تعداد ۲۸۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۳ - اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی
ومماتی فی حیاتی وحیاتی فی مماتی
اقتلونی، ذاب جسمی، قدح القهوة قسمی
هله بشکن قفص ای جان، چو طلب کار نجاتی
زسفر بدر شوی تو، چو یقین ماه نوی تو
زشکست از چه تو تلخی، چو همه قند و نباتی؟
چو تویی یار مرا تو، به ازین دار مرا تو
برسان قوت حیاتم، که تو یاقوت زکاتی
چو بسی قحط کشیدم، بنما دعوت عیدم
که نشد سیر دو چشمم، به تره و نان براتی
حرکت کن، حرکتهاست کلید در روزی
مگرت نیست خبر تو، که چه زیبا حرکاتی؟
به چنین رخ که تو داری، چه کشی ناز سپیده؟
که نگنجد به صفت در، که چه محمود صفاتی
بنه ای ساقی اسعد، تو یکی بزم مخلد
که خماریست جهان را ز می و بزم نباتی
به حق بحر کف تو، گهر باشرف تو
که به لطف و به گوارش، تو به از آب فراتی
مثل ساغر آخر، تو خرابی عقولی
که چو تحریمهٔ اول، سر ارکان صلاتی
کرمت مست برآید، کف چون بحر گشاید
بدهد صدقه، نپرسد که تو اهل صدقاتی
به کرم فاتح عقدی، به عطا نقدهٔ نقدی
برهان منتظران را ز تمنای سباتی
نه در ابروی تو چینی، نه دران خوی تو کینی
به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی
رسی از ساغر مردان به خیالات مصور
ز ره سینه خرامان، کنساء خفرات
وجوار ساقیات وسواق جاریات
تو بگو باقی این را، انا فی سکر سقاتی
ومماتی فی حیاتی وحیاتی فی مماتی
اقتلونی، ذاب جسمی، قدح القهوة قسمی
هله بشکن قفص ای جان، چو طلب کار نجاتی
زسفر بدر شوی تو، چو یقین ماه نوی تو
زشکست از چه تو تلخی، چو همه قند و نباتی؟
چو تویی یار مرا تو، به ازین دار مرا تو
برسان قوت حیاتم، که تو یاقوت زکاتی
چو بسی قحط کشیدم، بنما دعوت عیدم
که نشد سیر دو چشمم، به تره و نان براتی
حرکت کن، حرکتهاست کلید در روزی
مگرت نیست خبر تو، که چه زیبا حرکاتی؟
به چنین رخ که تو داری، چه کشی ناز سپیده؟
که نگنجد به صفت در، که چه محمود صفاتی
بنه ای ساقی اسعد، تو یکی بزم مخلد
که خماریست جهان را ز می و بزم نباتی
به حق بحر کف تو، گهر باشرف تو
که به لطف و به گوارش، تو به از آب فراتی
مثل ساغر آخر، تو خرابی عقولی
که چو تحریمهٔ اول، سر ارکان صلاتی
کرمت مست برآید، کف چون بحر گشاید
بدهد صدقه، نپرسد که تو اهل صدقاتی
به کرم فاتح عقدی، به عطا نقدهٔ نقدی
برهان منتظران را ز تمنای سباتی
نه در ابروی تو چینی، نه دران خوی تو کینی
به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی
رسی از ساغر مردان به خیالات مصور
ز ره سینه خرامان، کنساء خفرات
وجوار ساقیات وسواق جاریات
تو بگو باقی این را، انا فی سکر سقاتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۴ - خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
خنک آن دم که بگویی که بیا، عاشق مسکین
که تو آشفتهٔ مایی، سر اغیار نداری
خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت
تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
خنک آن دم که صلا دردهد آن ساقی مجلس
که کند بر کف ساقی قدح باده سواری
شود اجزای تن ما، خوش ازان بادهٔ باقی
برهد این تن طامع ز غم مایده خواری
خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض
بستاند گرو از ما به کش و خوب عذاری
خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد
دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم
تو بگویی که بروید پی تو آنچه بکاری
خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش
خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت
تو ازان ابر به صحرا گهر لطف بباری
خورد این خاک که تشنه تر ازان ریگ سیاه است
به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری
دخل العشق علینا بکؤوس وعقار
ظهر السکر علینا لحبیب متوار
سخنی موج همیزد که گهرها بفشاند
خمشش باید کردن، چو درینش نگذاری
خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
خنک آن دم که بگویی که بیا، عاشق مسکین
که تو آشفتهٔ مایی، سر اغیار نداری
خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت
تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
خنک آن دم که صلا دردهد آن ساقی مجلس
که کند بر کف ساقی قدح باده سواری
شود اجزای تن ما، خوش ازان بادهٔ باقی
برهد این تن طامع ز غم مایده خواری
خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض
بستاند گرو از ما به کش و خوب عذاری
خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد
دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم
تو بگویی که بروید پی تو آنچه بکاری
خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش
خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت
تو ازان ابر به صحرا گهر لطف بباری
خورد این خاک که تشنه تر ازان ریگ سیاه است
به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری
دخل العشق علینا بکؤوس وعقار
ظهر السکر علینا لحبیب متوار
سخنی موج همیزد که گهرها بفشاند
خمشش باید کردن، چو درینش نگذاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۵ - بمشو همره مرغان، که چنین بیپر و بالی
بمشو همره مرغان، که چنین بیپر و بالی
چو نه میری، نه وزیری، بن سبلت به چه مالی؟
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی
بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو، بنه آن طبل ز گردن
بستان خنجر و جوشن، که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی، تو ز هر باغ چه دزدی
بفروش از رز خویشت، همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی، که دهی نور و نگیری
بستان نور چو سایل، که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر
که همه اختر و ماهند و تو خورشید مثالی
بده آن دست به دستم، مکشان دست، که مستم
که شراب است و کباب است و یکی گوشهٔ خالی
بدوان مست و خرامان، به سوی مجلس سلطان
بنگر مجلس عالی، که تویی مجلس عالی
نه صداعی، نه خماری، نه غمت ماند، نه زاری
عسسی دان غم خود را، به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را؟
همه در روی درافتند، که بس خوب خصالی
چو نه میری، نه وزیری، بن سبلت به چه مالی؟
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی
بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو، بنه آن طبل ز گردن
بستان خنجر و جوشن، که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی، تو ز هر باغ چه دزدی
بفروش از رز خویشت، همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی، که دهی نور و نگیری
بستان نور چو سایل، که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر
که همه اختر و ماهند و تو خورشید مثالی
بده آن دست به دستم، مکشان دست، که مستم
که شراب است و کباب است و یکی گوشهٔ خالی
بدوان مست و خرامان، به سوی مجلس سلطان
بنگر مجلس عالی، که تویی مجلس عالی
نه صداعی، نه خماری، نه غمت ماند، نه زاری
عسسی دان غم خود را، به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را؟
همه در روی درافتند، که بس خوب خصالی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۶ - که شکیبد زتو ای جان، که جگرگوشهٔ جانی؟
که شکیبد زتو ای جان، که جگرگوشهٔ جانی؟
چه تفکر کند از مکر و زدستان، که ندانی؟
نه درونی، نه برونی، که ازین هر دو فزونی
نه ز شیری، نه ز خونی، نه ازینی، نه از آنی
برود فکرت جادو، نهدت دام به هر سو
تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی، که دل باز نداند؟
چه حبوب است زمین در، که زچرخ است نهانی؟
کلهش بنهی و آن گه فکنی باز به سیلی
چه کند برهٔ مسکین، چو کند شیر شبانی؟
کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید
که مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند؟ به کجا رخت کشاند؟
زتو چون جان بجهاند؟ که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت؟ به چه عیبی شکنندت؟
به که مانند کنندت؟ که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده، ز خیالات امان ده
مکشش زود، زمان ده، که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده، قدم صدق نهاده
همه از پای فتاده، تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی، که چنین با پر و بالی
نه گمانی، نه خیالی، همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش؟ به یکی شعله بسوزش
به یکی تیر بدوزش، که بسی سخته کمانی
هله، بر قوس بنه زه، ز کمین گاه برون جه
برهان خویش ازین ده، که تو زان شهر کلانی
چو همه خانهٔ دل را بگرفت آتش بالا
بود اظهار زبانه، به از اظهار زبانی
