تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۴ - بی رقیبت شبی ار وصل میسر گردد
بی رقیبت شبی ار وصل میسر گردد
در بهشت ابدت حور مقدر گردد
گرد هر شمع چو پروانه چه گردی زهوس
سگ نه بینی که همه عمر بیک در گردد
در دونان چه زنی خواجه پی لقمه نان
روزی ار روز تو باقیست مقرر گردد
مهر و کین آتش و مشکست نهان در دل مرد
زان درون سوزد وز آن بزم معطر گردد
پاک کن پاک تو خود لوح دل از نقش خلاف
کاینه لاجرم از زنگ مکدر گردد
نیست از حلقه خط تو برون راه دلم
گرچه پرگار در این دایره با سر گردد
نظر غیر نهانی چو به بستم با دوست
مژه ام بر رک دیده همه نشتر گردد
خون آشفته حرام است که صید حرم است
بر در و بام علی همچو کبوتر گردد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - آتشین مرغ دلم چون به سخن می‌آید
آتشین مرغ دلم چون به سخن می‌آید
شمع سان آتشم از دل به دهن می‌آید
من نخواهم که شکایت بنویسم که قلم
آتشی دارد و هر شب به سخن می‌آید
از شهیدان خود دار خواسته باشی تو نشان
کشته عشق تو دودش ز کفن می‌آید
هر که در چاه غم عشق چو یوسف افتاد
نتوان گفت که عارش ز رسن می‌آید
صحبتش یافته اصحاب ولیکن به لباس
بوی رحمن سوی احمد ز یمن می‌آید
کرم شب تاب مزن لاف بر ماه تمام
کی خسی جلوه کنان سوی چمن می‌آید
قدر نشناخته یاران ز پیمبر غم نیست
مژده اکنون که اویسی ز قرن می‌آید
شکرستان لبت خال سیاهی بگرفت
جای طوطی ز چه مأوای زغن می‌آید
دل در آن حلقه خط مانده و بیرون نرود
مور بیچاره برون کی ز لگن می‌آید
آهوان تو دوجین مشگ به دنباله کشند
این خطا گفت که اینها ز ختن می‌آید
ای بسا داغ که بر خاک گذارد سلمی
تا دگر باره سوی ربع و دمن می‌آید
مطلب کار علی را تو ز یاران دگر
کار مردان تو نگویی که ز زن می‌آید
روح آشفته چو پرواز کند سوی نجف
چون غریبی است که او سوی وطن می‌آید
چون حسین و حسنش هست شفیع عرصات
رو سیه رفته و با وجه حسن می‌آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآید
پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآید
حق کند عفو گناهان در رحمت بگشاید
پرده برجا نگذارد همه افلاک بسوزد
آه مستی سحر از سینه سوزان چو برآید
ساقیا ما همه عطشان و تو خود خضر زمانی
تو مسیحی و همه خلق چنین مرده نشاید
این چه جلاد که کس از دم تیغش نگریزد
وین چه صیاد که وحشی بکمندش بگراید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۱ - باز در پرده دل پرتو دلدار رسید
باز در پرده دل پرتو دلدار رسید
پرده داران خبری نوبت دیدار رسید
سر حق گفت چو منصور گذشت از سر جان
تا بمعراج حقیقت بسر دار رسید
مژده ده ای دل بیمار پرستانرا
که طبیبی زوفا بر سر بیمار رسید
آه عشاق بود گرد رخت نه خط سبز
تا بر آئینه بدانی زچه زنگار رسید
شاید ار شیخ برهمن شود و هندوی بت
تا که در کعبه عیان آن بت فرخار رسید
عشق حیدر شدت اکسیر مراد آشفته
که زر قلب تو امروز بمعیار رسید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۲ - دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد
دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد
کرد مجنونم و اندر طلب لیلا برد
غافل از اینکه بود در حشم دل لیلی
بی سبب شور جنونم بسوی صحرا برد
ساحت خیمه لیلی همه بر مجنون بود
من گمانم که باین کار مرا تنها برد
من زآغاز دل ودین خرد باخته ام
دزد اول قدم از دست من این کالا برد
عقل را کوه شمردم بره موجه عشق
وه که آن سیل دمان کوه گران از جا برد
گرچه سودای دو زلف تو بخاکم افکند
سوی معراج مرا جلوه آن بالا برد
وه چه معراج سر کوی علی غیرت عرش
کز بلا آدم و هم نوح پناه آنجا برد
ثمر از حب علی جوی نه مهر دگران
کس بجز نخل کی از خار بنی خرما برد
همه سوداست بسودای تو او را نه زیان
سر آشفته اگر عشق در این سودا برد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۴ - دل دیوانه ززلفت چو رها میگردد
دل دیوانه ززلفت چو رها میگردد
هست مرغی که زکاشانه جدا میگردد
تا که مهر رخ تو شمع درونست مرا
مه چو پروانه بگرد سرما میگردد
لیک آنرا که بود مهر تو با جان پیوند
حاش لله که زدام تو رها میگردد
این قماری که دلم باخت حریفان در عشق
در همه عمر پی نقش وفا میگردد
دل آشفته گر از زلف تو پیوست بخط
از پی خاصیت مهر و گیا میگردد
زاهد ار طوف کند خانه کعبه بگمان
لیک عارف زپی خانه خدا میگردد
سعی در مروه ندارد بقیاس این مقدار
گرد میخانه چو رندی بصفا میگردد
در میخانه توحید علی آن که سپهر
بطواف در او بی سرو پا میگردد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۵ - عاشق آنست که در هجر شکیبا نشود
عاشق آنست که در هجر شکیبا نشود
گر شکیبد بشبی باز بفردا نشود
گو بگردن ننهد سلسله زلف بتان
هر که او خواهد دیوانه و شیدا نشود
دیدمش خرقه و دستار بمیخانه گرو
صوفی شهر که میخواست که رسوا نشود
گرچه اسباب طرب جمله مهیاست مرا
بی تو ای شمع چگل عیش مهیا نشود
بعد از این فکر خردمندی و دانش دارم
فتنه پشم تو گر رهزن دانا نشود
خواست گل جامه برنگ تو بپوشد در باغ
هر که در کسوت زیبا شد زیبا نشود
گر چمد در چمن و سر بکشد بر افلاک
سرو چون قامت رعنای تو والا نشود
مده آن گوهر یکدانه بدست غیار
خواهی ار دیده عشاق تو دریا نشود
نکنی سود دلا در سفر عشق بتان
تا متاع دل و دینت همه یغما نشود
سر آشفته رودگر بسر سودایت
محو صرف غمت او را زسویدا نشود
زاغ طوطی نه و روبه نشود شیر ژیان
مدعی چون علی عالی اعلا نشود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۷ - روزگاریست که ارباب ریا معتبرند
روزگاریست که ارباب ریا معتبرند
اهل تزویر بر اصحاب صفا مفتخرند
بی بصر بوالهوسان بسکه شده محرم راز
همه در سرزنش و شنعت اهل نظرند
موی سان عاشق صادق پی دلجوئی دوست
کامجویان زمیان دست هوس در کمرند
خفته گان را زده سر کوکب طالب زافق
شب نشینان هوا خواه ستاره شمرند
نوبت بال فشانی همه با مرغ شب است
آه از این قوم در این دور که صاحب نظرند
جام اغیار لبالب زمی وصل نگار
خیل عشاق همه خسته و خونین جگرند
بسکه بیگانه فراوان شده در کشور عشق
آشنایان وفا پیشه بفکر سفرند
هر کجا سر بنهی پای نهندت بر سر
گوئی این طایفه مردن نه زجنس بشرند
هر کجا مال کنی بذل پی جان تواند
تو بآنان که دهی نفع تو را بر ضررند
یکجهان خیل منافق شده در شهری جمع
اولیای تو همانا که بملک دگرند
دست آشفته بگیر ایکه توئی دست خدا
کاین حریفان دغل جمله مطیع عمرند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۹ - هر که با موی و میان تو میانی دارد
هر که با موی و میان تو میانی دارد
میتوان گفت که از عشق نشانی دارد
آن که منظور نظر هست در این خوبان نیست
شاهد ماست که این دارد و آنی دارد
بی نشان است مرا یار به تهمت گفتند
کاین نشان هست که بهمان و فلانی دارد
بر در میکده بس خضر روانبخش بود
گر بظلمات خضر آب روانی دارد
گلشن حسن بنازم که در او نیست خزان
ورنه هر باغ که بنی تو خزانی دارد
آرش از آن خم ابرو قدر اندازی یافت
این که گویند که او تیر و کمانی دارد
توسن بخت شدش رام و سمند گردون
نفس را هر که زعشق تو عنانی دارد
حل نشد مسئله جزء حکیمان گرچه
وهمم اندر دهن دوست گمانی دارد
لامکانست بفتوای خرد حضرت عشق
حرف بیجاست که او جای و مکانی دارد
نی کلکم زشکرخند لبانت دم زد
زآن شکر ریز و گهرخیز بیانی دارد
شاید آشفته نخوانند تو را اهل خرد
نظمت ار زلف پریشان چو نشانی دارد
دست فتنه بود از دامن امنش کوتاه
هر که از دست خدا خط امانی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۳ - زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند
تا در میکده را بر رخ رندان بستند
گر به بندند در میکده یا بگشایند
خیل مستان خم عشق تو بی می مستند
جملگی عقرب جراره و با نیش جفا
بتقاضای طبیعت دل مستان خستند
تا که رفته ززمین جانب افلاک امشب
کز پی رقص ملایک بهوا می جستند
غمزه و خال و خط و زلف تو اندر ره دل
آه کاین سلسله طرار بهم همدستند
گر زمستان تو گستاخ زند سر سختی
که سلامیت بگویند و دعا بفرستند
نام سامان نبری در بر عشاق ایدل
که چو آشفته بآن سلسله مو پیوستند
عارفان کز خم زلف تو کمندی دارند
جمله زنجیر تعلق زجهان بگسستند
دست افتاده زپایان ره عشق بگیر
زآنکه تو دست خدائی و همه بی دستند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - عاشق از جور بتان گرچه ملالی دارد
عاشق از جور بتان گرچه ملالی دارد
گو جمیل است جفا زآنکه جمالی دارد
تو زخورشید مجاور بنمائی دو هلال
آسمان گرچه بهر ماه هلالی دارد
دید بر ماه رخت دل خط و زو آه بگفت
حیف کاین کوکب مسعود وبالی دارد
دل و جان هر دو بسودای دهان و کمرت
هر کس از دوست هوائی و خیالی دارد
رند میخانه هم از باده شوقت مست است
صوفی صومعه گر وجدی و حالی دارد
آفتاب رخ آن ماه بعقرب همه روز
خانه خورشید بعقرب چو نشانی دارد
هست در چشمه خورشید تو را آب حیات
خضر در ظلمت اگر آب زلالی دارد
خون منصور زند نقش انا الحق بزمین
نیست آن عشق که از مرگ روانی دارد
جم عهد خود و کیخسرو زرین کله است
هر که با دلبری آشفته وصالی دارد
ادب و حکمت و فضل و هنرت نیست کمال
هر کرا حب علی هست کمالی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۰ - بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
زآتشین روی تو برخاست نگارینا دود
آینه رو صنما این دل سنگین بگذار
آه از آندم که برآید زدل شیدا دود
چند سودای سر زلف نکویان ایدل
که برآمد زدماغ من از این سودا دود
دود عود است که از مجمره برخاسته است
یا که از روی تو از زلف غبیرآسا دود
قرص خور را نبود دود رخت را چه فتاد
بلکه پیچیده در او زآه درون ما دود
آن خط غالیه آسا چه برو دیده پدید
گفت پیدا شده از مهر جهان آرا دود
آتشین آه من آشفته بشبهای فراق
همچو خاشاک بر آرد زدل دریا دود
آخر ای شمع تو را سوز درون واننشست
تا زپروانه برآوردی بی پروا دود
مگر از خاک نجف سرمه کنم چشمان را
ورنه ناچار کند دیده ما اعمی دود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد
که هزاران زطرب جمله بدستان آورد
اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثار
گوئیا مژده گل را به گلستان آورد
از دهانت سخنی گفت صبا وقت سحر
غنچه دست از سر غیرت بگریبان آورد
چشم یعقوب شده باز همانا که بشیر
خبر یوسف مصری سوی کنعان آورد
کوری زاهد پیمانه شکن مغبچه ای
یک سبو می بصبوحی بر مستان آورد
صوفیان بی می و مطرب همه مستند و خراب
از خربات که این نشئه برندان آورد
جز خم زلف تو کاو گوی زنخدان زد و برد
گوی خورشید که اندر خم چوگان آورد
هدهد ار تاج بسر داشت عجب نیست که دوش
خبر از شهر سبا سوی سلیمان آورد
این همه عیش و طرب چیست از آنست که باد
مژده مقدم احباب زطهران آورد
وه چه اصحاب شتابان همه در موکب میر
وه چه میری که قدومش بجهان جان آورد
داشت سودای سر زلف تو آشفته که دوش
بزبان جمله سخنهای پریشان آورد
نی غلط این شب قدر است که سلطان ازل
روی از ساحت واجب سوی امکان آورد
ولی و حجت دین قائم بالحق مهدی
که قدومش بجهان مایه ایمان آورد
خامه گر بهر نثار تو در نظمی سفت
در بدریا برود زر بسوی کان آورد
یابد ایمان زولای تو کمال و با عجز
رو بدرگاه تو درویش ثنا خوان آورد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۲ - سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید
سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمید
می گلرنگ بچنگ آرو بنه جام نبید
هر چه داری بده و جام زساقی بستان
صرفه آن برد که یوسف بزر و سیم خرید
بنده عشق تو آزاد بود از عالم
هر که پیوست بتو از دو جهان جمله برید
سرو کز ناز زدی لاف سر دعوی داشت
دید چون قامت تو پای بدامان بکشد
غنچه را جامه قبا گشته و گل را دل چاک
تا که آن شاخ گل تازه بگلزار چمید
گرنه سودای تو بودش بسر ای گلبن نو
از چمن بلبل سودازده بهر چه پرید
نخورد باده زکوثر نخرد آب حیات
هر که از میکده عشق تو یک جرعه چشید
سر انگشت ندامت بگزد تا بلحد
هر که بر سیب بهشتی به بستان بگزید
از سیاهی و سفیدی غرض آن معرفتست
مرد حق را نشناسند بدستار سفید
اثر مهر گیاهست خط سبز تو را
این نه آن مهر و گیاهی است که از خاک دمید
نسر طایر بکمند آمدم از قهوه عشق
روزی باده کشان بی خبر از غیب رسید
آهوی شیرشکار نگهت را نازم
که بچنگال مژه سینه شیران بدرید
من خود آشفته نبودم زازل میدانی
دل آشفته ززلف تو پریشان گردید
دستی ای دست خدا بر در امیدم زن
زآنکه انگشت تو شد بهر در بسته کلید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۵ - شمع گر هر نفسی انجمنی بگزیند
شمع گر هر نفسی انجمنی بگزیند
چشم پروانه بجز پرتو او کی بیند
مور خط بر لب شیرین تو گر کرده هجوم
مور گو خوشه ای از خرمن حسنت چیند
زآشیان بلبل شیدا چو پرافشان گردد
حاش لله که بجز با گل خود بنشیند
قطره پیوست چو با بحر و چو ذره با مهر
نسزد گر خودی خود زمیانه بیند
روح آشفته که ازخاک درت پرورده
گرد تن تا نفشاند بدرت ننشیند
سر سپرده به تو درویش تو ای دست خدا
بولایت اکه اگر جز تو ولی بگزیند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - بود آیا که گل نو بچمن باز آید
بود آیا که گل نو بچمن باز آید
گرد او بلبل شوریده بآواز آید
راستی پرده عشاق نگهدار آخر
ناخنت مطرب خویش بذله چو بر ساز آید
خوش بود مستی ایام جوانی و بهار
خاصه آن لحظه که با عشق هم انباز آید
نیست تغییر در انجام طلب عاشق را
گر بپاکی بره عشق از آغاز آید
کی بسر منزل او راه برد عنقائی
مگسی گر بهوای تو به پرواز آید
گفت بی پرده بمردم غم دل چشم ترم
چکنم مردمک دیده چو غماز آید
دل اسیر مژه ترک تو شد حالش چیست
صعوه کافتاده سر پنجه شهباز آید
شکرستان شده از آن لب شیرین شیراز
گو چه حاجت شکر از هند و زاهواز آید
مه باین جلوه نتابیده گهی بر افلاک
سرو در باغ ندیدم که باین ناز آید
شرمسار آنکه برد جان بسلامت از عشق
هر که سر باخت در این رزم سرافراز آید
میل تن پروری و عشق زهی لاف دروغ
شاید اینکار گر از عاشق جانباز آید
سرو سر حلقه عشاق علی بوده و هست
که خطابش همه از انجمن راز آید
پشت آشفته خم از بار گنه شد مددی
تا سبکبار بکویت به تک و تاز آید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۰۹ - طرب آن نیست که ایام بهاری برسد
طرب آن نیست که ایام بهاری برسد
عیش آنست که پیغام نگاری برسد
دل سودازده از سینه بزلفت پیوست
چون غریبی که زغربت بدیاری برسد
آه من میگذرد باخبر ای خرمن حسن
هان مبادت که از این برق شراری برسد
عشق پیل افکن و رخ تافتن از وی صعبست
مات ماندیم مگر شاه سواری برسد
طالب آب بقا راه بمقصد نبرد
که نه خضرش بسر راه گذاری برسد
هر که حق گفت نه از اهل حقیقت شمرش
تا نه منصور صفت بر سرداری برسد
نوح گر بگذرد از ساحل بحر غم عشق
کی تواند که زبحرش بکناری برسد
مگذر بر من خاکی زترحم ای ترک
چون بدامان تو ترسم که غباری برسد
نقد شد زراندود تو ایصوفی شهر
آه از آن روز که نقدت بعیاری برسد
آنچنانست که آید اجل بیماری
شیخ شهرار بسر باده گساری برسد
حالت طایف کعبه چه بود بر در دیر
حال گمگشته رهی کاو بحصاری برسد
روز هجران مرا روی تو تابد زآنسان
که شب گور مرا شمع مزاری برسد
توئی آن نور هدایت علی و مظهر حق
که کند نور شعاعت چو بناری برسد
کی هراسان شوم از حول نکیرین بقبر
گر بسر وقت من آشفته یاری برسد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد
آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد
بسخن آمد و دیدم که دهانی دارد
دل ندارد مگر آنکس که بعشق تو سپرد
کشته تیر غم تست که جانی دارد
در وجودش نکند سستی پیری اثری
هر که در سر هوس تازه جوانی دارد
کرد صاحب نظرش گرد ره گله عشق
کی کلیمش شمرد هر که شبانی دارد
نرگس از نشئه چشمت بچمن مخمور است
لاله از داغ تو در باغ نشانی دارد
کسوت ناز تو را عاریه برخود بربست
از خزان سرو اگر خط امانی دارد
گفتی این تیر زشستت که نشست بر دل
روز از او پرس که در دست کمانی دارد
زلف زانبوهی دل از کمر افتاد و فتد
هر که بر دوش چنین بار گرانی دارد
کشتی نوح بگرداب محبت غرق است
گرچه پیداست که این بحر کرانی دارد
نکند مرد سخن سنج بجز مدح علی
هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد
وقف بر مدحت حیدر بود و عترت او
اگر آشفته زبانی بیانی دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - عشق گفتی گنهست و گنهی باید کرد
عشق گفتی گنهست و گنهی باید کرد
خضر جستیم و بظلمات رهی باید کرد
این عروسان مقنع همه رنگند و فریب
روی بر درگه صاحب کلهی باید کرد
عشق پیکان قضاراست سپر قصه مخوان
حذر از غمزه چشم سیهی باید کرد
این زر قلب که یکجو نخرد صیرفیش
سکه ناچارش بر نام شهی باید کرد
مردم دیده کجا نقش جمال تو کجا
لابد از پرده دل کار گهی باید کرد
شب تار است و وزان باد خلاف از چپ و راست
شمع افسرده بهل فکر مهی باید کرد
ایکه روح از دم تو زنده بود در افلاک
جانب خسته دلان هم نگهی باید کرد
کشتگان را به تو دعوی و توی داور شهر
از کجا جز تو خیال گوهی باید کرد
هست وجه الله اعظم علی آشفته بجد
شوق او دارم و فکر شبهی باید کرد
شبه او کیست بجز قائم بالحق امروز
سر براهش پی گرد سپهی باید کرد
تا بجوئیم از آن مظهر واجب اثری
رو بهر میکده و خانقهی باید کرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۷ - ساقیا باده که ایام طربناک آمد
ساقیا باده که ایام طربناک آمد
داروئی ده که دوای دل غمناک آمد
جامه ناز تو افتاده مگر در بستان
سرو آن جامه به بر کرده و چالاک آمد
چه شرابست بجام تو که در مستی عشق
زهر در مشرب مستان تو تریاک آمد
صفت از رنگ رخ و بوی تو در باغ شنید
گل که با جامه خونین و دل چاک آمد
لاجرم عشق در آئینه او جلوه گر است
هر که از شایبه و زنگ هوسناک آمد
دیدم آهوی دو چشم تو بچین خم زلف
این چنین صید که دیده که بفتراک آمد
آنچنان رفت بمن زآمدن و رفتن دوست
برق سوزنده که بر خرمن خاشاک آمد
آخر ای عشق کدامی تو و جای تو کجاست
که فزون جاه تو از حیز ادراک آمد
عشق سرمد علی عالی اعلا حیدر
که برتبت وصی صاحب لولاک آمد