تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۱ - بر من نیستی، یارا کجایی؟
بر من نیستی، یارا کجایی؟
به هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازی
به رغم من، به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آری
چنین باشد وفا و آشنایی؟
عزیزی بودم خوارم ز عشقت
درین خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالم
که تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو رو را
که یعنی قصد دارم بیوفایی
تو در دل جورها داری، همیکن
که تا روز قیامت جان مایی
الا ای چرخ زاینده، چنین ماه
نزایی و نزایی و نزایی
به کوه قاف، شمس الدین تبریز
همایی و همایی و همایی
به هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازی
به رغم من، به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آری
چنین باشد وفا و آشنایی؟
عزیزی بودم خوارم ز عشقت
درین خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالم
که تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو رو را
که یعنی قصد دارم بیوفایی
تو در دل جورها داری، همیکن
که تا روز قیامت جان مایی
الا ای چرخ زاینده، چنین ماه
نزایی و نزایی و نزایی
به کوه قاف، شمس الدین تبریز
همایی و همایی و همایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۲ - دلا در روزه مهمان خدایی
دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی
درین مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ، زود بفروش
بیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه، کان زین چار رقعهست
ترابی، آتشی، آبی، هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنما
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهد
که عفوم کن، که جان عذرهایی
درین مه عذر ما بپذیر، ای عشق
خطا کردیم، ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتم
که میدانم که بس بیدست و پایی
تو را پرهیز فرمودم، طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازم
که تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم، که شرحش عشق گوید
که گفت اوست جان را جان فزایی
طعام آسمانی را سرایی
درین مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ، زود بفروش
بیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه، کان زین چار رقعهست
ترابی، آتشی، آبی، هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنما
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهد
که عفوم کن، که جان عذرهایی
درین مه عذر ما بپذیر، ای عشق
خطا کردیم، ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتم
که میدانم که بس بیدست و پایی
تو را پرهیز فرمودم، طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازم
که تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم، که شرحش عشق گوید
که گفت اوست جان را جان فزایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۳ - سوالی دارم ای خواجهی خدایی
سوالی دارم ای خواجهی خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی؟
که باشد مه که گویم ماه رویی
که باشد جان که گویم جان فزایی
مثالی لایق آن روی خوبت
بسی شبها ز حق کردم گدایی
رها کن این همه، با ما تو چونی؟
تو جانی و به چونی درنیایی
تو صد ساله ره از چونی گذشتی
میان موجهای کبریایی
هوای خویشتن را سر بریدی
ز میل نفس خود کردی جدایی
همه میل دل معشوق گشتی
به تسلیم و رضا و مرتضایی
ازین هم درگذشتم، چونی ای جان؟
که این دم رستخیز سحرهایی
همیپیچی به صد گون چشم ما را
به صد صورت جهان را مینمایی
زمانی صورت زندان و چاهی
زمانی گلستان و دلربایی
همان یک چیز را گه مار سازی
گهی بخشی درختی و عصایی
به دست توست بوقلمون همه چیز
زانسان و زحیوان و نمایی
گهی نیل است و گاهی خون بسته
گهی لیل است و گه صبح ضیایی
بدین خوف و رجاها منعقد شد
که از هر ضد ضد بر میگشایی
سوالی چند دارم از تو، حل کن
که مشکلهای ما را مرتجایی
سوال اول آن است ای سخن دان
که هم اول، هم آخر جان مایی
چو اول هم تویی و آخر تویی هم
ز که دانم وفا و بیوفایی؟
دوم آن است ای آن کت دوم نیست
که رنج احولی را توتیایی
که امروز این چنین شیرین چرایی؟
که باشد مه که گویم ماه رویی
که باشد جان که گویم جان فزایی
مثالی لایق آن روی خوبت
بسی شبها ز حق کردم گدایی
رها کن این همه، با ما تو چونی؟
تو جانی و به چونی درنیایی
تو صد ساله ره از چونی گذشتی
میان موجهای کبریایی
هوای خویشتن را سر بریدی
ز میل نفس خود کردی جدایی
همه میل دل معشوق گشتی
به تسلیم و رضا و مرتضایی
ازین هم درگذشتم، چونی ای جان؟
که این دم رستخیز سحرهایی
همیپیچی به صد گون چشم ما را
به صد صورت جهان را مینمایی
زمانی صورت زندان و چاهی
زمانی گلستان و دلربایی
همان یک چیز را گه مار سازی
گهی بخشی درختی و عصایی
به دست توست بوقلمون همه چیز
زانسان و زحیوان و نمایی
گهی نیل است و گاهی خون بسته
گهی لیل است و گه صبح ضیایی
بدین خوف و رجاها منعقد شد
که از هر ضد ضد بر میگشایی
سوالی چند دارم از تو، حل کن
که مشکلهای ما را مرتجایی
سوال اول آن است ای سخن دان
که هم اول، هم آخر جان مایی
چو اول هم تویی و آخر تویی هم
ز که دانم وفا و بیوفایی؟
دوم آن است ای آن کت دوم نیست
که رنج احولی را توتیایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۴ - هلا ای آب حیوان، از نوایی
هلا ای آب حیوان، از نوایی
همیگردان مرا چون آسیایی
چنین میکن، که تا بادا چنین باد
پریشان دل به جایی، من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادی
نپرد برگ که بیکهربایی
چو کاهی جز به بادی مینجنبد
کجا جنبد جهانی بیهوایی؟
همه اجزای عالم عاشقانند
وهر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویند
نشاید گفت سر جز با سزایی
چراخواران چراشان هم چراخوار
ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی
نه موران با سلیمان راز گفتند؟
نه با داوود میزد که صدایی؟
اگر این آسمان عاشق نبودی
نبودی سینهٔ او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی
نبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشق اندی
نرستی از دل هر دو گیایی
اگر دریا زعشق آگه نبودی
قراری داشتی آخر به جایی
تو عاشق باش، تا عاشق شناسی
وفا کن تا ببینی باوفایی
نپذرفت آسمان بار امانت
که عاشق بود و ترسید از خطایی
همیگردان مرا چون آسیایی
چنین میکن، که تا بادا چنین باد
پریشان دل به جایی، من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادی
نپرد برگ که بیکهربایی
چو کاهی جز به بادی مینجنبد
کجا جنبد جهانی بیهوایی؟
همه اجزای عالم عاشقانند
وهر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویند
نشاید گفت سر جز با سزایی
چراخواران چراشان هم چراخوار
ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی
نه موران با سلیمان راز گفتند؟
نه با داوود میزد که صدایی؟
اگر این آسمان عاشق نبودی
نبودی سینهٔ او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی
نبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشق اندی
نرستی از دل هر دو گیایی
اگر دریا زعشق آگه نبودی
قراری داشتی آخر به جایی
تو عاشق باش، تا عاشق شناسی