چه تفکر کند از مکر و زدستان، که ندانی؟
نه درونی، نه برونی، که ازین هر دو فزونی
نه ز شیری، نه ز خونی، نه ازینی، نه از آنی
برود فکرت جادو، نهدت دام به هر سو
تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی، که دل باز نداند؟
چه حبوب است زمین در، که زچرخ است نهانی؟
کلهش بنهی و آن گه فکنی باز به سیلی
چه کند برهٔ مسکین، چو کند شیر شبانی؟
کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید
که مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
به کجا اسب دواند؟ به کجا رخت کشاند؟
زتو چون جان بجهاند؟ که تو صد جان جهانی
به چه نقصان نگرندت؟ به چه عیبی شکنندت؟
به که مانند کنندت؟ که به مخلوق نمانی
به ملاقات نشان ده، ز خیالات امان ده
مکشش زود، زمان ده، که تو قسام زمانی
هله ای جان گشاده، قدم صدق نهاده
همه از پای فتاده، تو خوش و دست زنانی
شه و شاهین جلالی، که چنین با پر و بالی
نه گمانی، نه خیالی، همه عینی و عیانی
چه بود طبع و رموزش؟ به یکی شعله بسوزش
به یکی تیر بدوزش، که بسی سخته کمانی
هله، بر قوس بنه زه، ز کمین گاه برون جه
برهان خویش ازین ده، که تو زان شهر کلانی
چو همه خانهٔ دل را بگرفت آتش بالا
بود اظهار زبانه، به از اظهار زبانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۷ - مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی، بروی زود، نپایی
هله ای دیده و نورم، گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم، شدی از طور، کجایی؟
اگرم خصم بخندد، وگرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم، که ازین شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم، به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی، که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی، که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر، غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی، کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم به جنگی، وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی، تو هم از حلقهٔ مایی
به بد و نیک زمانه، نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه، که سمایی ست، سمایی
چو مرا درد دوا شد، چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد، چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد؟ که جهان خشک نماید
بر عام و، بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن، نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن، چه بود مکر و دغایی؟
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی
و اگر نیز بیایی، بروی زود، نپایی
هله ای دیده و نورم، گه آن شد که بشورم
پی موسی تو طورم، شدی از طور، کجایی؟
اگرم خصم بخندد، وگرم شحنه ببندد
تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم، که ازین شیوه نگردم
بکنم شور و بگردم، به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی، که به از اختر و چرخی
بکن ای دوست طبیبی، که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر، غلط ار جغد درآید
بزند عکس تو بر وی، کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم به جنگی، وگر از خصم بلنگی
و اگر شیر و پلنگی، تو هم از حلقهٔ مایی
به بد و نیک زمانه، نجهد عشق ز خانه
نبود عشق فسانه، که سمایی ست، سمایی
چو مرا درد دوا شد، چو مرا جور وفا شد
چو مرا ارض سما شد، چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد؟ که جهان خشک نماید
بر عام و، بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن، نفسی روی به ما کن
نفسی ترک دغا کن، چه بود مکر و دغایی؟
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید
بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۸ - صنما چون که فریبی، همه عیار فریبی
صنما چون که فریبی، همه عیار فریبی
صنما چون همه جانی، دل هشیار فریبی
سحری چون قمر آیی، به خرابات درآیی
بت و بتخانه بسوزی، دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری، خرد خفته نگیری
تو بدان نرگس خفته، همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد، رمه با گرگ بسازد
رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را؟ چه کنم قوت تن را؟
که تو جبار جهانی، همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو
همه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری، شنوایی برسانی
همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی
تو همه لطف و عطایی، تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی، تو درین لطف چنینی
که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی
صنما چون همه جانی، دل هشیار فریبی
سحری چون قمر آیی، به خرابات درآیی
بت و بتخانه بسوزی، دل و دلدار فریبی
دل آشفته نگیری، خرد خفته نگیری
تو بدان نرگس خفته، همه بیدار فریبی
ز غمت سنگ گدازد، رمه با گرگ بسازد
رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی
چه کنم جان و بدن را؟ چه کنم قوت تن را؟
که تو جبار جهانی، همه بیمار فریبی
قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو
همه کوران سیه را تو به انوار فریبی
همه را گوش بگیری، شنوایی برسانی
همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی
تو همه لطف و عطایی، تو به ایثار فریبی
تو صلاح دل و دینی، تو درین لطف چنینی
که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۱۹ - اگر او ماه منستی، شب من روز شدستی
اگر او ماه منستی، شب من روز شدستی
اگر او همرهمستی، همه را راه زدستی
وگر او چهرهٔ مستی، به سر دست بخستی
ز کجا عقل بجستی؟ ز کجا نیک و بدستی؟
وگر او در صمدیت بنمودی احدیت
به خدا کوه احد هم، خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی، که درو میوه برستی
ز کجا میوهٔ تازه به درون سبدستی؟
سبد گفت رها کن، سوی آن باغ نهان شو
اگر این گفت نبودی، نه مدد بر مددستی؟
اگر او همرهمستی، همه را راه زدستی
وگر او چهرهٔ مستی، به سر دست بخستی
ز کجا عقل بجستی؟ ز کجا نیک و بدستی؟
وگر او در صمدیت بنمودی احدیت
به خدا کوه احد هم، خوش و مست احدستی
و اگر باغ نه مستی، که درو میوه برستی
ز کجا میوهٔ تازه به درون سبدستی؟
سبد گفت رها کن، سوی آن باغ نهان شو
اگر این گفت نبودی، نه مدد بر مددستی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۰ - چو به شهر تو رسیدم، تو ز من گوشه گزیدی
چو به شهر تو رسیدم، تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم، به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی
همه آسایش جانی، همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آن که نهانی و اگر نی
همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری، تو جگرگوشه و میری
واگر پرده دری تو، همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش، سر ایمان به میات خوش
همه را هوش ربودی، همه را گوش کشیدی
همه گلها گرو دی، همه سرها گرو می
تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل، چو رهی نیست سوی کل
همه بر توست توکل، که عمادی و عمیدی
اگر از چهرهٔ یوسف، نفری کف ببریدند
تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
زپلیدی و ز خونی، تو کنی صورت شخصی
که گریزد به دو فرسنگ، وی از بوی پلیدی
کنیاش طعمهٔ خاکی، که شود سبزهٔ پاکی
برهد او ز نجاست، چو درو روح دمیدی
هله ای دل به سما رو، به چراگاه خدا رو
به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که درو نیست امیدت
که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن، که خداوند سخن بخش بگوید
که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی
چو ز شهر تو برفتم، به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی
همه آسایش جانی، همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آن که نهانی و اگر نی
همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری، تو جگرگوشه و میری
واگر پرده دری تو، همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش، سر ایمان به میات خوش
همه را هوش ربودی، همه را گوش کشیدی
همه گلها گرو دی، همه سرها گرو می
تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی
چو وفا نبود در گل، چو رهی نیست سوی کل
همه بر توست توکل، که عمادی و عمیدی
اگر از چهرهٔ یوسف، نفری کف ببریدند
تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی
زپلیدی و ز خونی، تو کنی صورت شخصی
که گریزد به دو فرسنگ، وی از بوی پلیدی
کنیاش طعمهٔ خاکی، که شود سبزهٔ پاکی
برهد او ز نجاست، چو درو روح دمیدی
هله ای دل به سما رو، به چراگاه خدا رو
به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی
تو همه طمع بر آن نه که درو نیست امیدت
که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن، که خداوند سخن بخش بگوید
که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۱ - تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
تو یکی شهر بزرگی، نه یکی، بلکه هزاری
همه اجزات خموشند، زتو اسرار نیوشند
همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
تویی دریای مخلد، که درو ماهی بیحد
زسر جهل مکن رد، سر انکار چه خاری؟
همه خاموش به ظاهر، همه قلاش و مقامر
همه غایب، همه حاضر، همه صیاد و شکاری
همه ماهند نه ماهی، همه کیخسرو و شاهی
همه چون یوسف چاهی، زتو، اندر چه تاری
همه ذرات چو ذاالنون، همه رقاص چو گردون
همه خاموش چو مریم، همه در بانگ چو قاری
همه اجزای وجودت، به تو گویند چه بودت؟
که همه گفت و شنودت، نه ز مهر است و زیاری
مثل نفس خزان است، که درو باغ نهان است
زدرون باغ بخندد، چو رسد جان بهاری
تو برین شمع چه گردی؟ چو ازان شهد بخوردی
تو چو پروانه چه سوزی؟ که ز نوری، نه زناری
تو یکی شهر بزرگی، نه یکی، بلکه هزاری
همه اجزات خموشند، زتو اسرار نیوشند
همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
تویی دریای مخلد، که درو ماهی بیحد
زسر جهل مکن رد، سر انکار چه خاری؟
همه خاموش به ظاهر، همه قلاش و مقامر
همه غایب، همه حاضر، همه صیاد و شکاری
همه ماهند نه ماهی، همه کیخسرو و شاهی
همه چون یوسف چاهی، زتو، اندر چه تاری
همه ذرات چو ذاالنون، همه رقاص چو گردون
همه خاموش چو مریم، همه در بانگ چو قاری
همه اجزای وجودت، به تو گویند چه بودت؟
که همه گفت و شنودت، نه ز مهر است و زیاری
مثل نفس خزان است، که درو باغ نهان است
زدرون باغ بخندد، چو رسد جان بهاری
تو برین شمع چه گردی؟ چو ازان شهد بخوردی
تو چو پروانه چه سوزی؟ که ز نوری، نه زناری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۲ - تو فقیری، تو فقیری، تو فقیر ابن فقیری
تو فقیری، تو فقیری، تو فقیر ابن فقیری
تو کبیری، تو کبیری، تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی، تو اصولی، تو اصول ابن اصولی
تو خبیری، تو خبیری، تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی، تو لطیفی، تو لطیف ابن لطیفی
تو جهانی، دو جهان را، به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور، هله ای بخت مکرر
نه ز خاکی، نه ز آبی، نه ازین چرخ اثیری
تو ازان شهر نهانی، که بدان شهر کشانی
نشوی غره به چیزی، نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی، همگی قند و نباتی
همگی شکر و نجاتی، نه خماری، نه خمیری
به یکی کرم منکس، بدهی دیبه و اطلس
نکند بر تو زیان کس، که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم، عدد ذره بدیدم
به پر عشق تو پران، برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش، همگی آب شود خوش
اگرت بیند منکر، برهد او ز نکیری
تو کبیری، تو کبیری، تو کبیر ابن کبیری
تو اصولی، تو اصولی، تو اصول ابن اصولی
تو خبیری، تو خبیری، تو خبیر ابن خبیری
تو لطیفی، تو لطیفی، تو لطیف ابن لطیفی
تو جهانی، دو جهان را، به یکی کاه نگیری
هله ای روح مصور، هله ای بخت مکرر
نه ز خاکی، نه ز آبی، نه ازین چرخ اثیری
تو ازان شهر نهانی، که بدان شهر کشانی
نشوی غره به چیزی، نه ز کس عذر پذیری
همگی آب حیاتی، همگی قند و نباتی
همگی شکر و نجاتی، نه خماری، نه خمیری
به یکی کرم منکس، بدهی دیبه و اطلس
نکند بر تو زیان کس، که شکوری و شکیری
به عدم درنگریدم، عدد ذره بدیدم
به پر عشق تو پران، برهیده ز زحیری
اگرت بیند آتش، همگی آب شود خوش
اگرت بیند منکر، برهد او ز نکیری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۳ - ز کجایی؟ ز کجایی؟ هله ای مجلس سامی
ز کجایی؟ ز کجایی؟ هله ای مجلس سامی
نفسی در دل تنگی، نفسی بر سر بامی
هله ای جان و جهانم، مدد نور نهانم
ستن چرخ و زمینی، هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی، عجب از مجلس جانی
عجب از ارمن و رومی، عجب از خطهٔ شامی
عجب آن چیست مشعشع، رخت از نور مبرقع؟
که مه و مهر به پیشش، کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت، چو رسد دیدهٔ عاشق
به سوی باغ چه آید؟ مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من أین صاد حسناک ندامی
نظر الحق تعالی لک فی البهجة حامی
قمر سار الینا حبه فرض علینا
سطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداه
وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی، به کرم بازگشایی
خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیگی زپی خلق بپختی
که ازو یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید، چو مصفا نظر آید
به دو صد دام درآید، چو تواش دانهٔ دامی
ز رخ یوسف خوبان، همه زندان چو گلستان
چو چنین باشد زندان، تو چرا در غم وامی؟
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را
بنپرسد که چه نامی و که یی، وزچه مقامی
نفسی در دل تنگی، نفسی بر سر بامی
هله ای جان و جهانم، مدد نور نهانم
ستن چرخ و زمینی، هوس خاصی و عامی
عجب از خلوتیانی، عجب از مجلس جانی
عجب از ارمن و رومی، عجب از خطهٔ شامی
عجب آن چیست مشعشع، رخت از نور مبرقع؟
که مه و مهر به پیشش، کند از عشق غلامی
به گلستان جمالت، چو رسد دیدهٔ عاشق
به سوی باغ چه آید؟ مگر از غفلت و خامی
سیدی انت من أین صاد حسناک ندامی
نظر الحق تعالی لک فی البهجة حامی
قمر سار الینا حبه فرض علینا
سطع العشق لدینا طرد العشق منامی
شجر طاب جناه شجر الخلد فداه
وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی
سر خنبی که ببستی، به کرم بازگشایی
خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی
بشنیدیم که دیگی زپی خلق بپختی
که ازو یابد اباها همگی ذوق طعامی
ز عدم هر چه برآید، چو مصفا نظر آید
به دو صد دام درآید، چو تواش دانهٔ دامی
ز رخ یوسف خوبان، همه زندان چو گلستان
چو چنین باشد زندان، تو چرا در غم وامی؟
هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را
بنپرسد که چه نامی و که یی، وزچه مقامی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۴ - مه ما نیست منور، تو مگر چرخ درآیی
مه ما نیست منور، تو مگر چرخ درآیی
زتو پرماه شود چرخ، چو بر چرخ برآیی
که بود چرخ و ثریا، که بشاید قدمت را؟
و اگر نیز بشاید، ز تو یابند سزایی
همه بیخدمت و رشوت، رسد از لطف تو خلعت
نه عدم بود من و ما، که بدادی من و مایی؟
ز من و ماست که جانی بگشادهست دکانی
واگر نه به چه بازو، کشد او قوس خدایی؟
غلطی جان، غلطی جان، همه خود را بمرنجان
نه مسیحی که به افسون بدمی، چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق، که شود تیره رخ مه
که بود نیم چراغی که کند نورفزایی؟
چه کشیمش، چه کشیمش، تو بیا تا که کشیمش
که چراغ خلق است این، بر آن شمع سمایی
مشکی را، مشکی را، مشکی پر هوسی را
چه کشانی؟ چه کشانی به مطارات همایی؟
چو رخ روز ببیند، ز بن گوش بمیرد
زچه رفتی، زچه مردی، تو چنین سست چرایی؟
زر و مال تو کجا شد؟ پر و بال تو کجا شد؟
عم و خال تو کجا شد؟ و تو ادبار کجایی؟
هله بازآ، هله بازآ، به سوی نعمت و نازآ
که منت بازفرستم زپس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم، غم و آه تو شنیدم
هله بازت بخریدم، که نه درخورد جفایی
زپس مرگ برون پر، خبر رحمت من بر
که نگویند چو رفتی به عدم، باز نیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالی
فتدلی وتجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
خمش و آب فرو رو، سمک بحر وفایی
زتو پرماه شود چرخ، چو بر چرخ برآیی
که بود چرخ و ثریا، که بشاید قدمت را؟
و اگر نیز بشاید، ز تو یابند سزایی
همه بیخدمت و رشوت، رسد از لطف تو خلعت
نه عدم بود من و ما، که بدادی من و مایی؟
ز من و ماست که جانی بگشادهست دکانی
واگر نه به چه بازو، کشد او قوس خدایی؟
غلطی جان، غلطی جان، همه خود را بمرنجان
نه مسیحی که به افسون بدمی، چشم گشایی
به سحرگاه و مشارق، که شود تیره رخ مه
که بود نیم چراغی که کند نورفزایی؟
چه کشیمش، چه کشیمش، تو بیا تا که کشیمش
که چراغ خلق است این، بر آن شمع سمایی
مشکی را، مشکی را، مشکی پر هوسی را
چه کشانی؟ چه کشانی به مطارات همایی؟
چو رخ روز ببیند، ز بن گوش بمیرد
زچه رفتی، زچه مردی، تو چنین سست چرایی؟
زر و مال تو کجا شد؟ پر و بال تو کجا شد؟
عم و خال تو کجا شد؟ و تو ادبار کجایی؟
هله بازآ، هله بازآ، به سوی نعمت و نازآ
که منت بازفرستم زپس مرگ و جدایی
پر و بال تو بریدم، غم و آه تو شنیدم
هله بازت بخریدم، که نه درخورد جفایی
زپس مرگ برون پر، خبر رحمت من بر
که نگویند چو رفتی به عدم، باز نیایی
کتب الله تعالی کرم الله توالی
فتدلی وتجلی بعث العشق دوایی
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
خمش و آب فرو رو، سمک بحر وفایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۵ - مثل ذرهٔ روزن، همگان گشته هوایی
مثل ذرهٔ روزن، همگان گشته هوایی
که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه ذرات پریشان، زتو کالیوه و شادان
همه دستک زن و گویان که تو در خانهٔ مایی
همه در نور نهفته، همه در لطف تو خفته
غلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی؟
همه هم خوابهٔ رحمت، همه پروردهٔ نعمت
همه شه زادهٔ دولت، شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم، همه آفاق دویدم
طلبیدم، نشنیدم، که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی
چه رقیبی، چه نقیبی، همه مکر است و دغایی
به جز از روح بقایی، به جز از خوب لقایی
مده از جهل گوایی، هله تا ژاژ نخایی
که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه ذرات پریشان، زتو کالیوه و شادان
همه دستک زن و گویان که تو در خانهٔ مایی
همه در نور نهفته، همه در لطف تو خفته
غلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی؟
همه هم خوابهٔ رحمت، همه پروردهٔ نعمت
همه شه زادهٔ دولت، شده در لبس گدایی
چو من این وصل بدیدم، همه آفاق دویدم
طلبیدم، نشنیدم، که چه بد نام جدایی
مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی
چه رقیبی، چه نقیبی، همه مکر است و دغایی
به جز از روح بقایی، به جز از خوب لقایی
مده از جهل گوایی، هله تا ژاژ نخایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۶ - همه چون ذرهٔ روزن، ز غمت گشته هوایی
همه چون ذرهٔ روزن، ز غمت گشته هوایی
همه دردی کش و شادان، که تو در خانهٔ مایی
همه ذرات پریشان، همه کالیوه و شادان
همه دستک زن و گویان که تو خورشید لقایی
همه در بخت شکفته، همه با لطف تو خفته
همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی؟
همه هم خوابهٔ رحمت، همه پروردهٔ نعمت
همه شه زادهٔ دولت، شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم، همه آفاق دویدم
طلبیدم، نشنیدم که چه بد نام جدایی
به جز از باطن عاشق، بود آن باطل عاشق
که ورای دل عاشق، همه فعل است و دغایی
تو بران وصل خدایی، تو بران روح بقایی
مده از جهل گوایی، هله تا ژاژ نخایی
همه دردی کش و شادان، که تو در خانهٔ مایی
همه ذرات پریشان، همه کالیوه و شادان
همه دستک زن و گویان که تو خورشید لقایی
همه در بخت شکفته، همه با لطف تو خفته
همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی؟
همه هم خوابهٔ رحمت، همه پروردهٔ نعمت
همه شه زادهٔ دولت، شده در دلق گدایی
چو من این وصل بدیدم، همه آفاق دویدم
طلبیدم، نشنیدم که چه بد نام جدایی
به جز از باطن عاشق، بود آن باطل عاشق
که ورای دل عاشق، همه فعل است و دغایی
تو بران وصل خدایی، تو بران روح بقایی
مده از جهل گوایی، هله تا ژاژ نخایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۸۲۷ - بده ای دوست شرابی، که خداییست خدایی
بده ای دوست شرابی، که خداییست خدایی
نه درو رنج خماری، نه درو خوف جدایی
چو دهان نیست مکانش، همه اجزاش دهانش
ززمین نیست نباتش، که سمایی ست، سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس
نبود مرده، که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید، ز حجر نور برآید
چو شود موسی عمران، ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی، ز قدحهای نهانی
که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خستهٔ خود را و دهان بستهٔ خود را
تو مپندار کزان می نکند روح فزایی
نه درو رنج خماری، نه درو خوف جدایی
چو دهان نیست مکانش، همه اجزاش دهانش
ززمین نیست نباتش، که سمایی ست، سمایی
ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس
نبود مرده، که کرکس کندش مرده ربایی
به دل طور درآید، ز حجر نور برآید
چو شود موسی عمران، ارنی گو به سقایی
می لعل رمضانی، ز قدحهای نهانی
که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی
رمضان خستهٔ خود را و دهان بستهٔ خود را
تو مپندار کزان می نکند روح فزایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۰ - سلب العشق فؤادی، حصل الیوم مرادی
سلب العشق فؤادی، حصل الیوم مرادی
بزن ای مطرب عارف، که زهی دولت و شادی
اذن العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالوا
هله ای مژدهٔ شیرین، چه نسیمی و چه بادی
کتب الروح سراحی سمع الکأس صیاحی
ز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی
لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی
چو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟
نه که بر کعبهٔ اعظم دوران است و طوافی؟
دورانی و طوافی لک، یا اهل ودادی
فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا
هله در گلشن جان رو، چو مریدی و مرادی
لتریٰ فیه خمورا، و نشاطا و سرورا
که چنان عیش ندیدی تو ازان روز که زادی
انا قصرت کلامی، فتفضل بتمامی
بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی
بزن ای مطرب عارف، که زهی دولت و شادی
اذن العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالوا
هله ای مژدهٔ شیرین، چه نسیمی و چه بادی
کتب الروح سراحی سمع الکأس صیاحی
ز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی
لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی
چو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟
نه که بر کعبهٔ اعظم دوران است و طوافی؟
دورانی و طوافی لک، یا اهل ودادی
فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا
هله در گلشن جان رو، چو مریدی و مرادی
لتریٰ فیه خمورا، و نشاطا و سرورا
که چنان عیش ندیدی تو ازان روز که زادی
انا قصرت کلامی، فتفضل بتمامی
بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی
سعدی : غزلیات
غزل ۶ - پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
سعدی : غزلیات
غزل ۱۴۹ - چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه ی وصلت
تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
نه من انگشت نمایم به هواداری رویت
که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت
در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم
که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا
تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم
این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت
من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم
گر تو باشی که نباشم تن من برخی جانت
سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل
من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت
آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه ی وصلت
تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
نه من انگشت نمایم به هواداری رویت
که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت
در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم
که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا
تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم
این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت
من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم
گر تو باشی که نباشم تن من برخی جانت
سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل
من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت
سعدی : غزلیات
غزل ۲۷۷ - بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید
سعدی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان باز گرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودهست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز میبینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی
بنده بی جرم و خطایی نه صواب است مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان باز گرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودهست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز میبینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی
بنده بی جرم و خطایی نه صواب است مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش