تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - اگر تو فخر نداری بدلقه گرد آلود
اگر تو فخر نداری بدلقه گرد آلود
ایاز خاص نباشی به حضرت محمود
هر آنکه خلعت سلطان عشق در پوشد
به حله های بهشتی کجا شود خوشنود
برنگ خرقه ازین رقعه بوی دردی نیست
چو درد عشق نداری لباس فقر چه سود
ز طیلسان سیه کس بساط قرب نیافت
جز آنکه نیرگینی در گلیم بخت افزود
جو مرد راه شدی بگذر از سرو دستار
که شاه عشق به مردان خود چنین فرمود
ز نیک و بد نتوان رست تا خرد باقیست
که جامعه از کف هشیار مشکل است ربود
ز هرچه عرض کننده از مقام دینی و دین
کمال خواه که آنست غابت منصور
ایاز خاص نباشی به حضرت محمود
هر آنکه خلعت سلطان عشق در پوشد
به حله های بهشتی کجا شود خوشنود
برنگ خرقه ازین رقعه بوی دردی نیست
چو درد عشق نداری لباس فقر چه سود
ز طیلسان سیه کس بساط قرب نیافت
جز آنکه نیرگینی در گلیم بخت افزود
جو مرد راه شدی بگذر از سرو دستار
که شاه عشق به مردان خود چنین فرمود
ز نیک و بد نتوان رست تا خرد باقیست
که جامعه از کف هشیار مشکل است ربود
ز هرچه عرض کننده از مقام دینی و دین
کمال خواه که آنست غابت منصور
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسد
اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسد
حلاونی بدل و لذتی به جان نرسد
حلاوتی که نرا در چه زنخدان است
هزار یوسف مصری به قعر آن نرسد
تو هر طرف که کشی نیر من ز رشک آنجا
پر شوم که بهر سینه ذوق آن نرسد
مکش مرا که ز بس لاغری همی ترسم
که روی تیغ تو ناگه به استخوان نرسد
کجا به ما رسد آن زلف کز زنخدانت
فتاده ایم به چاهی که ریسمان نرسد
چنین که نسبت روی تو می کنند به ماه
چگونه از تو سر او به آسمان نرسد
مرا سریست که بر خاک پاش خواهم سود
زمفلسان خود او را جز این زیان نرسد
نعیم و لذت دنیا اگر چه بسیارست
به ذوق بادة صافی ارغوان نرسد
کمال تا نشوی هیچ مگذر از در باره
که زحمت تو بدان خاک آستان نرسد
حلاونی بدل و لذتی به جان نرسد
حلاوتی که نرا در چه زنخدان است
هزار یوسف مصری به قعر آن نرسد
تو هر طرف که کشی نیر من ز رشک آنجا
پر شوم که بهر سینه ذوق آن نرسد
مکش مرا که ز بس لاغری همی ترسم
که روی تیغ تو ناگه به استخوان نرسد
کجا به ما رسد آن زلف کز زنخدانت
فتاده ایم به چاهی که ریسمان نرسد
چنین که نسبت روی تو می کنند به ماه
چگونه از تو سر او به آسمان نرسد
مرا سریست که بر خاک پاش خواهم سود
زمفلسان خود او را جز این زیان نرسد
نعیم و لذت دنیا اگر چه بسیارست
به ذوق بادة صافی ارغوان نرسد
کمال تا نشوی هیچ مگذر از در باره
که زحمت تو بدان خاک آستان نرسد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - به حلقه که ز زلفت با خبر ببرد
به حلقه که ز زلفت با خبر ببرد
خبر ز جان و دل و عقلها ز سر بیرد
برم ز زلف تو بونی چو رخ نمانی باز
مشام بوی خوش از نافه در سحر ببرد
اگر ز نبر فرسنی تحبی وی دل
ببند نامه به پیکان که نیز تر ببرد
به فکر آن لب شیرین چنان ضعیف شدم
که گیردم مگس و پیش او بپر بپرد
چه منت است که من دل به خدمتت ببرم
که چشم تو صد زآن به یک نظر ببرد
بدرد و حسرت آن غمزه نرگس بیمار
بر آن است که با خاک چشم تر ببرد
