تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۸۱ - ای دو زلفت پر خم وچین چون کمند
ای دو زلفت پر خم وچین چون کمند
درکمندت صد هزاران دل به بند
دل شد آرام از لب وچشمت بلی
رام گردد طفل از بادام وقند
از گزند چشم بد پروا مدار
چون رخت آتش بود خالت سپند
چهره و زلف تو برکافور و مشک
این تمسخر می کند آن ریشخند
چون تنت هرگز به نرمی کس ندید
پرنیانی یا حریری یا پرند
نیست دزدی همچو زلفت معتبر
نیست مستی همچوچشمت هوشمند
کان به گنج عارضت شد پاسبان
واین کشد هر لحظه صیدی درکمند
نالم از هجر تو چون نی تا به کی
جوشم از عشق توچون می تا به چند
با بلنداقبال جور و کین مکن
کز خداوند است اقبالش بلند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹۵ - پرده را بردار از رخسار بود
پرده را بردار از رخسار بود
مات وحیرانم کن از دیدار خود
بنگر اندر آینه بر روی خویش
تا بگردی عاشق رخسار خود
بشکند تا نرخ عنبر قدر مشک
شانه کش بر زلف عنبر بار خود
لاله سان خونین دلم را داغدار
کرده ای از نرگس بیمار خود
ای بت ترسا چو صنعان عاقبت
بت پرستم کردی از زنار خود
ای شده ضحاک عهد ما ز ما
تا به کی گیری دمار از مار خود
شد کنارم گلشن از بس ریختم
بی توخون از دیده خونبار خود
بربلنداقبال خویش انعام کن
بوسه ای از لعل شکر بار خود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۲۴ - ریزم از بس خون زچشم اندرکنار
ریزم از بس خون زچشم اندرکنار
لاله زاری سازم اندر هر کنار
شدکنارم چشمه ساری زاشک چشم
تا زمن بگرفت آن دلبر کنار
از پی وصل نگاری سیمتن
رخ چو زردارم پر ازگوهر کنار
من دگر آسوده دل خواهم نشست
با دلم آید نگارم گر کنار
شانه کش بر زلف مشکین تا همی
پرکنم از مشک واز عنبر کنار
زاهدا با ما نشین پیمانه کش
خرقه وسجاده را نه برکنار
دولت عشقم بلنداقبال کرد
ریخت از اشکم بسکه لؤلؤ درکنار
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۲۵ - پرده را از روی خود انداخت یار
پرده را از روی خود انداخت یار
وزنگاهی کار ما را ساخت یار
بود شب تاریک ومن گم کرده راه
دستگیرم شد مرا بشناخت یار
دل چو سیم و خودچو زر بیغش شدم
بسکه درکوره غمم بگداخت یار
نیست دل را غیر تسلیم و رضا
بر سر دل هر چه آرد تاخت یار
خواست دلگرمم به سر بازی کند
ورنه کی این نرد را می باخت یار
ساقیا بردار و در پیمانه کن
این بهی کاندر قدح انداخت یار
با همه پستی بلند اقبال شد
چون به حال زار دل پرداخت یار
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۲۸ - ای دلمناز دهانت تنگ تر
ای دلمناز دهانت تنگ تر
وی ز زلف قامت من چنگ تر
چشم مستت آمداندر دلبری
از دوصد هشیار با فرهنگ تر
پیش مرجان لبت یاقوت و لعل
گشته اند از پشت گل کم رنگ تر
ترک شوخ وشنگ درعالم بسی است
کس ندیدم از تو شوخ وشنگ تر
گشته است از ساحران بابلی
چشم تودر سحر پرنیرنگ تر
پایم اندر راه وصلت لنگ بود
خار هجران توکردش لنگ تر
از گل رخسارت از بلبل بسی
شد بلنداقبال خوش آهنگ تر
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۶۵ - برده ای رونق زمشک تر ز زلف
برده ای رونق زمشک تر ز زلف
نرخ را بشکستی از عنبر زلف
داده ای یک شهر را مستی ز چشم
کرده ای یک خلق راکافر ززلف
آبرو بردی زسیسنبر زخط
رنگ وبوبردی ز مشک تر ز زلف
نسبتی با روی نیکوی توداشت
داشت گر مه بالش وبستر ز زلف
سرونارد بار وسروقد تو
مشک تر پیوسته آرد بر زلف
شورشی خواهی در اندازی به خلق
فتنه ای داری به زیر سر زلف
ورنه از مژگان کشی خنجر زچه
کرده ای جوشن چرا در بر ز زلف
پادشاه ملک حسنی وکشی
از پی تاراج دل لشکر ززلف
شد بلنداقبال از آشفتگی
شهره هر شهر چون دلبر ز زلف
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۶۶ - دامن آن ماهم ار افتد به کف
دامن آن ماهم ار افتد به کف
آفتاب بختم آید در شرف
گر خدا زلف تو را ثعبان نمود
شد به من هم امر از او خدلاتخف
