تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : قطعات
شماره ۳ - انبیا راست شام باغ [و] حریم
انبیا راست شام باغ [و] حریم
شاهد او مقام ابراهیم
شام چشمی است بر رخ عالم
طاق ابرو مقام ابراهیم
سعیدا : مفردات
شماره ۱۴ - دلبرم منعم است و من درویش
دلبرم منعم است و من درویش
من چو او او گدا شود چه کنم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴ - ایهاالصابرون فی البلوا
ایهاالصابرون فی البلوا
طرقوا طرقوا الی المولا
راه نزدیک ویار نزدیکست
قطع شد قصه ی بیابان ها
یار با ماست،یا نصیب،ای دل
الله الله ز دیده ی بینا
دین حق را مجو علی التقلید
راه حق را مرو علی العمیا
هله، ای عشق مهدی هادی
هله، ای سر مولی و مولا
هم تویی منبع حیات ازل
هم تویی اصل مقصد اقصا
به امید تو قاسمی زنده است
سیدی، ربنا، توکلنا
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷ - «کل من رام تف بوجه سما»
«کل من رام تف بوجه سما»
«رجع التف بوجهه ابدا»
چند ازین جهل را پرستیدن
تا بکی پیروی نفس و هوا؟
گر تو مردی بگو که: چندین چیست
نفی مستان حق علی العمیا؟
پادشاهان عرصه ملکوت
شاهبازان قرب «اوادنا»
در بحر محیط کن فیکون
جان مقصود و مقصد اقصا
رهبران خرد براه نجات
سالکان طریق صدق و صفا
باده نوشان جام «لم یزلی »
ماهرویان «احسن الحسنا»
حد ما نیست وصف این شاهان
«ربنا عافنا و ارحمنا»
حیف باشد که باز نشناسی
جوهر جان ز صخره صما
نشناسد ز جهل زاهد شهر
مهره خر ز لؤلؤی لالا
قاسمی هرچه هست ارادت اوست
«سیدی، ربنا، توکلنا»
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸ - گر صفات خدا کنی بسزا
گر صفات خدا کنی بسزا
وصف او گوی «ربنا الاعلا»
گر تو صدیق اکبری، دانی
صفت صدق چیست؟ «صدقنا»
جز ازو نیست در سرای وجود
از خدا خواه دیده بینا
کس ز مجنون سؤال قرآن کرد
گفت: «اسری بعبده لیلا»
عقل چندان که چاره ساز یکرد
از سر ما نرفت این سودا
دل ببردی و رو نهان کردی
با که گوییم این شکایتها؟
قاسمی در خیال مغرورست
کو نداند صباح را ز مسا
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۷ - لب عالم منم،چه لب؟لب لب
لب عالم منم،چه لب؟لب لب
منکر این سخن مباش، «فتب »
عقل و جانم ربود و حیران ساخت
این بود شاق عشق ونشائه حب
گر به جائی رسیده ای،ای دل
سخن از ماه گو، چه جای شهب؟
گر ترا آه آتشین باشد
در دمی حاصلست رفع حجب
ذات او در احاطه ای چون نیست
در گذر از نشان، مگو ز نصب
چون یقین شد که از یقین دوری
در طریق یقین درآ، «فاطلب »
قاسمی، وارهان به دولت عشق
یوسف جان ازین غیابه جب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۸ - «اسمعوا منی، یا اولی الالباب »:
«اسمعوا منی، یا اولی الالباب »:
همه لبند و دوست لب لباب
همه در وقت آشکار و نهان
این حکایت کنند چنگ و رباب
هرچه بشنید در میان آرد
بهمان وصف عود در مضراب
جز تو کس نیست از ظهور و بطون
بهمین شد تمام فصل خطاب
ما بمحبوب راز می گوییم
«اغلق الباب، ایهاالبواب »
سخنی می رود ز شوق درون
این سخن را بذوق جان دریاب
سخن از روی و زلف او گویم
قصه روشن و شب مهتاب
هر زمانی ندا رسد از غیب:
دل مبندید در رباط خراب
قاسمی روی بر زمین دارد
رو ازین خسته فقیر متاب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳ - سخنی می رود به صدق و صواب
سخنی می رود به صدق و صواب
جان عالم تویی، به جان دریاب
جمله ذرات رو بدان سویند
که تویی جمله را ملاذ و مآب
با تو کس را برابری نرسد