کمال بر در جانان بر ببر جانرا
که هر که رفت بر آن در چنین بسر ببرد
خبر ز جان و دل و عقلها ز سر بیرد
برم ز زلف تو بونی چو رخ نمانی باز
مشام بوی خوش از نافه در سحر ببرد
اگر ز نبر فرسنی تحبی وی دل
ببند نامه به پیکان که نیز تر ببرد
به فکر آن لب شیرین چنان ضعیف شدم
که گیردم مگس و پیش او بپر بپرد
چه منت است که من دل به خدمتت ببرم
که چشم تو صد زآن به یک نظر ببرد
بدرد و حسرت آن غمزه نرگس بیمار
بر آن است که با خاک چشم تر ببرد
کمال بر در جانان بر ببر جانرا
که هر که رفت بر آن در چنین بسر ببرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - به خال لب خط سبزت قرابتی دارد
به خال لب خط سبزت قرابتی دارد
لب تو از دم عیسی نیابتی دارد
مگر محزر اشکم که ساخت سرخیها
به لوح چهره خیال کتابتی دارد
شب فراق تو تیره است و من از آن به هراس
شبی که ماه ندارد مهابتی دارد
چو پهلوی رخت افتم نیاز بوسه کتم
دعای صبح، امید اجابتی دارد
کسی که دید لب لعلت از می رنگین
ندیده ایم که میل انابتی دارد
نشسته خوش من و ساقی بکار خود چستیم
اگر چه محتسب ما صلابتی دارد
کمال گفته تو دلپذیر از آن معنی است
با که معنی سخنانت قرابتی دارد
لب تو از دم عیسی نیابتی دارد
مگر محزر اشکم که ساخت سرخیها
به لوح چهره خیال کتابتی دارد
شب فراق تو تیره است و من از آن به هراس
شبی که ماه ندارد مهابتی دارد
چو پهلوی رخت افتم نیاز بوسه کتم
دعای صبح، امید اجابتی دارد
کسی که دید لب لعلت از می رنگین
ندیده ایم که میل انابتی دارد
نشسته خوش من و ساقی بکار خود چستیم
اگر چه محتسب ما صلابتی دارد
کمال گفته تو دلپذیر از آن معنی است
با که معنی سخنانت قرابتی دارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - به خانه ای که چنین میهمان فرود آید
به خانه ای که چنین میهمان فرود آید
همای سدره در آن آشیان فرود آید
زمی سعادت و طالع که او شبی چون ماه
به کلبة من بی خان و مان فرود آید
از تشنگی دل و جان بر چه زنخدانش
گه این زچاه برآید که آن فرود آید
به چشم نرگس اگر سرو بیند آن رخسار
کجا سرش به گل بوستان فرود آید
چو فرج ژاله که آید به اوج غنچه فرود
غم تو در دل تنگ آنچنان فرود آید
چو اشک را ز دویدن پا زد آبله ها
رها کنم که بر آن استان فرود آید
کمال اشک ترا نیک نام شد باران
که گفته اند لقب ز آسمان فرود آید
همای سدره در آن آشیان فرود آید
زمی سعادت و طالع که او شبی چون ماه
به کلبة من بی خان و مان فرود آید
از تشنگی دل و جان بر چه زنخدانش
گه این زچاه برآید که آن فرود آید
به چشم نرگس اگر سرو بیند آن رخسار
کجا سرش به گل بوستان فرود آید
چو فرج ژاله که آید به اوج غنچه فرود
غم تو در دل تنگ آنچنان فرود آید
چو اشک را ز دویدن پا زد آبله ها
رها کنم که بر آن استان فرود آید
کمال اشک ترا نیک نام شد باران
که گفته اند لقب ز آسمان فرود آید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - به روی دوست که رویش بچشم من نگرید
به روی دوست که رویش بچشم من نگرید
به خاک پاش که آن ره بروی من سپرید
با گذشتن از آن مو نشان بی چشمیست
چو چشم نیست شما را به چشم من نگرید
حرام باد شما را چه می خورید غمش
