تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - از اشک لاله رنگ گلی در کنار کن
از اشک لاله رنگ گلی در کنار کن
شاخ خزان رسیدهٔ خود را بهار کن
مگذار رزق خاک شود مشت خون من
ای شوخ سرگران، کف پایی نگار کن
از ساغر کرام نصیبی ست خاک را
ته جرعه ای به کار من خاکسار کن
ازکار دل به عشق گره باز می شود
این دانهٔ سپند به آتش نثار کن
بی طاقتی کمال دهد کار عشق را
اوّل به غمزه غارت صبر و قرار کن
دیوانه را ز بند، شکوه دگر بود
دل را اسیر سلسله ی تابدار کن
همچون سبو به جرعه، می ام در گلو مریز
میخانه را به کام من میگسار کن
خالی کفت ز دامن مطلب حزین چراست؟
دستی چو شانه، در شکن زلف یارکن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۱ - بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن
بالین نهاده ام به سر کوی خویشتن
دارم سری چو غنچه به زانوی خویشتن
آغوش دایه، بود مرا کام اژدها
در آتشم ز خیرگی خوی خویشتن
تنها ز دوستان نیم امروز شرمسار
دارد فلک مرا خجل از روی خویشتن
دستی ز همرهان نبود زیر بار ما
آورده ایم زور به بازوی خویشتن
در موج خیز دهر ز طوفان حادثات
چینی ندیده ایم در ابروی خویشتن
این جرعه های زهر که پیمود روزگار
شیرین نمودم از شکرین خوی خویشتن
دریوزه پیش بحر نصیب حباب باد
چون تیغ تر بود لبم از جوی خویشتن
نبود نظر به سرمهٔ مردم، سیه مرا
چشم من است و خاک سرکوی خویشتن
در پنجهٔ غمی که فشارد گلو، حزین
در حیرتم ز کلک سخن گوی خویشتن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - هان ای حریف میکده، می در ایاغ کن
هان ای حریف میکده، می در ایاغ کن
شوریدهٔ غمیم علاج دماغ کن
داغ مرا ز یک نگه گرم برفروز
روغن ز خون شعله مرا درچراغ کن
شمع توام، مباد گل جنّتم کنند
آن جبهه کش نیاز تو کردیم داغ کن
یک برق جلوه زن به سیه خانهٔ دلم
در چشمم اشک راگهر شبچراغ کن
گلزار داغ خرم و زخمم شکفته روست
یک ره ز چاک سینه درآ، گشتِ باغ کن
واپس تر است هر که نهد پی شمرده تر
ای خضرِ راه،گم شدگان را سراغ کن
کیفیّتی ست نالهٔ زار تو را حزین
زین خون چکان سرود، مرا تر دِماغ کن
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۳ - پیری به راه حرص نتابد عنان من
پیری به راه حرص نتابد عنان من
تن در نمی دهد به کشاکش کمان من
افسرده دل تر از دیم امّا توان نمود
سیر بهاری از مژهٔ خون فشان من
صرصر چه در خرابی من اضطراب داشت؟
بر شاخ گل نبود گران آشیان من
در ناشنیدن سخن خلق نشئه هاست
گوش گران من شده رطل گران من
آیینه عرض جوهر خود تا به کی دهد؟
چون تیغ از غلاف درآ، دلستان من
باشد بریدن از سگ کوی تو مشکلم
مغز وفاست در قلم استخوان من
غمّاز را چه آگهی از راز من حزین ؟
بر لب نمی رسد نفس ناتوان من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۴ - خارم که نیست گلشن صورت سرای من
خارم که نیست گلشن صورت سرای من
دهرم نمی خرد که ندارد بهای من
گوی نه آسمان سرپا خوردهٔ من است
روی فلک کبود شد از پشت پای من
آوازهٔ مرا نکند بخت تیره پست
در سرمه چون نگاه نخوابد صدای من
سیّارگان پی سپر کاروان شوق
ره گم کنند اگر نخروشد درای من
خورشید عالمم ز دل گرم جوش خویش
از سردی زمانه نگردد هوای من
رفتم ز خود چو در دلم آمد خیال تو
تنها نشسته ای تو و خالی ست جای من
از چاره سازی دل خود عاجزم حزین
کار مرا به خود نگذارد خدای من
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۸ - روی کِه جلوه کرده که حیرانم این چنین؟
روی کِه جلوه کرده که حیرانم این چنین؟
زلف کِه دیده ام که پریشانم این چنین؟
دست غم کِه بر زده است آستین ناز؟
رسوا نبود چاک گریبانم این چنین
مژگان شوخ چشمِ کِه دل را فشرده است؟
رنگین نبوده دیدهٔ گریانم این چنین
احسان اشک و دولت مژگان زیاد باد
لخت جگر نبود به دامانم این چنین
بر لب رسید جان و نیامد به پرسشم
جان آنچنان، ترحّم جانانم این چنین
در دشت وحشت از غم آن شوخ کم نگاه
دنباله گرد چشم غزالانم این چنین
چون ابرگریه ناکم و چون قطره تنگدل
اشک عیان چنان، غم پنهانم این چنین
تار نفس کشیده به پرگالهٔ دل است
هرگز غمت نداشت به سامانم این چنین
بنگر سپند و مجمره تا روشنت شود
دل آن چنان و سینهٔ سوزانم این چنین
مصر جهان به یوسف من چاه محنت است
زندانی وفای عزیزانم این چنین
بی جام باده حاصل عمرم ندامت است
از توبهٔ شراب پشیمانم این چنین
از روی یار طوطی ما شد شکرشکن
آیینه کرده است سخندانم این چنین
دارد حزین ، جدایی آن نازنین غزال
مجنون صفت به کوه و بیابانم این چنین
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۱ - دل در پریدن است چو شبنم ز روی تو
دل در پریدن است چو شبنم ز روی تو
خون مشک می شود به رگ گل ز بوی تو
باید به سینه نیشتر ناله بشکنم
نازکتر است از دل عشاق خوی تو
یک صبح، سینه چاک گذشتی ز گلستان
گل پاره کرده است گریبان، به بوی تو
خواهد نشست خون من از جوش اضطراب
ساقی اگر چو باده کند در سبوی تو
خلقی به هم نشان مه عید می دهند
انگشت من چو قبله نما، مانده سوی تو
از چشم شور خود کندش مشک، روزگار
خونی که می کند به دل نافه، موی تو
تر شد ز ابر کلک تو مغز خرد، حزین
جان تازه میکند، رقم مشکبوی تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۲ - ای آب خضر، سایهٔ سرو روان تو
ای آب خضر، سایهٔ سرو روان تو
آتش به جان، گل از رخ چون ارغوان تو
محو سبک عنان مژه کافرت شوم
رنگین نشد به خون دو عالم سنان تو
باشد به رنگ جوشش پروانه، گرد شمع
دلها به دام طرهٔ عنبرفشان تو
در عشق، تیر بال هما بود بر سرم
هرگز نداشتم غم جان را به جان تو
گرد خط تو برد قرار از دل حزین
این بود، جوش فتنهٔ آخر زمان تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۳ - بنگر چه می کند مژه های دراز تو
بنگر چه می کند مژه های دراز تو
آخر بگو، چه شد نگه دلنواز تو؟
در پرده حباب نگنجد شکوه بحر
افزون بود ز حوصله سینه، رازتو
غم نیست جان اگر برود در ره وفا
بادا دراز، عمر غم جانگداز تو
افسانه ساز نرگس مست که بوده ای
مطرب، کرشمه می چکد از تار ساز تو؟
از بس نگاه حسرت اندوختی حزین
در خاک هم بود نگران چشم باز تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۷ - کام دلی به عالم ناپایدار کو؟
کام دلی به عالم ناپایدار کو؟
گیرم که زِه کنیم کمان را شکار کو؟
سودای عشق دست و دل از کار برده است
دستی که واکند گره از زلف یار کو
مست گذاره است درین بزم هر که هست
در دور چشم سرخوش ساقی خمار کو؟
ساقی کف زمانه پر است از عطای تو
ای ابر فیض، قسمت این خاکسار کو؟
عالم تمام مظهر آن حسن مطلق است
آیینه است عالمی، آیینه دار کو؟
از خواری جهان رخ اقبال تازه دار
بنگر ثبات رنگ گل اعتبار کو؟
یک نغمه‎ای که از دل عشاق غم برد
در پردهٔ مخالف لیل و نهار کو؟
یک گرم رو که شعله برین خار و خس زند
از دودمان عشق درین رهگذار کو؟
این بیستون هزار چو فرهاد دیده است
افتاده کار بر سر هم، مرد کار کو؟
یک سرگذشته ای ز خراباتیان عشق
تا پا زند به دولت ناپایدار کو؟
دریای عشق، چون نفس از دل کشد حزین
موجی که خوبش را نزند برکنارکو؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۸۹ - جان را سپند ساز و به آتش نثار شو
جان را سپند ساز و به آتش نثار شو
با دل قرار عشق ده و بی قرار شو
هر سو چو موج، قطرهٔ خود را عنان مده
سر را به جیب کش، گهر آبدار شو
خواهی ز سنگ حادثه نخل تو وارهد
در گلشن جهان تهی از برگ و بار شو
آسودگی ست پردهٔ غفلت در این سرا
ای دیده موج خون زن و ای دل فگار شو
از درد عشق چهره چو خورشید زرد ساز
زین کان کیمیا، زر کامل عیار شو
هرگز نگشته جمع به هم عشق و سرکشی
خواهی که بار عشق کشی، بردبار شو
سرّ سواد، نقطه دل کرده ای حزین
بنشین و قطب دایرهٔ روزگار شو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - دارد ستاره ریز، مرا آفتاب تو
دارد ستاره ریز، مرا آفتاب تو
عالم خراب چشمم و چشمم خراب تو
هشیاریم غنوده بالین بیخودی ست
هوش از سرم برد نگهِ نیم خواب تو
چون آمدی به کلبهٔ ما، روز کن شبی
اینک دلم کباب تو، خونم شراب تو
کردی ورق ورق دل صد پارهٔ مرا
آیا کدام شد ورق انتخاب تو؟
مشکین خطی به ساغر لعلی فکنده ای
آیا چه بود در قدح این مشک ناب تو؟
لبریز غم بود دل و این طرفه معجزی ست
کز شیشه شکسته نریزد شراب تو
آتش به جان و دل زدهٔ کیستی حزین
دوزخ گریزد از نفس سینه تاب تو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۴ - در ملک جسم روشنی جان به نیم جو
در ملک جسم روشنی جان به نیم جو
آیینه در ولایت کوران به نیمجو
عالم به دستگاه قناعت نمی رسد
در چشم مور، ملک سلیمان به نیم جو
در دیده ای که جلوه کند کبریای عشق
این طمطراق عالم امکان به نیمجو
جسم فسرده را بر جانان چه اعتبار؟
دلق گدا به حضرت شاهان به نیمجو
چبود سراب دهر؟ که بگذشتن از دو کون
در پیش پای همّت مردان به نیم جو
در کشوری که حکم به زور شکستگی ست
گرز گران و رستم دوران به نیم جو
زاهد، زیاده جلوه مده زهد خشک را
اینها به پیش باده پرستان به نیم جو
یک روز یوسفم غم کنعانیان نداشت
در مصر حسن، جان عزیزان به نیم جو
گر رفت در رهت، به فدای سر تو باد
در کیش عاشقان، سر و سامان به نیم جو
ما را متاع لایق بازار عشق نیست
آنجا دل دو نیم اسیران به نیم جو
پیش تو غرق خجلت جانبازی خودم
سر در قمارخانه رندان به نیم جو
زاهد اگر به عشق ندارد سری چه باک؟
خورشید پیش شب پره طبعان به نیم جو
دارم حزین به زیر نگین ملک فقر را
ایران به نیم حبه و توران به نیم جو
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۶ - مطلوب در لباس طلبکار آمده
مطلوب در لباس طلبکار آمده
خود را به صد نیاز پرستار آمده
مستور بود چهره ی زیبا نگار ما
مستانه باز بر سر اظهار آمده
جز یار هیچکس سر بازار عشق نیست
یوسف به شیوه های خریدار آمده
از چشم خویش تا نگرد روی خویش را
گردیده، دیده، طالب دیدار آمده
گاهی به شمع تقوی و زهد آستین فشان
مست و خراب از در خمّار آمده
گاهی دریده خرقهٔ ناموس و ننگ را
فارغ ز قید سبحه و زنار آمده
گاهی نموده شیوه اقرار را شعار
گاهی به طنز بر سر انکار آمده
گه آتش چمن شده گه شمع انجمن
هم خانه سوز و خانه نگهدار آمده
ای دیده احولی بگذار و غلط مبین
آن یار بین به کسوت اغیار آمده
ای دل، ز دیده پردهٔ پندار دور دار
گوهر فروز دیدهٔ بیدار آمده
یار است یار،کز لب همچون زلال خویش
درکام تشنه، قلزم زخار آمده
یار است یار کز لب مسکین نواز خویش
در دامن صدف در شهوار آمده
یار است یار،کز نگه دلفریب خویش
آشوب شهر و فتنه بازار آمده
یک پرتو است، کرده جهانی پر از ظلال
یک جلوه است، مختلف آثار آمده
عالم سواد نافهٔ آن خال مشکبوست
یک نفخه زان شمیم به تاتار آمده
سنبل به تاب و لاله سیه مست و گل به ناز
یک جلوه ز آن جمال به گلزار آمده
در گوش دل، گدای خرابات عشق را
انی اَنَااللّه از در و دیوار آمده
آن جلوه ای که کوه نیاورد تاب او
در طور عشق سالک اطوار آمده
عنقای مغربی که زمین زیر بال اوست
از بوالحسن به حضرت عطار آمده
گاهی فتاده مست به پای بت مغان
گاهی به صدر مصطبه هشیار آمده
از فیض اوست کاین دل شوریدهٔ حزین
بحر محیط و مخزن اسرار آمده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۹۷ - تا رفته از نظر، ز تنم جان برآمده
تا رفته از نظر، ز تنم جان برآمده
شرمندهام که در غمش آسان برآمده
از پیچ وتاب عشق ندارم شکایتی
دل در شکنج طره پیچان برآمده
یوسف صفت غمم ز جفای زمانه نیست
گلگونه ام به سیلی اخوان برآمده
از تیغ او مرا تن صدپاره خوش نماست
چون گل تنم به زخم نمایان برآمده
نگذاشته ست در جگرم داغ عشق نم
خونابه ای به کاوش مژگان برآمده
در تنگنای شهر چه سان وا شوم حزین ؟
دیوانهام به کوه و بیابان برآمده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۱ - از ما نهان ز فرط ظهوری، چه فایده؟
از ما نهان ز فرط ظهوری، چه فایده؟
دایم میان جانی و دوری، چه فایده؟
کام و لبی کجاست که نوشد شراب تو؟
خود مست و خود شراب طهوری چه فایده؟
کس چون حریف جلوهٔ هر جایی تو نیست
گه نوری و گه آتش طوری چه فایده
گیرم کنند چارهٔ شوریدگان تو
ای نوبهار، مایه شوری چه فایده؟
جانسوز ناله های حزین بی اثر نبود
از جام حسن مست غروری چه فایده؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۳ - عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه
عشق تو بانگ زد به زمین و زمان همه
جستیم از این خروش ز خوب گران همه
از قول کن به ساغر دل باده ریختی
ای عالم از شراب لبت کامران همه
آیینه دار مهر تو، هر جا که ذره ایست
ای پرتو رخ تو به عالم عیان همه
در پیش سرو ناز تو، نازک نهالها
بستند دامن از دل و جان بر میان همه
در آرزوی جلوهٔ سرو بلند تو
پر می زند تَذَرو دل قدسیان همه
کثرت حجاب دیدهٔ عارف نمی شود
دارند بوی یوسف ما کاروان همه
بشنو چه خوش سرود حزین ، اوحدی ما
ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۱ - مژگان نگر چو عربده جویان برآمده
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده
خنجر به دست، بر زده دامان برآمده
شمشیرکین به کف، نگه کافر از فرنگ
آیا پی کدام مسلمان برآمده؟
زان آب تیغ، لاله هر زخم پیکرم
شاداب تر ز لعل بدخشان برآمده
زاهد بیاض گردن او بین و می بنوش
صبحی عجب ز چاک گریبان برآمده
سرتا به پا سرشتهٔ فیض است قامتش
این شاخ گل به کام بهاران برآمده
رو، شبچراغ دیده آشفته خاطران
در سر شراب، طره پریشان برآمده
می سوزد از حلاوت دشنام کام من
تلخ از دهان او شکر افشان برآمده
ریزم من اشک حسرت و بالد نهال او
سروش به آب دیده گریان برآمده
در نوبهار خط، لب او شد نگه فریب
ریحان به گرد چشمه ی حیوان برآمده
دارم به عشق خردهء جانی که چون شرار
از تاب و تب در آتش سوزان برآمده
در بر زره ز زلف و ز ابرو کشیده تیغ
در کشتنم ببین به چه سامان برآمده
اول بساط خویش به او عرضه کرده ام
هر جانبی به غارت ایمان برآمده
جوشید سیل گریه ات از دل اگر حزین
باز از تنور گرم تو طوفان برآمده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۷ - رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته
رگ در تنم ز شورش سودا گسیخته
پیوند من ز جان شکیبا گسیخته
یارای عقل نیست عنان داریم دگر
زنجیر من بهار به صحرا گسیخته
الفت کم و غرور فراوان و عهد سست
سررشتهٔ امید ز صد جا گسیخته
اشک روان به بوم و برم تا چها کند
سیلی چنین عنان مدارا گسیخته
تا چند ساز ناله به کوه و کمر کنم
از زخمه ناخنم رگ خارا گسیخته
طالع نگر گه با همه صدق و صفای دل
الفت میانهٔ من و مینا گسیخته
در خاکمال عرصهٔ دنیا، دلم حزین
ماند به قطره ای که ز دریا گسیخته
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۹ - بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی
بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی
می زیبدت که ناز به کون و مکان کنی
این لطف جلوه ای که ز سرو تو دیده ام
بر خاک اگر گذر فکنی پرنیان کنی
هر جا گشایی از پی دل زلف پرشکن
مرغان سدره را همه بی آشیان کنی
مشکین شود غزال نگاهت به یک نظر
ای کاش جیب بخت مرا سرمه دان کنی
ای عندلیب با تو مرا حقّ صحبت است
خواهم که خاک تربت ما گل فشان کنی
دزدد به کام خویش زبان، شمع انجمن
هر جا که شرح قصّهٔ سوز نهان کنی
گردد طراز دامن دشت جنون حزین
خونابه ای که از رگ مژگان روان کنی