تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۶۳ - روضه رضوان
بنال ای خطه یزد و ببال ای ساحت کرمان
که جانت از بدن شد دور، و وارد بر تنت شد جان
ز فیض مقدم شه گشتی ای کرمان بی رونق
به گیتی تا ابد پیرایه بخش روضه رضوان
ز درد دوری شه آمدی ای یزد با زیور
به دوران دم بدم بر ساکنانت کلبه ویران
چو شه آمد به کرمان، اهل کرمان جفا دیده
چو بیرون آمد از یزد، اهل یزد از وفا خندان
کنند از این فرح جان را نثار یکدگر خرم
دهند از این الم خون درون از دیده ها جریان
خوشا کرمان که غوث اعظم آمد مسکنش در وی
زهی اهلش که دیدند از شرافت چهره یزدان
جهانبان فلک معبر، خداوند ملک چاکر
شهنشاه جهان پرور خدیو کشور ایمان
شها گر نیستی بر مهدی دجال کش نایب،
چه سان پس آمدی سفیانیان در خاک غم پنهان
نداری ور به لب بر دوستان گر عیسوی معجز
نداری ور به کف بر دشمنان گر موسوی ثعبان
چسان پس ساختی احیا جهانی را ز فیض دم
چسان پس سوختی جان عدو از حرقت نیران
چو نامت بر زبان آید به بزم فرقه کافر
چو شخصت در سخط آید به رزم قوم با عصیان
در آن لحظه نظیر است آن به برق خاطف و خرمن
در آن لمحه شبیه است این به نجم ثاقب و شیطان
نباشد گر وجودت ماه بزم ملت و مذهب
نباشد گر ظهورت آفتاب کشور ایمان
بخوشد دشمن دین از ظهورت از چه چون شبنم
بپاشد منکر حق از وجودت از چه چون کتّان
بهر سو بنگرم از دشمنان آید به ملک دل
بهر جا بگذرم از دوستان آید به گوش جان
که ای کاش آمدی ما را به گیتی وصل او حاصل
که ای کاش آمدی ما را به عالم دردها درمان
همانا جنت است امروز بر یاران جان پرور
همانا دوزخ است امروز بر اعدای دل بریان
که بینم یاورت را هر زمان با لعل پر خنده
که بینم منکرت را هر نفس با دیده گریان
شهنشاها اگر قهرت نباشد ظلمت دوزخ
خداوندا اگر مهرت نباشد چشمه حیوان
ز قهرت از چه رو قلب عدو شد تار چون شبنم
ز مهرت از چه ره دیدند یاران عمر جاویدان
وجودت بر عدو ماننده آب است بر ناخوش
ظهورت بر محب باشنده آب است بر عطشان
جهان از صوت منحو سان پر از غوغای واشمرا
زمان از بانگ منکوسان پر از آواز یا عثمان
همی گویند فریاد و امان از قهر هفت اختر
همی گویند افسوس و فغان از جور چار ارکان
مداوا کی شود درد دل این قوم کین پرور
که می جویند از شیطان دوا، بر درد بی درمان
همی سازند اجل را هر زمان بر خویشتن حاضر
که از خوفت درآیند از لباس زندگی عریان
همی گویند در بال دجاج نیستی هر دم
نهان می آمدیم ای کاش در این فتنه چون فرخان
بود هر شام تا روی جهان تار از ظلام شب
شود هر صبح تا خورشید رخشان از افق تابان
تو را شام محبان باد چون صبح فرح روشن
تو را صبح عدویان باد چون شام الم قطران
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۶۶ - دل ایمن
چرا ایمن نباشد دل، چرا ساکن نگردد جان
که دل شد منزل دلبر، که جان شد مسکن جانان
از آن در عرصه جانباختن سرگشته دارم دل
که دل باشد مرا چون گوی و آمد طرّه اش چوگان
مرا لعل لبش بر درد درمان است و می گوید
برو عیسی دمی جو تا کند درد تو را درمان
لب جان پرورش می بینم و می سوزم این طرفه
که آمد ناگهانم برق خرمن چشمه حیوان
ز آشوب قدش از پا فتادم دوحه هستی
ز خورشید رخش روزم سیه شد چون شب هجران
اگر شب تا سحر یا روز تا شب دور از آن ماهم
ولی جان می کند چون توسن اندر کوی او جولان
از آنم سر به دامان است و بر چشم آستین دارم
که بوسد آستینش دست و بر پایش فتد دامان
پریشان کرده زلف و دل به غارت برده از جمعی
نمایان کرده روی و جان خلقی گشته سرگردان
گشاید بر تبسم لعل و جان از عالمی گیرد
چه خوش بر عالمی کرده است درّ و لعل را ارزان
همی با گریه گفتم کای گل از بهر چه می خندی
همی با خنده گفتا، ز ابر گریان گل شود خندان
مرا دل کرده خو با وصل آن یار بهشتی رو
که وصل او چو فصل نوبهاران است بی بنیان
دگر حاجت به جام باده نبود هین لبش بنگر
که آمد شکری پرشور و شیرین باده مستان
چو دیدم طرز و ناز آن سهی بالای سیمین تن
بیکبار از لباس خودپرستی آمدم عریان
نوید کشتنم می داد خون بس در عروق آمد
به جسمم غیرت شاخ طبر خون شد رگ شریان
مرا گردید دل در پرده همچون کیسه سوزن
ز بس هر عضو عضوش کرده مأوا دشنه مژگان
به آب دیده هر شب از غمش غرقم عجب تر این
که می سوزد سراپا همچو شمعم تا سحر نیران
رسد از موج اشک من به گردون صیحه سیحون
کشد از شعله آهم فلک آن کز شرر عطشان
به من نزدیک تر از من بود آن شوخ هر جائی
مرا از غایت کوری دل و جان از پیش پویان
از این بیهوده گشتن پایه دل نیست جز دوری
وز این سرگشته بودن مایه جان نیست جز حرمان
من و زین پس ثنای نام نیک مهدی قائم
من و زین پس سپاس ذات پاک داور سبحان
زهی ماهی که از عکس رخ مهرآفرینت شد
منوّر کلبه ایجاد و روشن محفل اعیان
چو ریزد طبع خورشید آستینت گوهر دانش
چو آرد لعل معجز آفرینت حکمت یزدان
تو را اندر شبستان مرغ شب پر دانشی عیسی
تو را اندر دبستان طفل ابکم حکمت لقمان
چو آید تیغ خشمت بر وجود مشرکان لامع
چو گردد تیر قهرت بر روان منکران پرّان
همی یاد آیدم هر لحظه برق خاطف و خرمن
همی یاد آیدم هر لمحه نجم ثاقب و شیطان
همی قصد ار کنی بر نفی جمع با خدا دشمن
همی عزم ار کنی بر انعدام قوم با عصیان
بخرطومش کشد از قهر یک دم پیل گرمابه
به چنگالش درد یک لحظه از کین شیر شادروان
همی تا راه کویت را سپارد تشنه مسکین
همی تا راه وصلت را سر آرد طالب حیران
قضا آورده کوثر را ز فیضت آب در کوزه
قدر بنهاده جنت را ز لطفت توشه در انبان
چو بر لعل آوری از بهر برهان عیسوی معجز
چو بر دست آوری از بهر حجت موسوی ثعبان
کشد بر سر عبا از شرم لعلت عیسی مریم
کند پنهان عصا ز آذرم دستت موسی عمران
بکتان گر شود مهرت قرین ای ماه بزم دل
به شبنم گر شود لطفت مُعین ای آفتاب جان
گریزان پرتو مهر جهان آراست از شبنم
هراسان تابش ماه فلک پیماست از کتّان
بیک ره بنگری گر بر وجود نفس اماره
ز جود و بخشش و فضل و کرم ای موجد احسان
نهد در کشور معنی لادیهیم بر تارک
کشد بر دفتر تصویر الاّ خامه بطلان
جهانت بزم و خاکش فرش و عرشش سقف و مهر و مه
دو مشعل انجم و اختر در آن قندیل سان تابان
ز نعمت های گوناگون بگستردی در او سفره
که آمد کایناتت بر سر خوان عطا مهمان
شد آب و خاک و باد آتش کویت بهر عالم
ز قدرت لحظه لحظه علت ایجاد اخشیجان
چو با مهرت زمان سرچشمه تسنیم را ساقی
چو با فیضت زمین پیرایه بخش روضه رضوان
ز کوی دلکشت هر بنده ای فرزانه گیتی
ز خاک درگهت هر برده ای پیرایه کیهان
ز وصفت لوح شد انشا زهی جود و خهی بخشش
ز نامت عرش شد بر پا خهی فضل و زهی احسان
اگرچه عاجز از نظمم روان دعبل و اعشی
اگرچه قاصر از شعرم بیان سعدی و حسّان
ولی درمانده ام کاورده ام زر جانب معدن
ولی شرمنده ام کاورده ام درّ جانب عُمّان
فلک درگه شهنشاها، ملک دربان خداوندا
به افسر یک نظر بنگر ز عفو و فضل بی پایان
که فضلت آفتاب و در حقیقت جرم من شبنم
که عفوت تابش مه در مثل عصیان من کتان
بود تا دلبران را در چمن بی غازه، رخ چون گل
بود تا عاشقان را از محن بیجاده در اجفان
تو را چشم حسودان کور باد از خار خودبینی
تو را روی محبان سرخ باد از غازه ایمان
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۷۳ - خدیو کشور توحید
به مصر باختر چون یوسف خور گشت در زندان
زلیخای فلک زآن اشک حسرت ریخت بر دامان
سپاه روم را بیغوله مغرب چو شد منزل
سپهدار حبش آمد هم اندر طرف این میدان
چو شد این لاله حمرا، نهان زین گلشن خضرا
هزاران نرگس شهلا شکفت از طرف این بستان
چون این ضرغام زرین تن شد از این مرتع سوسن
نمایان شد در این دامن، بسی آهوی مشک افشان
عیان جوی مجرّه از سواد چرخ شد ناگه،
چنان کز جانب ظلمات پیدا چشمه حیوان
زمین شد گونه زنگی ز ظلمات شب تاری
فلک شد کاخ ارژنگی ز نور انجم تابان
عروس مهر شد پنهان به خلوتخانه مغرب
نثار حجله اش آمد ز گردون بس در رخشان
مرا فلک تفکر شد ز موج حادثه امشب
غریق لجه حیرت از این دریای بی پایان
بخود گفتم بر این مبنی که باشد علت غائی؟
بخود گفتم از این بنیان چه باشد مقصد یزدان؟
بناگه این خروش از هاتف غیبم به گوش آمد
که بگشا دیده حق بین، ببین در عالم امکان
بهر منظر نظر کردم به چشم ظاهر و باطن
نبد جز جلوه دلبر، نبد جز طلعت جانان
نه در مشرق، نه در مغرب، نه در ایسر، نه در ایمن
نه در علوی و نه سفلی، نه در پیدا، نه در پنهان
چنان بیخود شدم از خود که هیچ از خود ندانستم
نه سر از پا، نه پا از سر، نه جان از تن، نه تن از جان
درآن وارستگی خود را، ندیدم در میان پیدا
همه او شد زمن ظاهر، همه من شد در او پنهان
ظهور مطلق آن خلوت نشین کشور وحدت
که گشت از پرتو رخسار او شمس ازل تابان
شهنشاهی که ذات پاک یزدان را بود مظهر
علی عالی اعلی، ولی قادر سبحان
خدیو کشور توحید آن شاهنشهی کامد
فلک بر خرگهش حاجب، ملک بر درگهش دربان
فلک خرگه شهنشاها، توئی در ملک هستی دل
جهان داور خداوندا، توئی در جسم عالم جان
نبودی گر طواف آستانت مقصد گردون
کجا پرگارسان گشتی به گرد مرکز کیهان
ز مهر ار بنگری بر ذره، گردد جلوه گر بیضا
به لطف ار رو کنی بر قطره، گردد موج زن عمان
عروس دهر را باشد غلام خرگهت همسر
بسیط چرخ را باشد گدای درگهت سلطان
اگر خفاش بگشاید بر ایوان جلالت پر
سزد گر بیضه خورشید را در پر کند پنهان
تو گشتی جلوه گر ز آئینه رخساره لیلی
که شد قیس بنی عامر به بیدای خرد حیران
نبودی گر تو بر اسماء خاتم معنی باطن
سلیمان را کجا جن و بشر بودند در فرمان
زمانی گر بپیچد سر ز حکم محکمت گردون
بیک دم پنجه قهر تو با خاکش کند یکسان
بنای ملک هستی را، توئی مطلع توئی مقطع
کتاب آفرینش را توئی خاتم، توئی عنوان
رسد در ساحل از دریای وصفت، زورق فکرت
خسی را گر شود مسکن به قعر بحر بی پایان
بود امرت چنان جاری همی در عرصه گیتی
که حکم روح مستولی بود در پیکر انسان
ز چشم هیچکس پنهان نئی، از فرط پیدائی
ظهور از بس که داری در جهان گردیده ای پنهان
تو بودی جلوه گر هر عصری از اعصار در عالم
گه از روی اویس و گاهی از رخساره سلمان
توئی پنهان، توئی پیدا، توئی صورت، توئی معنی
توئی آمر به هفت اختر، توئی ناهی به چار ارکان
محیطی کامد از او بحر موجود آب یک قطره
تو را یک رشحه ای باشد هویدا از یم احسان
تو را از یک نظر برپا، بنای آدم و عالم
نظرگر بازداری نبود، آثاری از این بنیان
فتاده بر سرش از بس هوای گلشن کویت
ز گلزار جنان پوشیده چشم خویشتن رضوان
چو با مهر تو دل بستم ز قید جان و تن رستم
بود حُبّ توام مذهب، بود مهر توام ایمان
کنون عید است و احباب تو هر یک ارمغان برکف
مرا بر کف نباشد، ارمغانی غیر نقد جان
بشد شرمندگی زین هدیه ناقابلم حاصل
که دُر آورده ام در بحر و زر آورده ام در کان
بود تا نور هفت اختر در این پیروزه گون منظر
بود تا سیر نه گردون، به گرد مرکز کیهان
محبان تو را بادا مبارک افسر زرین
حسودان تو را بادا، به حنجر خنجر بران
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۸۵ - بهار بی خزان
مرا کاین صبح روشن زا یک امشب در کنار استی
چه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
به گونه طره افکندی و کردی تیره گون روزم
چگونه گونه نخراشم که اینم شام تار استی
تو را چشم و مرا دل هر دو بیمارند و این طرفه
دل بیمار من چشم تو را بیماردار استی
صف آرائی ز مژگان کرده چشمت از پی قتلم
همانا عادت ترکان همیشه کارزار استی
بود تا از گزند دیده نظارگان ایمن
به رویت خال مشکین چون سپند اندر شرار استی
عبور خسرو خط شد مگر در کشور حسنت
که از گرد سپاه وی به رخسارت غبار استی
چه ماه است این که تیغ ابروی او خون دل ریزد
چه نخل است این که از تیر و کمانش برگ و بار استی
از آن در زیر لب داری تو شیرین خنده ها هر دم
که ما را در غمت بس گریه های زارزار استی
شمیم مشک برخیزد ز زلفینت، همی جانا
مگر همخوابه زلفینت به آهوی تتار استی
تو را گر شمع رخساری فروزان است، ما را هم
دلی باشد که بر شمع رخت پروانه وار استی
اثر کی در تو خواهد کرد نالم گر هزار آسا
که چون من بر گل رویت هزار آسا هزار استی
قوام شرع پیغمبر مهیمن مظهر داور
امیرالمؤمنین حیدر ولی کردگار استی
شهنشاهی که گر بینی به چشم غیب بر رویش
محمد، شاهد غیبش، شهود آئینه دار استی
شود چون ظاهر از دست تو افعال سرافیلی
خداوندا، اگر دستت نه دست کردگار استی
چنان وارسته ای از خود، چنان پیوسته ای با حق
که خود رخساره یزدان ز رویت آشکار استی
تجلی کرد تا روی تو در آئینه امکان
از این رو دلربا رخسار هر زیبا نگار استی
گهی از چهر لیلی شاهدی مجنون فریب استی
گهی از روی عذرا، آهوی وامق شکار استی
جنان از نفحه مهرت بهار بی خزان استی
جحیم از شعله قهرت خزانی بی بهار استی
ز گرد موکبت بر چهره انجم نقاب استی
ز نعل توسنت بر گوش گردون گوشوار استی
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۸۶ - خسرو خوبان
مرا کی صبح روشن زا یک امشب در کنار استی
چه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی
چه طرف از بوستان و از بهارم هست از ایراک
تو سیمین تن به از هر بوستان و هر بهار استی
بنازم چشم مستت را، که از مستی و مخموری
بلای خاطر صاحبدلان هوشیار استی
مرا از آن خمارین چشم و میگون لعل و شیرین لب
شراب و شربتی درجام و چشمی پرخمار استی
بگونه طره افکندی و کردی تیره گون روزم
چگونه گونه نخراشم که اینم روزگار استی
تو را چشم و مرا دل، هر دو بیمارند و این طرفه
دل بیمار من‌، چشم تو را بیماردار استی
صف آرایی ز مژگان کرد چشمت از پی قتلم
بلی خود عادت ترکان همیشه کارزار استی
بود تا از گزند دیده نظارگان ایمن
به رویت خال مشکین چون سپند اندر شرار استی
عبور خسرو خط شد، مگر در کشور حسنت
که از گرد سپاه او به رخسارت غبار استی
از آن در زیر لب داری تو شیرین خنده ها هر دم
که ما را از غمت بس گریه های زار زار استی
شمیم مشک برخیزد ز زلفینت همی یا رب
مگر همخوابه زلفینت به آهوی تتار استی
تو را گر شمع رخساری فروزان است ما را هم
دلی باشد که بر شمع رخت پروانه وار استی
اثر کی در تو خواهد کرد گر نالم هزار آسا
که چون من بر گل رویت هزار آسا هزار استی
از آنم بسته ای زنجیر زلف حلقه دامت
که از دلبستگان مهر شاه کامکاراستی
مهین مهدی قائم،‌ سلیل عقل کل، آن کو
خرد بر درگه جاهش ذلیل و خاکسار استی
ز گرد موکبش بر چهره انجم نقاب استی
ز نعل توسنش در گوش گردون گوشوار استی
به روز رزم کز خون یلان و پیکر گردان
فضال دشت کین چون پشته از خون لاله زار استی
سواری هر طرف از نوک تیری بی ستور استی
ستوری هر کنف از خمّ خامی بی سوار استی
ز های و هوی و گیر و دار گردان پلنگ افکن
پلنگان شکاری را مکان در زیر غار استی
یکی را سر به خاک از خنجر مغفر شکاف استی
یکی را تن به خون از بیلک جوشن گذار استی
ز هر سو در کف شیر اوژنان پهنه هیجا
درخشان گر ز پولاد و درفش کاوه سار استی
یکی در پنجه خصمی غریب و بیکس و نالان
یکی در زیر تیغ دشمنی زار و نزار استی
سمندی پیل پیکر در نشیبش، کز سهیل آن
غریو تندر و غوغای ضیغم شرمسار استی
به هر جا رو کند او را قضا اندر یمین استی
به هر کس بگذرد او را قدر اندر یسار استی
چنان عدلش به ملک اندر لوای داد افرازد
که شیر چرخ با گاو زمین در یک قطار استی
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۵ - هر آن مرغی که می‌بندند در گلزار بالش را
هر آن مرغی که می‌بندند در گلزار بالش را
چه می‌دانند مرغانی که آزادند حالش را
من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،
کشد در خاک و خونم زار و نندیشد مآلش را
به گلزاری مرا دادند رخصت در پرافشانی
که سوزد هر سحرگه، سوزش هجران نهالش را
به بیداری شود بی‌شبهه از صورتگری غافل
اگر در خواب خوش بیند، شبی مانی خیالش را
بنازم عرصه گاه عشق، کانجا سالخوردانش
نیازارند و ناز آرند، طفل خردسالش را
زلال زندگانی در لب ساقی بود، یا رب
خوش آن خضر مبارک‌پی که می‌نوشد زلالش را
تو افسر، ذره ناچیز و خورشید است آن دلبر
نخست از خویشتن بگذر، اگر جویی وصالش را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۷ - در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،
به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را
نمی‌دانم چه گلزار است این خرم فضا، یا رب
که گوش باغبان نشنیده آواز هزارش را
من آن مرغم که شد آبشخورش در آن گلستانی،
که خون بلبلان چون جوی آب است آبشارش را
فزاید تیرگی در چشم عاشق شعله آن مه،
مگر شمع رخی روشن کند شبهای تارش را
جز این صیاد سنگین دل ما را کشت و رفت آن گه،
پس از کشتن نمی دانم که می بندد شکارش را
به کوی دوست بی سامان، یکی پیک غریب استم،
که از ناآشنائیها، نمی داند دیارش را
دلی کز آفتاب طلعت آن ماه شد غافل
چو بخت افسر و زلف تو دیدم روزگارش را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۸ - گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را
چه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را
اگر ملک دلم ویران شد از دست غمش شادم
که روزی می‌کند تعمیر، شه ملک خرابش را
نمی آرد چرا در حلقه چشم من آن مه پا
به صد عجز و نیاز،‌ آن گه که می بوسم رکابش را
ز لعل لب اگر بخشد شرابم ساقی گل رخ،
من خونین رخ از لخت جگر آرم کبابش را
بجز خون دل عاشق نبد در ساغر ساقی
ز من باور کن ای افسر، که نوشیدم شرابش را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۹ - خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را
خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را
دهد گل بی جفای باغبان هر لحظه کامش را
مرا، صیاد، طفلی باغبان بوده است و بی پروا
من آن مرغم، که جستم آشیان دیوار بامش را
مرا در شیشه دل خون فزاید حسرت ساقی،
که از بهر چه نوشد مدعی صهبای جامش را
شب و روزی که دارد جان من در دوری جانان،
نبیند هیچ چشم تیره بختی صبح و شامش را
به هیچم می فروشد خواجه در بازار و حیرانم،
به هیچ آیا فروشد خواجه ای هرگز غلامش را
خیالی پخته دارد بوالهوس، لیکن گمان است این
مگر عشقی ز سر بیرون کند سودای خامش را
به عشق روی آن دلدار، ساقی کن به ساغر می
خدا را مشکن این جام و مجو در ننگ نامش را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۱ - بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را
بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را
که شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را
مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرت
که سوزد شمع بزم دیگری پروانه ما را
حریفان را پر از صهباست جام عیش و حیرانم
که تا کی بنگرد ساقی تهی پیمانه ما را
مشو ایمن ز زهد عقل، ساقی می پیاپی ده
که این ویرانه آخر بشکند خمخانه ما را
اگر بایست بستن هر کجا دیوانه ای یا رب
به زنجیری ببند آخر دل دیوانه ما را
در این عالم که آب و گل اساس هر بنا آمد
بپا کردند از غم کلبه ویرانه ما را
ز افسر، آخر او را این همه بیگانگی تا کی
خوش آن روزی که سازد آشنا بیگانه ما را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۳ - به هر محفل که شمعی زآتش پروانه می‌سوزد
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه می‌سوزد
ز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه می‌سوزد
شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتش
که برق شعله‌ام هم شمع و هم پروانه می‌سوزد
در این ویرانه آن دیوانه آتش‌نهادم من،
که هرشب از شرار ناله‌ام ویرانه می‌سوزد
چنانم از جگر آتش برون آید که بر ساغر
نهم گر لعل لب، هم باده هم پیمانه می‌سوزد
خیالت بر من دیوانه، در ویرانه برق‌آسا
شراری زد که هم ویرانه هم دیوانه می‌سوزد
شدم در بزم هر آتش‌پرست افسانه عشقت
چو خرمن پیکرم از برق آن افسانه می‌سوزد
نه من پروانه‌سان هردم زنم آتش به بال و پر
که از سودای عشقت شمع در کاشانه می‌سوزد
چنان از عشق سوزد افسرا، جانانه‌ام پیکر
که پنداری تو برق آشنا بیگانه می‌سوزد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۹۱ - غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمی‌گنجد
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمی‌گنجد
دلی دارم به غم توأم که در آدم نمی‌گنجد
ز مرهم‌ها، جراحت‌ها، پذیرند التیام آخر
مرا جان‌سوز زخمی، کاندر او مرهم نمی‌گنجد
الهی ای غم دلبر، فزون گردی به دل گرچه،
مرا هرگز ز دلتنگی به دل جز غم نمی‌گنجد
دهانت قطره و در سینه‌ام دل، لجه‌ای پرخون
عجب دارم چرا کان قطره اندر یم نمی‌گنجد
به دریا کی توانم داد جا سیل سرشکم را
بوّد پیدا بر دانا، که یم در یم نمی‌گنجد
برون افتاد افسر، طفل فکر بکرت از پرده
که عیسی تا ابد در دامن مریم نمی‌گنجد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش
پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش
نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری
که با صد ناتوانی جان من آمد پرستارش
من آن مرغم که چشم باغبان از بهر پاس گل،
شررها می زند در آشیان هر روز صد بارش
بسی حیرانم از این باغ و از این سرو و از این گل
که آمد در نوا یکسان تذرو و بلبل و سارش
از آن ترسم که سوزد در گلستان ریشه گلبن
از این سان مرغ جانم گر شرر ریزد ز منقارش
دلم در گلشنت آن آتشین مرغ است خوش الحان
که چون پروانه سوزد بلبل از آزرم گفتارش
چنان پا می نهم از حسرت صیاد در صحرا
که چون مژگان برون آید ز چشمم ناوک خارش
چنان مرغ دلم در دام غم مستانه می‌نالد
که هر کو بشنود دیگر نخواهی دید هشیارش
دلی کز نوک تیر عشق مجروح است چون افسر
توان دانست حال زخم دل از چشم خونبارش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش
بباید ترک سر کردن که ناکامی بود کامش
اگر عاقل بود عاشق نخواهد شد در این وادی،
ز خود بگذشتن و جان دادن است آغاز و انجامش
درآن وادی که عشق خوبرویان آتش افروزد
بود با شعله یکسان جسم و جان پخته و خامش
نمی دانم چرا شد تیره چون شب روزگار من
زخورشیدی که شمع ماه آمد مشعل بامش
شبی خورشید ما طالع شود، گر تیره بختی را
پدید آید همان دم بامداد عید در شامش
خوش آن بی خانمان رندی که در کیش نکونامان
نه جا در مجلس خاص و نه پا در شارع عامش
که می گویی که عاشق را نباشد کفر و اسلامی،
همان زلف و رخ دلدار باشد کفر و اسلامش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش
از آن نالد که می ترسد کند صیاد آزادش
جفاهایی که بلبل می کشد در بوستان از گل
همان دست خزان از باغبان گیرد دگر دادش
ننالد در گلستان یک نفس بلبل به کام دل،
نسازد گل اگر بی داستان باغبان شادش
ندارد پاس گلبن باغبان زآن رو که می ترسد
بسوزد شعله آهم شبی از بیخ و بنیادش
بنام ایزد سهی قدی چمان اندر چمن آمد
که دست باغبان ننشانده سروی همچو شمشادش
در این بستان غزلخوان است هم بر سرو و هم بر گل
تذرو ما که بلبل در ترنم خواند استادش
بهار آمد که گردد بوستان چون صفحه ار من
بود گل،‌ روی شیرین، بلبل شوریده فرهادش
بود مانند بلبل نکته‌سنج و بذله‌گو افسر
مگر در باغ روزی بشنود آن شوخ فریادش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش،
بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش،
بیارد تخت بلقیسی اگر سازند مأمورش
حدیثی را که عقل از نقل آن دیوانه شد یارب،
بدارم تا کی اندر تنگنای سینه مستورش
ندانم شاهد ما را چه شهد آمد به لب پنهان،
که می جویند خلقی نوش جان از نیش زنبورش
اگر بهرام گوری عاقبت گورت کشد در بر
زمن گر باورت نبود، چه شد بهرام و کو گورش؟
فزاید تیرگی درچشم عاشق بی رخ جانان
برافروزند اگر در محفل جان مشعل طورش
نکورویی که نقد جان شهانش دربها داده،
چسان بی زور و زر در خانه آرد عاشق عورش
نبیند آفتاب روی جانان چشم کوته‌بین
که عاجز باشد از دیدار چشم مرغ شب کورش
به شمع عارض او هرکه نزدیک است می‌سوزد
همان بهتر که افسر گاه‌گاهی بیند از دورش
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم
چو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم
بت یاقوت لب، مانند صهبا کرد نوش جان
به جام از حسرت لعلش، هم از خون جگر کردم
نخواهد گشت طالع، آفتاب صبح امیدم
چو من، با مدعی از شام هجرش قصه سر کردم
اگر جولان کنم در عالم بالا، عجب نبود
خرد را ذره خورشید آن رشک قمر کردم
شبی یاد آیدم، کز آتش رویش چو پروانه
سراپا سوختم، تا عرصه بر شمع سحر کردم
چو دانستم که گردد تلخ کام، از قصه صبرم
سپردم جان شیرین و حکایت مختصر کردم
ثنای مدعی کردم، به شکر وعده وصلش،
چه نفرینی، که شب‌ها بر دعای بی‌اثر کردم
ز بس افشاند از هجرش، سرشک از دیدگان افسر،
ز سیل اشک، ملک شاه را، زیر و زبر کردم
افسر کرمانی : قطعات
شماره ۳ - بلندی یافت کوه از پای در دامن کشیدن‌ها
بلندی یافت کوه از پای در دامن کشیدن‌ها
به سنگ آمد سر سیلاب، از بی‌جا دویدن‌ها
من از بی‌قدری خار سر دیوار دانستم
که ناکس، کس نمی‌گردد از این بالا گُزیدن‌ها
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲ - به سر دارم هوای سجده خاک آستانی را
به سر دارم هوای سجده خاک آستانی را
که شاهانند آنجا بنده کمتر پاسبانی را
گدای بی زر و سیمم که با خود یار می خواهم
شه سیمین رکابی خسرو زرین عنانی را
به پیری بر جوانی عاشقم کز عاشقان دارد
چو من هر گوشه پیری را چو خود هر نوجوانی را
نچیدم میوه ای از باغ وصل او چو من هرگز
نشد بی حاصلی حاصل ز باغی باغبانی را
نشان سازد دل و جان منش هر جا فلک بیند
بت مژگان خدنگی دلبر ابرو کمانی را
وفا می ورزم و بیداد می بینم به امیدی
که روزی مهربان بینم بخود نامهربانی را
نمی پرسد نشان و نام من آن مه رفیق اما
که می پرسد نشان و نام بی نام و نشانی را
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳ - رخت ای ماهرخ، ماهست، ماه دلفریب اما
رخت ای ماهرخ، ماهست، ماه دلفریب اما
قدت ای سرو قد، سرو است، سرو جامه زیب اما
به درد دوری و داغ جدائی چند گه خواهم
شکیب و صبر گیرم پیش، کو صبر و شکیب اما
طبیبان چاره ی هر درد می دانند، می دانم
من بیچاره را دردیست در دل، از طبیب اما
بود تا چند وصل او برای غیر و من یارب
وصال خویش و هجر غیر خواهم عنقریب اما
همیشه حسرت وصلم به دل بود و نبود آخر
بجز حسرت، نصیب این دل حسرت نصیب اما
تو بی من گر خوشی ای رشک سرو و گل خوشت باشد
بود خوش سرو و گل با قمری و با عندلیب اما
رفیق از جور یارم نیست افغان نالم و گریم
شب و روز از جفای غیر و بیداد رقیب اما