غم من است غم او غم مرا مخورید
همین که نام گدایان او کنید شمار
مرا نخست گدای کمین او شمرید
کر بگوی با مگان به شکر گفتار
که نازک است رخ بار از آن طرف مپرید
بر اهل زهد بستم کنان گذشت و بگفت
عجب که عمر گذشت و هنوز بیخبرید
از بعد آنکه در دوست باز بافت کمال
اگر بهشت بجوید به دوزخش بپرید
به خاک پاش که آن ره بروی من سپرید
با گذشتن از آن مو نشان بی چشمیست
چو چشم نیست شما را به چشم من نگرید
حرام باد شما را چه می خورید غمش
غم من است غم او غم مرا مخورید
همین که نام گدایان او کنید شمار
مرا نخست گدای کمین او شمرید
کر بگوی با مگان به شکر گفتار
که نازک است رخ بار از آن طرف مپرید
بر اهل زهد بستم کنان گذشت و بگفت
عجب که عمر گذشت و هنوز بیخبرید
از بعد آنکه در دوست باز بافت کمال
اگر بهشت بجوید به دوزخش بپرید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود
بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود
که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود
بر آستان محبت که سر نهاد شبی
که لطف دوست برویش دریچه نگشود
تو چاکر در سلطان عشق شو چو ایاز
که هست عاقبت کار عاشقان محمود
بگفت کز چه رمزبست دوست را یعنی
که تو نبودی و مارا هوای عشق تو بود
گرت چو شمع بسوزند رخ متاب از بار
زنیرگیست کز آتش همی گریزد دود
چو باز بسته مانی گلیم فقر گذار
چو بر پلاس ترا نیست رنگ خرقه چه سود
درون کعبه دل دلبری است روحانی
که قدسیانش به تعظیم کردهاند سجود
زبان فال فرو بند نزد اهل کمال
رموز عشق نباشد حدیث گفت و شنود
که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود
بر آستان محبت که سر نهاد شبی
که لطف دوست برویش دریچه نگشود
تو چاکر در سلطان عشق شو چو ایاز
که هست عاقبت کار عاشقان محمود
بگفت کز چه رمزبست دوست را یعنی
که تو نبودی و مارا هوای عشق تو بود
گرت چو شمع بسوزند رخ متاب از بار
زنیرگیست کز آتش همی گریزد دود
چو باز بسته مانی گلیم فقر گذار
چو بر پلاس ترا نیست رنگ خرقه چه سود
درون کعبه دل دلبری است روحانی
که قدسیانش به تعظیم کردهاند سجود
زبان فال فرو بند نزد اهل کمال
رموز عشق نباشد حدیث گفت و شنود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - بگو بگوشه نشینان که رو براه کنید
بگو بگوشه نشینان که رو براه کنید
زمال دست بدارید و نرک چاه کنید
به یک مقام مباشید سالها ساکن
نظر به منزلت مهر و قدر ماه کنید
به کوی باده فروشان روید عاشق وار
بنای توبه بی اصل را تباه کنید
به گردن من اگر عاشقی گناه بود
کدام طاعت ازین به همین گناه کنید
باب علم بشوئید روی دفتر عقل
بنور عشق رخ عقل را سیاه کنید
چو وقت خوش شود ای دوستان برای کمال
اگر کنید دعائی به صبحگاه کنید
زمال دست بدارید و نرک چاه کنید
به یک مقام مباشید سالها ساکن
نظر به منزلت مهر و قدر ماه کنید
به کوی باده فروشان روید عاشق وار
بنای توبه بی اصل را تباه کنید
به گردن من اگر عاشقی گناه بود
کدام طاعت ازین به همین گناه کنید
باب علم بشوئید روی دفتر عقل
بنور عشق رخ عقل را سیاه کنید
چو وقت خوش شود ای دوستان برای کمال
اگر کنید دعائی به صبحگاه کنید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند
به مجلسی که از روی نو پرده بر گیرند
چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند
چو در محاوره آنی به منطق شیرین
لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند
ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر
که اهل عشق چنین خاک را به زر گیرند
به دوستی که اگر پای بر دو دیده نهی
هنوزت اهل دل از دیده دوستتر گیرند
دل ار مقابل آن ابروان نهد مه نو
گناه او همه بر چشم کج نظر گیرند
از باده در سر رندان جنون شود مستی
به یاد روی نوار ساغری دگر گیرند
بر آستان نو جانها ز سوز و آه کمال
اگر نه آب زند گریه جمله در گیرند
چراغ و شمع بر افروختن ز سر گیرند
چو در محاوره آنی به منطق شیرین
لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند
ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر
که اهل عشق چنین خاک را به زر گیرند
به دوستی که اگر پای بر دو دیده نهی
هنوزت اهل دل از دیده دوستتر گیرند
دل ار مقابل آن ابروان نهد مه نو
گناه او همه بر چشم کج نظر گیرند
از باده در سر رندان جنون شود مستی
به یاد روی نوار ساغری دگر گیرند
بر آستان نو جانها ز سوز و آه کمال
اگر نه آب زند گریه جمله در گیرند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - جهان بخواب و دمی چشم من نیاساید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۷۲ - بشیوه پسته و بادام تو یکی ز شکر
بشیوه پسته و بادام تو یکی ز شکر
دگر ز نرگس بسیار خواب میپرید
دگر بر آب معلق نسنجمه آن غبغب
چو روشن است که روغن ز آب میچربد
بمیر تشنه که پروانه از تعطش شمع
چو سوخت بر مگسان شراب میچربد
دلم به آتش سوزان غمت موازنه کرد
به سوز و گریه ز آتش کباب میچربد
به فلک چو بمیزان رسید دید کمال
که از به آن رخ چون آفتاب میچربد
دگر ز نرگس بسیار خواب میپرید
دگر بر آب معلق نسنجمه آن غبغب
چو روشن است که روغن ز آب میچربد
بمیر تشنه که پروانه از تعطش شمع
چو سوخت بر مگسان شراب میچربد
دلم به آتش سوزان غمت موازنه کرد
به سوز و گریه ز آتش کباب میچربد
به فلک چو بمیزان رسید دید کمال
که از به آن رخ چون آفتاب میچربد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد
چرا نسیم صبا خاک پاش میسپرد
چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد
از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار
بپوش گو لب شیرین کز آن طرف نپرد
ز ضعف گشت خیالی بد آن هوس تن من
که باد یک سحر آنجا خیال من ببرد
زیر پا چو شکستی دلم برید ز جان
هر آبگینه که در پای بشکنی ببرد
ز حسنت ار ورقی میشمرد گل خود را
تمام شد ورق او دگر چه میشمرد
بگفت از سر زلفم دلت چرا نگذشت
شبست تیره و راه درازه چون گذرد
اگر ز ب نفرستی به غم نصیب کمال
هزار لقمه کسی بی نمک چگونه خورد
چه دیدهاست برو زیر پا نمینگرد
از سایه مگس آن رخ چو میبرد آزار
بپوش گو لب شیرین کز آن طرف نپرد
ز ضعف گشت خیالی بد آن هوس تن من
که باد یک سحر آنجا خیال من ببرد
زیر پا چو شکستی دلم برید ز جان
هر آبگینه که در پای بشکنی ببرد
ز حسنت ار ورقی میشمرد گل خود را
تمام شد ورق او دگر چه میشمرد