سروی از قد لیک سرو سیم ساق
ماهی از رخ لیک ماه بی کلف
زیر تیغت افکنم از سر سپر
پیش تیرت آورم ازجان هدف
ز اشک چشمم گر جهان دریا نشد
دامنم گردیده پر در چون صدف
تا دل شب دوش همچون زلف یار
داشتم آشفته حالی وا اسف
گفتم ای ساقی مخسب از جای خیز
کز غم دل روزگارم شد تلف
هر چه داری در میان جام ریز
ای جم تا دلم آرد شعف
می به من من من ده وبنگر به من
تا شوی آگه ز سر من عرف
گفت ساقی عشرت دنیا و دین
جوی از او در میان جام ودف
تا بلنداقبال گردی درجهان
هم مدد خواه از شهنشاه نجف
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۱ - ای رخت آئینه انوار حق
ای رخت آئینه انوار حق
ای دلت گنجینه اسرار حق
نیست درعالم به غیر از مهر تو
هیچ نقدی رایج بازار حق
حق بنای خلق عالم چون نمود
در بر خالق بدی معمار حق
مختصر گویم کسی غیر ازتو نیست
پیشکار ومحرم دربار حق
کن نظر درکار من ای آنکه نیست
جز تو کس مختار اندر کار حق
منکر حق تو شد کافر بلی
گشت کافر هر که کرد انکار حق
کی بلنداقبال گرددکس چو من
تا نگردد قابل دیدار حق
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۳ - عقل حیران گشته اندرکار عشق
عقل حیران گشته اندرکار عشق
کس نگردید آگه از اسرار عشق
در علاج من مکش رنج ای طبیب
زآنکه می باشد دلم بیمار عشق
جز دل بریان و خوناب جگر
هیچ رایت نیست در بازار عشق
نیست از پیری که خم شد پشت من
پشت من خم گشته است از بار عشق
از وجود ما اثر نگذاشت هیچ
آفرین ها باد برکردار عشق
زاهدا از کف بنه تسبیح را
کن حمایل همچومن زنار عشق
از ازل نامم بلند اقبال شد
ثبت کردندش چودرطومار عشق
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷۴ - الامان از عشق و از آزار عشق
الامان از عشق و از آزار عشق
سوختم سر تا بهپا از نار عشق
شددلم خون وز چشمم شد برون
آفرین برعشق و بر کردار عشق
رگ زند لیلی ز مجنون خون رود
عقل حیران گشته اندر کار عشق
نیست جز مردن دوای درداو
هرکه در عالم شود بیمار عشق
عقل را تنبیه می باید نمود
لیکن ازتنبیهش آید عار عشق
عشق ما داد اشتهار از حسن او
حسن او شد گرمی بازار عشق
دل زمن خواهد همی منصور وار
پرده بردارد ز سر بردار عشق
نیش عشقم بهتر است از نوش عقل
از گل عقل است خوشتر خار عشق
چون بلنداقبال گردد بت پرست
هرکه بر دوش افکند زنار عشق
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۸۵ - یا مشو ازدردعشق ای دل علیل
یا مشو ازدردعشق ای دل علیل
یاکه در پیش طبیبی برد دخیل
یا مده خود را به دست دلبران
یا فنا کن خویش را بی قال وقیل
روبه حرف من مگو چون وچرا
پندمن بشنو مجو از من دلیل
هر کهرا باشد میانی همچو مو
یا بوداو را جمالی بس جمیل
نیست دلبر دلبر آن باشد که او
بر دلت کافی بودبرجان کفیل
خصم را منگر حقیر وخوار وزار
هان مپندار او ضعیف است وذلیل
هان مگو او کوچک است ومن بزرگ
خویش رامشمر کثیر او را قلیل
شیر سیر از جان شود از دست مور
می شود عاجز ز نیش پشه پیل
چون بلنداقبال کودرهر مقام
حسبنا الله انه نعم الوکیل
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۹۳ - من اگر دور از توام پیش توام
من اگر دور از توام پیش توام
با همه بیگانه و خویش توام
بی خبر از کفر ودینم کرده عشق
این قدر دانم که درکیش توام
پادشاهی را نیارم درنظر
فخر من این بس که درویش توام
خواهم ای ساقی ز می مستم کنی
من نه دربند کم وبیش توام
خوشتر است از نوشدارو درد تو
بهتر است از انگبین نیش توام
زهر کز دست تو از تریاق به
به زجدوار آمده بیش توام
چون بلنداقبال دل ریشم مدام
تا توگفتی مرهم ریش توام
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۹۵ - عشق چون شمع است ومن پروانه ام
عشق چون شمع است ومن پروانه ام
عشق زنجیر است ومن دیوانه ام
عشق دریا ومنم کشتی در او
عشق صهبا ومنش پیمانه ام
عشق چون طوفان کند گردم چو نوح
در بلایش صابر ومردانه ام
دوست در شطرنج عشقم کرده شاه
تا کند مات ازکش شاهانه ام
طایر آسا خواست تا صیدم کند
عشق را دامم نمود ودانه ام
تا دلم شدآشنا با عشق دوست
از همه اهل جهان بیگانه ام
عشق نامم رابلند اقبال کرد
از فغان وناله مستانه ام
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۲۶ - خیمه زدسلطان عشق اندر دلم
خیمه زدسلطان عشق اندر دلم
کار بس گردیده مشکل بر دلم
گشت خون وز دیده ام آمد برون
از غم شوخی پری پیکر دلم
آرمش با ریشه از پیکر به در
جز توخواهد گر کس دیگ ردلم
بندی ازگیسو بنه بر پای او
تاجنون را در کند از سر دلم
بر ندارد دست از ابروی دوست
گر به خون غلطد از آن خنجر دلم
زاهدا کفر چه وایمان چه
من اسیر آن بت کافر دلم
در برم دل چون بلنداقبال نیست
زآنکه باشد دربر دلبر دلم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۳۱ - زنده دور از روی آن سیمین تنم
زنده دور از روی آن سیمین تنم
من عجب آهن دل وروئین تنم
حال دل از من چه می پرسی زهجر
کن به رخسارم نگاه وبین تنم
از غم هجران وبار عشق دوست
خسته شد جانم از آن از این تنم
گشت خون از آن لب میگون دلم
شدچومو زآن موی مشک آگین تنم
ده زیاقوتی شراب لعل خویش
روح روح وراحت مسکین تنم
نگذرم از مهرت از ابروی خویش
خنجر آجین گر کنی از کین تنم
چون بلنداقبال از امید وصال
زنده دور از روی آن سیمین تنم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۴۶ - ما کجا کی عاشق دلخسته ایم
ما کجا کی عاشق دلخسته ایم
عشق را برخود به تهمت بسته ایم
از غم بی آلتی افسرده ایم
حاش لله کی کجا وارسته ایم
اینکه پروازی نمی بینی زما
همچو مرغ بال وپر بشکسته ایم
اینکه جولائی نمی آریم ما
زیر بار محنت وغم خسته ایم
چون بلنداقبال بی دل روز وشب
بر سر راه طلب بنشسته ایم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۵۰ - ما به یاد آن پری دیوانه ایم
ما به یاد آن پری دیوانه ایم
خلق پندارند ما فرزانه ایم
تا به جانان آشنا گردیم ما
از همه اهل جهان بیگانه ایم
مرد و زن ما را نصیح گوولی
ما به کار عاشقی مردانه ایم
طایر آسا پیش زلف وخال دوست
مبتلای دام بهر دانه ایم
حور وکوثر گر طلب زاهدکند
ما طلبکار وی ومیخانه ایم
شمع رخ هر جا فروزد دیار ما
سوختن را پر زنان پروانه ایم
تا مگر چنگی به زلف او زنیم
از غمش دل ریش تر از شانه ایم
میل می خوردن گر آن دلبر کند
تا نهیمش لب به لب پیمانه ایم
چون بلنداقبال ای گنج مراد
تا دهیمت جا به دل ویرانه ایم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۶۳ - نیست غم پروانه را از سوختن
نیست غم پروانه را از سوختن
بایداز اوعلم عشق آموختن
خواهی ار روشندلی مانند شمع
آتشی باید به جان افروختن
ریخت چشمم در دلم خون هر چه بود
ز آن تلف آمد وز این اندوختن
جامه صبرم که شددر هجر چاک
جز ز دست وصل نایددوختن
خویش را پروانه کن پروا نکن
ای بلند اقبال اندرسوختن
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۷۳ - ساقی امشب می دهی گر می به من
ساقی امشب می دهی گر می به من
ساغر از کف نه به من می ده به من
گو به خادم تا رود در پیش یار
گوید او راتا بیاید پیش من
آمدی در پیش من خوش آمدی
ای نگار گلرخ نسرین بدن
نه چورخسارت بود ماه فلک
نه چو بالایت بود سروچمن
ماه راکی بوده زلف عنبرین
سرو را کی بوده بر مشک ختن
خیز وجامی ده بلنداقبال را
تا بگوید وصف میرمؤتمن
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۸۶ - گفتمش چون بینمت ای نازنین
گفتمش چون بینمت ای نازنین
گفت رودر آینه خود در ببین
گفتمش اندر کجا جویم تو را
گفت در دلهای محزون غمین
گفتمش گویند هستی لامکان
گفت اندر هر مکان هستم مکین
گفتمش ره کو که آیم سوی تو
گفت راه است از یسار واز یمین
گفتمش دادم به عشقت جان ودل
گفت شرط دوستی باشد همین
گفتمش خواهم پرستیدن تو را
گفت بیرون رو ز فکر کفر ودین
گفتمش چون شد بلند اقبال من
گفتم لطف ما به حالت شد قرین