تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳ - چند غواص بری گوهر عمانی را
چند غواص بری گوهر عمانی را
طلب از شط قدح جوهر رمانی را
نقش روی تو بچین برده مبرهن کردم
تا که بر صفحه شکستم قلم مانی را
به نگه راز درون مردم چشمت دانست
این سیه از که بیاموخت زبان دانی را
زاهد شهر از آن مجتنب آمد زشراب
که محک آمد می جوهر انسانی را
عندلیبی که بگلزار و بگل نغمه سراست
از گل روی تو آموخت نوا خوانی را
موج دریا ببرد طالب گوهر بشعف
بخرد طالب جانان خطر جانی را
قرص خوررا برباید زسرخوان فلک
چند درویش خورد انده بی نانی را
عندلیبا تو چو آشفته گل باقی جوی
بیهده یار چه خوانی تو گل فانی را
علم نصرمن الله بکش از نام علی
تا بسوزی ز شرر رایت عثمانی را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵ - جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را
جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را
پرده افکند و عیان کرد رخ زیبا را
ترک یغمائی اگر غارت یک خانه کند
نازم آن را که به یغما ببرد یغما را
هر که دارد چو تو غلمان بهشتی امروز
هوس جنت و حورش نبود فردا را
چشم مخمور شراب است گرت از می دوش
ساقی لعل تو بگرفته به کف صهبا را
برسر کوی تو گاهی چو صبا میگذرم
زهره ی کو که نهم بر سر کویت پا را
آخر ای مجمع خوبی و لطافت روزی
زان خم زلف بجو حال دل شیدا را
ای حکیم از چه کنی منع از آن رخسارم
منع از دیدن خورشید مکن حربا را
پرده بردار که تا پرده مردم بدری
تا دگر عیب نگویند من رسوا را
گفتی آشفته زسر آتش سودا بگذار
گرچه سر میرود از سر ننهم سودا را
من که مستم زشراب غم عشق حیدر
پشت پائی زده ام دنیی و هم عقبی را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۶ - دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما
دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما
کامشب افراشت علم برق به کاشانه ما
ساقی میکده چون می بحریفان پیمود
عوض باده شرر ریخت به پیمانه ما
نه سر زلف بتانست که دست ازلی
ساخت زنجیر برای دل دیوانه ما
دیده آگاه شد از سوز درون طوفان کرد
آه اگر فاش شود پیش کس افسانه ما
من به بحرین غمش بیهده در غرقابم
زانکه غواص دگر برده دردانه ما
پیر میخانه سحر مژده بمستان میداد
که خطابخش بود عفو کریمانه ما
دل و دین عقل و خرد گو بنهد طالب دوست
جان بتنها نسزد تحفه جانانه ما
نه حمامم که بگندم بفریبد دامم
زلف دام است و بود خال سیه دانه ما
همه خاموش نشینند ملایک از ذکر
به فلک گر برسد نعره مستانه ما
خواست از پیر مغان سالکی اکسیر مراد
گفت خاکست بر همت مردانه ما
هندوی آتش عشقست دل آشفته
شمع هر جمع نسوزد پر پروانه را
عشق چه مشعله طور ازل نور علی
که بود روشن از او در دو جهان خانه ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱ - سینه شد زآتش دل جلوه گه طور مرا
سینه شد ز آتش دل جلوه گه طور مرا
تا چه آید بدل از این سر پرشور مرا
دیده طوفان کند از شعله کانون درون
گو بیا نوح و بخوان فار التنور مرا
پشه وادی عشقم به هما فخر کنان
کند این عشق مخوان زاهد مغرور مرا
وامق ار گرد عذار تو ببیند خط سبز
عذر عذرا نهد و دارد معذور مرا
گر در این دیر خرابم نبود آبادی
کرده معمار غم عشق تو معمور مرا
میکنم پیل به نخجیر گه عشق شکار
گر بصورت نبود جثه عصفور مرا
زاریم پیر مغان دید و جمم کرد بجام
گر چه آشفته ندادند زرو زور مرا
پیر میخانه توحید رضا قبله طوس
که بچشم است ز خاک در او نور مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲ - بی تو با غیر ندانی که چه شد دوش مرا
بی تو با غیر ندانی که چه شد دوش مرا
بود بر جای پری دیو در آغوش مرا
حسرت آن بر دوشم به دل افروخت شرر
سوخت چون شمع ز سر تا بقدم دوش مرا
درد سر میکشم از عقل کجائی ساقی
قدحی هوش زدا تا ببری هوش مرا
قصه از اژدر موسی مکن و دست کلیم
بس بود قصه آن زلف و بناگوش مرا
گو میفکن بسرم سایه دگر سرو سهی
گر خرامد بسرا سرو قباپوش مرا
تا لبت تر شده از باده اغیار چو جام
همچو خم خون دل از رشک زند جوش مرا
پرده دیده کنم فرش رهت گر آئی
زیب ده از قدمت خانه مفروش مرا
به نگاهی شود آشفته تو را بنده به جان
بخر ای خواجه به یک نظره و مفروش مرا
خم شده پشت من از بار گنه دستم گیر
رحمتی بار گران برفکن از دوش مرا
طوطی نطق مرا قوتی ای شیر خدا
تا نخوانند دگر بلبل خاموش مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۴ - مدد ای عشق که مغلوب هوائیم هوا
مدد ای عشق که مغلوب هوائیم هوا
تو طبیب و همه محتاج دوائیم دوا
اسم اعظم توئی و دافع آفات و بلا
همتی زآن که گرفتار بلائیم بلا
ابر نیسان تو و ما کشته محتاج به آب
کان احسان تو و ما جمله گدائیم گدا
ره حی گم شده مجنون صفتم سرگردان
همگی گوش بر آواز درائیم درا
ما مریضیم و شفاخانه رحمت در تست
دردها مزمن و جویای شفائیم شفا
عملی کاو نبود بهر خدا عین ریاست
وه که از زمره ارباب ریائیم ریا
عشق آشفته کدام است علی دست خدا
دست بر دامن آن دست خدائیم خدا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۶ - سوی صحرای جنون میبرم این سودا
سوی صحرای جنون میبرم این سودا
تا ز اندیشه مجنون ببرم لیلا را
تنگ شد سینه در این بادیه فریادکنان
چون جرس عیب مکن گر بکشم غوغا را
کثرتم کشت بده آن می وحدت ساقی
که یکی بیش نه بینم همه تنها را
ملک ویران دلم میل بمعموری کرد
ترک یغمائی من ترک مکن یغما را
حاجی ار بادیه کعبه بسر می پوید
با تو ای خار مغیلان چه محل دیبا را
شکر وصل تو از زهز کند شهد بکام
صبر در هجر تو حنظل کندم حلوا را
فرو شوکت بدو جود در سفر عشق که سوخت
برق او شهپر جبریل فلک فرسا را
نیست اندر حرم عشق بجز عشق کسی
نفس لیلی است که او وصف کند لیلا را
اگر آشفته ند مدحت حیدر چه عجب
منع از پرتو خورشید مکن حربا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۷ - در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیا
در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیا
پی تشریف تو پاکست مرا خانه بیا
خلوتی کرده ام از غیر و می ومطرب هست
عذر یکسو نه و بی پرده و رندانه بیا
گر رقیب است تو را مانع دیدار حبیب
رو خرابش بکن از یکدوسه پیمانه بیا
تا بکی صومعه و مسجد و سالوس وریا
می صاف کش و مستانه بمیخانه بیا
پرچم از عنبر تر بر سرمه زن از موی
کله از سرنه و با تاج ملوکانه بیا
همه شب گرد تو پروانه پرافشان در بزم
شبی ای شمع پی پرستش پروانه بیا
میدهد وسوسه عقل و خرد رنج و صداع
رفع کن درد سر از باده و مستانه بیا
چند خاموش نشینی تو چو صوفی غمناک
بذله گو عیش کن ای شوخ و ظریفانه بیا
گرچه آشفته ات ای دست خدا رو سیه است
تو به بالین وی از لطف کریمانه بیا
تو شه مملکت حسنی و در کشور دل
با سپاه و حشم و کوکب شاهانه بیا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰ - چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را
چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را
چون توان باز پس از ترک ستد یغما را
گرد حی لابه کند همچو سگان شب همه شب
خبر از حالت مجنون که برد لیلا را
نه تواناست خداوند بهر چیز که هست
از خدا خواسته ام جمع من و سلما را
آه عاشق گذرد از سر گردون جبریل
گو تو مگشای دگر بال فلک پیما را
زلف تو گه بکف غیر و گهی همدم باد
از چه بر همزده ی سلسله دلها را
صوفی ار دست فشاند ازسرمستی بجهان
من به یک عشوه ساقی بدهم عقبا را
نقص پیمان صنما در همه گیتی گنهست
حیف و صد حیف که تو عهد نپائی ما را
برم از فتنه چشم تو بسلطان یرغو
تا ستاند مگر از ترک تو او یاسا را
می کند فتنه بسی چشمت و غوغا حسنت
شه نشاند مگر آن فتنه و این غوغا را
پارس از معدلت میر مؤید امن است
تو چه گستاخ زمردم ببری یغما را
تیر باران اجل از سر تو آشفته
حاش لله که برد یکسر مو سودا را
نیست سودا به سرم جز غم عشق حیدر
مهر خور از ستم از دل نرود حربا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷ - به رضاجوبی اغیار ز در راند مرا
به رضاجوبی اغیار ز در راند مرا
آن که میراند در آخر ز چه رو خواند مرا
به سگان در او محرم و یکرنگ شدم
از دورنگی رقیبان ز درش راند مرا
تازه نخلی که رطب داشت تمنا دل از او
از چه در کام ز کین حنظل افشاند مرا
منم آن شیر کز افسون شدمش سر به کمند
صید او کیست که از سلسله برهاند مرا
راند آشفته به صورت اگرم از در خویش
تا قیامت به درون داغ غمش ماند مرا
دل درویش به دست آر تو ای دست خدا
از غرور ار صنمی خاطر رنجاند مرا
برو ای قیصر و بر مملکت خویش مناز
که نهان پیر مغان دی سگ خود خواند مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸ - ساقی آن باده درافکند به پیمانه ی ما
ساقی آن باده درافکند به پیمانه ی ما
که چه سیماب به رقص آمده کاشانه ی ما
چند غواص بری رنج به عمان پی در
طلب از قلزم دل گوهر یکدانه ی ما
هر که مجنون شود از شور و هوای لیلی
چون فلاطون بود او عاقل و فرزانه ی ما
شمع روی تو بود آفت پروانه ی جان
آتش طور نسوزد پر پروانه ی ما
دل پی خال تو می رفت دو چشمت گفتا
لاجرم بسته ی دامت کند این دانه ی ما
قصه لیلی و مجنون ز زبانها افتاد
تا که در عشق تو مشهور شد افسانه ی ما
اصل این می ز کجا ساقی او کیست که باز
سجده گاه ملکوت آمده میخانه ی ما
از من ای شیخ حرم گو به خلیل از سر شوق
کعبه ات طوف کند بر در میخانه ی ما
آری این میکده ی رحمت یزدان نجف است
کاندر او خانه خدا آمده جانانه ی ما
تشنه آشفته و تو چشمه ی فیض ازلی
پر کن امشب ز کرم ساغر و پیمانه ی ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸ - منکه پرداخته خانه زاغیار امشب
منکه پرداخته خانه ز اغیار امشب
از چه بی پرده نیاید به برم یار امشب
هست از شور مخالف به سرم غوغائی
مطرب بزم بگردان ره از این تار امشب
بی حضورت دلم از کعبه و بتخانه گرفت
بگسلم رابطه ی سبحه و زنار امشب
طور میخانه ز انوار تجلی است چو روز
گو به موسی که بود نوبت دیدار امشب
نه همین ماه به گفتار بود در مجلس
کامده سرو در این خانه به رفتار امشب
آن لب باده فروشت چه به کام است دلا
گو ببندند در خانه ی خمار امشب
تا زلیخا صفتی مشتری دل شودم
یوسف خویش کشم بر سر بازار امشب
من که اسرار حقیقت همه افشا کردم
همچو منصور روم گو به سر دار امشب
سر اغیار شد آویزه ی آن زلف دو تا
وه که این بار به خاطر شده سربار امشب
موج خیز است زبس سیل سرشکم ترسم
نگذارد ز من دلشده آثار امشب
می کنم وصف از آن زلف سیه آشفته
تا شود بزم پر از نافه ی تارتار امشب
سر من خاک ره تو بود ای میر نجف
از سر رحمتش از خاک تو بردار امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸ - این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
وین چه مستی است که در جام شرابست امشب
باده بی پرده بده ساقی مستان و مترس
محتسب نیز چو ما مست و خرابست امشب
مستی ای نرگس جادو و به کف سیخ مژه
بر سر سیخ تو دلهای کبابست امشب
نعمت وصل به کف شکوه ی هجران بر لب
این شب قدر یا روز حسابست امشب
من به تعجیل سر و جان به نثار آوردم
بهر قتل دگرانت چه شتابست امشب
باده ای از خم اغیار فکندی به قدح
خون عشاق از این درد چو آبست امشب
مطرب از پرده ی عشاق نوا سرکن راست
کاز مخالف دل ما در تب و تابست امشب
این چه بحر است که مستغرق او را به نظر
هفت دریا چو یکی موج سرابست امشب
نبرم منت ساقی نکشم زنج خمار
زآن لب لعل بخ کامم می نابست امشب
شاهد مست و می و مطرب و چنگ آشفته
باز پیرانه سرت عهد شبابست امشب
می خور و مدح علی گوی و برافشان سر و دست
فتنه را تا که دمی دیده به خوابست امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹ - در نهایت نظری بود باغیار امشب
در نهایت نظری بود باغیار امشب
که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب
بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم
که مبادا بدرد پرده اسرار امشب
ارنی گویم و از پای طلب ننشینم
تا زطورم نرسد وعده دیدار امشب
مستیت بود بهانه همه شب بهر رقیب
فاش همصحبت اغیاری و هشیار است امشب
طمع سیم و زر از غیر مکن کیسه بیار
زاشک و رخ سیم و زرم هست چو بسیار امشب
نه بود مهلت دیدار و نه جای گفتار
هست با ناله شبگیر سر و کار امشب
حیف از آن سینه سیمین که شد اندوده بقیر
از چه آئینه ات آلوده بزنگار امشب
محک آوردمت ای مدعی از بهر بتان
برگرفتم ز زر قلب تو معیار امشب
زر قلبت نخرد صیرفی عشق برو
حبشی زاده مکن یوسف بازار امشب
گر تو چون دایره آن مه بمیان بگرفتی
ما همان پای بجائیم چو پرگار امشب
سرو جان داد و دل و دین و خریدش زازل
چون تو آشفته نبود است خریدار امشب
غیر چون رحم نکرد و بخطا دید به دوست
کار با دست خداوند تو بگذار امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱ - شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریب
شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریب
رحمی که بر غریب بود مهربان غریب
میکشد عاقبتم درد غم عشق حبیب
بود آیا که کند چاره این درد طبیب
همه یاران سفری گشته و من مانده به جا
خرم آن روز که گویی سفری گشت رقیب
تا تو ای روح روان پای نهادی به رکاب
روح من گرد صفت رفت به دنبال رکیب
منم آن مرغ که غربت بودم صحن چمن
ز آشیان مرغی اگر دور شود هست غریب
دام تزویر بود سبحه و زنار دلا
خویشتن را تو باین دام بیا و مفریب
ناشکیب است بلی عاشق صادق از دوست
عاشق آن نیست که در دل بودش صبر و شکیب
عجب آن نیست که از غیر خطا رفت به دوست
گر خطائی زود از دوست بتو هست عجب
نه مسلمان به من آشفته وفا کرد نه گبر
ببرم رشته ی سبحه شکنم عود و صلیب
دادخواهی به علی کن زخطای اغیار
که بود دست خداوند و رقیب است و حبیب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷ - دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب
دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب
مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب
زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر
شکوه از درد حبیبان نکنم پیش طبیب
شکوه چندان نکنم من زجفای احباب
داغ از آنم که بمن رحمتی آید زرقیب
عود وعنبر چکنی عطر چه میسائی خیز
بوی معشوق بعشاق بود خوشتر طیب
گر نیم لایق انعام بده دشنامی
گر عنایت نبود ساخته ام من به عتیب
تا مرا بود دلی صبر بهجران کردم
چون دل از دست بشد با چه کنم صبر و شکیب
عشقت از کعبه و بتخانه چنان راند مرا
که نه زاسلام بجاسبحه نه از کفر صلیب
وه چه میخانه در رحمت حق خاک نجف
که اگر عرش شود خاک درش نیست غریب
دست آشفته گرای شه به عنانت نرسد
آیدت گرد صفت ناچار دنبال رکیب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - اگر این نکهت از آن طره چین در چینست
اگر این نکهت از آن طره چین در چینست
نتوان گفت که نافه ز غزال چین است
جان شیرین زکفش رفت بتخلی و هنوز
گوش فرهاد براه سخن شیرین است
تو به تنهائی عاشق کش خونخوار شدی
یا مگر رسم و ره شهر نکویان این است
یوسف از حیله اخوان به چه و گرگ بدشت
آنگه از راز درون پیرهن خونین است
گر چه خونست دل از نافه مشکین مویت
هم سیه موی تو از دود دل مسکین است
یار اگر بر سر مهر است تفاوت نکند
آسمان گر بسر مهر بمن یا کین است
چشم صاحب نظران در رخ تو حیرانست
تا چه جای نظر مردم کوته بین است
من و غلمان بهشتی و شی و باده صاف
چشم زاهد همه بر کوثر و حور العین است
عشق آن طرفه عروسی که چو شد نامزدت
دل و دین شیر بها و خردش کابین است
آه از آن لب شیرین که کند تلخ بفحش
حیف از آن سینه سیمین که دلش سنگین است
خون آشفته نمی شوئی و ترسم مردم
بشناسندت از آن خون که کفت رنگین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - مستی عشق به جز غمزه‌ی چشمان تو نیست
مستی عشق به جز غمزه‌ی چشمان تو نیست
زآنکه این نشاء به جز در خم مستان تو نیست
تا که سیخ مژه را تافته بر آتش روی
نیست یک دل که بر این آتش بریان تو نیست
لعل شیرین تو ساید نمکم بر دل ریش
شور عشاق جز از طعم نمکدان تو نیست
جادوی چشم رسن باز چه شد از خم زلف
یوسفی نیست که در چاه زنخدان تو نیست
دردمندان تو را کار فتاده به طبیب
درد این قوم مگر قابل درمان تو نیست
باغبان سوی گلزار دگر رفت دلم
چونکه آن گلبن نوخیز به بستان تو نیست
باز کن حلقه فتراک و سر ما بگذار
زانکه گویم صنما لایق چوگان تو نیست
رخش نفس از سر میدان تعلق به جهان
عرصه کون و مکان در خور جولان تو نیست
حیرت اینجاست که زلفین تو چون دیده خلق
یک سر موی نمانده است که حیران تو نیست
آفتاب و مه و سیاره چو ما عریانند
بلکه یک ذره نمانده است که عریان تو نیست
گرچه هر بذله شیرین به هوای لب تست
همچو من طوطی اندر شکرستان تو نیست
همه جا قصه از آن زلف پریشان گفتم
تا نگویند که آشفته پریشان تو نیست
نام نامی تو عنوان کلام است مرا
گرچه هر خاتمه خارج عنوان تو نیست
طایف خیمه لیلی نبود جز مجنون
کعبه ما به جز از طوف بیابان تو نیست
ای شه مرکز وحدت علی عمرانی
که دو صد موسی عمران چو سلمان تو نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت
مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت
زهره از رشک به وجد آمد و بربط بنواخت
سر و دستار گر انداخته صوفی چه عجب
ساقی از این می ممزوج که در جام انداخت
خسرو حسن تو نازم که به جولانگه ناز
بر سر ماه و خور از غالیه پرچم انداخت
حیرتم از چه نظر از من و دل باز گرفت
آن که کار دو جهان را به نگاهی می‌ساخت
غمزه مست به تسخیر دو گیتی کافیست
ترک چشمت زد و ستیغ دو ابرو زچه آخت
خال و زلف و مژه همدست پی غارت دل
لشکر کفر به تسخیر مسلمانان تاخت
حاش لله که زند او در دیگر همه عمر
تا که آشفته در پیر خرابات شناخت
پیر میخانه توحید علی دست خدا
کز تف تیغ خس و خار جهان را پرداخت
وقت آنست کش اکسیر زنی بر مس قلب
زآنکه در بوته مهر تو همه عمر گداخت
مانده در شش در حیرت برهانش ز کرم
جز قمار غم تو با دگری نرد نباخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - نام جان را نتوان برد که جانان اینجاست
نام جان را نتوان برد که جانان اینجاست
منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست
زاهد آمد ز در و دید بت حور سرشت
گفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست
هر طرف حور وشی جام ز کوثر بر کف
در گمانم که مگر جنت رضوان اینجاست
خضر خطت به لب لعل اشارت می‌کرد
تشنگان مژده که سرچشمه حیوان اینجاست
بور ای عقل که دل منزل عشق ازل است
بگذر ای دیو که مأوای سلیمان اینجاست
غنچه خامش بنشین کان گل خندان آمد
ابر گو لاف مزن دیده گریان اینجاست
مست پیمان شکنم آمده پیمانه به کف
جای بشکستن پیمانه و پیمان اینجاست
پیش زلفش نتوان سر به سلامت بردن
گو ز میدان ببرد چون خم چوگان اینجاست
گفتی آشفته پریشانیت امشب از چیست
چه کنم حلقه آن زلف پریشان اینجاست