بگفت از سر زلفم دلت چرا نگذشت
شبست تیره و راه درازه چون گذرد
اگر ز ب نفرستی به غم نصیب کمال
هزار لقمه کسی بی نمک چگونه خورد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - چو بار زیستن اهل درد نپسندید
چو بار زیستن اهل درد نپسندید
چرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید
حکایت دل بیمار باورش نفتاد
که تا معاینه آنرا به چشم خویش ندید
حدیث سوختگان زود زود آتش را
فرو نیامد تا از کباب خون نچکید
ز رقص گوشه نشین توبه کرده بود و سماع
رخ تو دید و از آن عهد نیز بر گردید
به خاک راه رسید آن کمند زلف دراز
چو من فرو ترم از خاک ره بمن نرسید
میان هر مژه چشمم به حیرت است که اشک
پای آبله در خارها چگونه دوید
کمال در سخن اکثر معانی تو نوشت
نکر شناخته لذة لکل جدید
چرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید
حکایت دل بیمار باورش نفتاد
که تا معاینه آنرا به چشم خویش ندید
حدیث سوختگان زود زود آتش را
فرو نیامد تا از کباب خون نچکید
ز رقص گوشه نشین توبه کرده بود و سماع
رخ تو دید و از آن عهد نیز بر گردید
به خاک راه رسید آن کمند زلف دراز
چو من فرو ترم از خاک ره بمن نرسید
میان هر مژه چشمم به حیرت است که اشک
پای آبله در خارها چگونه دوید
کمال در سخن اکثر معانی تو نوشت
نکر شناخته لذة لکل جدید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - خوشا غمی که برویم ز روی او آید
خوشا غمی که برویم ز روی او آید
که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید
به شوخی آمدن و ناشکستش دل را
گرانترست ز سنگی که بر سبو آید
سوار اشک که راند به هر طرف گلگون
چو خاک پای تو بیند روان فرو آید
صبا گرفته کمند بنفشه دستاویز
که شب به حلقه آن زلف مشکبو آید
بدان خیال که بیند رخ نو گل در آب
روانتر از دگران بر کنار جو آید
چه جای چشمه حیوان که جوی های بهشت
اگر دهان نو بابة بجست و جو آید
کمال وصل میانت چگونه بنویسد
که آن سخن بزبان قلم چو مو آید
که هرچه آید از آن رو مرا نکو آید
به شوخی آمدن و ناشکستش دل را
گرانترست ز سنگی که بر سبو آید
سوار اشک که راند به هر طرف گلگون
چو خاک پای تو بیند روان فرو آید
صبا گرفته کمند بنفشه دستاویز
که شب به حلقه آن زلف مشکبو آید
بدان خیال که بیند رخ نو گل در آب
روانتر از دگران بر کنار جو آید
چه جای چشمه حیوان که جوی های بهشت
اگر دهان نو بابة بجست و جو آید
کمال وصل میانت چگونه بنویسد
که آن سخن بزبان قلم چو مو آید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۵ - رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دید
رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دید
مراد است که حاسد نمی تواند دید
دگر به صومعه خلوت نشین کجا بیند
مرا که بی می و شاهد نمی تواند دید
بگردن تو نخواهم که بینم آن نسبیح
که رند شکل مقلد نمی تواند دید
کسی که گوشه محراب ابرونی دیدست
دگر کسیش به مسجد نمی تواند دید
به نرد عشق تو نقشی ز کعبتین مراد
ورای عاشق فارد نمی تواند دید
روان نگشته بسجاده اشک صوفی را
چه سود ورد که وارد نمی تواند دید
بدیدنش چه شتابده رونده بی تو کمال
که بی دلالت مرشد نمی تواند دید