وفا کن تا ببینی باوفایی
نپذرفت آسمان بار امانت
که عاشق بود و ترسید از خطایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۵ - بیاموز از پیمبر کیمیایی
بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هر چت حق دهد، می ده رضایی
همان لحظه در جنت گشاید
چو تو راضی شوی در ابتلایی
رسول غم اگر آید بر تو
کنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز بر معشوق آید
نثارش کن به شادی مرحبایی
که تا آن غم برون آید ز چادر
شکرباری، لطیفی، دلربایی
به گوشهی چادر غم دست درزن
که بس خوب است و کردهست او دغایی
درین کو، روسبی باره منم، من
کشیده چادر هر خوش لقایی
همه پوشیده چادرهای مکروه
که پنداری که هست او اژدهایی
من جان سیر اژدرها پرستم
تو گر سیری ز جان، بشنو صلایی
نبیند غم مرا الا که خندان
نخوانم درد را الا دوایی
مبارک تر ز غم چیزی نباشد
که پاداشش ندارد منتهایی
به نامردی نخواهی یافت چیزی
خمش کردم که تا نجهد خطایی
که هر چت حق دهد، می ده رضایی
همان لحظه در جنت گشاید
چو تو راضی شوی در ابتلایی
رسول غم اگر آید بر تو
کنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز بر معشوق آید
نثارش کن به شادی مرحبایی
که تا آن غم برون آید ز چادر
شکرباری، لطیفی، دلربایی
به گوشهی چادر غم دست درزن
که بس خوب است و کردهست او دغایی
درین کو، روسبی باره منم، من
کشیده چادر هر خوش لقایی
همه پوشیده چادرهای مکروه
که پنداری که هست او اژدهایی
من جان سیر اژدرها پرستم
تو گر سیری ز جان، بشنو صلایی
نبیند غم مرا الا که خندان
نخوانم درد را الا دوایی
مبارک تر ز غم چیزی نباشد
که پاداشش ندارد منتهایی
به نامردی نخواهی یافت چیزی
خمش کردم که تا نجهد خطایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۶ - سبک بنواز ای مطرب ربایی
سبک بنواز ای مطرب ربایی
بگردان زوتر ای ساقی شرابی
که آورد آن پری رو رنگ دیگر
ز چشمهی زندگی جوشید آبی
چه آتش زد نهان دلبر به دلها؟
که مجلس پر شد از بوی کبابی
چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن
نگویی نالهٔ نی را جوابی؟
نی نه چشم، زان چشمان چه گوید؟
چنین بیدار باشد مست خوابی
دل سنگین چو یابد تاب آن چشم
شود در حال او در خوشابی
گدازد هر دو عالم بحر گیرد
چون آن مه رو براندازد نقابی
ایا ساقی به اصحاب سعادت
بده حالی تو باری خمر نابی
قدم تا فرق پر دارید ازین می
که بوی شمس تبریزی بیابی
بگردان زوتر ای ساقی شرابی
که آورد آن پری رو رنگ دیگر
ز چشمهی زندگی جوشید آبی
چه آتش زد نهان دلبر به دلها؟
که مجلس پر شد از بوی کبابی
چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن
نگویی نالهٔ نی را جوابی؟
نی نه چشم، زان چشمان چه گوید؟
چنین بیدار باشد مست خوابی
دل سنگین چو یابد تاب آن چشم
شود در حال او در خوشابی
گدازد هر دو عالم بحر گیرد
چون آن مه رو براندازد نقابی
ایا ساقی به اصحاب سعادت
بده حالی تو باری خمر نابی
قدم تا فرق پر دارید ازین می
که بوی شمس تبریزی بیابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۷ - سلام علیک ای مقصود هستی
سلام علیک ای مقصود هستی
هم از آغاز روز، امروز مستی
تویی می، واجب آید باده خوردن
تویی بت، واجب آید بت پرستی
به دوران تو منسوخ است شیشه
بگردان آن سبوهای دودستی
بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم، چو در مغزم نشستی
هلا ای یوسف خوبان به مصر آ
ز قعر چه به حبل الله رستی
بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت
رسن را سخت، کز چنبر بجستی
منم لولی و سرنا خوش نوازم
بده شکر، نیام را چون شکستی
