تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۵ - نمی کشد، دل ما را به دام و دانهٔ خویش
نمی کشد، دل ما را به دام و دانهٔ خویش
رهین منّتم، از زشتی زمانه خویش
به دیر و کعبه نیارم سر نیاز فرود
مرا که خاک مراد است، آستانهٔ خویش
خوش است بلبلم از عیش جاودانهٔ خویش
که دارم از گره بال خویش، دانهٔ خویش
شراب در نظر مستیم سراب نماست
لبم تر است ز شادابی ترانهٔ خویش
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۳ - به عشق روی تو، چون لاله داغ می طلبم
به عشق روی تو، چون لاله داغ می طلبم
گدای کوی مغانم، ایاغ می طلبم
شبی به خواب من تیره روزگار بیا
سیاه خیمه نشینم، چراغ می طلبم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۷ - غبار گشتم و سرگشته وار می گردم
غبار گشتم و سرگشته وار می گردم
هنوز گرد سر انتظار می گردم
به این فسردگی، از هجر گلعذارانم
اگر خزان بگذارد، بهار می گردم
ترحمی،که چو پروانه ی برون از بزم
به گرد کوی تو، امّیدوار می گردم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۷ - نه یاد مصر و نه پروای کاروان دارم
نه یاد مصر و نه پروای کاروان دارم
عبیر پیرهن، آن خاک آستان دارم
چو شمع، تا شده ام روشناس محفل او
تبی چو آتش سوزان در استخوان دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۱ - نکرد عشق تو، مطلب روای خویشتنم
نکرد عشق تو، مطلب روای خویشتنم
ستارهٔ سوختهٔ داغ های خویشتنم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۲ - خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟
خزان چه می برد از نوبهار رنگینم؟
گل همیشه بهار است، داغ دیرینم
فتاده است به بی نسبتان مدار مرا
فلک چو مصرع برجسته، کرده تضمینم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۴ - چو سایه در قدم سرو خوش خرام توام
چو سایه در قدم سرو خوش خرام توام
ز خویش و از همه آزاده ام، غلام توام
ز داغ عشق، کشیدم پیاله چون خورشید
غم خمار ندارم، که مست جام توام
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۶ - صفای وقت، ز دل های بی غبار بجو
صفای وقت، ز دل های بی غبار بجو
طراوت از نفس پاک نوبهار بجو
شکسته حال و پریشان دل و سیه بختم
مرا به حلقهٔ آن زلف تابدار بجو
کنار جدول و جو، جای تشنه کامان است
لب مرا، به لب تیغ آبدار بجو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۳ - به عاشقی، شده ام شهرهٔ جهان از تو
به عاشقی، شده ام شهرهٔ جهان از تو
ز سادگی، غم دل می کنم نهان از تو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۸ - ببین که هست لبم، بلبل بهار خطی
ببین که هست لبم، بلبل بهار خطی
کشیده دیدهٔ من، سرمه از غبار خطی
ز جام لاله و گل، بادهٔ نشاط مجو
دماغ تر نکند، جز بنفشه زار خطی
سیاه مستی کلکم بود ز جام لبی
سیاه روزی من، گردهٔ غبار خطی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۴ - گره، ز ابروی مسکین نواز وا نکنی
گره، ز ابروی مسکین نواز وا نکنی
که چشم آینه را کاسه ی گدا نکنی
اگر چه کاسه به دستم، گدای میکده ام
مرا غلط به گدایان پارسا نکنی
غمت به وادی دل، شد گران رکاب حزین
عنان گریهٔ مستانه را رها نکنی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۵ - برآن سرم که چو گُل برکشد زچهره نقاب
برآن سرم که چو گُل برکشد زچهره نقاب
قلندرانه کنم خرقه رهن بادۀ ناب
بیار کشتی مِی ساقیا که در یَم عشق
تو ناخدایی و من اوفتاده در گرداب
نه هیچ منزل آسایش است دامن خاک
نه هیچ قابل آرایش است چهرۀ آب
چگونه تشنه نمیرم که هرچه می نگرم
جهان و هرچه در او هست نیست غیر سراب
مرا زبادۀ عشق تو جرعه ای کافیست
چرا که خانۀ موری به شبنمی است خراب
دمی نشد که ز غم خاطرم بیاساید
مگر به بوی مِی لعل فام و بانگ رباب
بر آتش غم جانان دل کبابم سوخت
هنوز میچکد از دیده بر رُخم خوناب
اگر قلم به کف عشق تند خوست مترس
که خط محو کشد خلق را بروز حساب
چنان به گریه درآیم که از تلاطم اشک
به یکدگر شکند کاسۀ سرم چو حباب
غبار خیمه ز کوی تو چون تواند کند
که بسته موی تو بر گردنش هزار طناب
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۲ - به کوی میکده دی هاتفی بشارت برد
به کوی میکده دی هاتفی بشارت برد
که فضل حق گنه مِی کشان به غارت برد
دلم ز پیر خرابات شکرها دارد
که رنجها پی تعمیر این عمارت برد
ز رنگ توبه شد آلوده خرقۀ صوفی
بکوی باده فروشش پی قصارت برد
مگر ز بوی قدح تر نکرده شیخ دماغ
که نام درد کشان را بدین حقارت برد
بکوی میکده گر دل مقیم شد چه عجب
که اجرهای فراوان ازین زیارت برد
نداشت در دل شه چون غم رعیت راه
دل شکستۀ ما را به استعارت برد
مرا به راه طلب چست کرد مرشد عشق
که هر چه داشتم از کف به یک اشارت برد
بدین عطیه چه شکر آورم که مردم چشم
مرا به میکدۀ عشق با طهارت برد
به راه عشق تو ساقی مرا سبک رو کرد
که هر چه داشتم از جرعه ای به غارت برد
بدست عشق ده ای دل عنان خویش و مترس
که او به هر طرفت برد با بصارت برد
غبار از خم چوگان عشق گوی مراد
به صبر برد ولیکن به صَد مَرارت برد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳۶ - نگار من ز شبستان بدر نمیآید
نگار من ز شبستان بدر نمیآید
زمان گل مگر آخر بسر نمیآید
بهار میگذرد ساقیا تعلل چیست
مگر خزان دو سه روز دگر نمیآید
چه شد که لاف کلیمی نمیزند بلبل
ز شاخ گل مگر آتش بدر نمیآید
گذشت عمر عزیزی که بود دولت وصل
ولی زمان جدایی به سر نمیآید
همیشه بود هم آواز من چه شد امشب
به گوش نالۀ مرغ سحر نمیآید
کشم ز صومعه دیگر بسوی میکده رخت
که بوی خیر ازین بام و در نمیآید
کسی ز منزل جانان خبر بما نرساند
که هر که میرود از وی خبر نمیآید
اگرچه نخل مرادست سرو قامت دوست
دریغ و درد که هرگز به َبر نمیآید
غمین مباش غبارا که عیب بی هنران
به چشم مردم صاحب نظر نمیآید
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۳۸ - بساط ساحت کشت است و خیمه سایه بید
بساط ساحت کشت است و خیمه سایه بید
طعام سینه کبک دری شراب نبید
به گریه ابر چو پیران که های عمر گذشت
به خنده غنچه چو طفلان که هی شباب رسید
درون شاخ ز کتمان راز پر خون بود
صبا ز لطف بر او پردۀ شکوفه درید
گرفته طرۀ سنبل صبا چو عاشق مست
که زلف دلبری اینگونه تابدار که دید
بیا که پردۀ این چنگ عنکبوتی تار
به گرد خیل حوادث چو پشّه پرده کشید
یکی چو ابر به دامان ز گریه سیل گشود
یکی چو غنچه گریبان ز خنده باز درید
به نقد هر چه ز نو داشت به میگسار فروخت
ز جنس هر چه کهن داشت می فروش خرید
نوای بلبل شوریده میزند ره هوش
دگر ز شیخ که خواهد حدیث توبه شنید
بیار ساقیِ گل چهره جام مِی که خدای
به آبروی گل ولاله جرم ما بخشید
چه باده خورد ز دست صبا تدزو چمن
که مست گشته و در پای و سر و بن غلطید
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۴۵ - حدیث روضۀ رضوان و نار نیرانش
حدیث روضۀ رضوان و نار نیرانش
حکایتی است ز اوضاع وصل و هجرانش
بریز سیل سرشکم که جان به در نبرد
هزار کشتی نوح از بلای طوفانش
تو خضر راه شو ای عشق تا در این دم مرگ
رسانی از ظلماتم به آب حیوانش
علاج این دل دیوانه را توانم کرد
به دست افتد اگر طرّۀ پریشانش
دلا متاع گرانمایه ایست گوهر عمر
ولی چه سود که ما میدهیم ارزانش
بسی نمانده که یکباره برطرف گردد
سحاب چشم من از بس که ریخت بارانش
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۴۶ - شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنش
شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنش
چکیده خون دل بلبلی به پیرهنش
چنان ز ساغر گل بلبل چمن مست است
که بیفریب توانی کشید در رسنش
به خواب چشم تو مایل ترم که می ترسم
رسد به عقل شبیخون لشکر فتنش
کجا خلاص شود دل که دست و پا بستند
بدام زلف و فکندند در چَهِ ذقنش
ز حمل بار غمت آسمان چرا ترسید
مگر معاینه کردند روزگار منش
دلم رمیده ز زهد آنچنان که نتوانم
کشید جانب مسجد به صد هزار فنَش
به پای لاله کدامین شهید مدفون است
که از لحد بدر افتاده گوشۀ کفنش
کسی که گشت به غربت اسیر چنبر عشق
عجب مدار که یادی نیاید از وطنش
غبار را دل آینه فام صافی بود
ولی به زنگ شد آلوده از غبار تنش
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۴۸ - اگر چه نیست ترا هیچ پاس اهل وفاق
اگر چه نیست ترا هیچ پاس اهل وفاق
بیا که طاقتم از دوریت رسیده به طاق
کمان ابرویت ار مختلف زند تیرم
رواست آنکه گهی جفت خوانمش گه طاق
به دشمن این سخن غم فزا نباید گفت
که تنگ بسته بخون ریز دوست دست نطاق
درون سینۀ ما نیست کینۀ احدی
دلی که خانه عشق است نیست جای نفاق
مرا مهارت خط پیاله آنقدر است
که فی الحقیقه فلاطون حکمت الاشراق
بگو به گوش زمین ای غبار چون خسبی
تو ساکنی متحرک چراست هفت رواق
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۹۸ - نوازیم تو اگر بر نگارش قلمی
نوازیم تو اگر بر نگارش قلمی
نماند از غم هجر تو بر دلم المی
به یاد نرگس مستت همیشه بیمارم
بیا به پرسش احباب رنجه کن قدمی
نکرده بر تو اگر ختم حسن صانع حسن
کشیده از خط سبزت چرا به رخ رقمی
دو چیز خوشترم از چهار جوی رضوانست
مکیدن لب جام و دگر لب صنمی
مده ز دوزخ و فردوس ناصحا پندم
که ره به دل ندهم جز رضای دوست غمی
کنون که چشم تو بر می خوران دهد فتوی
به بام خانه بکوبم من از چه رو علمی
مراد دهر چو موقوف سیم و زر باشد
بسوز جان تو غبارا که نیستت درمی
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲ - ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را
ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را
نهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را
نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کن
ز کنج خلوت وحدت دمی تماشا را
اگر چه پرتو انوار ذات محو کند
چو این نقاب بر افتد جمیع اشیا را
اگر چه ما و منی نیز جز توئی
تو نیست زماو من بِسِتان یک زمان من و ما را
اگر چه سایۀ عنقا مغربست جهان
و لیک سایه حجاب آمده است عنقا را
نقوش کثرت امواج ظاهر دریا
حجاب وحدت باطن بس است دریا را
فروغ چهرۀ عذرای خود نهان دارد
ز چشم وامق بیدل عذار عذرا را
نمی سزد که نهان گردی از اولو الابصار
که نور دیده تویی چشمهای بینا را
ز مغربی چو تویی ناظر رخ زیبات
نهان از و مکن ای دوست روی زیبا را