تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - فضای دل خلاص از خار خار غم کجا گردد؟
فضای دل خلاص از خار خار غم کجا گردد؟
ز چنگ خاربن، دامان صحرا کی رها گردد؟
طلب پیش کریمان، احتیاج سائلان باشد
چو کف از سیم وزر خالی شود، دست دعا گردد
ندارند از ته دل الفتی اهل جهان باهم
مگر در خواب مژگانی بمژگان آشنا گردد
تلاش پایه عزت، ز بیشرمی نمی آید
نهال سربلندی سبز از آب حیا گردد
دگر با هیچ کس از نیک و بد الفت نمیگیرد
اگر با شیوه بیگانگی کس آشنا گردد
غم روزی مخور بیهوده تا جان در بدن داری
که تا جاریست آب زندگی این آسیا گردد
بود دنیا و عقبی همچو پشت و روی آیینه
کدورتهای اینجانب در آنجانب صفا گردد
ز پا افتادگان را دستگیری کن کنون واعظ
که در افتادگی این دستگیریها عصا گردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - بکش تیغ ای ستمگر تا جهانی جان بکف گردد
بکش تیغ ای ستمگر تا جهانی جان بکف گردد
کمان بردار، تا خورشید نارنج هدف گردد
از آن رو درج دل در دامن این دشت نگشایم
که میترسم گرامی گوهر غمها تلف گردد
بهمواری نصیحت بیش در دلها اثر دارد
ز نرمی قطره باران، در گوش صدف گردد
ز فکر این غزل آمد بیادم درگه شاهی
که سنگ از فیض خاک درگهش در نجف گردد
بظاهر گرچه پروردم، ز خاک درگهش واعظ
دل دیوانه ام در بر مجنون جان بکف گردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - ز پرگویی زبان کس را وبال دین و جان گردد
ز پرگویی زبان کس را وبال دین و جان گردد
سخن گر بر زبان یک نقطه افزاید زیان گردد
امانت دار حرف خود، مگردان ساده لوحان را
نفس در خانه آیینه، نتواند نهان گردد
چنان جمعیت خاطر بود در عالم وحدت
که تنهایی درین ره، میتواند کاروان گردد
چنانم گشته دامنگیر، ذوق گوشه عزلت
که نتواند بحرف سیر فردوسم زبان گردد
ز تندی برندارد دست بدخو، بعد مردن هم
ز نفرین گر شود سنگ سیه، سنگ فسان گردد
شود بی صبر، زود از تنگی احوال فریادی
نفس تا پا نهد در تنگنای نی، فغان گردد
بود همراهی افتادگان بر دست و پاداران
مدار آسیا از پهلوی آب روان گردد
ز بس بر طاق دلها نیست جا بالانشینان را
از ایشان صدر مجلس در نظرها آستان گردد
خدنگ آه واعظ از دل سختش به سنگ آمد
نگاه عجز میخواهد باو خاطر نشان گردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - ز یاران رنجش هم، مانع دیدار میگردد
ز یاران رنجش هم، مانع دیدار میگردد
غبار خاطر، آخر درمیان دیوار میگردد
خراش افتاده بر هم انچنان در دل چو سوهانم
که دشمن بر دل من گر خورد، هموار میگردد
بسودائی مده هر لحظه دل، گر عافیت خواهی
که کس زود از هوای مختلف بیمار میگردد
بآزادی گرفتار است هرکس را که می بینم
بزیر آسمان آسودگی بیکار می گردد
بجا هرگز نمی ماند متاع دلبری واعظ
اگر یوسف بصحرا میرود بازار می گردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - زبان حال عاشق، آن زمان غماز میگردد
زبان حال عاشق، آن زمان غماز میگردد
که در دل بیقراری همنشین راز میگردد
کشد از همنشینان رازهای دل برسوایی
نفس چون همدم نی میشود، آواز میگردد
چنان دلبسته یاد جمال اوست افغانم
که همراه نفس از لب بخاطر باز میگردد
گرفتم سرمه را با چشم او یکجا توان دید
نگاه شوخ چشم او، چرا با ناز میگردد
ز بس خاک دیار عشق دامنگیر میباشد
نمیدانم صدا از بیستون چون باز میگردد
چه سوز است اینکه پنداری شرار از شعله می ریزد
زبان واعظ ما چون سخن پرداز می گردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - کی از اسباب نیکی بدگهر فرخنده میگردد
کی از اسباب نیکی بدگهر فرخنده میگردد
سگ درنده از سوزن کجا دوزنده میگردد
نکو از اختلاط بدکنش، بد میشود آخر
چو باتیغ آب همدم میشود، برنده میگردد
چمن تا گل نمی گردد، کجا گل میدهد ای دل؟
مخور غم، این کدورتها در آخر خنده میگردد
خدا را بنده شو، گر در جهان آزادگی خواهی
که ترک بندگی چون کرده کافر، بنده میگردد
عجب نبود حریص از مرگ این و آن کند شادی
که چون سیماب میرد، کیمیاگر زنده میگردد
عجب دانم گذارد زردرویم خجلت عصیان
که گردد سرخ رو هرکس که او شرمنده میگردد
فزاید قدرت از آمیزش روشندلان واعظ
بلی از قطره آبی گهر ارزنده میگردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - دل منعم، ملول از گفتگوی زر نمیگردد
دل منعم، ملول از گفتگوی زر نمیگردد
که گوش ماهی از فریاد دریا کر نمیگردد
ز شغل خویش گو نالند کم، این اهل منصبها
که هرکس پای درد سر ندارد، سر نمیگردد
بسر عشق جهان پیما نگردد سنگین پا
که هرگز بهر کشتی بادبان لنگر نمیگردد
نه هر معنی به اندک لطف باید بر زبان آید
بود هرچند گل رنگین، گل خنجر نمیگردد
ز مفلس معتبر نبود سخن، هرچند حق باشد
که نقش سکه رائج هیچ جا بی زر نمیگردد
نگردد عشق تا کامل،نسازد با گریبان سر
که خاکستر نگیرد شعله تا اخگر نمیگردد
چه غم گر خصم کج رو از حسد پوشد هنرهایم
ز صیقل گوهر فولاد بی جوهر نمیگردد
پریشان خاطران را، در جبین نورد گر باشد
پریشان تا نگردد شمع، روشن تر نمیگردد
غرض آمیز نبود گفتگو، اخلاص کیشان را
گل آلود آب صاف از جدول مرمر نمیگردد
ز ذکر آتش آن چهره دارم سینه گرمی
که میریزد دو چشمم سیل و دامن تر نمیگردد
کجا از محنت گیتی شوند آزادگان باطل؟
که سوزی سنگ را هرچند، خاکستر نمیگردد
بزینت کی توان پوشید عیب بی کمالی را
که بی اسلوبی خط گم در آب زر نمیگردد
دلی باید که بشناسد حق دلسوزی پندم
که بی آیینه روشن قدر خاکستر نمیگردد
ز وحشت میرمد زین دل سیاهان گفته واعظ
اگر نه ناله اش از کوه هرگز برنمیگردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - میان خلق، با خلق آشنا کامل نمیگردد
میان خلق، با خلق آشنا کامل نمیگردد
که در دریاست آب گوهر و داخل نمیگردد
کدورت از تریهای عدو باشد ز خامیها
سفال از پختگی در آب هرگز گل نمیگردد
نمیداند که مال از بذل کردن میشود افزون
توانگر در بدر زان از پی سائل نمیگردد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - میان عشق و ننگ و نام، الفت در نمیگیرد
میان عشق و ننگ و نام، الفت در نمیگیرد
به ترک سر، کله را آشنایی نمیگیرد
نپوید، بی دلیل راست رو، راه طلب سالک
قلم، اری سراغ ره جز از مسطر نمیگیرد
بنه ای سرفرازی، پا ز سر ما خاکساران را
ز خاک ره کسی نقش قدم را برنمی گیرد
سر طبعم، بنان این گدایان، چون فرود آید؟
که دست همت من تاج از سنجر نمیگیرد
پذیر ای غم او، کی شود ترا دامن دنیا
که هیزم تا نباشد خشک، آتش در نمیگیرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - بدرویشان فسون جاه و دولت در نمیگیرد
بدرویشان فسون جاه و دولت در نمیگیرد
کلاه پادشاهی گر دهندم، سر نمیگیرد
به ملک و مال، نتواند کسی از مرگ جان بردن
اجل تا میرسد، جان می ستاند، زر نمیگیرد
کسی کز بار منت پشت غیرت خم نمیسازد
گر اندازند در پایش جهان را، برنمیگیرد
کدورت نیست هرگز از جهان روشن نهادان را
چو اخگر، شعله هرگز گرد خاکستر نمیگیرد
بود بر نیک و بد لازم رعایت راستگویان را
توانگر بی سبب آیینه را در زر نمیگیرد
تف خورشید دولت میگدازد استخوانم را
همای فقرم ار چون سایه زیر پر نمیگیرد
نیاید راست هرگز الفت درویش با منعم
که باهم اختلاط آب و روغن در نمیگیرد
گر از ننگ گرفتن کس شود واقف، دگر هرگز
به گاه رزم، از دست عدو خنجر نمیگیرد
به اخلاق نکو، تسخیر دلها میتوان کردن
که تا لشکر نگیرد پادشه، کشور نمیگیرد
بوقت سوختن، از هیزم تر میشود روشن
که غیری در میان تا هست، صحبت در نمیگیرد
مزن در کار دنیا طعنه بیجوهری بروی
که از آزادگی واعظ بخود جوهر نمیگیرد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - چو حرف دانه خالش، قلم مذکور میسازد
چو حرف دانه خالش، قلم مذکور میسازد
ورق را گریه ام افشان چشم مور میسازد
باین نسبت که دارد آشنایی با لب لعلش
نمک، با زخم من، چون مرهم کافور میسازد
اگر از لذت شهد لب خود باخبر گردد
لب خود را بدندان خانه زنبور میسازد
شود از عزل طبع ظالم معزول ظالم تر
کمان را زه گرفتن، بیشتر پرزور میسازد
سیاهی افگند تا از جوانی داغ تن ما را
جهان از پیری ما، مرهم کافور میسازد
مرا واعظ همین از گوشه گیری خوش نمیآید
که آخر آدمی را در جهان مشهور میسازد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - مرا ذکر تو با این کهنگی ها تازه میسازد
مرا ذکر تو با این کهنگی ها تازه میسازد
ز هم پاشیده اوراق مرا شیرازه میسازد
ره سرگشتگی دیگر آید پیش، عاشق را
چو تار وقت و ساعت، تا نفس را تازه میسازد
عمارتهای ابنای زمان مهمان چه میداند؟
که اول خواجه قفل و، آنگهی دروازه میسازد
زکار زاهد ناقص عمل، یک شعبه این باشد
که هر گوشه مقامی از پی آوازه میسازد
دمی از دست رد عیب جویان، کهنه میگردد
فقیر بی نوایی گر قبایی تازه میسازد
بود وقت جدایی از نفس این جسم را دیگر
کجا این نسخه پوسیده با شیرازه میسازد؟
جوانی میخرامد، میرود از ما بآیینی
که ما را کهنه، داغ خویشتن را تازه میسازد
چنین دلکش از آن رو گشته معنیهای رنگینش
که فکر واعظ از خون جگرشان غازه میسازد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - نه کوه آن سرین تنها برآن موی کمر لرزد
نه کوه آن سرین تنها برآن موی کمر لرزد
که هر عضوش ز خوبی بر سر عضو دگر لرزد
برنگ شاخ گل در زیر با از نازکی ترسم
که از گرد سرش گردیدنم، آن شاخ زر لرزد
سبک هرچند آیم در نظر، باز غمی دارد
که از دوش دلش گر افگنم، کوه و کمر لرزد
نجنبد برگ رنگ از گلشن رخسار او، اما
رگ سنگ از نسیم آه من، چون شاخ تر لرزد
برای سیم وزر لرزند ابنای زمان واعظ
عجب نبود دل ما بر سر آن سیمبر لرزد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - ز بی برگان دل روشن ضمیران باصفا باشد
ز بی برگان دل روشن ضمیران باصفا باشد
که هر خاری به چشم شعله، میل توتیا باشد
مگردان خالی از دامان همت، دست سائل را
که بهر روز بد دلهای شب دست دعا باشد
نباشد هیچ انباری به از انبان محتاجان
که آن را پایه یی بس محکم از دوش گدا باشد
هرآن یاری که باشد در نهادش راستی محکم
به جای نور چشم خلق، مانند عصا باشد
ز تاراج خزان بر خود نمی لرزند بی برگان
که عریانی دعای جوشن تیر بلا باشد
به اسب و زین اگر نازند مغروران توسن خو
سمند خوش عنا نی زیر ران ما را چو پا باشد
اگر در کنج غم، از ناتوانیها ز پا افتم
از آن بهتر که دوشی زیر بارم چون عصا باشد
فریب دلق رنگارنگ سالوسان، مخور واعظ
که هر رنگش ز حرص شوم، چشمی بر عطا باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - بشوق آن گل عارض، مرا با خار خوش باشد
بشوق آن گل عارض، مرا با خار خوش باشد
بیاد لعل او، با اشک چون گلنار خوش باشد
بتن هر رگ مرا شاخ گلی گردیده از داغت
اگر داری دماغ سیر این گلزار، خوش باشد
گرفت از عارض او پرده، زو صر صر آهم
اگر ای دیده داری طاقت دیدار خوش باشد
نباشد خود فروشان را بغیر از روی بازاری
از آن ما را برندان ته بازار خوش باشد
غم او هرکجا باشد، غم دنیا نیابد ره
که هر ناخوش که باشد، با غم آن یار خوش باشد
تن عریان، ز اشک آتشین پوشیده شد ما را
فقیران را ز عشق، این خلعت زر تار خوش باشد
بده خود را بیار و، کام دل بستان ازو واعظ
که پیش خود نبودن، پیش آن دلدار خوش باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - نه جوهر کسب ملک و مال اسباب جهان باشد
نه جوهر کسب ملک و مال اسباب جهان باشد
ازین بی حاصلی برخود چو پیچی، جوهر آن باشد
درین پیری، ز باغ زندگی دیگر چه گل چینم؟
که از رنگ به کف آیینه چون برگ خزان باشد
توان در محفل اهل سخن، گردی ز دل شستن
که هرسو ز آب معنی، آبشاری چون زبان باشد
مگردان از در روزی سان روی طلب هرسو
از این رو سبزه را پیوسته رو بر آسمان باشد
فرح خواهی، ز بند خانه داری وارهان خود را
که ناوک بال افشان وقت جستن از کمان باشد
جهان بخشی ز فیض کارسازی میتوان کردن
هما پیوسته از یمن قناعت شه نشان باشد
بود رو در تنزل مرتبت جویان عالم را
بهر محفل رخ بالانشین بر آستان باشد
بود برخرمن اعمال، هرنور نظر برقی
خوش آن طاعت که در تاریکی شبها نهان باشد
باندک احتیاطی میتوان جست از فن مردم
در این میدان کسی کز خود نیفتد، پهلوان باشد
عجب نبود زپند واعظ ار خلقی براه آید
که گاهی ناله سگ هم، دلیل کاروان باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - الهی تا جهان باشد، شه ما کامران باشد
الهی تا جهان باشد، شه ما کامران باشد
بگیتی حکم او چون آب احسانش روان باشد
سپهر سست تا برپاست، دست او قوی گردد
جهان پیر تا برجاست، بخت او جوان باشد
زلال لطف او جاری، نشان تا هست از حاجت
خدنگ حکم او کاری، ز گیتی تا نشان باشد
فلکسان دوستش، بر اوج عزت تا زمین پاید
زمین وش دشمنش پامال غم، تا آسمان باشد
زبان تابا شدم در کام و، جان تابا شدم در تن
دعای دولتش واعظ، مرا ورد زبان باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - ز پیری، چون مرا قد همچو شمع سرنگون باشد
ز پیری، چون مرا قد همچو شمع سرنگون باشد
دم مرگست، از آنم گریه و افغان فزون باشد
نباشد زینتی، جز گوهر دل، اهل عرفان را
مرصع پوشی ما، همچو دریا از درون باشد
تو گر چوب ستم، مظلوم شمشیر دعا دارد
ترا کی ای ستمگر، رنگی از دلهای خون باشد؟!
بگرد خاطرم پیوسته گردد، لعل نوشینش
همینم لاله سیراب، از باغ جنون باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - بریدن از جهان، سرمایه ارزندگی باشد
بریدن از جهان، سرمایه ارزندگی باشد
که افزون قیمت شمشیر، از برندگی باشد
نخستین زینت مردان، بود پاکی ز هر نقشی
که لوح ساده، سرلوح کتاب زندگی باشد
نداری جامیان خلق، اگر از اهل آزاری
بیابان مرگ دایم شیر، از درندگی باشد
ز همکاری بود اهل طمع را دشمنی با هم
گدا مردود در پیش سگ از گیرندگی باشد
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - گره در ابروان، از گرمی خویش چو اخگر شد
گره در ابروان، از گرمی خویش چو اخگر شد
نقاب از آتش رخسار او، بال سمندر شد
مشبک شد چنان از خارخار دیدنش چشمم
کزان نور نگاهم تارها چون دود مجمر شد
گنه کاران شدند از حشر من گرم عرق ریزی
رخم از رنگ خجلت آفتاب روز محشر شد
ندارد مال دنیا حاصلی غیر از پشیمانی
صدف دست تأسف زد بهم، تا پر ز گوهر شد
نظر بر تیره روزان، چشم روشن میکند جانا
غبار ظلمت شب، توتیای چشم اختر شد
جمال گل چنین در ناله بلبل کرده بلبل را
ز فیض حسن جانان است اگر واعظ سخنور شد