به دو بوسه، مخا از خشم لب را
تو ده نان چون دکانها را ببستی
بلی گو، نی مگو، ای صورت عشق
که سلطان بلی، شاه الستی
بلی تو برآردمان به بالا
بلی ما فرود آرد به پستی
خمش کن، عشق خود مجنون خویش است
نه لیلی گنجد و نی فاطمستی
هم از آغاز روز، امروز مستی
تویی می، واجب آید باده خوردن
تویی بت، واجب آید بت پرستی
به دوران تو منسوخ است شیشه
بگردان آن سبوهای دودستی
بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم، چو در مغزم نشستی
هلا ای یوسف خوبان به مصر آ
ز قعر چه به حبل الله رستی
بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت
رسن را سخت، کز چنبر بجستی
منم لولی و سرنا خوش نوازم
بده شکر، نیام را چون شکستی
به دو بوسه، مخا از خشم لب را
تو ده نان چون دکانها را ببستی
بلی گو، نی مگو، ای صورت عشق
که سلطان بلی، شاه الستی
بلی تو برآردمان به بالا
بلی ما فرود آرد به پستی
خمش کن، عشق خود مجنون خویش است
نه لیلی گنجد و نی فاطمستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۸ - اگر خورشید جاویدان نگشتی
اگر خورشید جاویدان نگشتی
درخت و رخت بازرگان نگشتی
دو دست کفش گر، گر ساکنستی
همیشه گربه در انبان نگشتی
اگر نه عشوههای باد بودی
سر شاخ گل خندان نگشتی
چه گویم؟ گر نبودی آن که دانی
به هر دم این نگشتی، آن نگشتی
فلک چتر است و سلطان عقل کلی
نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی
اگر آواز سرهنگان نبودی
نگشتی اختر و کیوان نگشتی
کریمی گر ندادی ابر و باران
یکی جرعه به گرد خوان نگشتی
درونت گر نبودی کیمیاگر
به هر دم خون و بلغم جان نگشتی
نهان از عالم ارنی عالمستی
دل تاریک تو میدان نگشتی
نهان دار این سخن را، زان که زرها
اگر پنهان نبودی، کان نگشتی
درخت و رخت بازرگان نگشتی
دو دست کفش گر، گر ساکنستی
همیشه گربه در انبان نگشتی
اگر نه عشوههای باد بودی
سر شاخ گل خندان نگشتی
چه گویم؟ گر نبودی آن که دانی
به هر دم این نگشتی، آن نگشتی
فلک چتر است و سلطان عقل کلی
نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی
اگر آواز سرهنگان نبودی
نگشتی اختر و کیوان نگشتی
کریمی گر ندادی ابر و باران
یکی جرعه به گرد خوان نگشتی
درونت گر نبودی کیمیاگر
به هر دم خون و بلغم جان نگشتی
نهان از عالم ارنی عالمستی
دل تاریک تو میدان نگشتی
نهان دار این سخن را، زان که زرها
اگر پنهان نبودی، کان نگشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۹ - ز ما برگشتی و با گل فتادی
ز ما برگشتی و با گل فتادی
دو چشم خویش سوی گل گشادی
ز شرم روی ما، گل از تو بگریخت
ز گل واگشتی، این جا سر نهادی
نهادی سر که پای من ببوسی
نیابی بوسه، گل را بوسه دادی
بدان لبها که بوی گل گرفتهست
نیابی بوسه، گر چه اوستادی
برای رفع بویش این دو لب را
همیمالم، به خاکت من ز شادی
کجا بردارم این لب از تو، ای خاک
ولی فتنه تویی، گل را تو زادی
تو آن خاکی که از حق لطف دزدی
تو دزدی و مریدی و مرادی
دو چشم خویش سوی گل گشادی
ز شرم روی ما، گل از تو بگریخت
ز گل واگشتی، این جا سر نهادی
نهادی سر که پای من ببوسی
نیابی بوسه، گل را بوسه دادی
بدان لبها که بوی گل گرفتهست
نیابی بوسه، گر چه اوستادی
برای رفع بویش این دو لب را
همیمالم، به خاکت من ز شادی
کجا بردارم این لب از تو، ای خاک
ولی فتنه تویی، گل را تو زادی
تو آن خاکی که از حق لطف دزدی
تو دزدی و مریدی و مرادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۰ - چنین باشد، چنین گوید منادی
چنین باشد، چنین گوید منادی
که بیرنجی نبینی هیچ شادی
چه مایه رنجها دیدی تو هر روز
تامل کن ازان روزی که زادی
چه خون از چشم و دلها برگشادهست