که تویی مرجع ثواب و عقاب
دل و جان را کجا کند روشن؟
زاهد مرده، واعظ در خواب
سعی کن، سعی، تا برون آری
کشتی عمر خویش از غرقاب
قاسمی، عمر نازنین بگذشت
به شتابست عمر ما، بشتاب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۴ - سخنی می رود بوجه صواب
سخنی می رود بوجه صواب
همه قشرند و دوست لب لباب
دوست در پرده می نماید روی
دل ما چاک می زند جلباب
ما و دلدار خوش نشسته بهم
«اغلق الباب، ایها البواب »
از خدا رحمتیست پنهانی
دل بیدار و دیده بی خواب
هرچه آید از آن حبیب قلوب
جمله وحیست، یا ورای حجاب
در شادی و دیدن دلدار
بگشای، ای مفتح الابواب
قاسمی، این مقلدان کورند
ره نبینند در خطاب و صواب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶ - عاشقم، خسته ام، خراب و یباب
عاشقم، خسته ام، خراب و یباب
غرق دریای حیرتم، دریاب
توبه کردم ز عاشقی چندی
توبه از توبه کردم، ای تواب
عاشقان در جهان سرمستی
همه لبند و دوست لب لباب
«لیس فی الدار غیره موجود»
چنک می گوید از زبان رباب
نیک و بد را بمان و با حق باش
تا شوی فارغ از عقاب و ثواب
ما و درد فراق و جور حبیب
سخنی مشکلست، اندر یاب
گر تو خون دلم همی ریزی
آخر، ای جان، شتاب چیست، شتاب؟
عالمی غرق بحر نور شوند
گر از آن رو بیفکنی جلباب
هرکسی ره بروئی آوردند
قاسمی رو بیار و باده ناب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۸ - یار همسایه تو شد، دریاب
یار همسایه تو شد، دریاب
همه اینست «خیر ما فی الباب »
هستی خود ببین و دوست ببین
هم برین ختم گشت فصل خطاب
یک زمانم مجال می باید
قصه کهنه و شب مهتاب
یار ما دربدر، بما نزدیک
وقت از دست می رود، دریاب
بوی آن یار می رسد ز نسیم
«افتح الباب، ایها البواب »
توبه از عشق کرد زاهد شهر
از چنین توبه، توبه، یا تواب
بر دل و جان قاسمی بگشا
در وصل، ای مفتح الابواب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۷ - عشق ما را هزار فن آموخت
عشق ما را هزار فن آموخت
عشق ما را هزار حله بدوخت
عشق ما را هزار بار خرید
بار دیگر هزار بار فروخت
عشق ما را هزار عالم ساخت
عشق در ما هزار عالم سوخت
دین و دنیا بسوخت و جان و خرد
عشق چون آتش فنا افروخت
هرکس اندوخت در جهان هنری
قاسمی عشق و عاشقی اندوخت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۲ - این همه موج بی کران ز چه خاست؟
این همه موج بی کران ز چه خاست؟
عشق با دست و جان ما دریاست
شیوه عشق رستخیز بود
هر کجا شد قیامتی برخاست
راه عاشق صراط باریکست
گاه سرشیب و گاه سر بالاست
این سرو آنسرست راه بدوست
عشق سریست لیک از آن سرهاست
چند گویی که: ترک عشق بکن؟
عقل مستست و جان همه سوداست
جان موسی بطور نزدیکست
دل احمد میان عشق و هواست
دوست در محملست، چون خورشید
جان ما مست آن جلاجلهاست
شب و روزم خوشست و خوشحالم
که مرا دوست مونس شبهاست
قاسمی، بی نوا شو و بنگر
که همه جا ازو نشانیهاست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۹ - دین هر کس بقدر صدق و صفاست
دین هر کس بقدر صدق و صفاست
دیدن عاشقان طریق فناست
چند پرسی: لباب عرفان چیست؟
آنچه با فهم تو نیاید راست
سخن سر این معما را
تو ندانسته ای، مگو که خطاست
خواستم، جام داد و عذر بگفت
عذر این را کجا توانم خواست؟
در ریاض ابد بفیض ازل
جان ما را هزار نشو و نماست
قبله گم کرده ام، رو بنما
که جمال تو قبله دلهاست
قاسمی، آسمان الا الله
گرچه بالا بود ولی بی لاست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۶ - حلقه بر در مزن، که بارت نیست
حلقه بر در مزن، که بارت نیست
خانه کمتر طلب، که جارت نیست
گفتمت ناروا مدار چنان
هوس دار و این دیارت نیست
هرچه با یاد خویشتن باشی
فکر خود کن، که فکر یارت نیست
نان خورش یاد یار می باشد
گر همه شام و گر نهارت نیست
نوش بادت نصیحت مستان
باده می نوش، چون خمارت نیست
آدمی چون ترا بدست آرد
اشتر مستی و مهارت نیست
قاسمی شد مقیم خاک درت
بعد از این حاجت تجارت نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۷ - حلقه بر در مزن، که راهت نیست
حلقه بر در مزن، که راهت نیست
جان تسلیم عذر خواهت نیست
همه راه تو غفلتست، مرو
فکر تنبیه و انتباهت نیست
الله الله، که در طریق وفا
جان حق بین و رو براهت نیست
دعوی عاشقی کنی و آنگاه
با چنین دعویی گواهت نیست
می روی وز کمال استغنا
جانب خستگان نگاهت نیست
رحم بر حال عاشقان فقیر
گاه داری و گاه گاهت نیست
قاسمی، غرق غفلتی که مدام
مات گشتی و قصد شاهت نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۱۹ - من و معشوق و جام ناب صباح
من و معشوق و جام ناب صباح
بگشا بر من این در،ای فتاح
در در بسته از کرم بگشا
در در بسته را تویی مفتاح
ما و کشتی و راه دریا بار
خطری نیست، لاح فی الملاح
خطری نیست، ازچه می ترسید؟
لیس فی البحر غیرناتمساح
قدحی دیگرم تصدیق کن
کلما زدت،زدت فی الارواح
یار مستست و باده می نوشد
در چنین دم صلاح نیست صلاح
در چنین حالتی بفتوی عشق
عیش جانهامباح گشت، مباح
پیش مستان گرفت نیست، که ما
مست عشقیم در صباح ورواح
مستی مازحد گذشت، که دوست
جام در دست و می کند الحاح
بهر دام دل شکسته دلان
ساختند از ملاح صد ملواح
جان هر کس سجنجلست، اما
جان قاسم سجنجل الارواح
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۰ - حدم آن کس زند که بادم داد
حدم آن کس زند که بادم داد
باده جام دل گشادم داد
بهر دفع خمار و رنجوری
جام در مبداء و معادم داد
گفتمش : تایبم، ننوشم می
حیله کردم ولیک بادم داد
مستی و عاشقی و مستوری
جودت عشق در نهادم داد
چون مرا زاهد و مسلمان دید
سجده سهو را بیادم داد
جمله را داد هر چه لایق اوست
سلطنت را به نوع آدم داد
هر چه دادند جان قاسم را
دولت عشق مستزادم داد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۵ - ساقیا،نور صبح روی نمود
ساقیا،نور صبح روی نمود
باده در جام کن به نغمه عود
گر دهد درد سر توان کردن
محتسب را بجرعه ای خشنود
چون نمود آن نگار روی بمن
من چه گویم مرا چه روی نمود؟
دین ارباب عقل دانش و خیر
مذهب اهل عشق محو وجود
بنعیم جهان فرو ناید
سر رندان عاقبت محمود
زاهدان مست ورد و اورادند
عاشقان در شهود مست ودود
چون دویی از میانه بردارند
جز یکی نیست شاهد و مشهود
آه ازین واعظان خانه سیاه!
داد ازین صوفیان جامه کبود!
چشم او قصد جان قاسم کرد
یاد مستان که داد باز سرود؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۷۳ - عزت عشق بود غیرت یار
عزت عشق بود غیرت یار
که ندادند منکران را بار
بسط بحر حیات عرفان بود
که گشادند کافران زنار
دار را چون بدید گفت حسین:
«لیس فی الدار غیرنا دیار»
چند از افسانهای نو و کهن؟
پیش ما این سخن میآر و می آر
فقر یعنی فنای صرف کند
نقد قلب ترا تمام عیار
چون عیارت تمام گشت، تمام
تاج بر سر نه و علم بردار
تا بکی بر کنار بحر محیط
تشنه و زار همچو بوتیمار؟
در سماع خدای دست افشان
که جهان را بتست استظهار
قاسمی از کجا و زاهد خشک؟
یا الهی، بلای بد وادار