مراد است که حاسد نمی تواند دید
دگر به صومعه خلوت نشین کجا بیند
مرا که بی می و شاهد نمی تواند دید
بگردن تو نخواهم که بینم آن نسبیح
که رند شکل مقلد نمی تواند دید
کسی که گوشه محراب ابرونی دیدست
دگر کسیش به مسجد نمی تواند دید
به نرد عشق تو نقشی ز کعبتین مراد
ورای عاشق فارد نمی تواند دید
روان نگشته بسجاده اشک صوفی را
چه سود ورد که وارد نمی تواند دید
بدیدنش چه شتابده رونده بی تو کمال
که بی دلالت مرشد نمی تواند دید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۶ - رخ نو نور بماه تمام می بخشد
رخ نو نور بماه تمام می بخشد
چو خلعتی که شهی با غلام می بخشد
مرا که کشته مجرم ز لب پیام رسان
که باز عمر نومه آن پیام می بخشد
بیار سیب ذقن گرچه نقره خام است
که باغبان به گدا هرچه خام می بخشد
حریم وصل تو چون کعبه منزلی به صفاست
مرا صفای عجب آن مقام میبخشد
به باد زلف و رخ تست پیر مجلس را
دم و نفس که به هر صبح و شام میبخشد
مرد باده فروشم که شیخ جام خود اوست
هرآنکه زو مددی خواست جام میبخشد
کمال بوسه دهم با تو گفت با دشنام
به هر دو نقل خوشم هر کدام می بخشد
چو خلعتی که شهی با غلام می بخشد
مرا که کشته مجرم ز لب پیام رسان
که باز عمر نومه آن پیام می بخشد
بیار سیب ذقن گرچه نقره خام است
که باغبان به گدا هرچه خام می بخشد
حریم وصل تو چون کعبه منزلی به صفاست
مرا صفای عجب آن مقام میبخشد
به باد زلف و رخ تست پیر مجلس را
دم و نفس که به هر صبح و شام میبخشد
مرد باده فروشم که شیخ جام خود اوست
هرآنکه زو مددی خواست جام میبخشد
کمال بوسه دهم با تو گفت با دشنام
به هر دو نقل خوشم هر کدام می بخشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - رخی چنین که تو داری کدام مو دارد
رخی چنین که تو داری کدام مو دارد
خدا همیشه ز چشم بدت نگه دارد
بکش نخست مرا گر گه محبت تست
که بنده از همه بسیار تر گنه دارد
غلام آن سگ کویم که چون شناخت مرا
بر آستان تو کمتر ز خاک ره دارد
به چین زلف سیه چشمت آهوی ختن است
که بر کنار گل و سبزه خوابگاه دارد
همیشه تشنه وصلت ز شوق زلف و زنخ
دو دست در رسن و دیده سوی چه دارد
قیامتست بخوبی رخت که در وی زلف
بجرم زیر بری نامه سیه دارد
چو کوس حسن زدی قلب عاشقان مشکن
که تاج و تخت شهان زینت از سیه دارد
کمال فهم سخن نیست در گدا طبعان
سخن در است و تعلق بگوش شه دارد
خدا همیشه ز چشم بدت نگه دارد
بکش نخست مرا گر گه محبت تست
که بنده از همه بسیار تر گنه دارد
غلام آن سگ کویم که چون شناخت مرا
بر آستان تو کمتر ز خاک ره دارد
به چین زلف سیه چشمت آهوی ختن است
که بر کنار گل و سبزه خوابگاه دارد
همیشه تشنه وصلت ز شوق زلف و زنخ
دو دست در رسن و دیده سوی چه دارد
قیامتست بخوبی رخت که در وی زلف
بجرم زیر بری نامه سیه دارد
چو کوس حسن زدی قلب عاشقان مشکن
که تاج و تخت شهان زینت از سیه دارد
کمال فهم سخن نیست در گدا طبعان
سخن در است و تعلق بگوش شه دارد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۳۵ - از برگ گل که نسیم عبیر می آید
از برگ گل که نسیم عبیر می آید
نسیم اوست از آن دلپذیر می آید
حدیث کوثرم از یاد می رود به بهشت
