تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹ - نیست زین مزرع آب و دانه ما
نیست زین مزرع آب و دانه ما
ملکوتست آشیانه ما
کبک کهسار و بلبل گلزار
گوش دارند بر ترانه ما
هر طرف صورت تازه ای بندند
از غزل های عاشقانه ما
حرف شیرین شود فراموشش
خسروار بشنود فسانه ما
دین فروشان خانه بر دوشیم
دلق و دستار ماست خانه ما
به سلم ملک و مال می بازیم
دل خرسند بس خزانه ما
لمن الملک می زنیم امروز
غیر ما کیست در زمانه ما
خور پس از استوا سجود کند
بس بلند است آستانه ما
حذر از ما که برق در ابریم
رعد می نالد از زبانه ما
زخم قوس قضا به ما نرسد
هست تیر قدر نشانه ما
خرج یک روزه «نظیری » نیست
حاصل عمر جاودانه ما
ملکوتست آشیانه ما
کبک کهسار و بلبل گلزار
گوش دارند بر ترانه ما
هر طرف صورت تازه ای بندند
از غزل های عاشقانه ما
حرف شیرین شود فراموشش
خسروار بشنود فسانه ما
دین فروشان خانه بر دوشیم
دلق و دستار ماست خانه ما
به سلم ملک و مال می بازیم
دل خرسند بس خزانه ما
لمن الملک می زنیم امروز
غیر ما کیست در زمانه ما
خور پس از استوا سجود کند
بس بلند است آستانه ما
حذر از ما که برق در ابریم
رعد می نالد از زبانه ما
زخم قوس قضا به ما نرسد
هست تیر قدر نشانه ما
خرج یک روزه «نظیری » نیست
حاصل عمر جاودانه ما
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۶۱ - آن که شب داد توبه ام ز شراب
آن که شب داد توبه ام ز شراب
امشبم باز دید مست و خراب
لب ساغر چنان زنم بوسه
که درآرم حریف را از خواب
مزه کز راح آتشین گیرم
خاک را در دهان بگردد آب
عضو عضوم پرند از مستی
کاهلی ها همه شوند شتاب
ظرف لبریز کردم از باده
همچو ماه دو هفته از مهتاب
ره مستی گرفته جانب دوست
می روم تا برآرمش ز حجاب
محوتر می شوم ز خود هر دم
رفتم از دست مطربا دریاب
قوتم نیست پست کن پرده
طاقتم نیست گوش چنگ متاب
بر «نظیری » مگر ببخشایند
به جزع وانمی شود این باب
امشبم باز دید مست و خراب
لب ساغر چنان زنم بوسه
که درآرم حریف را از خواب
مزه کز راح آتشین گیرم
خاک را در دهان بگردد آب
عضو عضوم پرند از مستی
کاهلی ها همه شوند شتاب
ظرف لبریز کردم از باده
همچو ماه دو هفته از مهتاب
ره مستی گرفته جانب دوست
می روم تا برآرمش ز حجاب
محوتر می شوم ز خود هر دم
رفتم از دست مطربا دریاب
قوتم نیست پست کن پرده
طاقتم نیست گوش چنگ متاب
بر «نظیری » مگر ببخشایند
به جزع وانمی شود این باب
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۰ - هین قدح، شمع شبستان این است
هین قدح، شمع شبستان این است
مونس خلوت مستان این است
پر ترک ده که به ذوقی برسیم
مرکبم تا به گلستان این است
باش تا سجده میخانه کنیم
کعبه باده پرستان این است
غافل از طوق صراحی مگذر
دست زن مروه مستان این است
یک بت ساده و یک بط باده
برگ و سامان زمستان این است
می و خمار و خرابات مغان
درس استاد دبستان این است
گردن تاک به بازی نبرند
سر و سر فتنه بستان این است
کهربا رنگ و تهمتن زور است
زال یا رستم دستان این است
می فردوس «نظیری » جستی
به میان آمده بستان این است
مونس خلوت مستان این است
پر ترک ده که به ذوقی برسیم
مرکبم تا به گلستان این است
باش تا سجده میخانه کنیم
کعبه باده پرستان این است
غافل از طوق صراحی مگذر
دست زن مروه مستان این است
یک بت ساده و یک بط باده
برگ و سامان زمستان این است
می و خمار و خرابات مغان
درس استاد دبستان این است
گردن تاک به بازی نبرند
سر و سر فتنه بستان این است
کهربا رنگ و تهمتن زور است
زال یا رستم دستان این است
می فردوس «نظیری » جستی
به میان آمده بستان این است
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۵ - بختم این بس که مشتری شده دوست
بختم این بس که مشتری شده دوست
هرچه خلقم بها نهند نکوست
نشکنم رنگ رخ چو مستسقی
آب هرکس به قدر ظرف سبوست
در بر ارباب ذوق کم بندند
اثر قبض و بسط در ابروست
قطع دنیا نمی شود چه کنم؟
قو مور و جستن از سر جوست
نیست ممکن به زندگی آرام
تا نفس باقیست در تک و پوست
شاهدان چمن تهی دستند
جامه سرو تا سر زانوست
باش عریان بدن که غنچه گل
کم دهد بو که حله تو بر توست
بوی کل چاشنی مل دارد
آن شکرخنده را چه بوی و چه خوست
آب تلخی به عطر پروردند
نام کردند کاین گل خوش بوست
خط فرقان نگار او کوفی
چشم محراب گرد او هندوست
خط فریبنده کس چنین ننوشت
یارب این معجزست یا جادوست؟!
به «نظیری »ست چشم خلق امروز
میر مجلس ندیم شیرین گوست
هرچه خلقم بها نهند نکوست
نشکنم رنگ رخ چو مستسقی
آب هرکس به قدر ظرف سبوست
در بر ارباب ذوق کم بندند
اثر قبض و بسط در ابروست
قطع دنیا نمی شود چه کنم؟
قو مور و جستن از سر جوست
نیست ممکن به زندگی آرام
تا نفس باقیست در تک و پوست
شاهدان چمن تهی دستند
جامه سرو تا سر زانوست
باش عریان بدن که غنچه گل
کم دهد بو که حله تو بر توست
بوی کل چاشنی مل دارد
آن شکرخنده را چه بوی و چه خوست
آب تلخی به عطر پروردند
نام کردند کاین گل خوش بوست
خط فرقان نگار او کوفی
چشم محراب گرد او هندوست
خط فریبنده کس چنین ننوشت
یارب این معجزست یا جادوست؟!
به «نظیری »ست چشم خلق امروز
میر مجلس ندیم شیرین گوست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۳۳ - گل بیداد دسته بسته اوست
گل بیداد دسته بسته اوست
مهر در دل خسک شکسته اوست
همه جا ناخن تصرف بند
هر کجا سینه یی است خسته اوست
این که گم گشته عهد و شرط وفا
ریو و رنگ زیاد جسته اوست
برد اندیشه بتان ز دلم
کعبه دل صنم شکسته اوست
خس بستان و خار دیوارش
قید مرغ رسن گسسته اوست
سرو بالا و عبهر نظرش
دست پرورد و خانه رسته اوست
تا برآید به رنگ رخسارش
باده در خون دل شسته اوست
عشق هر دم به تازه سودایش
عقل کهنه فروش رسته اوست
به سبوی مغان بلا نرسد
که به دست کریم دسته اوست
نزل روح الامین «نظیری » را
نامه پیک پی خجسته اوست
مهر در دل خسک شکسته اوست
همه جا ناخن تصرف بند
هر کجا سینه یی است خسته اوست
این که گم گشته عهد و شرط وفا
ریو و رنگ زیاد جسته اوست
برد اندیشه بتان ز دلم
کعبه دل صنم شکسته اوست
خس بستان و خار دیوارش
قید مرغ رسن گسسته اوست
سرو بالا و عبهر نظرش
دست پرورد و خانه رسته اوست
تا برآید به رنگ رخسارش
باده در خون دل شسته اوست
عشق هر دم به تازه سودایش
عقل کهنه فروش رسته اوست
به سبوی مغان بلا نرسد
که به دست کریم دسته اوست
نزل روح الامین «نظیری » را
نامه پیک پی خجسته اوست
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۳ - نه دل آزاد پای بست شود
نه دل آزاد پای بست شود
نه به پرواز دل ز دست شود
همتی کان به اعتدال افتد
کی به علت بلند و پست شود
عشق را پایه معین نیست
مؤمن از عشق بت پرست شود
به هوایی که در دماغ افتد
ناقه در زیر بار مست شود
کار از انکسار بگشاید
عشق را فتح از شکست شود
شرم از چشم پارسا ببرد
خط که بر روی خوش نشست شود
هر که بیند طلوع حسن تو را
سرخوش از نشئه الست شود
چون نقاب از جمال برداری
هرچه نابود گشته هست شود
بحر در آستین «نظیری » راست
کی کرم پیشه تنگ دست شود
نه به پرواز دل ز دست شود
همتی کان به اعتدال افتد
کی به علت بلند و پست شود
عشق را پایه معین نیست
مؤمن از عشق بت پرست شود
به هوایی که در دماغ افتد
ناقه در زیر بار مست شود
کار از انکسار بگشاید
عشق را فتح از شکست شود
شرم از چشم پارسا ببرد
خط که بر روی خوش نشست شود
هر که بیند طلوع حسن تو را
سرخوش از نشئه الست شود
چون نقاب از جمال برداری
هرچه نابود گشته هست شود
بحر در آستین «نظیری » راست
کی کرم پیشه تنگ دست شود
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۷ - عالم از عشق در وجود آمد
عالم از عشق در وجود آمد
عشق معمار هست و بود آمد
در بشر کبریای عشق نمود
ملک از عجز در سجود آمد
رد شد از صدر بارگاه شهود
آن که در کار ما حسود آمد
عشق بر تخت از زبر نگریست
عقل و لوح و قلم فرود آمد
هرچه اهلیت نمودن داشت
همه از عشق در نمود آمد
نیست جز عشق و عاشق و معشوق
هرچه در معرض شهود آمد
عقل بر کار عشق سوخت سپند
شکل این گنبد کبود آمد
عشق صنعت نمود بی آلت
بود هرچند از نبود آمد
جامه مجنون درد که خلعت عشق
عاری از جنس تار و پود آمد
عشق را عشق دی و فردا نیست
دیر هم زودتر ز زود آمد
شد جوانی و عشق و حرص به جاست
شعله بنشست و خس به دود آمد
ز سخن بر لب «نظیری » جوش
عشق در گفت و در شنود آمد
عشق معمار هست و بود آمد
در بشر کبریای عشق نمود
ملک از عجز در سجود آمد
رد شد از صدر بارگاه شهود
آن که در کار ما حسود آمد
عشق بر تخت از زبر نگریست
عقل و لوح و قلم فرود آمد
هرچه اهلیت نمودن داشت
همه از عشق در نمود آمد
نیست جز عشق و عاشق و معشوق
هرچه در معرض شهود آمد
عقل بر کار عشق سوخت سپند
شکل این گنبد کبود آمد
عشق صنعت نمود بی آلت
بود هرچند از نبود آمد
جامه مجنون درد که خلعت عشق
عاری از جنس تار و پود آمد
عشق را عشق دی و فردا نیست
دیر هم زودتر ز زود آمد
شد جوانی و عشق و حرص به جاست
شعله بنشست و خس به دود آمد
ز سخن بر لب «نظیری » جوش
عشق در گفت و در شنود آمد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۸ - وقت شد سبزه فرش در پیچد
وقت شد سبزه فرش در پیچد
ابر خرگه به یکدگر پیچد
آفتاب از کمین برآرد سر
پنجه ابر باد برپیچد
مسند سبزه نخل بگذارد
ز افسر غنچه شاخ سر پیچد
همه ذرات خاک بت گر را
تار زنار بر کمر پیچد
حسن و رنگی جهان نموده به وهم
سیمیا را بساط درپیچد
زاغ گرنه به حد کند پرواز
بهمش چرخ بال و پر پیچد
اصل بهتر که ترک فرع کند
پای در دامن اثر پیچد
دیده سیل بهار شد که جهان
به هم اوراق خشک و تر پیچد
تر و خشکی که کوه و صحرا راست
خرده لاله در شرر پیچد
زحمت خار و رنج خارا را
لاله در پاره جگر پیچد
ارغوان را که خون کند سیلان
ساعد از نوک نیشتر پیچد
بس فریب چمن «نظیری » دید
از بهشتش عنان نظر پیچد
ابر خرگه به یکدگر پیچد
آفتاب از کمین برآرد سر
پنجه ابر باد برپیچد
مسند سبزه نخل بگذارد
ز افسر غنچه شاخ سر پیچد
همه ذرات خاک بت گر را
تار زنار بر کمر پیچد
حسن و رنگی جهان نموده به وهم
سیمیا را بساط درپیچد
زاغ گرنه به حد کند پرواز
بهمش چرخ بال و پر پیچد
اصل بهتر که ترک فرع کند
پای در دامن اثر پیچد
دیده سیل بهار شد که جهان
به هم اوراق خشک و تر پیچد
تر و خشکی که کوه و صحرا راست
خرده لاله در شرر پیچد
زحمت خار و رنج خارا را
لاله در پاره جگر پیچد
ارغوان را که خون کند سیلان
ساعد از نوک نیشتر پیچد
بس فریب چمن «نظیری » دید
از بهشتش عنان نظر پیچد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۱۹ - دل باهوش دم برون ندهد
دل باهوش دم برون ندهد
چشم با دوست نم برون ندهد
درکشد بحرهای غم عاشق
رشحه ای از قلم برون ندهد
دل اسراربین حدیث قدیم
جز به حکم قدم برون ندهد
چپ نوشتند نامه حاضر باش
نشو کاغذ رقم برون ندهد
منگر کان نگاه وحشی را
راه از دیده رم برون ندهد
نگه از چشمش ار برون آید
زلفش از پیچ و خم برون ندهد
این خم از بهر مرگ و سور جهان
غیر نیل و بقم برون ندهد
بده آب خضر که در در و دشت
خاک، جز جام جم برون ندهد
مرد باید که فکر یار از دل
تا زید نیم دم برون ندهد
به کفم جام شادمان گون ده
تا رخم رنگ غم برون ندهد
نتوان کم ز پیر ترسا بود
میرد از کف صنم برون ندهد
گر نگرید قلم «نظیری » را
ابر سیراب نم برون ندهد
چشم با دوست نم برون ندهد
درکشد بحرهای غم عاشق
رشحه ای از قلم برون ندهد
دل اسراربین حدیث قدیم
جز به حکم قدم برون ندهد
چپ نوشتند نامه حاضر باش
نشو کاغذ رقم برون ندهد
منگر کان نگاه وحشی را
راه از دیده رم برون ندهد
نگه از چشمش ار برون آید
زلفش از پیچ و خم برون ندهد
این خم از بهر مرگ و سور جهان
غیر نیل و بقم برون ندهد
بده آب خضر که در در و دشت
خاک، جز جام جم برون ندهد
مرد باید که فکر یار از دل
تا زید نیم دم برون ندهد
به کفم جام شادمان گون ده
تا رخم رنگ غم برون ندهد
نتوان کم ز پیر ترسا بود
میرد از کف صنم برون ندهد
گر نگرید قلم «نظیری » را
ابر سیراب نم برون ندهد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۸۵ - هر که از درگه تو گردد باز
هر که از درگه تو گردد باز
همه درها برو کنند فراز
ایمن از بیم بی نیازی تو
نتوان دید سوی تو به نیاز
چشم شاهدپرست چون بندم
به حقیقت رسیده ام ز مجاز
در پس پرده حسن رازی داشت
روی تو در میان نهاد آن راز
همچو طفلی که تازد از آغوش
عشق از حسن تست در پرواز
گر تو خواهی که پرده برداری
مو بر اندام ها شود غماز
تا به یاد توایم در خلوت
پا به راحت نکرده ایم دراز
به چه آسوده دل شود محمود
ملک شوریده تر ز زلف ایاز
سال ها شد قفای پرده دل
گشته قانون عشقبازی ساز
کس نداند کجاست این مطرب
سخت نزدیک می رسد آواز
نیست پروای خود «نظیری » را
تو ز رحمت به کار او پرداز
همه درها برو کنند فراز
ایمن از بیم بی نیازی تو
نتوان دید سوی تو به نیاز
چشم شاهدپرست چون بندم
به حقیقت رسیده ام ز مجاز
در پس پرده حسن رازی داشت
روی تو در میان نهاد آن راز
همچو طفلی که تازد از آغوش
عشق از حسن تست در پرواز
گر تو خواهی که پرده برداری
مو بر اندام ها شود غماز
تا به یاد توایم در خلوت
پا به راحت نکرده ایم دراز
به چه آسوده دل شود محمود
ملک شوریده تر ز زلف ایاز
سال ها شد قفای پرده دل
گشته قانون عشقبازی ساز
کس نداند کجاست این مطرب
سخت نزدیک می رسد آواز
نیست پروای خود «نظیری » را
تو ز رحمت به کار او پرداز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۸۸ - بخت ما سست و عشق تو فیروز
بخت ما سست و عشق تو فیروز
ما همه خوشه چین تو خرمن سوز
عشق تو رقعه ساز کسوت ها
عقل ما ابله مرقع دوز
بر مرقع گل فنا دوزیم
بویی از معرفت نبرده هنوز
لن ترانی جواب بوالهوس است
چند صوم وصال و فصل تموز
صوفی آنگه شکنج در ابرو
کس ندیدست عاشق کین توز
شادمانی که نیست قسمت نیست
غم که روزیست می رسد شب و روز
روی آسودگی نمی بیند
عاقبت بین و عافیت اندوز
هست از دولت محبت تو
شب ما روز و روز ما نوروز
در غمت داغ های سینه ماست
همه گل های بوستان افروز
نحوی و منطقی فقیه و حکیم
همه از عشق ما فلاح آموز
تو به صورت مبین «نظیری » را
که حقیقت بیان شود به رموز
ما همه خوشه چین تو خرمن سوز
عشق تو رقعه ساز کسوت ها
عقل ما ابله مرقع دوز
بر مرقع گل فنا دوزیم
بویی از معرفت نبرده هنوز
لن ترانی جواب بوالهوس است
چند صوم وصال و فصل تموز
صوفی آنگه شکنج در ابرو
کس ندیدست عاشق کین توز
شادمانی که نیست قسمت نیست
غم که روزیست می رسد شب و روز
روی آسودگی نمی بیند
عاقبت بین و عافیت اندوز
هست از دولت محبت تو
شب ما روز و روز ما نوروز
در غمت داغ های سینه ماست
همه گل های بوستان افروز
نحوی و منطقی فقیه و حکیم
همه از عشق ما فلاح آموز
تو به صورت مبین «نظیری » را
که حقیقت بیان شود به رموز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۹۰ - چرخ پرویز نیست آتش بیز
چرخ پرویز نیست آتش بیز
نه ممری درو نه جای گریز
شفقش خون مردم دانا
افقش ساغری ز خون لبریز
هر طرف می برد هراسانم
قهر مریخ با بلارک تیز
خبرم نیست تا کجا کشدم
نتوان کرد از قضا پرهیز
در خسک خانه های هندم سوخت
یاد صنعان و مکه و تبریز
به سلامت کسی نبرد ایمان
زین زمین سیاه کافرخیز
از مداین شناس و آثارش
حسن شیرین و عشرت پرویز
ظاهر از بیستون هنوز شود
شور فرهاد و شیهه شبدیز
از اقامت شدم گرانجان کو
طبل شب گیر و ناله شب خیز
برد قصب السبق ز من پیری
دیر بر رخش می زنم مهمیز
کار در دست ما «نظیری » نیست
با قضا نیست هم مجال ستیز
نه ممری درو نه جای گریز
شفقش خون مردم دانا
افقش ساغری ز خون لبریز
هر طرف می برد هراسانم
قهر مریخ با بلارک تیز
خبرم نیست تا کجا کشدم
نتوان کرد از قضا پرهیز
در خسک خانه های هندم سوخت
یاد صنعان و مکه و تبریز
به سلامت کسی نبرد ایمان
زین زمین سیاه کافرخیز
از مداین شناس و آثارش
حسن شیرین و عشرت پرویز
ظاهر از بیستون هنوز شود
شور فرهاد و شیهه شبدیز
از اقامت شدم گرانجان کو
طبل شب گیر و ناله شب خیز
برد قصب السبق ز من پیری
دیر بر رخش می زنم مهمیز
کار در دست ما «نظیری » نیست
با قضا نیست هم مجال ستیز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۸ - صبح شد راه شهر و برزن پرس
صبح شد راه شهر و برزن پرس
باده بستان و مصرف از من پرس
گردن شیشه گیر و غبغب جام
از حریفان سراغ گلشن پرس
حوری از لولیان شهر بخواه
نرخش از شاهدان هم فن پرس
نه ادب را مجال و یارا ده
نه حیا را مقام و مسکن پرس
عمل عاصیان کن و پس از آن
نقض میعاد از برهمن پرس
حشر اموات خاک تحقیق است
این خبر را از بهار و بهمن پرس
در چمن حشر نیستان کردند
راز خاک از زبان سوسن پرس
اجر مستی عمای نرگس دان
جرم تیزی ز خار الکن پرس
عمرها عیب دوستان گفتی
وصف خود ساعتی ز دشمن پرس
سخن راست صادقان گویند
گر «نظیری » نگوید از من پرس
باده بستان و مصرف از من پرس
گردن شیشه گیر و غبغب جام
از حریفان سراغ گلشن پرس
حوری از لولیان شهر بخواه
نرخش از شاهدان هم فن پرس
نه ادب را مجال و یارا ده
نه حیا را مقام و مسکن پرس
عمل عاصیان کن و پس از آن
نقض میعاد از برهمن پرس
حشر اموات خاک تحقیق است
این خبر را از بهار و بهمن پرس
در چمن حشر نیستان کردند
راز خاک از زبان سوسن پرس
اجر مستی عمای نرگس دان
جرم تیزی ز خار الکن پرس
عمرها عیب دوستان گفتی
وصف خود ساعتی ز دشمن پرس
سخن راست صادقان گویند
گر «نظیری » نگوید از من پرس
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۳۰ - غیرتم بانگ زد که: دور او باش
غیرتم بانگ زد که: دور او باش
عشقم آهسته گفت: باش و مباش
غمزه درباخت خوش، کزین نااهل
گردد اسرارهای پنهان فاش
از پس پرده سر برون آورد
یار لولی وش حریف تراش
غنج و نازش ز راه چشمم داد
داروی بیهشی به عقل معاش
عقل و فهم و خرد به یغما برد
رفت پاکیزه خانه را فراش
مفلسم کرد و در عتاب آمد
چه کند آفتاب با خفاش
شاهد شه شناس شحنه فریب
درنگنجد به پهلوی قلاش
آه و واحسرتا برآوردم
گفت بنشین و پر گلو مخراش
می نهی لب به عیش بر لب ما
چو گلت پخته می شود در داش
گفتمش: این درنگ و مهلت چیست
تا چه بر گل نویسدم نقاش
گفت: رو هرچه آرزو داری
تا به مردن به فکر آن می باش
ره برگشتنم «نظیری » نیست
به کجا می روم، بدانم کاش
عشقم آهسته گفت: باش و مباش
غمزه درباخت خوش، کزین نااهل
گردد اسرارهای پنهان فاش
از پس پرده سر برون آورد
یار لولی وش حریف تراش
غنج و نازش ز راه چشمم داد
داروی بیهشی به عقل معاش
عقل و فهم و خرد به یغما برد
رفت پاکیزه خانه را فراش
مفلسم کرد و در عتاب آمد
چه کند آفتاب با خفاش
شاهد شه شناس شحنه فریب
درنگنجد به پهلوی قلاش
آه و واحسرتا برآوردم
گفت بنشین و پر گلو مخراش
می نهی لب به عیش بر لب ما
چو گلت پخته می شود در داش
گفتمش: این درنگ و مهلت چیست
تا چه بر گل نویسدم نقاش
گفت: رو هرچه آرزو داری
تا به مردن به فکر آن می باش
ره برگشتنم «نظیری » نیست
به کجا می روم، بدانم کاش
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۵۷ - دم دم شاهدست و می می خاص
دم دم شاهدست و می می خاص
لب ز لب بوسه چین و جان رقاص
می بیغش برآمده ز سبو
چون زر خالص از درون خلاص
گوییا در مزاج نافع او
همه اشیا نهاده اند خواص
گهر اندر محیط خم دیده
می به شیشه چو دیده غواص
بس که با سلسبیل می ماند
مستش ایمن بود به روز قصاص
مطربش چون سرود بردارد
ماتمی را کند ز غصه خلاص
ساقی سیم ساعدش باید
ساغرش خواه سیم و خواه رصاص
واعظ ار رد ما کند خوانیم
قول «القاص لایحب القاص »
هرکسی از رهی رسد به خدای
تو ز طاعت «نظیری » از اخلاص
لب ز لب بوسه چین و جان رقاص
می بیغش برآمده ز سبو
چون زر خالص از درون خلاص
گوییا در مزاج نافع او
همه اشیا نهاده اند خواص
گهر اندر محیط خم دیده
می به شیشه چو دیده غواص
بس که با سلسبیل می ماند
مستش ایمن بود به روز قصاص
مطربش چون سرود بردارد
ماتمی را کند ز غصه خلاص
ساقی سیم ساعدش باید
ساغرش خواه سیم و خواه رصاص
واعظ ار رد ما کند خوانیم
قول «القاص لایحب القاص »
هرکسی از رهی رسد به خدای
تو ز طاعت «نظیری » از اخلاص
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۸۶ - فتنه با زلف تو گرفته طرف
فتنه با زلف تو گرفته طرف
دل ما را نمی دهد از کف
نیم کش سر دهی خدنگ نگاه
بگذرانی ز صد هزار صدف
دست برد نگاه چالاکت
مرد برباید از میانه صف
به تو سلطان خزانه داو کند
رفته بازی و مهره گشته تلف
عاق بر مادر و پدر گردد
از نکو پروریدن تو خلف
بر بساطی که بندگان تواند
خواجه را بر غلام نیست شرف
هرکجا نغمه و ترانه تست
از کف مطربان نیفتد دف
جعد اگر ز آفتاب برداری
ننماید به روی ماه کلف
آن چه بی روی تو «نظیری » دید
بی سلیمان ندیده بود آصف
دل ما را نمی دهد از کف
نیم کش سر دهی خدنگ نگاه
بگذرانی ز صد هزار صدف
دست برد نگاه چالاکت
مرد برباید از میانه صف
به تو سلطان خزانه داو کند
رفته بازی و مهره گشته تلف
عاق بر مادر و پدر گردد
از نکو پروریدن تو خلف
بر بساطی که بندگان تواند
خواجه را بر غلام نیست شرف
هرکجا نغمه و ترانه تست
از کف مطربان نیفتد دف
جعد اگر ز آفتاب برداری
ننماید به روی ماه کلف
آن چه بی روی تو «نظیری » دید
بی سلیمان ندیده بود آصف
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹۷ - نقش دیبا چنان کشید فرنگ
نقش دیبا چنان کشید فرنگ
که ز من برد دانش و فرهنگ
کفر از عشق و عشق از ایمان
چیست این فتنه ها و این نیرنگ
زمزمم سوخته است گو هندو
مشت خاکسترم فشان بر گنگ
وه که بر ما نوشته باده فروش
باده را سنگ و جام را پا سنگ
چند کورانه دست اندازیم
دامن کس نیاید اندر چنگ
زو همه نقش ها و او بی نقش
زو همه رنگ ها و او بی رنگ
گله در دوستی نمی گنجد
بس که شد راه دوستداری تنگ
به قضا تن دهم که در دریا
شادی گوهرست و خوف نهنگ
تو مکن ضرب زخمه را خارج
گر «نظیری » غلط کند آهنگ
که ز من برد دانش و فرهنگ
کفر از عشق و عشق از ایمان
چیست این فتنه ها و این نیرنگ
زمزمم سوخته است گو هندو
مشت خاکسترم فشان بر گنگ
وه که بر ما نوشته باده فروش
باده را سنگ و جام را پا سنگ
چند کورانه دست اندازیم
دامن کس نیاید اندر چنگ
زو همه نقش ها و او بی نقش
زو همه رنگ ها و او بی رنگ
گله در دوستی نمی گنجد
بس که شد راه دوستداری تنگ
به قضا تن دهم که در دریا
شادی گوهرست و خوف نهنگ
تو مکن ضرب زخمه را خارج
گر «نظیری » غلط کند آهنگ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹۸ - تا عشق چه ها کند به بلبل
تا عشق چه ها کند به بلبل
بسیار دریده پرده گل
شمشیر مقربان دریده
دیوانه عشق بی تأمل
برتر بود آستانه عشق
از هرچه خرد کند تعقل
جانان خواهی گذر ز کونین
دنیا سیل است و آخرت پل
بر آتش قهرت ار نشانند
دل خسته مدار در توکل
تا چون رخ دلبران برآری
از خرمن شعله شاخ سنبل
بر مور نهاده اند باری
کافلاک نمی کند تحمل
رحمی که ز دست می رود کار
به غرقه جفا بود تغافل
دوری چو تو یوسفی برآید
از جنس توالد و تناسل
در عشق گریز تا بیابی
ملکی که نکرده کس تخیل
بزم تو و آنگهی «نظیری »
از چرخ نمی کند تنزل
بسیار دریده پرده گل
شمشیر مقربان دریده
دیوانه عشق بی تأمل
برتر بود آستانه عشق
از هرچه خرد کند تعقل
جانان خواهی گذر ز کونین
دنیا سیل است و آخرت پل
بر آتش قهرت ار نشانند
دل خسته مدار در توکل
تا چون رخ دلبران برآری
از خرمن شعله شاخ سنبل
بر مور نهاده اند باری
کافلاک نمی کند تحمل
رحمی که ز دست می رود کار
به غرقه جفا بود تغافل
دوری چو تو یوسفی برآید
از جنس توالد و تناسل
در عشق گریز تا بیابی
ملکی که نکرده کس تخیل
بزم تو و آنگهی «نظیری »
از چرخ نمی کند تنزل
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۹۹ - مرحبا ساقی خجسته جمال
مرحبا ساقی خجسته جمال
از جمالت دو کون مالامال
به ترازوی اجر سنجیده
نشئه را قدر و جرعه را مثقال
می تو در شریعت تو حرام
خون ما در محبت تو حلال
رفت دوران حاتم و کسری
ماند از جود وز عدلشان تمثال
پیش تر فعل بود و قول نبود
نیست فعل این زمان و هست اقوال
جوی شیرین و قصرخسرو را
از بیابان بپرس و از اطلال
گریه بر مادران کنند از بخت
چون بزایند این زمان اطفال
غم ترکان چنان گرفته دلم
که طرب را درو نمانده مجال
در دیاری که تنگ چشمانند
بیم قحط است در فراخی سال
زین عطش ها که در دل چاک است
به زلال است تشنه طبع زلال
شبهه عشق از «نظیری » پرس
بوعلی حل نکرده این اشکال
از جمالت دو کون مالامال
به ترازوی اجر سنجیده
نشئه را قدر و جرعه را مثقال
می تو در شریعت تو حرام
خون ما در محبت تو حلال
رفت دوران حاتم و کسری
ماند از جود وز عدلشان تمثال
پیش تر فعل بود و قول نبود
نیست فعل این زمان و هست اقوال
جوی شیرین و قصرخسرو را
از بیابان بپرس و از اطلال
گریه بر مادران کنند از بخت
چون بزایند این زمان اطفال
غم ترکان چنان گرفته دلم
که طرب را درو نمانده مجال
در دیاری که تنگ چشمانند
بیم قحط است در فراخی سال
زین عطش ها که در دل چاک است
به زلال است تشنه طبع زلال
شبهه عشق از «نظیری » پرس
بوعلی حل نکرده این اشکال
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۲ - سوخت چون شمع پای تا بسرم
سوخت چون شمع پای تا بسرم
شد تنم جمله مایه نظرم
در صبحم به روی نگشایند
بر شبم خنده می زند سحرم
من که بر گلبن آشیان دارم
چه غم است از فنای بال و پرم
پشت غمدیدگان به من گرم است
غم به پیشم سنان و من سپرم
یک ره ابرام دوست نشنیدم
زین تغابن که شد هنوز کرم
کشدم غم به این گنه که چرا؟
شادی از دور دیده بر گذرم
حادثات جهان ز هم رنجند
نسپارند اگر به یک دگرم
بسکه دل بر قفا روم ز درت
قدم پس تر است پیشترم
مست و آشفته می روم بر راه
حال من ظاهر است از اثرم
خوش نکردند صحبتم مرغان
نام کردند مرغ خوش خبرم
آنچنان داردم «نظیری » شوق
که بپرند عضوها ز برم
شست سقای ابر برگ و بوم
به نمی شد دل و دماغ ترم
دانه چون خوشه در گلو آورد
شاخه های رگ از غم جگرم
بس هوا طرح انبساط انداخت
شد درون سرا برون درم
به دو بال سحاب دوخته اند
دامن بحر و دامن بصرم
مژه بر هم نمی توانم زد
که به طوفان گریه بارورم
مریم ابر در تموز آورد
میوه مهرگان به ماحضرم
عقد سنبل شد آه پیمانم
خرده نرگس اشک چون شررم
همه امنیت و فراغت شد
هرچه آفت نمود در بصرم
چون به خوبی گلستان نگرد
بوسه بر دیده می زند نظرم
بسکه از شوق سینه در جوشم
پای تقدیم می کند بسرم
پای تا فرق مو بر اعضا هست
همه آبستنی و جانورم
آن چنان گم شدم به عیش و نشاط
که «نظیری » نمی رسد خبرم
شد تنم جمله مایه نظرم
در صبحم به روی نگشایند
بر شبم خنده می زند سحرم
من که بر گلبن آشیان دارم
چه غم است از فنای بال و پرم
پشت غمدیدگان به من گرم است
غم به پیشم سنان و من سپرم
یک ره ابرام دوست نشنیدم
زین تغابن که شد هنوز کرم
کشدم غم به این گنه که چرا؟
شادی از دور دیده بر گذرم
حادثات جهان ز هم رنجند
نسپارند اگر به یک دگرم
بسکه دل بر قفا روم ز درت
قدم پس تر است پیشترم
مست و آشفته می روم بر راه
حال من ظاهر است از اثرم
خوش نکردند صحبتم مرغان
نام کردند مرغ خوش خبرم
آنچنان داردم «نظیری » شوق
که بپرند عضوها ز برم
شست سقای ابر برگ و بوم
به نمی شد دل و دماغ ترم
دانه چون خوشه در گلو آورد
شاخه های رگ از غم جگرم
بس هوا طرح انبساط انداخت
شد درون سرا برون درم
به دو بال سحاب دوخته اند
دامن بحر و دامن بصرم
مژه بر هم نمی توانم زد
که به طوفان گریه بارورم
مریم ابر در تموز آورد
میوه مهرگان به ماحضرم
عقد سنبل شد آه پیمانم
خرده نرگس اشک چون شررم
همه امنیت و فراغت شد
هرچه آفت نمود در بصرم
چون به خوبی گلستان نگرد
بوسه بر دیده می زند نظرم
بسکه از شوق سینه در جوشم
پای تقدیم می کند بسرم
پای تا فرق مو بر اعضا هست
همه آبستنی و جانورم
آن چنان گم شدم به عیش و نشاط
که «نظیری » نمی رسد خبرم