که تا تو چشم در عالم گشادی
خداوندا اگر آهن بدیدی
آن کشاکش، کش تو دادی
ز بیم و ترس، آهن آب گشتی
گدازیدی، نپذرفتی جمادی
ولیک آن را نهان کردی ز آهن
به هر روز، اندک اندک مینهادی
چو آهن گشت آیینه به آخر
بگفتا شکر، ای سلطان هادی
که بیرنجی نبینی هیچ شادی
چه مایه رنجها دیدی تو هر روز
تامل کن ازان روزی که زادی
چه خون از چشم و دلها برگشادهست
که تا تو چشم در عالم گشادی
خداوندا اگر آهن بدیدی
آن کشاکش، کش تو دادی
ز بیم و ترس، آهن آب گشتی
گدازیدی، نپذرفتی جمادی
ولیک آن را نهان کردی ز آهن
به هر روز، اندک اندک مینهادی
چو آهن گشت آیینه به آخر
بگفتا شکر، ای سلطان هادی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۱ - کجا شد عهد و پیمان را چه کردی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۲ - به بخت و طالع ما ای افندی
به بخت و طالع ما ای افندی
سفر کردی ازین جا ای افندی
چراغم مرد و دودم رفت بالا
دو چشمم ماند بالا ای افندی
زمین تا آسمان، دود سیاهست
سیه پوشید سودا ای افندی
درین عالم مرا تنها تو بودی
بماندم بیتو تنها ای افندی
کجا بختی که اندر آتش تو
ببیند حال ما را ای افندی
همیگویم افندی، ای افندی
جوابم گوی و بازآ ای افندی
چه بازآیم؟ چه گویم؟ من که رفتم
ورای هفت دریا ای افندی
چه حیران و چه دشمن کام گشتم
تو رحمت کن خدایا ای افندی
همیترسم که تا آن رحمت آید
نماند بنده برجا ای افندی
تتیپایش افندی این چه کردی؟
تتیپا ثا تتیپا ای افندی
سفر کردی ازین جا ای افندی
چراغم مرد و دودم رفت بالا
دو چشمم ماند بالا ای افندی
زمین تا آسمان، دود سیاهست
سیه پوشید سودا ای افندی
درین عالم مرا تنها تو بودی
بماندم بیتو تنها ای افندی
کجا بختی که اندر آتش تو
ببیند حال ما را ای افندی
همیگویم افندی، ای افندی
جوابم گوی و بازآ ای افندی
چه بازآیم؟ چه گویم؟ من که رفتم
ورای هفت دریا ای افندی
چه حیران و چه دشمن کام گشتم
تو رحمت کن خدایا ای افندی
همیترسم که تا آن رحمت آید
نماند بنده برجا ای افندی
تتیپایش افندی این چه کردی؟
تتیپا ثا تتیپا ای افندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۳ - نگارا تو گلی یا جمله قندی؟
نگارا تو گلی یا جمله قندی؟
که چون بینی مرا، چون گل بخندی
نگارا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم تو را، بیخم بکندی
چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی
که چونی در فراقم؟ دردمندی؟
من آنم کز فراقت مستمندم
تو آنی که هلاک مستمندی
درین مطبخ هزاران جان به خرج است
ببین تو ای دل مسکین که چندی
چو حلقه بر درت سر میزنم من
چه چاره، چون تو بر بام بلندی؟
بیا ای زلف چوگان، حکم داری
که چون گویم، درین میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزد
دلا میسوز، دلبر را سپندی
بیا، ای جام عشق شمس تبریز
که درد کهنه را تو سودمندی
که چون بینی مرا، چون گل بخندی
نگارا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم تو را، بیخم بکندی
چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی
که چونی در فراقم؟ دردمندی؟
من آنم کز فراقت مستمندم
تو آنی که هلاک مستمندی
درین مطبخ هزاران جان به خرج است
ببین تو ای دل مسکین که چندی
چو حلقه بر درت سر میزنم من
چه چاره، چون تو بر بام بلندی؟
بیا ای زلف چوگان، حکم داری
که چون گویم، درین میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزد
دلا میسوز، دلبر را سپندی
بیا، ای جام عشق شمس تبریز
که درد کهنه را تو سودمندی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۴ - شنودم من که چاکر را ستودی
شنودم من که چاکر را ستودی
که باشم من؟ تو لطف خود نمودی
تو کان لعل و جان کهربایی
به رحمت برگ کاهی را ربودی
یکی آهن بدم بیقدر و قیمت
توام آیینهیی کردی، زدودی
زطوفان فنایم واخریدی
که هم نوحی و هم کشتی جودی
دلا گر سوختی، چون عود بوده
وگر خامی بسوز اکنون که عودی
به زیر سایهٔ اقبال خفتم
برون پنج حس راهم گشودی
بدان ره بیپر و بیپا و بیسر
به شرق و غرب شاید شد به زودی
دران ره نیست خار اختیاری
نه ترساییست آن جا، نه جهودی
برون از خطهٔ چرخ کبودش
رهیده جان ز کوری و کبودی
چه میگریی؟ بر خندندگان رو
چه میپایی؟ همان جا رو که بودی
از این شهدی که صد گون نیش دارد
به جز دنبل ببین چیزی فزودی؟
که باشم من؟ تو لطف خود نمودی
تو کان لعل و جان کهربایی
به رحمت برگ کاهی را ربودی
یکی آهن بدم بیقدر و قیمت
توام آیینهیی کردی، زدودی
زطوفان فنایم واخریدی
که هم نوحی و هم کشتی جودی
دلا گر سوختی، چون عود بوده
وگر خامی بسوز اکنون که عودی
به زیر سایهٔ اقبال خفتم
برون پنج حس راهم گشودی
بدان ره بیپر و بیپا و بیسر
به شرق و غرب شاید شد به زودی
دران ره نیست خار اختیاری
نه ترساییست آن جا، نه جهودی
برون از خطهٔ چرخ کبودش
رهیده جان ز کوری و کبودی
چه میگریی؟ بر خندندگان رو
چه میپایی؟ همان جا رو که بودی
از این شهدی که صد گون نیش دارد
به جز دنبل ببین چیزی فزودی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۵ - دگرباره شه ساقی رسیدی
دگرباره شه ساقی رسیدی
مرا در حلقهٔ مستان کشیدی
دگرباره شکستی تو بهها را
به جامی پردهها را بردریدی
دگربار، ای خیال فتنه انگیز
چو می بر مغز مستان بردویدی
بیا ای آهو از نافت پدید است
که از نسرین و نیلوفر چریدی
همه صحرا گل است و ارغوان است
بدان یک دم که در صحرا دمیدی
مکن ای آسمان ناموس کم کن
که از سودای ماه من خمیدی
بگو ای جان وگر نی من بگویم
که از شرم جمالش ناپدیدی
بگویم ای بهشت این دم به گوشت
که بیاو بستهیی و بیکلیدی
چو خاتونان مصری، ای شفق تو
چو دیدی یوسفم را کف بریدی
بدیدم دوش کبریتی به دستت
یقین کردم که دیکی میپزیدی
تو هم ای دل دران مطبخ که او بود
پس دیوار، چیزی میشنیدی
نه عیدی که دو بار آید به سالی
به رغم عید هر روزی تو عیدی
خداوندا به قدرت بینظیری
که حسنی، لانظیری، برتنیدی
چنین نوری دهی اشکمبهیی را
چنینی را گزافه کی گزیدی؟
بگو ای گل که این لطف از که داری؟
نه خار خشک بودی؟ میخلیدی؟
تو هم ای چشم، جنس خاک بودی
بگفتی من چه بینم؟ هم بدیدی
تو هم ای پای، برجا مانده بودی
دوانیدت دواننده، دویدی
دم عیسی و علمش را عدوی
عجب ای خر بدین دعوت رسیدی
چو مال این علم ماند مرده ریگت
نه تو مانی، نه علمی که گزیدی
جهان پیر را گفتم جوان شو
ببین بخت جوان، تا کی قدیدی؟
بیا امید بین، که نیک نبود
درین امید بیحد، ناامیدی
بدو پیوندم، از گفتن ببرم
نبرم زان شهی که تو بریدی
مرا در حلقهٔ مستان کشیدی
دگرباره شکستی تو بهها را
به جامی پردهها را بردریدی
دگربار، ای خیال فتنه انگیز
چو می بر مغز مستان بردویدی
بیا ای آهو از نافت پدید است
که از نسرین و نیلوفر چریدی
همه صحرا گل است و ارغوان است
بدان یک دم که در صحرا دمیدی
مکن ای آسمان ناموس کم کن
که از سودای ماه من خمیدی
بگو ای جان وگر نی من بگویم
که از شرم جمالش ناپدیدی
بگویم ای بهشت این دم به گوشت
که بیاو بستهیی و بیکلیدی
چو خاتونان مصری، ای شفق تو
چو دیدی یوسفم را کف بریدی
بدیدم دوش کبریتی به دستت
یقین کردم که دیکی میپزیدی
تو هم ای دل دران مطبخ که او بود
پس دیوار، چیزی میشنیدی
نه عیدی که دو بار آید به سالی
به رغم عید هر روزی تو عیدی
خداوندا به قدرت بینظیری
که حسنی، لانظیری، برتنیدی
چنین نوری دهی اشکمبهیی را
چنینی را گزافه کی گزیدی؟
بگو ای گل که این لطف از که داری؟
نه خار خشک بودی؟ میخلیدی؟
تو هم ای چشم، جنس خاک بودی
بگفتی من چه بینم؟ هم بدیدی
تو هم ای پای، برجا مانده بودی
دوانیدت دواننده، دویدی
دم عیسی و علمش را عدوی
عجب ای خر بدین دعوت رسیدی
چو مال این علم ماند مرده ریگت
نه تو مانی، نه علمی که گزیدی
جهان پیر را گفتم جوان شو
ببین بخت جوان، تا کی قدیدی؟
بیا امید بین، که نیک نبود
درین امید بیحد، ناامیدی
بدو پیوندم، از گفتن ببرم
نبرم زان شهی که تو بریدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۶ - اگریار مرا از من برآری
اگریار مرا از من برآری
من او گشتم، بگو با او چه داری؟
میان ما چو تو مویی نبینی
تو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ارچه عاشق گشت رسوا
نباشد عار، گر بحریست عاری
بیا ای دست اندر آب کرده
کلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونه
که باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق
روا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آن گه بر لب عشق
چو ساکن گشتهیی در بیقراری
مکن یاد کسی ای جان شیرین
که نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگر
نداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردم
دران موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریز
بیا در کار، گر تو مرد کاری
من او گشتم، بگو با او چه داری؟
میان ما چو تو مویی نبینی
تو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ارچه عاشق گشت رسوا
نباشد عار، گر بحریست عاری
بیا ای دست اندر آب کرده
کلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونه
که باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق
روا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آن گه بر لب عشق
چو ساکن گشتهیی در بیقراری
مکن یاد کسی ای جان شیرین
که نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگر
نداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردم
دران موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریز
بیا در کار، گر تو مرد کاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۷ - صلا ای صوفیان کامروز باری
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و وصال و عیش آری
بکن ای موسی جان خلع نعلین
که اندر گلشن جان نیست خاری
کبوترها سراسر باز گردند
که افتاد این شکاران را شکاری
شود سرهای مستان فارغ از درد
چو سر درکرد خمر بیخماری
بخور، که ساعتی دیگر نبینی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
برآور بینی و بوی دگر جوی
که این بینی است آن بو را مهاری
سماع است و وصال و عیش آری
بکن ای موسی جان خلع نعلین
که اندر گلشن جان نیست خاری
کبوترها سراسر باز گردند
که افتاد این شکاران را شکاری
شود سرهای مستان فارغ از درد
چو سر درکرد خمر بیخماری
بخور، که ساعتی دیگر نبینی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
برآور بینی و بوی دگر جوی
که این بینی است آن بو را مهاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۸ - صلا ای صوفیان کامروز باری
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
چنان در بحر مستی غرق گردند
که دل در عشق خوبی، خوش عذاری
ازین مستان ننوشی های و هویی
وزین خوبان نبینی گوشواری
درین مستان کجا وهمی رسیدی
گرین مستان ننالند از خماری
به صد عالم نگنجد از جلالت
چنین سلطان و اعظم شهریاری
ولیکن چون غبار انگیخت اسپش
به وهم آمد کر و فر سواری
