تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود
مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود
حکمت آورد ازین پرده عدم را بوجود
دوزخ از شعله نار غضب تو سوزان
خلد از انعام نعیم تو مخلد بخلود
آدم آنست که داغ تو به پیشانی داشت
مشمر آدمی این جانوران معدود
همه را آرزوی بوسه ای از مقدم تست
گو عیونست و جفونست و خدود است و قدود
پیروانت زهدایت همه هود و صالح
عادیانت همه مردودتر از عاد و ثمود
گرچه از مصر خدائی زتو دارد فرعون
رود نیلت بکشد آخر فرعون جنود
من همان بر حسد آنسگ کو در رشکم
منفعل گر بو آن روز زمحسود و حسود
گو محبت چکند با عمل خویش بحشر
گر بجنت نکند عفو خداوند ودود
بی ولای تو ندارند نماز مقبول
زاهدان روز و شبان گر بقیامند و قعود
از سر کوی علی روی مپیچ آشفته
کادم و نوح از این در طلبیده مقصود
زاهدا من بنجف رقص کنان خواهم رفت
وعده ما بهشت است بروز موعود
سعدی عصر نیم اختر سعدم نبود
شایدم یمن مدیح تو نماید مسعود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
باب اندوه ببندد در شادی بگشاید
گر پری ما در و غلمان بهشتی پدرت نه
آدمیزاده کجا حور پری چهره بزاید
مطرب از نغمه دل مژمن و کافر بفریبی
ساقی این می که تو داری دو جهان غم بزداید
حسرت از وسمه خورم گرچه بابروی تو پیوست
رشک از سرمه برم گرچه بمژگان تو ساید
بگشا لعل و بگو مسئله جزء بیونان
تا فلاطون زتعجب سرانگشت بخاید
نه گریزان زجهنم نه طلبکار بهشتم
گر لقای تو دهد دست مرا این دو نباید
هندوی کوی تو بودم به تو گر سجده نمودم
سست عهد است که بر آتش عشق تو نپاید
گر بشمشیر کس آزرده شود از تو بعالم
شاید آزردن آفاق بعشاق نشاید
چشم حربا بجز از پرتو خورشید نه بیند
کلک آشفته بجز وصف جمالت نسراید
سر چو گو در سم یکران علی نه بارادت
که چو گونه فلک اندر خم چوگان برباید
شد مگر داغ غلامی تو از چهره نمایان
که بهر شهر کس ار دید بخلقم بنماید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد
گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد
زهر در کامی و در کام یکی حلوا شد
شد یکی در شکرستان و یکی سوی خزان
آن یکی زاغ و دگر طوطی شکرخا شد
عشق آموخت باو حکمت عقل و دانش
ورنه این کودک نادان زکجا دانا شد
با سهی سرو تو شمشاد و چمن سنجیدم
کوته از قامت والات بصد بالا شد
برو ای ماه که خورشید زمشرق سرزد
بنشین فتنه که این چشم سیه پیدا شد
هر که انسان شد و نفس حیوانی بگذاشت
حور وغلمان سیر ماه ملک سیما شد
جای تو ای در یکتا صدف دیده کیست
ای بسا دیده که اندر طلبت دریا شد
در کلیسا و حرم شورو عجب دیدم باز
بر سر شاهد نادیده چرا غوغا شد
هر که آشفته صفت خار گلستان علیست
در گلستان جهان تازه گلی رعنا شد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
از گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
هر که یوسف بزرناسره در مصر فروخت
گر بها جان کندش پس نتوان که خرید
گنج بیرنج میسر نشود گل بیخار
گر که با گنج بود مار که باید طلبید
برو ای عقل که بی عشق نشستن نتوان
ببرای تیغ که از دوست نخواهیم برید
گر جهان آینه گردند نه بیند جز یار
هر که در آینه ی دل رخ زیبای تو دید
وصف از شکر و حلوا نتواند گفتن
هر که از آن لب شیرین سخن تلخ شنید
دوش چون جان بلبم بود لب او همه شب