چو نقش روی و لبش در ضمیر می آید
برپخت خون عزیزان عجبتر آنکه هنوز
از خردی از دهنش بوی شیر می آید
ندیدم آن رخ و از غم شدم بر آن در پیر
جوان همی رود آنجا و پیر می آید
بیا به حلقه رندان که این چنین منظور
میان اهل نظر بی نظیر می آید
کسی که جامه برد بر قدرت کی آید راست
به لطف چو بیش از حریر می آید
کمال دیده نخواهد ز قامتت بر دوخت
اگر معاینه بیند که تیر می آید
نسیم اوست از آن دلپذیر می آید
حدیث کوثرم از یاد می رود به بهشت
چو نقش روی و لبش در ضمیر می آید
برپخت خون عزیزان عجبتر آنکه هنوز
از خردی از دهنش بوی شیر می آید
ندیدم آن رخ و از غم شدم بر آن در پیر
جوان همی رود آنجا و پیر می آید
بیا به حلقه رندان که این چنین منظور
میان اهل نظر بی نظیر می آید
کسی که جامه برد بر قدرت کی آید راست
به لطف چو بیش از حریر می آید
کمال دیده نخواهد ز قامتت بر دوخت
اگر معاینه بیند که تیر می آید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد
ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسد
به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد
البته که پر شکرست آن به هیچ کس نرسید
ازان دهان که ز هیچ است که مرا چه رسد
هزار تشنه به آبه لبی چو قطره آب
میان آن همه از قطره بما چه رسد
تو کیستی و من ای دل که جرعه زین جام
بصد چو جم نرسد تا من و تا چه رسد
چنین که بر سر کوی نو نیغ میبارد
به جز بلا بسر عاشق از هوا چه رسد
از نیزه بازی مژگان شوخ چشمانم
سنان به سینه رسید و هنوز تا چه رسد
کمال چون نرسد جز جفا ز اهل وفا
قیاس کن که ز خویان بیوفا چه رسد
به جز جگر به گدایان بینوا چه رسد
البته که پر شکرست آن به هیچ کس نرسید
ازان دهان که ز هیچ است که مرا چه رسد
هزار تشنه به آبه لبی چو قطره آب
میان آن همه از قطره بما چه رسد
تو کیستی و من ای دل که جرعه زین جام
بصد چو جم نرسد تا من و تا چه رسد
چنین که بر سر کوی نو نیغ میبارد
به جز بلا بسر عاشق از هوا چه رسد
از نیزه بازی مژگان شوخ چشمانم
سنان به سینه رسید و هنوز تا چه رسد
کمال چون نرسد جز جفا ز اهل وفا
قیاس کن که ز خویان بیوفا چه رسد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد
از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش
ز آه و ناله شبهای ما چه غم دارد
میان عیش و طرب پادشاه نعمت و ناز
بر آستان ز نیاز گدا چه غم دارد
دگر مرا ز بلا دوستان مترسانید
و دلی که شد همه درد از بلا چه غم دارد
بکوی او نروی زاهدا مرو هرگز
تو گر بهشت نه بینی مرا چه غم دارد
عوام نیر ملامت به عاشق ار بزنند
ز سهم لشکریان پادشا چه غم دارد
رقیب گو شنو آنچ ار در تو خواست کمال
گدای کوز سگ آشنا چه غم دارد
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش
ز آه و ناله شبهای ما چه غم دارد
میان عیش و طرب پادشاه نعمت و ناز
بر آستان ز نیاز گدا چه غم دارد
دگر مرا ز بلا دوستان مترسانید
و دلی که شد همه درد از بلا چه غم دارد
بکوی او نروی زاهدا مرو هرگز
تو گر بهشت نه بینی مرا چه غم دارد
عوام نیر ملامت به عاشق ار بزنند
ز سهم لشکریان پادشا چه غم دارد
رقیب گو شنو آنچ ار در تو خواست کمال
گدای کوز سگ آشنا چه غم دارد