تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰ - چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را
چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا را
چون توان باز پس از ترک ستد یغما را
گرد حی لابه کند همچو سگان شب همه شب
خبر از حالت مجنون که برد لیلا را
نه تواناست خداوند بهر چیز که هست
از خدا خواسته ام جمع من و سلما را
آه عاشق گذرد از سر گردون جبریل
گو تو مگشای دگر بال فلک پیما را
زلف تو گه بکف غیر و گهی همدم باد
از چه بر همزده ی سلسله دلها را
صوفی ار دست فشاند ازسرمستی بجهان
من به یک عشوه ساقی بدهم عقبا را
نقص پیمان صنما در همه گیتی گنهست
حیف و صد حیف که تو عهد نپائی ما را
برم از فتنه چشم تو بسلطان یرغو
تا ستاند مگر از ترک تو او یاسا را
می کند فتنه بسی چشمت و غوغا حسنت
شه نشاند مگر آن فتنه و این غوغا را
پارس از معدلت میر مؤید امن است
تو چه گستاخ زمردم ببری یغما را
تیر باران اجل از سر تو آشفته
حاش لله که برد یکسر مو سودا را
نیست سودا به سرم جز غم عشق حیدر
مهر خور از ستم از دل نرود حربا را
چون توان باز پس از ترک ستد یغما را
گرد حی لابه کند همچو سگان شب همه شب
خبر از حالت مجنون که برد لیلا را
نه تواناست خداوند بهر چیز که هست
از خدا خواسته ام جمع من و سلما را
آه عاشق گذرد از سر گردون جبریل
گو تو مگشای دگر بال فلک پیما را
زلف تو گه بکف غیر و گهی همدم باد
از چه بر همزده ی سلسله دلها را
صوفی ار دست فشاند ازسرمستی بجهان
من به یک عشوه ساقی بدهم عقبا را
نقص پیمان صنما در همه گیتی گنهست
حیف و صد حیف که تو عهد نپائی ما را
برم از فتنه چشم تو بسلطان یرغو
تا ستاند مگر از ترک تو او یاسا را
می کند فتنه بسی چشمت و غوغا حسنت
شه نشاند مگر آن فتنه و این غوغا را
پارس از معدلت میر مؤید امن است
تو چه گستاخ زمردم ببری یغما را
تیر باران اجل از سر تو آشفته
حاش لله که برد یکسر مو سودا را
نیست سودا به سرم جز غم عشق حیدر
مهر خور از ستم از دل نرود حربا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷ - به رضاجوبی اغیار ز در راند مرا
به رضاجوبی اغیار ز در راند مرا
آن که میراند در آخر ز چه رو خواند مرا
به سگان در او محرم و یکرنگ شدم
از دورنگی رقیبان ز درش راند مرا
تازه نخلی که رطب داشت تمنا دل از او
از چه در کام ز کین حنظل افشاند مرا
منم آن شیر کز افسون شدمش سر به کمند
صید او کیست که از سلسله برهاند مرا
راند آشفته به صورت اگرم از در خویش
تا قیامت به درون داغ غمش ماند مرا
دل درویش به دست آر تو ای دست خدا
از غرور ار صنمی خاطر رنجاند مرا
برو ای قیصر و بر مملکت خویش مناز
که نهان پیر مغان دی سگ خود خواند مرا
آن که میراند در آخر ز چه رو خواند مرا
به سگان در او محرم و یکرنگ شدم
از دورنگی رقیبان ز درش راند مرا
تازه نخلی که رطب داشت تمنا دل از او
از چه در کام ز کین حنظل افشاند مرا
منم آن شیر کز افسون شدمش سر به کمند
صید او کیست که از سلسله برهاند مرا
راند آشفته به صورت اگرم از در خویش
تا قیامت به درون داغ غمش ماند مرا
دل درویش به دست آر تو ای دست خدا
از غرور ار صنمی خاطر رنجاند مرا
برو ای قیصر و بر مملکت خویش مناز
که نهان پیر مغان دی سگ خود خواند مرا
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸ - ساقی آن باده درافکند به پیمانه ی ما
ساقی آن باده درافکند به پیمانه ی ما
که چه سیماب به رقص آمده کاشانه ی ما
چند غواص بری رنج به عمان پی در
طلب از قلزم دل گوهر یکدانه ی ما
هر که مجنون شود از شور و هوای لیلی
چون فلاطون بود او عاقل و فرزانه ی ما
شمع روی تو بود آفت پروانه ی جان
آتش طور نسوزد پر پروانه ی ما
دل پی خال تو می رفت دو چشمت گفتا
لاجرم بسته ی دامت کند این دانه ی ما
قصه لیلی و مجنون ز زبانها افتاد
تا که در عشق تو مشهور شد افسانه ی ما
اصل این می ز کجا ساقی او کیست که باز
سجده گاه ملکوت آمده میخانه ی ما
از من ای شیخ حرم گو به خلیل از سر شوق
کعبه ات طوف کند بر در میخانه ی ما
آری این میکده ی رحمت یزدان نجف است
کاندر او خانه خدا آمده جانانه ی ما
تشنه آشفته و تو چشمه ی فیض ازلی
پر کن امشب ز کرم ساغر و پیمانه ی ما
که چه سیماب به رقص آمده کاشانه ی ما
چند غواص بری رنج به عمان پی در
طلب از قلزم دل گوهر یکدانه ی ما
هر که مجنون شود از شور و هوای لیلی
چون فلاطون بود او عاقل و فرزانه ی ما
شمع روی تو بود آفت پروانه ی جان
آتش طور نسوزد پر پروانه ی ما
دل پی خال تو می رفت دو چشمت گفتا
لاجرم بسته ی دامت کند این دانه ی ما
قصه لیلی و مجنون ز زبانها افتاد
تا که در عشق تو مشهور شد افسانه ی ما
اصل این می ز کجا ساقی او کیست که باز
سجده گاه ملکوت آمده میخانه ی ما
از من ای شیخ حرم گو به خلیل از سر شوق
کعبه ات طوف کند بر در میخانه ی ما
آری این میکده ی رحمت یزدان نجف است
کاندر او خانه خدا آمده جانانه ی ما
تشنه آشفته و تو چشمه ی فیض ازلی
پر کن امشب ز کرم ساغر و پیمانه ی ما
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۸ - منکه پرداخته خانه زاغیار امشب
منکه پرداخته خانه ز اغیار امشب
از چه بی پرده نیاید به برم یار امشب
هست از شور مخالف به سرم غوغائی
مطرب بزم بگردان ره از این تار امشب
بی حضورت دلم از کعبه و بتخانه گرفت
بگسلم رابطه ی سبحه و زنار امشب
طور میخانه ز انوار تجلی است چو روز
گو به موسی که بود نوبت دیدار امشب
نه همین ماه به گفتار بود در مجلس
کامده سرو در این خانه به رفتار امشب
آن لب باده فروشت چه به کام است دلا
گو ببندند در خانه ی خمار امشب
تا زلیخا صفتی مشتری دل شودم
یوسف خویش کشم بر سر بازار امشب
من که اسرار حقیقت همه افشا کردم
همچو منصور روم گو به سر دار امشب
سر اغیار شد آویزه ی آن زلف دو تا
وه که این بار به خاطر شده سربار امشب
موج خیز است زبس سیل سرشکم ترسم
نگذارد ز من دلشده آثار امشب
می کنم وصف از آن زلف سیه آشفته
تا شود بزم پر از نافه ی تارتار امشب
سر من خاک ره تو بود ای میر نجف
از سر رحمتش از خاک تو بردار امشب
از چه بی پرده نیاید به برم یار امشب
هست از شور مخالف به سرم غوغائی
مطرب بزم بگردان ره از این تار امشب
بی حضورت دلم از کعبه و بتخانه گرفت
بگسلم رابطه ی سبحه و زنار امشب
طور میخانه ز انوار تجلی است چو روز
گو به موسی که بود نوبت دیدار امشب
نه همین ماه به گفتار بود در مجلس
کامده سرو در این خانه به رفتار امشب
آن لب باده فروشت چه به کام است دلا
گو ببندند در خانه ی خمار امشب
تا زلیخا صفتی مشتری دل شودم
یوسف خویش کشم بر سر بازار امشب
من که اسرار حقیقت همه افشا کردم
همچو منصور روم گو به سر دار امشب
سر اغیار شد آویزه ی آن زلف دو تا
وه که این بار به خاطر شده سربار امشب
موج خیز است زبس سیل سرشکم ترسم
نگذارد ز من دلشده آثار امشب
می کنم وصف از آن زلف سیه آشفته
تا شود بزم پر از نافه ی تارتار امشب
سر من خاک ره تو بود ای میر نجف
از سر رحمتش از خاک تو بردار امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۸ - این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب
وین چه مستی است که در جام شرابست امشب
باده بی پرده بده ساقی مستان و مترس
محتسب نیز چو ما مست و خرابست امشب
مستی ای نرگس جادو و به کف سیخ مژه
بر سر سیخ تو دلهای کبابست امشب
نعمت وصل به کف شکوه ی هجران بر لب
این شب قدر یا روز حسابست امشب
من به تعجیل سر و جان به نثار آوردم
بهر قتل دگرانت چه شتابست امشب
باده ای از خم اغیار فکندی به قدح
خون عشاق از این درد چو آبست امشب
مطرب از پرده ی عشاق نوا سرکن راست
کاز مخالف دل ما در تب و تابست امشب
این چه بحر است که مستغرق او را به نظر
هفت دریا چو یکی موج سرابست امشب
نبرم منت ساقی نکشم زنج خمار
زآن لب لعل بخ کامم می نابست امشب
شاهد مست و می و مطرب و چنگ آشفته
باز پیرانه سرت عهد شبابست امشب
می خور و مدح علی گوی و برافشان سر و دست
فتنه را تا که دمی دیده به خوابست امشب
وین چه مستی است که در جام شرابست امشب
باده بی پرده بده ساقی مستان و مترس
محتسب نیز چو ما مست و خرابست امشب
مستی ای نرگس جادو و به کف سیخ مژه
بر سر سیخ تو دلهای کبابست امشب
نعمت وصل به کف شکوه ی هجران بر لب
این شب قدر یا روز حسابست امشب
من به تعجیل سر و جان به نثار آوردم
بهر قتل دگرانت چه شتابست امشب
باده ای از خم اغیار فکندی به قدح
خون عشاق از این درد چو آبست امشب
مطرب از پرده ی عشاق نوا سرکن راست
کاز مخالف دل ما در تب و تابست امشب
این چه بحر است که مستغرق او را به نظر
هفت دریا چو یکی موج سرابست امشب
نبرم منت ساقی نکشم زنج خمار
زآن لب لعل بخ کامم می نابست امشب
شاهد مست و می و مطرب و چنگ آشفته
باز پیرانه سرت عهد شبابست امشب
می خور و مدح علی گوی و برافشان سر و دست
فتنه را تا که دمی دیده به خوابست امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۹ - در نهایت نظری بود باغیار امشب
در نهایت نظری بود باغیار امشب
که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب
بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم
که مبادا بدرد پرده اسرار امشب
ارنی گویم و از پای طلب ننشینم
تا زطورم نرسد وعده دیدار امشب
مستیت بود بهانه همه شب بهر رقیب
فاش همصحبت اغیاری و هشیار است امشب
طمع سیم و زر از غیر مکن کیسه بیار
زاشک و رخ سیم و زرم هست چو بسیار امشب
نه بود مهلت دیدار و نه جای گفتار
هست با ناله شبگیر سر و کار امشب
حیف از آن سینه سیمین که شد اندوده بقیر
از چه آئینه ات آلوده بزنگار امشب
محک آوردمت ای مدعی از بهر بتان
برگرفتم ز زر قلب تو معیار امشب
زر قلبت نخرد صیرفی عشق برو
حبشی زاده مکن یوسف بازار امشب
گر تو چون دایره آن مه بمیان بگرفتی
ما همان پای بجائیم چو پرگار امشب
سرو جان داد و دل و دین و خریدش زازل
چون تو آشفته نبود است خریدار امشب
غیر چون رحم نکرد و بخطا دید به دوست
کار با دست خداوند تو بگذار امشب
که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب
بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم
که مبادا بدرد پرده اسرار امشب
ارنی گویم و از پای طلب ننشینم
تا زطورم نرسد وعده دیدار امشب
مستیت بود بهانه همه شب بهر رقیب
فاش همصحبت اغیاری و هشیار است امشب
طمع سیم و زر از غیر مکن کیسه بیار
زاشک و رخ سیم و زرم هست چو بسیار امشب
نه بود مهلت دیدار و نه جای گفتار
هست با ناله شبگیر سر و کار امشب
حیف از آن سینه سیمین که شد اندوده بقیر
از چه آئینه ات آلوده بزنگار امشب
محک آوردمت ای مدعی از بهر بتان
برگرفتم ز زر قلب تو معیار امشب
زر قلبت نخرد صیرفی عشق برو
حبشی زاده مکن یوسف بازار امشب
گر تو چون دایره آن مه بمیان بگرفتی
ما همان پای بجائیم چو پرگار امشب
سرو جان داد و دل و دین و خریدش زازل
چون تو آشفته نبود است خریدار امشب
غیر چون رحم نکرد و بخطا دید به دوست
کار با دست خداوند تو بگذار امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۱ - شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریب
شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریب
رحمی که بر غریب بود مهربان غریب
میکشد عاقبتم درد غم عشق حبیب
بود آیا که کند چاره این درد طبیب
همه یاران سفری گشته و من مانده به جا
خرم آن روز که گویی سفری گشت رقیب
تا تو ای روح روان پای نهادی به رکاب
روح من گرد صفت رفت به دنبال رکیب
منم آن مرغ که غربت بودم صحن چمن
ز آشیان مرغی اگر دور شود هست غریب
دام تزویر بود سبحه و زنار دلا
خویشتن را تو باین دام بیا و مفریب
ناشکیب است بلی عاشق صادق از دوست
عاشق آن نیست که در دل بودش صبر و شکیب
عجب آن نیست که از غیر خطا رفت به دوست
گر خطائی زود از دوست بتو هست عجب
نه مسلمان به من آشفته وفا کرد نه گبر
ببرم رشته ی سبحه شکنم عود و صلیب
دادخواهی به علی کن زخطای اغیار
که بود دست خداوند و رقیب است و حبیب
رحمی که بر غریب بود مهربان غریب
میکشد عاقبتم درد غم عشق حبیب
بود آیا که کند چاره این درد طبیب
همه یاران سفری گشته و من مانده به جا
خرم آن روز که گویی سفری گشت رقیب
تا تو ای روح روان پای نهادی به رکاب
روح من گرد صفت رفت به دنبال رکیب
منم آن مرغ که غربت بودم صحن چمن
ز آشیان مرغی اگر دور شود هست غریب
دام تزویر بود سبحه و زنار دلا
خویشتن را تو باین دام بیا و مفریب
ناشکیب است بلی عاشق صادق از دوست
عاشق آن نیست که در دل بودش صبر و شکیب
عجب آن نیست که از غیر خطا رفت به دوست
گر خطائی زود از دوست بتو هست عجب
نه مسلمان به من آشفته وفا کرد نه گبر
ببرم رشته ی سبحه شکنم عود و صلیب
دادخواهی به علی کن زخطای اغیار
که بود دست خداوند و رقیب است و حبیب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۷ - دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب
دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب
مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب
زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر
شکوه از درد حبیبان نکنم پیش طبیب
شکوه چندان نکنم من زجفای احباب
داغ از آنم که بمن رحمتی آید زرقیب
عود وعنبر چکنی عطر چه میسائی خیز
بوی معشوق بعشاق بود خوشتر طیب
گر نیم لایق انعام بده دشنامی
گر عنایت نبود ساخته ام من به عتیب
تا مرا بود دلی صبر بهجران کردم
چون دل از دست بشد با چه کنم صبر و شکیب
عشقت از کعبه و بتخانه چنان راند مرا
که نه زاسلام بجاسبحه نه از کفر صلیب
وه چه میخانه در رحمت حق خاک نجف
که اگر عرش شود خاک درش نیست غریب
دست آشفته گرای شه به عنانت نرسد
آیدت گرد صفت ناچار دنبال رکیب
مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب
زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر
شکوه از درد حبیبان نکنم پیش طبیب
شکوه چندان نکنم من زجفای احباب
داغ از آنم که بمن رحمتی آید زرقیب
عود وعنبر چکنی عطر چه میسائی خیز
بوی معشوق بعشاق بود خوشتر طیب
گر نیم لایق انعام بده دشنامی
گر عنایت نبود ساخته ام من به عتیب
تا مرا بود دلی صبر بهجران کردم
چون دل از دست بشد با چه کنم صبر و شکیب
عشقت از کعبه و بتخانه چنان راند مرا
که نه زاسلام بجاسبحه نه از کفر صلیب
وه چه میخانه در رحمت حق خاک نجف
که اگر عرش شود خاک درش نیست غریب
دست آشفته گرای شه به عنانت نرسد
آیدت گرد صفت ناچار دنبال رکیب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - اگر این نکهت از آن طره چین در چینست
اگر این نکهت از آن طره چین در چینست
نتوان گفت که نافه ز غزال چین است
جان شیرین زکفش رفت بتخلی و هنوز
گوش فرهاد براه سخن شیرین است
تو به تنهائی عاشق کش خونخوار شدی
یا مگر رسم و ره شهر نکویان این است
یوسف از حیله اخوان به چه و گرگ بدشت
آنگه از راز درون پیرهن خونین است
گر چه خونست دل از نافه مشکین مویت
هم سیه موی تو از دود دل مسکین است
یار اگر بر سر مهر است تفاوت نکند
آسمان گر بسر مهر بمن یا کین است
چشم صاحب نظران در رخ تو حیرانست
تا چه جای نظر مردم کوته بین است
من و غلمان بهشتی و شی و باده صاف
چشم زاهد همه بر کوثر و حور العین است
عشق آن طرفه عروسی که چو شد نامزدت
دل و دین شیر بها و خردش کابین است
آه از آن لب شیرین که کند تلخ بفحش
حیف از آن سینه سیمین که دلش سنگین است
خون آشفته نمی شوئی و ترسم مردم
بشناسندت از آن خون که کفت رنگین است
نتوان گفت که نافه ز غزال چین است
جان شیرین زکفش رفت بتخلی و هنوز
گوش فرهاد براه سخن شیرین است
تو به تنهائی عاشق کش خونخوار شدی
یا مگر رسم و ره شهر نکویان این است
یوسف از حیله اخوان به چه و گرگ بدشت
آنگه از راز درون پیرهن خونین است
گر چه خونست دل از نافه مشکین مویت
هم سیه موی تو از دود دل مسکین است
یار اگر بر سر مهر است تفاوت نکند
آسمان گر بسر مهر بمن یا کین است
چشم صاحب نظران در رخ تو حیرانست
تا چه جای نظر مردم کوته بین است
من و غلمان بهشتی و شی و باده صاف
چشم زاهد همه بر کوثر و حور العین است
عشق آن طرفه عروسی که چو شد نامزدت
دل و دین شیر بها و خردش کابین است
آه از آن لب شیرین که کند تلخ بفحش
حیف از آن سینه سیمین که دلش سنگین است
خون آشفته نمی شوئی و ترسم مردم
بشناسندت از آن خون که کفت رنگین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - مستی عشق به جز غمزهی چشمان تو نیست
مستی عشق به جز غمزهی چشمان تو نیست
زآنکه این نشاء به جز در خم مستان تو نیست
تا که سیخ مژه را تافته بر آتش روی
نیست یک دل که بر این آتش بریان تو نیست
لعل شیرین تو ساید نمکم بر دل ریش
شور عشاق جز از طعم نمکدان تو نیست
جادوی چشم رسن باز چه شد از خم زلف
یوسفی نیست که در چاه زنخدان تو نیست
دردمندان تو را کار فتاده به طبیب
درد این قوم مگر قابل درمان تو نیست
باغبان سوی گلزار دگر رفت دلم
چونکه آن گلبن نوخیز به بستان تو نیست
باز کن حلقه فتراک و سر ما بگذار
زانکه گویم صنما لایق چوگان تو نیست
رخش نفس از سر میدان تعلق به جهان
عرصه کون و مکان در خور جولان تو نیست
حیرت اینجاست که زلفین تو چون دیده خلق
یک سر موی نمانده است که حیران تو نیست
آفتاب و مه و سیاره چو ما عریانند
بلکه یک ذره نمانده است که عریان تو نیست
گرچه هر بذله شیرین به هوای لب تست
همچو من طوطی اندر شکرستان تو نیست
همه جا قصه از آن زلف پریشان گفتم
تا نگویند که آشفته پریشان تو نیست
نام نامی تو عنوان کلام است مرا
گرچه هر خاتمه خارج عنوان تو نیست
طایف خیمه لیلی نبود جز مجنون
کعبه ما به جز از طوف بیابان تو نیست
ای شه مرکز وحدت علی عمرانی
که دو صد موسی عمران چو سلمان تو نیست
زآنکه این نشاء به جز در خم مستان تو نیست
تا که سیخ مژه را تافته بر آتش روی
نیست یک دل که بر این آتش بریان تو نیست
لعل شیرین تو ساید نمکم بر دل ریش
شور عشاق جز از طعم نمکدان تو نیست
جادوی چشم رسن باز چه شد از خم زلف
یوسفی نیست که در چاه زنخدان تو نیست
دردمندان تو را کار فتاده به طبیب
درد این قوم مگر قابل درمان تو نیست
باغبان سوی گلزار دگر رفت دلم
چونکه آن گلبن نوخیز به بستان تو نیست
باز کن حلقه فتراک و سر ما بگذار
زانکه گویم صنما لایق چوگان تو نیست
رخش نفس از سر میدان تعلق به جهان
عرصه کون و مکان در خور جولان تو نیست
حیرت اینجاست که زلفین تو چون دیده خلق
یک سر موی نمانده است که حیران تو نیست
آفتاب و مه و سیاره چو ما عریانند
بلکه یک ذره نمانده است که عریان تو نیست
گرچه هر بذله شیرین به هوای لب تست
همچو من طوطی اندر شکرستان تو نیست
همه جا قصه از آن زلف پریشان گفتم
تا نگویند که آشفته پریشان تو نیست
نام نامی تو عنوان کلام است مرا
گرچه هر خاتمه خارج عنوان تو نیست
طایف خیمه لیلی نبود جز مجنون
کعبه ما به جز از طوف بیابان تو نیست
ای شه مرکز وحدت علی عمرانی
که دو صد موسی عمران چو سلمان تو نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۷ - مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت
مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت
زهره از رشک به وجد آمد و بربط بنواخت
سر و دستار گر انداخته صوفی چه عجب
ساقی از این می ممزوج که در جام انداخت
خسرو حسن تو نازم که به جولانگه ناز
بر سر ماه و خور از غالیه پرچم انداخت
حیرتم از چه نظر از من و دل باز گرفت
آن که کار دو جهان را به نگاهی میساخت
غمزه مست به تسخیر دو گیتی کافیست
ترک چشمت زد و ستیغ دو ابرو زچه آخت
خال و زلف و مژه همدست پی غارت دل
لشکر کفر به تسخیر مسلمانان تاخت
حاش لله که زند او در دیگر همه عمر
تا که آشفته در پیر خرابات شناخت
پیر میخانه توحید علی دست خدا
کز تف تیغ خس و خار جهان را پرداخت
وقت آنست کش اکسیر زنی بر مس قلب
زآنکه در بوته مهر تو همه عمر گداخت
مانده در شش در حیرت برهانش ز کرم
جز قمار غم تو با دگری نرد نباخت
زهره از رشک به وجد آمد و بربط بنواخت
سر و دستار گر انداخته صوفی چه عجب
ساقی از این می ممزوج که در جام انداخت
خسرو حسن تو نازم که به جولانگه ناز
بر سر ماه و خور از غالیه پرچم انداخت
حیرتم از چه نظر از من و دل باز گرفت
آن که کار دو جهان را به نگاهی میساخت
غمزه مست به تسخیر دو گیتی کافیست
ترک چشمت زد و ستیغ دو ابرو زچه آخت
خال و زلف و مژه همدست پی غارت دل
لشکر کفر به تسخیر مسلمانان تاخت
حاش لله که زند او در دیگر همه عمر
تا که آشفته در پیر خرابات شناخت
پیر میخانه توحید علی دست خدا
کز تف تیغ خس و خار جهان را پرداخت
وقت آنست کش اکسیر زنی بر مس قلب
زآنکه در بوته مهر تو همه عمر گداخت
مانده در شش در حیرت برهانش ز کرم
جز قمار غم تو با دگری نرد نباخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - نام جان را نتوان برد که جانان اینجاست
نام جان را نتوان برد که جانان اینجاست
منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست
زاهد آمد ز در و دید بت حور سرشت
گفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست
هر طرف حور وشی جام ز کوثر بر کف
در گمانم که مگر جنت رضوان اینجاست
خضر خطت به لب لعل اشارت میکرد
تشنگان مژده که سرچشمه حیوان اینجاست
بور ای عقل که دل منزل عشق ازل است
بگذر ای دیو که مأوای سلیمان اینجاست
غنچه خامش بنشین کان گل خندان آمد
ابر گو لاف مزن دیده گریان اینجاست
مست پیمان شکنم آمده پیمانه به کف
جای بشکستن پیمانه و پیمان اینجاست
پیش زلفش نتوان سر به سلامت بردن
گو ز میدان ببرد چون خم چوگان اینجاست
گفتی آشفته پریشانیت امشب از چیست
چه کنم حلقه آن زلف پریشان اینجاست
منه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست
زاهد آمد ز در و دید بت حور سرشت
گفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست
هر طرف حور وشی جام ز کوثر بر کف
در گمانم که مگر جنت رضوان اینجاست
خضر خطت به لب لعل اشارت میکرد
تشنگان مژده که سرچشمه حیوان اینجاست
بور ای عقل که دل منزل عشق ازل است
بگذر ای دیو که مأوای سلیمان اینجاست
غنچه خامش بنشین کان گل خندان آمد
ابر گو لاف مزن دیده گریان اینجاست
مست پیمان شکنم آمده پیمانه به کف
جای بشکستن پیمانه و پیمان اینجاست
پیش زلفش نتوان سر به سلامت بردن
گو ز میدان ببرد چون خم چوگان اینجاست
گفتی آشفته پریشانیت امشب از چیست
چه کنم حلقه آن زلف پریشان اینجاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است
هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است
باغ فردوس دلش منزل حور العین است
خاک فرهاد چه بر باد دهی ای خسرو
که برآمیخته خاکش بغم شیرین است
عنکبوتست که در پرده مگس صید کند
آنکه بی پرده کبوتر ببرد شاهین است
آه اگر دست بخون دگران آلاید
آنکه سر پنجه اش از خون دلم رنگین است
خار پشتست و مغیلان شب هجرم بستر
گر زدیبا و حریرم همه شب بالین است
نوبهارم زفراق تو دهد رنگ خزان
گر بدیماه بود وصل تو فروردین است
بوی لیلی بسر تربت مجنون چو رسید
خیزد و گوید روح الله منظور این است
شاه بیعشق گدائیست بسی بی تمکین
گرچه درویش بود عاشق با تمکین است
بدعا خواسته آشفته چو وصلت از خدا
همه شب ذکر ملایک بسما آمین است
باغ فردوس دلش منزل حور العین است
خاک فرهاد چه بر باد دهی ای خسرو
که برآمیخته خاکش بغم شیرین است
عنکبوتست که در پرده مگس صید کند
آنکه بی پرده کبوتر ببرد شاهین است
آه اگر دست بخون دگران آلاید
آنکه سر پنجه اش از خون دلم رنگین است
خار پشتست و مغیلان شب هجرم بستر
گر زدیبا و حریرم همه شب بالین است
نوبهارم زفراق تو دهد رنگ خزان
گر بدیماه بود وصل تو فروردین است
بوی لیلی بسر تربت مجنون چو رسید
خیزد و گوید روح الله منظور این است
شاه بیعشق گدائیست بسی بی تمکین
گرچه درویش بود عاشق با تمکین است
بدعا خواسته آشفته چو وصلت از خدا
همه شب ذکر ملایک بسما آمین است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست
وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست
بیوفا هست گل باغ و چه گل رویان نیست
کیمیائیست وفا گرچه در این دور زمان
کیست کز جان و دل اکسیر مرا جویان نیست
بس سکندر زپی چشمه حیوان جا داد
نتوان گفت که کس در طلبش پویان نیست
هر کرا بار بود در حرم خلوت یار
غمش از سرزنش گفته بدگویان نیست
گر کسی یار نکو روی در آغوش کشید
فارغ از شنعت پی در پی بدجویان نیست
عاقلش آدمی آشفته نخواند هرگز
هر که دیوانه زنجیر پریرویان نیست
در بر اهل ادب صاحب دیوان نبود
هر کرا نام علی زیب ده دیوان نیست
بیوفا هست گل باغ و چه گل رویان نیست
کیمیائیست وفا گرچه در این دور زمان
کیست کز جان و دل اکسیر مرا جویان نیست
بس سکندر زپی چشمه حیوان جا داد
نتوان گفت که کس در طلبش پویان نیست
هر کرا بار بود در حرم خلوت یار
غمش از سرزنش گفته بدگویان نیست
گر کسی یار نکو روی در آغوش کشید
فارغ از شنعت پی در پی بدجویان نیست
عاقلش آدمی آشفته نخواند هرگز
هر که دیوانه زنجیر پریرویان نیست
در بر اهل ادب صاحب دیوان نبود
هر کرا نام علی زیب ده دیوان نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - ای قضا و قدر ایستاده بحکم و رایت
ای قضا و قدر ایستاده بحکم و رایت
ماه و خور آینه رای جهان آرایت
تو کدامین شهی ای عشق که چون تکیه زدی
هیچ سلطان نتوان تکیه زند بر جایت
جان بکاهد غم ایام وزتو جان بخشست
بود این خاصیت اندر غم جان افزایت
در سویدای درون عشق تو منزل دارد
گر سرم میرود از دل نرود سودایت
سرو جانیست بکف بهر نثار قدمت
تا اشارت کنی افشانمش اندر پایت
همره عشق بافلاک مرو ای جبریل
که زپرواز فتد بال جهان پیمایت
هر که از چاشنی تیر تو خوش کرده مذاق
جای در سینه دهد ناوک جان آسایت
توئی آن شاهد یکتا که بمرآت جهان
فنکی عکس نه عکسی که بود همتایت
فاش آشفته بگو خلوت وحدت زعلیست
سر توحید بیان کن چه غم از اعدایت
رنگ جامه جانرا بخم مهر علی
تا که از رنگ علایق نبود پروایت
گر کست تیغ زند تا که بریزی مهرش
حاش لله که بشمشیر بگردد رایت
ماه و خور آینه رای جهان آرایت
تو کدامین شهی ای عشق که چون تکیه زدی
هیچ سلطان نتوان تکیه زند بر جایت
جان بکاهد غم ایام وزتو جان بخشست
بود این خاصیت اندر غم جان افزایت
در سویدای درون عشق تو منزل دارد
گر سرم میرود از دل نرود سودایت
سرو جانیست بکف بهر نثار قدمت
تا اشارت کنی افشانمش اندر پایت
همره عشق بافلاک مرو ای جبریل
که زپرواز فتد بال جهان پیمایت
هر که از چاشنی تیر تو خوش کرده مذاق
جای در سینه دهد ناوک جان آسایت
توئی آن شاهد یکتا که بمرآت جهان
فنکی عکس نه عکسی که بود همتایت
فاش آشفته بگو خلوت وحدت زعلیست
سر توحید بیان کن چه غم از اعدایت
رنگ جامه جانرا بخم مهر علی
تا که از رنگ علایق نبود پروایت
گر کست تیغ زند تا که بریزی مهرش
حاش لله که بشمشیر بگردد رایت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - منظر روی بتان قبله اهل نظر است
منظر روی بتان قبله اهل نظر است
نظر پاک بکعبه است نه جای دگر است
گر مراد تو زدیده است همان حلقه چشم
نرگس باغ باین قاعده صاحب نظراست
بودی ار بال و پرم سوختیم پرتو شمع
آنکه پروانه بمقصود رسانید پر است
خبر از حالت من گیر و زحسن رخ خویش
قصه لیلی و مجنون که شنیدی خبر است
دید موران خطش گرد دهان گفت حکیم
آخر این تنک شکر قسمت این جانور است
آبت ای بحر محبت نبود گر آتش
این چه سراست که مستغرق تو تشنه تر است
نائی از آن لب شیرین سخنی بانی گفت
بر لب آورد و بخندید که این نیشکر است
جان فشانم بتو از رخنه دل از سر شوق
بگذر از تن که میان من و جانان سپر است
یافتم سلطنت کون و مکان در ره فقر
خاک راه در درویش مرا تاج سر است
نکشد پا زدر میکده آشفته بتیغ
طالب کعبه چه داند که بیابان خطر است
وه چه میخانه که ساقیست در او دست خدا
کافتابش بدرخانه چو مسمار در است
نظر پاک بکعبه است نه جای دگر است
گر مراد تو زدیده است همان حلقه چشم
نرگس باغ باین قاعده صاحب نظراست
بودی ار بال و پرم سوختیم پرتو شمع
آنکه پروانه بمقصود رسانید پر است
خبر از حالت من گیر و زحسن رخ خویش
قصه لیلی و مجنون که شنیدی خبر است
دید موران خطش گرد دهان گفت حکیم
آخر این تنک شکر قسمت این جانور است
آبت ای بحر محبت نبود گر آتش
این چه سراست که مستغرق تو تشنه تر است
نائی از آن لب شیرین سخنی بانی گفت
بر لب آورد و بخندید که این نیشکر است
جان فشانم بتو از رخنه دل از سر شوق
بگذر از تن که میان من و جانان سپر است
یافتم سلطنت کون و مکان در ره فقر
خاک راه در درویش مرا تاج سر است
نکشد پا زدر میکده آشفته بتیغ
طالب کعبه چه داند که بیابان خطر است
وه چه میخانه که ساقیست در او دست خدا
کافتابش بدرخانه چو مسمار در است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت
سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت
زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت
تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران
از غم فاخته آزاد بود سرو روانت
معنی نقطه موهوم شود حل بحکیمان
بتکلم چو گشائی زره لطف دهانت
تو نداری نگران دل سوی عشاق و زهر سو
چشمها مینگرم باز و بحسرت نگرانت
خرمن زهد بسوزان می گلرنگ بیاور
که سبکبار نسازد بجز از رطل گرانت
توبه را عذرا بخواهم چو توئی ساقی مستان
غم پیری نخورم چون نگرم نخل جوانت
ببرد مغبچه ی هر طرف آشفته دل و دین
هم مگر دست بگیرد زکرم پیر مغانت
زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت
تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران
از غم فاخته آزاد بود سرو روانت
معنی نقطه موهوم شود حل بحکیمان
بتکلم چو گشائی زره لطف دهانت
تو نداری نگران دل سوی عشاق و زهر سو
چشمها مینگرم باز و بحسرت نگرانت
خرمن زهد بسوزان می گلرنگ بیاور
که سبکبار نسازد بجز از رطل گرانت
توبه را عذرا بخواهم چو توئی ساقی مستان
غم پیری نخورم چون نگرم نخل جوانت
ببرد مغبچه ی هر طرف آشفته دل و دین
هم مگر دست بگیرد زکرم پیر مغانت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت
خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت
نه مباح است در این ماه من سفرت
ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل
دل من چو سگ لیلی زقفای اثرت
تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنم
نشد آگه دل سرگشته زسر کمرت
معنی منظر تو بی بصران کی دانند
نشناسد بحقیقت مگر اهل نظرت
گر متاع دو جهان سربسر آرند بها
نفروشم برضا یکسر موئی زسرت
گرنه آتشکده شد سینه ات آشفته چرا
برق سان شعله فرومیچکد از شعر ترت
تو همه شب می گلگون کشی از ساغر غیر
چه غم ار خون بخورد عاشق خونین جگرت
نه مباح است در این ماه من سفرت
ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل
دل من چو سگ لیلی زقفای اثرت
تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنم
نشد آگه دل سرگشته زسر کمرت
معنی منظر تو بی بصران کی دانند
نشناسد بحقیقت مگر اهل نظرت
گر متاع دو جهان سربسر آرند بها
نفروشم برضا یکسر موئی زسرت
گرنه آتشکده شد سینه ات آشفته چرا
برق سان شعله فرومیچکد از شعر ترت
تو همه شب می گلگون کشی از ساغر غیر
چه غم ار خون بخورد عاشق خونین جگرت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست
یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست
کافت ملک عجم فتنه خیل عربست
زهر کز دست تو ریزد بایاغم شکر است
تیر کز شست تو آید بمذاقم رطبست
دلم ار خواهش وصل از تو کند رنجه مباش
کار دیوانه تو دانی که برون از ادبست
دوش آن لعل می آلود مرا سرخوش داشت
شیخ پنداشت که مستیم زماء العنبست
در شب هجر خدا را بلبم نه لب لعل
تا ببینند مرا خلق که جانم بلبست
بجز آن خال سیه کز رخ تو گشته عیان
هیچ هند و نشنیدم که زماهش نسبست
بسر زلف تو تابست دل آشفته زجان
روز خوش هیچ نبیند که گرفتار شبست
کافت ملک عجم فتنه خیل عربست
زهر کز دست تو ریزد بایاغم شکر است
تیر کز شست تو آید بمذاقم رطبست
دلم ار خواهش وصل از تو کند رنجه مباش
کار دیوانه تو دانی که برون از ادبست
دوش آن لعل می آلود مرا سرخوش داشت
شیخ پنداشت که مستیم زماء العنبست
در شب هجر خدا را بلبم نه لب لعل
تا ببینند مرا خلق که جانم بلبست
بجز آن خال سیه کز رخ تو گشته عیان
هیچ هند و نشنیدم که زماهش نسبست
بسر زلف تو تابست دل آشفته زجان
روز خوش هیچ نبیند که گرفتار شبست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامت
اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامت
دل و دین صبر و خرد را بنه ورو بسلامت
گل درد پرده خود چون نگرد آن رخ زیبا
سر از باغ رود بیند اگر آن قد و قامت
یک کنایه نبود بیش از آن قامت موزون
اینکه واعظ سخنی گفت زآشوب قیامت
عاشق صادق و اندیشه از شنعت حاشا
که بود سینه عاشق هدف تیر ملامت
شایدت دعوی اعجاز که روح الله و موسی
عاریت از لب و دست تو نمودند کرامت
خونم آن چشم سیه ریخت ولی پادشه عشق
بر لب لعل تو بنوشت مرا خط غرامت
برد آشفته کجا کوه صفت سیل زجایش
هر که افکنده در این کوی چو من رحل اقامت
دل و دین صبر و خرد را بنه ورو بسلامت
گل درد پرده خود چون نگرد آن رخ زیبا
سر از باغ رود بیند اگر آن قد و قامت
یک کنایه نبود بیش از آن قامت موزون
اینکه واعظ سخنی گفت زآشوب قیامت
عاشق صادق و اندیشه از شنعت حاشا
که بود سینه عاشق هدف تیر ملامت
شایدت دعوی اعجاز که روح الله و موسی
عاریت از لب و دست تو نمودند کرامت
خونم آن چشم سیه ریخت ولی پادشه عشق
بر لب لعل تو بنوشت مرا خط غرامت
برد آشفته کجا کوه صفت سیل زجایش
هر که افکنده در این کوی چو من رحل اقامت