امشب از حسرت آن لعل بلب جان برسید
غافل از حیله اخوان منشین ای یعقوب
گرک از دشت برون آمد و یوسف بدرید
نه همین دل شده از ناوک مژگان تو خون
نیست یک مرغ که از تیر تو در خون نطپید
فرق در عاشق و زاهد که گذارد جز عشق
عشق تمییز دهد لاجرم از پاک و پلید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند
خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیند
نه نهان از نظر خلق که پیدا آیند
هست در قتل خطا گردیتی اندر شرع
چو دیت هست بر این قوم که عمدا آیند
نعره از حلقه مستان چو بافلاک رسید
قدسیان از اثر نعره بغوغا آیند
زآن برآیند بگرد درو بامت مه و خور
که شب روز بکویت بتماشا آیند
از پی غازه رخساره خود حور العین
پیش خاک قدم تو بتمنا آیند
گردوبین نیست تو را دیده احول ایشیخ
کعبه و دیر بچشمان تو یکتا آیند
عرصه ی جز صف محشر تو بیار ای شوخ
تا شهیدان غم عشق تو آنجا آیند
شاهدان نور حقند و همه در پرده غیب
خنک آن روز که از پرده بصحرا آیند
زاهدان از پی احرام حرم در تک و پوی
بت پرستان پی تعظیم کلیسا آیند
من آشفته طلب کار در شاه نجف
که ملایک پی تعظیم هم آنجا آیند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزد
ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزد
رفت غم پیک طرب حلقه زنو بر در زد
سفری شد صفر و ماه ربیع آمد باز
شد زره خار غم و نوگل شادی سرزد
بسته بد خون دو ماهه بگلوی مینا
ساقی از ماه نو امروز بر او نشتر زد
گردش جام طلب گردش گردون فانیست
غلط است اینکه کسی تکیه به هفت اختر زد
چار مادر بهل و هفت پدر و این سه پسر
صادر از کف بنهد عارف و بر مصدر زد
سعد و نحس زحل و مشتری از بیخبریست
باخبر باش که از نظره ساقی سر زد
ساقی آمد بصفا نقل و می و ساغر داد
مطرب آمد بنوا چنگ نی و مزمز زد
خوندل چند توان خورد در این دیر چو خم
خنک آن کاو زکف ساقی ما ساغر زد
یار بیرنگ برنگ دگر آمد در بزم
مطرب عشق در این پرده ره دیگر زد
بود آن ماتم از او شادی و عشرت هم از اوست
سرزد آن روز زتن باز بسر افسر زد
گاه در بتکده و گاه بدیر و بکنشت
گه حرم گه بمنی گاه ره مشعر زد
نیست از چشمه خورشید چو آگه ذره
لاف هرگز نتواند زشناس خود زد
ذات نشناخته پرداخت بتوصیف صفات
دید مظهر نتوانست دم از مظهر زد
همه جا سیر کنان گشت به تغییر لباس
خیمه سلطنت آنگاه در این کشور زد
طوس را پرتو او جلوه سینا بخشید
رب ارنی چو کلیم از همه عالم سر زد
سر زند کار الهی گهی از عبداله
چون نکو مینگری باز سر از داور زد
ساخته آشفته زخاک درت اکسیر مراد
سیم و زر ساخته و سکه تو برزر زد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - هر کرا عشق نهانی بزبان میاید
هر کرا عشق نهانی بزبان میاید
شمع سان آتش پیدایش بجان میآید
باغبانرا خبری میدهد و گلچین را
عندلیبی بگلی گر بفغان میآید
هر که او حالت طوفانی عشق تو بدید
حاش لله که زدریا بکران میآید
هر که در دوست شود فانی و هستی بنهد
نه از او نام بیابی نه نشان میآید
تا که در قصد که و خون که خواهد خوردن
ترک چشم تو که با تیر و سنان میآید
لذتی دیده از آن ابر و مژگان که دلم
پیش آن تیر و کمان رقص کنان میآید
صیدی ارچاشنی از تیر و کمان تو برد
جان بکف از پی آن تیر و کمان میآید
همه دانند که من کشته چشمان توام
ناوک تیر نظر گرچه نهان میآید
بیکی حمله بهم بشکنم از صولت عشق
گر برزمم سپه هر دو جهان میآید
من که باشم که زذات تو بگویم سخنی
وصف رویت بحکایت بزبان میآید
آتشی داشت حدیثی که بدفتر بنوشت
کلک آشفته که دود از سر آن میآید
هر کرا بنده بخوانی تو که دست ازلی
عارش از خواجگی کون و مکان میآید
چه شود گر سگ خویشش شمری ای مولا
زآنکه بر درگه تو روز و شبان میآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۵ - شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد
شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد
کی چو آن لعل شکربار بیانی دارد
وعده وصل بفردا دهدم پنداری
باز بر هستیم آنشوخ گمانی دارد
هوس جنت فردوس ندارد فردا
هر که در میکده امروز مکانی دارد
نه عجب سوختن خرمنش از آتش شوق
هر که همخانه بخود برق یمانی دارد
هدف تیر نظر کاش کند مرغ دلم
ترک مست تو که در دست کمانی دارد
جز زسرو قد تو از همه قید آزاد است
هر که قمری صفت از عشق نشانی دارد
سرو پیش قد تو جلوه تواند حاشا
یا که پیش لب تو غنچه دهانی دارد
کرده طی در قدم اول جولانگه عمر
توسن عشق چه بگسسته عنانی دارد
همه شب در غم هجران جمالت چون شمع
سوزد آشفته و پرشعله زبانی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - اگر آن ترک سیه چشم بشیراز آید
اگر آن ترک سیه چشم بشیراز آید
بخت برگشته عشاق زدر باز آید
هر که منصور صفت جا بسردار گزید
در میان صف عشاق سرافراز آید
هر کجا ماه رخی چهره فروزد چون شمع
دل سراسیمه چو پروانه به پرواز آید
در جنون نیک سرانجام بود چون مجنون
هر که در مکتب عشق تو زآغاز آید
نشنوی وصف گل الا بچمن از بلبل
گرچه هر مرغ در این فصل نواساز آید
بهوای گل رویت همه شب مرغ دلم
همره مرغ سحرگاه بآواز آید
خون بسی خورد دل و کرد نهان قصه عشق
می ندانست که چشم ترغماز آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - پیر میخانه چرا دوش مرا بار نداد
پیر میخانه چرا دوش مرا بار نداد
خامیم دید وز آن آب شرربار نداد
شاخ امید که از رشحه خم خرم بود
اندرین فصل بهارم زچه رو بار نداد
اثر نیک و بدی ها بنهاد من و توست
ساقی دور کرا باده بمعیار نداد
من بی پا و سرو طوف حریمش هیهات
بس کلیم آمدش و راه بدربار نداد
بار زلفین تو گفتم که زدل بردارم
دست و پاها زدم وباز دلم بار نداد
نافه مشک بود خشک که از چین و ختاست
این چنین مشک طری آهوی تاتار نداد
شکوه از شیخ و برهمن بکه گویم چکنم
آن براند از حرمم این ره خمار نداد
کیست در میکده یا رب که شکوهش امشب
مست را راند زدر راه به هشیار نداد
لعل ضحاک چه خونها که زهر دیده بریخت
زلف چون مار دلی نیست که آزار نداد
طوق کافر نشد و زینت دست مسلم
رشته تا زلف تو بر سبحه و زنار نداد
کی سلیمان شدیش زیر رنگین ملک جهان
تا باو لعل لبت خاتم زنهار نداد
بجز از احمد و حیدر که دو نور احدند
راه کس را به پس پرده اسرار نداد
کرده انکار خدائی و نبوت بیقین
هر کسی او بولای علی اقرار نداد
باری آشفته تو را دست بگیرد حیدر
راند گر شیخت و خمار گرت بار نداد
تا دم روح فزایش مدد روح نشد
دم عیسی اثری بر تن بیمار نداد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد
هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد
بایدش دل زگل و سرو سمن بردارد
حالت بسمل عشق و مژه فتانش
داند آن خسته که دل برسر خنجر دارد
کرده چون پهلوی دارا دل مجروهم چاک
آنکه ابروی چو شمشیر سکندر دارد
نبود آرزوی کوثر و حورش در دل
آنکه دلبر ببرو باده بساغر دارد
تاج جمشید بسرکی نهد و افسر کی
هر که از خاک در میکده افسر دارد
کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاش
تا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
قیمت مشک ختا رونق عنبر شکند
در بهشت رخت از لعل تو ساقی گردد
در بهشت ابدی رونق کوثر شکند
عاشق خاص بود محرم خلوتگه یار
این مقامی است که جبریل در او پر شکند
همچو خورشید که خیل مه و سیاره شکست
مه من دستگه خسرو خاور شکند
ترک چشم تو ندانم که چه مذهب دارد
که خورد خون مسلمان دل کافر شکند
گر برد نقش رخت تحفه کس از فارس بچین
مانی ازخجلت خود خامه بدفتر شکند
این غزل خواند اگر مطرب خوش نغمه بهند
هیچ طوطی نکند میل که شکر شکند
بسته از شش جهتم خصم چو مژگان بتان
مگرش تیغ کج فاتح خیبر شکند
وصی و بن عم و داما نبی شیر خدا
که بشمشیر دو سر فرغظنفر شکند
زشرف پای گذارد بسردوش نبی
تا بت آذری از بام حرم برشکند
کرده بر گردن خود طوق سگش آشفته
تا که از فخر بسر افسر قیصر شکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند
عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند
جانب دوست همان به که فرونگذارند
ایدل آنانکه میسر شدشان ملک یقین
چون خلیل آتش افروخته گل انگارند
از چه رحمی بدل خسته عاشق نکند
هر دو چشم تو که همچو دل بیمارند
به که چون گوی فتد در خم چوگان اجل
آن سری کز شعف اندر قدمت بسپارند
تا قیامت مه و خور پرده زرخ برنکشند
پرده از روی نگارین تو گر بردارند
پرده بردار زرخ ایگل رعنا در باغ
که عروسان چمن میل تماشا دارند
گذری کن سوی گلزار که سرو و شمشاد
پیش قد تو کمر بسته و خدمتکارند
خار و گلچین شده همدست در این باغ بهم
خاطر بلبل دلسوخته میآزارند
سر نهاده بسر دست بکوی خوبان
مگر آشفته سگ خویش مرا بشمارند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - دل سودازده را کار بسامان نرسد
دل سودازده را کار بسامان نرسد
تا مرا دست بآن زلف پریشان نرسد
دل من تنگ و غم هجر فراوان چکنم
گر بامداد من آن دیده گریان نرسد
گر بدامان نرسد دست منت نیست عجب
دست درویش همانا که بسلطان نرسد
هر چه را مینگرم هست بعالم پایان
شب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد
چشم یعقوب سفید است ببیت الاحزان
آه اگر قافله مصر بکنعان نرسد
کی صدف حامله لؤلؤی لالا گردد
شب گر از چشم ترم اشک بعمان نرسد
سیل اشکم شده پیوسته بهم در شب هجر
عجب ار قامت این موج بطوفان نرسد
هر چه چون گوی بمیدان طلب گردیدم
دست من در خم آنزلف پریشان نرسد
بهر آشفته مبر زحمت بیهوده طبیب
درد عشق است همان به که بدرمان نرسد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۴ - دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد
دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کرد
غم آن سرو سهی با دل آزاده چه کرد
گر مرا خرقه برهن می نابست چه باک
زاهد شهر ندانی که بسجاده چه کرد
زده از مشگ ختن خال معنبر بر گل
بنگر این نقش که با آینه ساده چه کرد
دل که دیوانه و زنجیری او نیست کجاست
چابکی بین که بیک جلوه پریزاده چه کرد
ساقی از بوی میش کرد مرا آشفته
با حریفان بنگر نشئه آن باده چه کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۶ - آن دو چشم تو که در زیر دو ابروی خمند
آن دو چشم تو که در زیر دو ابروی خمند
چون دو مستند که پیوسته پی قصد همند
چشمهایت زنگه و آن دو لبان از خنده
آفت خیل عرب فتنه ملک عجمند
شبنم آسا بر خورشید جمالت عدمند
مه و خورشید که در منطقه ثابت قدمند
خضر عهدند و جوان بخت و ندیده ظلمات
سبزهائی که بگرد لب نوشت بدمند
صوفیانی که بذوق تو بوجند و سماع
فارغ از زمزمه مطرب و از زیر و بمند
آه از آن ترک کمانکش که قدر انداز است
حذر از آن دو خم زلف که پرپیچ و خمند
بی وجود تو مرا زندگی آنسان تنگست
که برم حسرت از آنان که بخواب عدمند
چه عجب الفت چشمان تو با مرغ دلم
وحشیان هیچ زدیوانه شنیدی برمند
نه زیاد است بسوداش اگر سر دادم
خوب رویان وفا پیشه ندانی که کمند
پی نبرده بگلستان تو چون آشفته
بعبث بیهده جمعی پی باغ ارمند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
داند آنحال که گو در خم چوگان دارد
چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت
نظری هست در این خانه که باران دارد
میزند خون دلم موج همی بر سر موج
قلزم دیده ام امشب سر طوفان دارد
آورد موج سرشکم در خونین بکنار
کی چنین لؤلؤ مرجان کون عمان دارد
ایمن از آفت اهریمن خط کی ماند
خاتم لعل تو گر نقش سلیمان دارد
اگر آن پنجه سیمین و کمند گیسوست
دست بربسته دو صد رستم دستان دارد
مرغ روح است پرافشان بهوای قد تو
گرد سرو چمن از فاخته افغان دارد
دردمند غم عشقیم طبیبا بگذر
این نه دردیست که پنداری درمان دارد
هست بیشک خبر از سینه صد چاک منش
هر که اندر نظر آن چاک گریبان دارد
چشم تو منظر زیبای تو در آینه دید
خبر ازحالت آشفته حیران دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
کار عشاق بدور تو چنین میگذرد
چند گوئی که مه از بام فلک میتابد
بنگر آن ماه که بر سطح زمین میگذرد
خویش را مشتری از بام سپهر اندازد
با چنین جلوه گر آن زهره جبین میگذرد
آهوی چشم تو چون دید بچین خم زلف
از سر نافه مشگ آهوی چین میگذرد
کیست آن شعله جواله که بر برق نشست
که تف شعله اش از خانه زین میگذرد
خط بگرد لب تو فتوی خونم بنوشت
کار شاهان همه از خط و نگین میگذرد
مه و خورشید کشیده بدم از اژدر زلف
معجزه میکند و سحر مبین میگذرد
هر که بر کفر سر زلف تو ایمان آورد
آری آشفته صفت از دل و دین میگذرد
هر که دادند رهش بر در میخانه عشق
همچو آدم زسر خلد برین میگذرد
جا بکریاس نجف گر بدهندش زشرف
از سر رتبه خود روح امین میگذرد
پیر کنعان من و تو هر دو پسر گم کردیم
به تو یارب چه گذشته بمن این میگذرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردید
نافه چین بخم زلف تو مرهون گردید
بعد از این سینه خلقت بود آماج خدنگ
هر کجا بود دلی از ستمت خون گردید
لعل و یاقوت و نمک شکر و شیر و مرجان
بهم آویخته شد لعل تو معجون گردید
عاقلی جانب لیلی بملامت میرفت
نارسیده بدر خیمه که مجنون گردید
حسن مه کاهد چون بگذرد از چار دهش
چارده از تو شد و حسن تو افزون گردید
یک دو قطره زسرشگم بزمین جاری شد
آن یکی شط فرات آن یک جیحون گردید
زاهدار کرد بدل وصل تو با حور بهشت
در قیامت شودش فاش که مغبون گردید