دهان بربند کین جا یک نظر نیست
که بشناسد سواری از غباری
سماع است و شراب و عیش آری
صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
چنان در بحر مستی غرق گردند
که دل در عشق خوبی، خوش عذاری
ازین مستان ننوشی های و هویی
وزین خوبان نبینی گوشواری
درین مستان کجا وهمی رسیدی
گرین مستان ننالند از خماری
به صد عالم نگنجد از جلالت
چنین سلطان و اعظم شهریاری
ولیکن چون غبار انگیخت اسپش
به وهم آمد کر و فر سواری
دهان بربند کین جا یک نظر نیست
که بشناسد سواری از غباری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۸۹ - منم غرقه درون جویباری
منم غرقه درون جویباری
نهانم میخلد در آب خاری
اگر چه خار را من مینبینم
نیم خالی ز زخم خار، باری
ندانم تا چه خار است اندرین جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن
برو بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم، مرغاب واری
که غسل آرم، برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسهٔ چوبین بگشتم
بران آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد؟
که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز، ارملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری؟
نهانم میخلد در آب خاری
اگر چه خار را من مینبینم
نیم خالی ز زخم خار، باری
ندانم تا چه خار است اندرین جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن
برو بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم، مرغاب واری
که غسل آرم، برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسهٔ چوبین بگشتم
بران آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد؟
که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز، ارملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۹۰ - چو عشق آمد که جان با من سپاری؟
چو عشق آمد که جان با من سپاری؟
چرا زوتر نگویی کاری، آری
جهان سوزید ز آتشهای خوبان
جمال عشق و روی عشق، باری
چو جان بیند جمال عشق، گوید
شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری، اه چه ناری
چو اشترمرغ، جانها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوش گواری
ز دوراستاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شه سواری
یکی رویی چو ماهی، ماه سوزی
یکی مریخ چشمی، پرخماری
که جانها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
همیرست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
همیتازید عقلم اندک اندک
همی پرید از سر، چون طیاری
همین دانم، دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی، بلک بحر بیکناری
چو لالهی کفتهیی در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری
چرا زوتر نگویی کاری، آری
جهان سوزید ز آتشهای خوبان
جمال عشق و روی عشق، باری
چو جان بیند جمال عشق، گوید
شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری، اه چه ناری
چو اشترمرغ، جانها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوش گواری
ز دوراستاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شه سواری
یکی رویی چو ماهی، ماه سوزی
یکی مریخ چشمی، پرخماری
که جانها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
همیرست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
همیتازید عقلم اندک اندک
همی پرید از سر، چون طیاری
همین دانم، دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی، بلک بحر بیکناری
چو لالهی کفتهیی در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری