تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۴ - مدامم ده، که ایامم مدام است
مدامم ده، که ایامم مدام است
شکار عیش را، ایام دام است
بیاور باده ای، کز وی دو قطره
خرابی دو عالم را تمام است
چه در بند حریفی، باده را باش
حریفی باده ات آسوده جام است
ز هشیاری به مستی، راه دور است
ز مستی تا به هشیاری، دو گام است
اگر عقل است بر جانت عقال است
واگر شرع است بر طبعت زمام است
کسی کاین بندها بگشاید از تو
نه پیوندی در او، گوئی حرام است
ندانم، تا ورای سازگاری
گناه باده ی مسکین کدام است
تو گر تندی ز نخوت، باده تند است
تو گر رامی ز الفت، باده رام است
وگر جنسی همی جوئی موافق
قدم در نه تو خامی، باده خام است
به می مطلق شود هر کاو اسیر است
به می بالغ شود هر کاو غلام است
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۱۸ - طبیب درد بی‌درمان کدام است؟
طبیب درد بی‌درمان کدام است؟
رفیق راه بی‌پایان کدام است؟
همی دانم وِثاقِ اوست جانی
اگر دانستمی کان جان کدام است
گر این عقل است پس دیوانگی چیست؟
ور این جان است پس جانان کدام است؟
کسی کاو را به جان جوید نگوید
که با مِی زحمت دندان کدام است؟
نمی‌داند کسی درمان این درد
طبیب عشق را دکان کدام است؟
اثیرا دم مزن او خود شناسد
که سرکش کیست سرگردان کدام است
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۴۱ - مرا گر ز آب حیوان جرعه ریزند
مرا گر ز آب حیوان جرعه ریزند
چه عیب آید که در پای تو دردم
چو اطلس بر سر شاهان نشسته
نه قصب آمد که در پای تو بُر دَم
گر آهن بودم از سختی شکستم
ور آتش بودم از سردی فسر دَم
ز تو مهری امانت بود بر من
بمهر خویش در هجران سُپردم
اگر زحمت نمودم تا بامروز
شبت خوش باد کان زحمت ببُردم
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح جمال الدین محمد وزیر که روضه مطهر پیغمبر را عمارت کرده بود گوید
چو دولت رفت بر تخت امارت
مه تاجش پذیرفت استدارت
وزیری جست فحل و شهم و مقبل
که باشد در همه کارش مهارت
بسازد کار عقبی از کفایت
نگیرد نام دنیا از حقارت
به عزت ماه گردون سعادت
بگوهر در دریای طهارت
خرد را گفت کی نقاد مردان
کجا و در که دیدی این امارت
گر از صدری چنینم مژده گیری
دهم ملکیت حق این بشارت
خرد مسکین دراین خدمت فرو ماند
فتاد اندر بحار استخارت
ز رای پیر و از بخت جوان هم
نمود الحق در این باب استشارت
سعادت کردش از دنباله چشم
به مولانا جمال الدین اشارت
بود خاموش چون گل جمله معنی
شود بلبل چو آید در عبارت
خجسته حاتم ثانی محمد
که جودش ملک کانها کرد غارت
دمش بس خرم و گرم است آری
نسیم گل نباشد بی حرارت
فراخای دلش را بحر گفتم
چو تنگ آمد مجال استعارت
بزرگا هر چه آن مقلوب گردد
شود منکوس و زاید استزارت
ترازو را نداری از کرم زانک
ترازویست مقلوب وزارت
خهی در خلق عطارت حلاوت
زهی در خط نقاشت مرارت
چو از مکه شدم سوی مدینه
خدایم داد توفیق زیارت
پیامی داد جدم مصطفی خوب
به دستوری رسانیدم سفارت
پیام آن است کای شایسته فرزند
که بادا بحر علمت را غزارت
فرا شو نزد آن آزاد مردی
که دارد در جوانمردی بصارت
بگو کای خواجه مقبول مقبل
غلامانت سزاوار امارت
بنای عمر تو معمور بادا
که کردی روضه ما را عمارت
بخر از مال فانی جان باقی
که میمون باد بر تو این تجارت
صبا دوش آمد و دادم بشارت
که خیز ای در دریای طهارت
بده مژده که از ابر کرم یافت
نهال باغ امیدت خضارت
چو نیک و بد ندانستم در این باب
فتادم در بحار استخارت
ظهیر دولت و ملت محمد
که دارد در جوانمردی مهارت
گر از خورشید رأیش یافتی ماه
بماندی تا ابد در استنارت
هزاران چاکر و خادم به پیشش
که کمتر شان منم با این حقارت
زهی اندر فنون علم و حکمت
شده چون مرد یک فن با غزارت
اگر چه آن دل پاکت دریغ است
که بندی در مهمات غرارت
ولیکن راستی داند که چون تو
نبوده است و نباشد در سفارت
مبارک روی محمودت بود روز
که بر ملک سخن یابد امارت
حدیثی نیست رسمی آنچه گفتم
که در سیماش دیدم این اشارت
بزرگا حسب حالی طرفه افتاد
به دستوری نمایم این جسارت
جهان بر من که خیرش چون نیرزد
همی خواهد که بفروشد شرارت
سزای او ببیتی کردمی لیک
در این مجلس بترسم زان قذارت
مجیر من تو بس باشی که دادم
به مهرت خانه دل را اجارت
چو لاله سرخ رویم کن همان دان
که کردی روضه جدم زیارت
نهالی را که بار و برگ او داد
خزان هرگز نیارد کرد غارت
بنائی کن که همچون چرخ کهنه
بود هر روز نوتر این عمارت
ور از تو بگذرد خود در جهان کیست
که داند کرد کاری را کفارت
الا تا از جهان تنگ ترکیب
حلاوت کس نبیند بی مرارت
دل و چشمت مظفر با دو منصور
ز رأیت شرع بپذیرد وقارت
سعادت های تو چندان که گیرد
ز مغرب تا به مشرق این اشارت
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح بهرام شاه گوید
دلم زان پسته خندان شکر یافت
و زان یاقوت جان افشان گهر یافت
به وصف کشی او عقل خود را
چو گردون بی سرو بسیار سر یافت
خیالش نزد من آمد به پرسش
به جان او اگر از من اثر یافت
نشاطی در دل من خواست آمد
ز تو بر تو غمش کی رهگذر یافت
هلاکم کرده بود آن چشم جادوش
یک افسون لبش آن کار در یافت
تر و خشکم بداد و مهربان شد
چو با من جان خشک و چشم تر یافت
چنین ناگاه بر جانم ببخشود
مگر از لطف شاهنشه خبر یافت
خداوند جهان بهرامشه آنک
ز بهر خدمتش جوزا کمر یافت
بدین رحمت که بر من بنده فرمود
حقیقت دان که ملک بحر و بر یافت
ز یمن آنکه هدهد را طلب کرد
سلیمانی به ملک خود دگر یافت
دلم ز اندوه در شادی بپرورد
چو این تشریف شاه دادگر یافت
بلی خفاش خاکی بود تیره
ز عیسی زنده گشت و بال و پر یافت
لقایش ذره را آورد پیدا
از آن شاه کواکب تاج زر یافت
چو رویم سرخ گشت از نور رأیش
یقینم شد که گل رنگ از قمر یافت
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۱۵ - فشاند از سوسن و گل سیم و زر باد
فشاند از سوسن و گل سیم و زر باد
زهی بادی که رحمت باد بر باد
به داد از نقش آذر صد نشان خاک
نمود از سحر مانی صد اثر باد
مثال چشم آدم شد مگر ابر
دلیل لطف عیسی شد مگر باد
که در بارید دم دم بر چمن ابر
که جان آورد خوش خوش در شجر باد
اگر سرگشته ابر آمد چرا پس
نهد زنجیر هر دم بر شمر باد
گل خوشبوی ترسم کاورد رنگ
از این غماز صبح پرده در باد
برای چشم هر نااهل گوئی
عروس باغ را شد جلوه گر باد
ز عدل صاحب ار بوئی ببیند
کند عرضه صبوحی جام زر باد
امین ملک خاص شه حسن آن
که آمد صیت او را راهبر باد
خداوندی کز آتش بار خشمش
مقیم افتاده باشد در خطر باد
قمر کو پیکر دیوش نبودی
ز دستی خاک در چشم قمر باد
یکی در لطف لفظش بین که گوئی
ز گل آب آیدی و از شکر باد
ور از حلمش حجر بهره نبردی
ببردی آب و آتش از حجر باد
پی عزمش گرفت اندر سر آمد
که فرمودش ندانست این قدر باد
دم خصمش ز حسرت سرد و خشک است
عجب تر آنکه باشد گرم وتر باد
ز ایزد جان او خواهد همانا
که می گردد بگرد بحر و بر باد
زهی صدری که گر عونت نباشد
نیابد بیش بر آتش ظفر باد
ز بیم آنکه ناگه گردد آتش
نیارد کرد بر خصمت گذر باد
سلیمان وار گر فرمان دهی تو
سبک چون کوه بر بندد کمر باد
ز خدمت ور چو هدهد تاج یابد
نیارد بود غایب دیرتر باد
چو خاک درگه عالیت را یافت
ندانم تا چه گردد دربدر باد
حسود خاکسارت را که کردست
چو قوم عاد را زیر و زبر باد
چو شیر نره بادی هست در سر
دهد روزی چو شیر بیشه سرباد
نگون سوی زمین آمد چو نمرود
به حیلت گر شود این بار بر باد
چه خلق است اینک همچون عادیانش
سرانجام آتش است و ما حضر باد
بزرگا چون من آیم در بدیهه
بود از خصمی من بر حذر باد
به پیش تیغ نطقم بفگند زود
بر آب کار چون مردان سپر باد
ز بهر جستن از پیشم عجب نیست
که از مرغان کند در یوزه پر باد
منم کز بحر طبعم گاه و بیگاه
کند چون ابر عالم پر درر باد
نبیند هم که مثل من نبیند
اگر هموار پاید در سفر باد
وگرنه گوهر پاک منستی
کجا بنمایدی هر بد گهر باد
همی تا هست در نزد طبیعی
که باشد اصل عمر جانور باد
سوی جان تو هر دم آن چنان باد
که از آب حیات آرد خبر باد
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - در مدح قوام الدین حسن و بهرام شاه گوید
رخش طرز گلستان می نماید
ز آتش آب حیوان می نماید
چو گردون دل بسی دارد ولیکن
چو گردون جمله گردان می نماید
ز پسته گر نمکدان ساخت نشکفت
شکر بین کز نمکدان می نماید
مرا دور از لب و دندان جانان
نگر کان لب چه دندان می نماید
به جام باده ماند از لطافت
تنش پنهان همه جان می نماید
دلت میزد که شوخی خواهدت کشت
حسن هشدار کین آن می نماید
سخن فردا بها گیرد اگرچه
چنین امروزت ارزان می نماید
چه گردد آخر کارم ندانم
کز اول بس پریشان می نماید
دلم دانی چرا شد در دو زلفش
پریشان بر پریشان می نماید
نگارا هر زمان گوئی بطنزم
که بس بی معنیی هان می نماید
گل تر دامن از تو کیست باری
که صد چاک از گریبان می نماید
نشان روی خوبت در دل من
میان درد درمان می نماید
یکی از پوست بیرون آی چون گل
که بر تن پوست زندان می نماید
بیا تا شکر این گویم که صاحب
به جای من بس احسان می نماید
قوام دولت و ملت حسن آن
که صدر و بدر اعیان می نماید
خداوندی که این گردون سرکش
مثالش را به فرمان می نماید
قدم بر اوج گردون می گذارد
کرم تا حد امکان می نماید
ز رشک نو عروس عدل او ظلم
جهان را درد هجران می نماید
اگر چه حال خصمانش که بد باد
گروهی را به سامان می نماید
خرد را چون ورم در کار دارد
فزونی عین نقصان می نماید
فلک تا خلق نیک او بدید است
ز بد کردن پشیمان می نماید
خدایا آنچه از اخلاص پیداست
که او در ملک سلطان می نماید
خداوند جهان بهرامشه آن
که بار فر سلیمان می نماید
ز خون خصم چون برقست تیغش
که گریان است و خندان می نماید
رخ اعدات گلگون باد از آن گل
که او از خار پیکان می نماید
بزرگا تازگیها بین که عالم
ز نوزادان بستان می نماید
چمن را نامه خلد آمد آنگه
به خط سبز عنوان می نماید
مگر هجر بنفشه خواب دیده است
که نرگس نیک حیران می نماید
نزد بلبل نوا لیکن به مرغان
کنون آهنگ دستان می نماید
خداوندا بصنع آن خدائی
که از خاری گلستان می نماید
گهی از آب جانان مینگارد
گهی از خاک ریحان می نماید
به قدرت از نهاد عشق پیدا
نشان جان پنهان می نماید
که بر یک دعوی ناکرده بنده
به حق صد گونه برهان می نماید
ولیکن نزد این دونان عجب نیست
که با این فضل نادان می نماید
زرین سم گرچه باشد خرچه داند
که عیسی ز آسمان جان می نماید
مگر لاحول بشتابد که شه ره
از این غولان بیابان می نماید
به جای آریم حق یک یک به واجب
مجال عمر چندان می نماید
درشتی هم کند تیغ زبانم
اگر چه نرم سوهان می نماید
همیشه تا حمل می پوشد از خود
به قدر آنکه میزان می نماید
سر خصمت بریده چون حمل کو
دو سر مانند سرطان می نماید
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۲ - هوای وصل جانانم گرفتست
هوای وصل جانانم گرفتست
غم دلبر دل و جانم گرفتست
دل و دلبر نمی بینم چه دانی
که چون سودای ایشانم گرفتست
چگونه در کشم دامن ز عشقش
که دست دل گریبانم گرفتست
چگونه گل چنم از باغ وصلش
که از خارش گلستانم گرفتست
دل از صبر ارچه می گریم نه ننگست
ره وصل ارچه می دانم گرفتست
ازینم پاره ی نومیدی آمد
که در دشواری آسانم گرفتست
مگر پیدا نمی آمد غمش زانک
نشاط مدح سلطانم گرفتست
ملک بهرام شاه آن گنج رحمت
که در دشواری آسانم گرفتست
بحمدالله که شکر نعمت او
همه پیدا و پنهانم گرفتست
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۴ - کریمی کو که در عالم زبون نیست
کریمی کو که در عالم زبون نیست
اسیر و عاجز این چرخ دون نیست
عروس بخت را گر زیوری هست
در این نه حقه ی آیینه گون نیست
اگر این است هستی ها که دیدم
درین کان هیچ نقدی نیست چون نیست
حسن بگذارد نیا را همان گیر
که این کژدم در این طاس نگون نیست
دو عالم را فراخایی بپندار
که از کنج دل تنگت برون نیست
که در ملک اجل سوی زمانه
بدین تنگی بدین کویت درون نیست
فلک گر نافه ای گردد پر از مشک
اگر رنگست آن جز رگ خون نیست
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۸ - برآن زلف و لب و خال و بنا گوش
برآن زلف و لب و خال و بنا گوش
سوی بازار عشقش برده ام دوش
رخش روز است و ابرو گوشه روز
نهاده است از برای فتنه شب پوش
دهانش چشمه نوش و زبر جد
رمیده است از کران چشمه نوش
همه ساله ز سودای فراقش
دلی دارم چو دیگ تفته پرجوش
ز عشقش تا بر آرم من یکی دم
سه بار از من ز رنج دل رود هوش
ز تو چون روی آزادی نبینم
مرا خسرو خریدار است بفروش
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۳ - همه شب دوش من بیدار بودم
همه شب دوش من بیدار بودم
ندیم حسرت و تیمار بودم
ز وصل یار دلبر برنخوردم
ز هجر دوست برخوردار بودم
چو محنت کشتگان اندر تحیر
بمانده روی در دیوار بودم
همی جان کندم اندر فرقت یار
مبر آن ظن که من بیکار بودم
زسودا و ز صفرا و طپیدن
بسان مرد نا هشیار بودم
مرا گویند چون بودی چگویم
مگر بهتر شوم بیمار بودم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۷۸ - منم در عشق تو جسمی و جانی
منم در عشق تو جسمی و جانی
کشیده پوستی بر استخوانی
نه جز گریه مرا پشت و پناهی
نه جز ناله مرا نام و نشانی
تنی مانده چه تن محنت سرائی
دلی رفته چه دل درد آشنائی
نداری باک از چون من غریبی
نیاری رحم بر چو من جوانی
سراپای جهان گشتم ندیدم
چو تو اندک وفا بسیار دانی
سبک بربایدم موری دگر بار
کنی یادم بیایی و بخوانی
زبان تلخ داری ای پسر لیک
چو گفتار حسن شیرین دهانی
در این شیرین دهان از بخت شورم
عجب نبود بدان تلخی زبانی
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۴ - در مدح خواجه مخلص الدین از سرخس به نشابور فرستاد
دل من از فراق خواجه مخلص
خداوندا تو میدانی که خسته است
جمالش تا گل از چشمم ببر دست
هزاران خار در چشمم نشسته است
ز حسرت خواب از دیده گشادست
ز غصه آب در حلقم ببسته است
ز رحمتهاش گر یابم نصیبی
ز زحمتهای ما او نیز رسته است
ز حالم هر که پرسد زود گویم
که از پیش خران عیسی برسته است
بحمدالله که در عهدش درستست
همان دل کز فراق او شکسته است
همای ظل او گسترده بادا
که چون خورشید بر عالم خجسته است
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۱۰ - به من سید حسن زین زمانه
به من سید حسن زین زمانه
ز دل تحفه غذای جان فرستد
بدان نظم بدیع و نثر رائق
تو گوئی معجزه قرآن فرستد
هزاران گنج گوهر بیش دارد
در آن خاطر که تحفه زان فرستد
ندارم بس عجب از بحر فضلش
به من گر عقدی از مرجان فرستد
ولیکن منت بسیار دارم
که می درد مرا درمان فرستد
مر این مشتاق مهجور حزین را
شفا زان لفظ در افشان فرستد
شراب از چشمه کوثر رساند
نسیم از روضه رضوان فرستد
جواب آن فرستادن که داند
مگر زنده شود حسان فرستد
خرد نپسندد از طبع من ار هیچ
بضاعت زیره زی کرمان فرستد
ازین بی مایه بس باشد که شکرش
به صدر خاصه سلطان فرستد
قوام الدین حسن صدری که دولت
مراد دل بدو آسان فرستد
بهر دعوی که دارد از کفایت
فلک هر لحظه صد برهان فرستد
گذشته روز گیتی چند باشد
خدایش عمر صد چندان فرستد
عزیزی پس بدان سید رساند
سلامی کین دل حیران فرستد
چو برخواند بشوید تا نگوید
چنان شعری چنین نادان فرستد
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۱۱ - در جواب خواجه ابوبکر شامی گوید
به من بوبکر حیدر تازه تازه
همی دروی گل خندان فرستد
گهی زهر مرا تریاق سازد
گهی درد مرا درمان فرستد
گه از شاخ وفا نوباوه بخشد
گه از باغ هنر ریحان فرستد
نسیم پر تحیت کان خداوند
ز طبع خوشتر ازنیسان فرستد
بهدیه چشم نزد دل رساند
چو تحفه دل به سوی جان فرستد
ندانستم من این یارب که دانست
که ایزد بهر عیسی خوان فرستد
تحیت تا بود نور علی نور
بدست سید اقران فرستد
عدیم المثل ساعد آنکه کلکش
به تیر آسمان فرمان فرستد
بلی خورشید چون گل را دهد نور
ضیاء مهتر تابان فرستد
حسن این بیتها نزدیک آن صدر
همی از خویشتن پنهان فرستد
تنم جسمم قلم را شرم دارد
که سوی چشمه حیوان فرستد
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۳۷ - در مدح بهرامشاه
همیشه قدر و عمر شاه عالم
خداوند جهان سلطان غازی
چو اوج مشتری باد از بلندی
چو دوران فلک باد از درازی
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۴۰ - اگر زودم نگارا درنیائی
اگر زودم نگارا درنیائی
بسی جوئی و هرگز درنیابی
فراوان چاکران داری ولیکن
ز من شایسته تر چاکر نیابی
فضولی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - زبان مرغ می داند مگر گل
زبان مرغ می داند مگر گل
که دارد گوش بر فریاد بلبل
مگر جانی ندارد گل که دارد
بآه بلبلان چندین تحمل
ز عاشق می فزاید قدر معشوق
نه از بسیاری جاه و تجمل
نگار من مکن بی التفاتی
مزن بر عاشقان تیغ تغافل
اگر خواهی که بگشاید دل ما
بر افشان زلف یا بگشای کاکل
بشرط صبر بر غم می توان یافت
گل مقصد ز گلزار توکل
توکل را فضولی کار فرما
مکن کاری بتدبیر و تأمل
نسیمی : غزلیات
شماره ۷۸ - دلی دارم که در وی غم نگنجد
دلی دارم که در وی غم نگنجد
چه جای غم؟ که شادی هم نگنجد
میان ما و یار همدم ما
اگر همدم نباشد دم نگنجد
دلی کو فارغ است از سور و ماتم
در او هم سور و هم ماتم نگنجد
جز انگشتی که عالم خاتم اوست
دگر چیزی در این خاتم نگنجد
زبان درکش نسیمی خود ز گفتار
مگو چیزی که در عالم نگنجد
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - صراحی می زند هردم انالحق
صراحی می زند هردم انالحق
بده ساقی می جام مروق
من از حلق صراحی می شنیدم
به وقت صبح تسبیح مصدق
ببین در صورت خوبان که از می
عرق چون می زند هردم معلق
می و ساقی بغایت سازگار است
ولی با خاطر پاک محقق
می صافی به مشتاقان حلال است
دریغ افسرده ها را آب خندق
نسیمی گفت: بی رخسار خوبان
ندارد کار ما سامان و رونق