گره که بر آن زلف عنبرین بستند
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - چه رنجش است کزان تندخو نمی‌آید؟
چه رنجش است کزان تندخو نمی‌آید؟
کدام فتنه که از دست او نمی‌آید؟
به کینه جوی من ای آنکه محرم رازی
بگو بدی ز نکویان نکو نمی‌آید
ره نشاط من از شش جهت چنان بستند
که سوی من طرب از هیچ سو نمی‌آید
اگر هوای ملاقات دوستان داری
تو خود بیا، که ز ما جستجو نمی‌آید
برای باده‌گساران در این بهار چرا
پیام سبزه ز اطراف جو نمی‌آید
مگر ز گلشن غم نکهتی رسد، ورنه
ز بوستان طرب هیچ بو نمی‌آید
پسر چه شد که سبک‌روح‌تر بود ز پدر؟
به بزم، گردش جام از سبو نمی‌آید
غلام همت آن عارفم که چون قدسی
ز پایه‌ای که ندارد، فرو نمی‌آید
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - دلم ز کعبه نه محمل نشسته می‌آید
دلم ز کعبه نه محمل نشسته می‌آید
به دیر رفته و زنار بسته می‌آید
اگر به کوی تو تا حشر گوش اندازند
صدای شیشه عهد شکسته می‌آید
نسیم باغ محبت مگر وزید، که باز
به دست دل، گل غم دسته‌دسته می‌آید
همای عشقم و پرواز گلشنی دارم
که مرغ سدره در او جسته‌جسته می‌آید
رقیب را نبود بهره‌ای ز زخم بتان
که تیر عشق به دلهای خسته می‌آید
ز درد هجر چنان دلشکسته‌ام قدسی
که نام دل به زبانم شکسته می‌آید
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - هنوزم از مژه، کار سحاب می‌آید
هنوزم از مژه، کار سحاب می‌آید
هنوز دجله به چشمم سراب می‌آید
ز دل به جز کف خاکستری نماند و هنوز
نفس ز سینه چو دود از کباب می‌آید
به آفتاب هم این خیرگی گمانم نیست
که با فروغ رخت از نقاب می‌آید
کسی که دی ز مقیمان کعبه بود، امروز
ز راه میکده مست و خراب می‌آید
کسی که رفته به دریای عشق، می‌داند
که کار سیل ز یک قطره آب می‌آید
درین محیط ز انداز موج دانستم
که بر سفینه شکست از حباب می‌آید
نسیم زلف تو بر گل وزیده پنداری
که بوی نافه چین از گلاب می‌آید
ز ره به وعده وصل بتان مرو قدسی
که تشنه با لب خشک از سراب می‌آید
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - ز عقده‌ها که فلک نذر کار من دارد
ز عقده‌ها که فلک نذر کار من دارد
شکفته‌ام، که غم روزگار من دارد
شود چو محو تماشای یار، داغ شوم
که حیرت آینه را در شمار من دارد
نیافت در چمنم سبزه‌ای که زرد کند
چه شکوه‌ها که خزان از بهار من دارد
سفینه کرده فلک اختیار، پنداری
خبر ز گریه بی‌اختیار من دارد
ز پشت آینه در سینه‌اش خلد مژگان
کسی که آینه پیش نگار من دارد
جدا ز موی سیاهش، ز تیرگی روزم
هزار طعنه به شب‌های تار من دارد
چه مایه خون که ز دست حناست در جگرم
که روی بر کف پای نگار من دارد
به گرد خویش ز یاران کسی نمی‌بینم
به غیر غم که یمین و یسار من دارد
به کس نمی‌رسد این عقده‌ها که بر فلک است
ذخیره‌ایست که از بهر کار من دارد
به سوی کلبه تارم به ناز می‌آید
مگر صبا خبر از زلف یار من دارد؟
ز آشیان چو رهاندی، به دام هم مگذار
که عمرهاست قفس انتظار من دارد
طمع بریده‌ام از خشک و تر، ولی چه کنم
به سیل اشک که سر در کنار من دارد
قرار صبر به خود چون دهم، که بی‌صبری
قرارها به دل بی‌قرار من دارد
ز نم چو آینه محروم باد چشم کسی
که طعنه بر مژه اشکبار من دارد
پس از هلاک، رساند به آب، خاک مرا
ز الفتی که صبا با غبار من دارد
چو عندلیب ازان رو مرید گلزارم
که نرگسش نظر از چشم یار من دارد
همای حسن نیاورده سر ز بیضه برون
ز فیض عشق، هوای شکار من دارد
ازان ز گوهر معنی چکد زلال حیات
که تکیه بر سخن آبدار من دارد
محیط فیض، گره‌های گوهر معنی
به نذر خامه گوهر نگار من دارد
خدای را بگشا فصل گل در قفسم
که هر طرف چمنی انتظار من دارد
هزار بار مرا با وجود آنکه گداخت
هنوز عشق، سخن در عیار من دارد
مگر به سلسله عشق برخورم ز جنون
وگرنه عقل چه پروای کار من دارد
جنون رسیده به جایی مرا، که چون مجنون
هزار سنگ به کف، انتظار من دارد
به یاد گلشن کوی تو چشم خونبارم
هزار خرمن گل در کنار من دارد
چه دیده‌هاست که دریای خشک لب ز جهان
به یمن دیده تر، بر کنار من دارد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - دلم به عشق فسونساز برنمی‌آید
دلم به عشق فسونساز برنمی‌آید
زبان به گفتن این راز برنمی‌آید
چه شد شکفتگی‌ام گر ز پرده بیرون است؟
چو گل ز خنده‌ام آواز برنمی‌آید
نبسته بال مرا کس، ز ناتوانی خویش
پرم ز عهده پرواز برنمی‌آید
شدم ز گریه بی‌اختیار، شهره شهر
کسی به پرده در راز برنمی‌آید
حیات یک نفس است ای جوان غنیمت دان
که این نفس چو رود، باز برنمی‌آید
چه شد که دوخته صوفی ز هر دو عالم چشم؟
به عارفان نظرباز برنمی‌آید
کم از تکلم لب نیست عشوه نگهش
فسون، که گفت به اعجاز برنمی‌آید؟
مگر شنیده که خاک رهم، که باز امروز
ز خانه آن بت طناز برنمی‌آید؟
ز سرّ آبله‌های دلم که را خبرست؟
ازین صدف، گهر راز برنمی‌آید
به صبح وصل نیفتی غلط، که در شب هجر
ستاره‌ای غلط‌انداز برنمی‌آید
ازین که قامت افلاک شد چو چنگ، چه سود
چو نغمه خوش ازین ساز برنمی‌آید
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - ازان دل از غم ایام برنمی‌آید
ازان دل از غم ایام برنمی‌آید
که آفتاب می از جام برنمی‌آید
ز زیر زلف برآمد رخش، که می‌گوید
که آفتاب، گه شام برنمی‌آید؟
بکن به ناخن خود، روی داغ و نام برآر
که بی‌خراش نگین، نام برنمی‌آید
چه شد که رشک برد بر ستاره سیماب
دلم به محنت ایام برنمی‌آید
نجات خویش ز گردون مجو که صید اسیر
به دست و پا زدن از دام برنمی‌آید
به خلوتش لب ساغر، هلال عید بس است
ازان مَهم به لب بام برنمی‌آید
ز لخت‌های جگر، اخگر است بر مژه‌ام
ز شاخ، میوه من خام برنمی‌آید
{بیاض} طلبی با فلک ستیزه مکن
{بیاض} به ابرام برنمی‌آید
به کام خویش نشستی به بزم غم قدسی
دگر مگر که مرا کام برنمی‌آید