تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - به بزمم دوش حورا پیکری بود
به بزمم دوش حورا پیکری بود
که هر عضوش به فردوسم دری بود
در آن مستی ندانستم سر از پای
که در سرم نهان با وی سری بود
دلی بگرفت و صد جانم عوض داد
درین سودا عجب سودآوری بود
نکردی ترک بالفرضش ز آغاز
در امکان ممکن ار زین بهتری بود
مذاق تشنه کامان را دمادم
به نوشین درج مرجان کوثری بود
به اخذ ملک بی سامان دل ها
به مژگان صف آرا لشکری بود
به منع سرکشی برگردن عقل
ز مشکین طره پیچان چنبری بود
دل و دینم ربود از یک تجلی
صفایی را عجب غارتگری بود
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - به مینو منظری دوشم سری بود
به مینو منظری دوشم سری بود
که جنات از جمالش مظهری بود
دل از دستش نیارستم ستادن
که زین مشکل مرا مشکل تری بود
مسلمان زاده ی این مایه بی باک
غریب اسلام دعوی کافری بود
ز درد امروز اگر نالم عجب نیست
که دل را هر نگاهش خنجری بود
به خونریز من از هر نیش مژگان
بهر عضوم سرا پا نشتری بود
به رخ زان حلقه ها زلفش زره سار
چو بر گنجی نگهبان اژدری بود
به تسخیر دل و جان بی عزایم
ز چشم فتنه جو جادوگری بود
رخش رخشان چو روز از زلف شب تاب
به عقرب به ز خورشید اختری بود
مرا شوری چنان نز خوی خود خاست
که آن وجد و سماع از دیگری بود
سخن کوته صفایی کی ترا کام
شود شیرین که گویی شکری بود
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - مگو دل ها به طراری رباید
مگو دل ها به طراری رباید
که با رغبت دل از دنبالش آید
به بستان پیش آن قد سرو بی روی
بگوتا خویش را کمتر ستاید
که هستش گر چه قامت دلکش اما
در آغوش وی آسودن نشاید
جز این از برگ و بارش چیست حاصل
که سر تا ساق گیسویت نماند
چه گیسویی که چون زلف عروسان
نه عنبر بیزد و نه مشک ساید
کجا سرو از وفا و مهربانی
بدین لطف و صفا با کس برآید
قیامش را قعودی دلنشین کو
نشست و خاستی مخصوص باید
نه در گلزار پهلویت نشیند
نه در بازار همراهت بیاید
نه رفتاری که زان رنجی بکاهد
نه گفتاری که زان غنجی فزاید
کمال حسن و زیبایی همین بود
به از وی صورتی کی رخ گشاید
خدا از ترک اولی منع فرمود
کجا خود ترک اولی می نماید
مگر او خود صفایی در دوگیتی
مرا گرد غم از خاطر زداید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ازین پس دور من چندی نپاید
ازین پس دور من چندی نپاید
مگر دوران هجرانم سرآید
مرا زان حسن روز افزون که جان کاست
به دل هر روز صد حسرت فزاید
پس از مرگم به بالین آمد آری
قیامت گر چه دیر آید بیاید
گل بی خار آن رخ دید و بلبل
بلادت بین که بر گلبن سراید
سرانگشت نگارین هر که دیدش
سر انگشت از حیرت بخاید
اگر دیدی است مه را پیش آن چهر
چرا خود را به مردم می نماید
نقاب از روی دلبند ار کند باز
در فردوس بر عالم گشاید
مکن حیرت که آن حور پری زاد
مرا دیوانه و حیران نماید
گرم جویی شفا زین دردمندی
شرابم شربت آن لعل باید
به یاقوت تو مرجان ماندی حیف
که زو این نکته پردازی نیاید
صفایی را چه سود از پند ناصح
بگوتا بندم از دل برگشاید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - در این انجام عمر و آخر کار
در این انجام عمر و آخر کار
بحمداله که آمد کوکبم یار
به دست آمد مرا زیبا نگاری
نگای مهر پرورد وفادار
وفای جوی وفا سنج و وفا فهم
وفا دان و وفا کیش و وفا کار
بهر تاب و تبم دلخواه و دلجوی
بهر درد و غمم دلبند و دلدار
مرا درکارها همراه و همدم
مرا در رنج ها انباز و غم خوار
به کین سازی و قهرش سست پیوند
به دل سوزی و مهرش عهد ستوار
نکو روی و نکو رای و نکو خوی
نکو دید و نکو گفت و نکوکار
شکرخای و شکر خوی و شکر خند
شکر بخش و شکر بیز و شکربار
نه چون دیگر بتان بی باک و مغرور
نه چون دیگر شهان خونریز وخونخوار
نه قهر آویز بی مهری جفا جو
نه کین انگیز بی رحمی دلازار
مرا با زندگی زیبد صفایی
بمیرم در رهش هر لحظه صد بار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - رسد چندانکه از ترکانم آزار
رسد چندانکه از ترکانم آزار
کند مهر تو افزون در دلم کار
ز دیدار توام باور شد امروز
که حور این نشئه نیز آید پدیدار
نه سروت می توان گرفتن به قامت
نه ماهت می توان خواندن به رخسار
کدامین ماه می گنجد در آغوش
کدامین سرو می آید به بازار
چه سرو است آنکه بارش ماه و خورشید
چه ماه آنکه برجش باغ و گلزار
تنک ریزی چو فرمایی تبسم
شکر بیزی چو بازآیی به گفتار
شکر خندت تنک ریزد به خرمن
شکر بیزت شکر ریزد به خروار
جدا گشتن برایت آنقدر سهل
که از رویت جدایی سخت و دشوار
دمی را هم غنیمت دان صفایی
که در دنیاست حور العین ترا یار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۱ - ز خوبان جز تو ای ترک ستمکار
ز خوبان جز تو ای ترک ستمکار
ندیدم دلبری چندین دلازار
جفاهای تو بر ما عکس عادت
کسی نشنیده کز گل بردمد خار
به چهر دلگشا یک راغ سوری
به لعل جان فزا یک باغ گلنار
توانم خواندت سروی به قامت
توانم گفتنت کبکی به رفتار
اگر سرو سهی خیزد غزل خوان
وگر کبک دری شیند قدح خوار
ولی کبکی که در پیکر گلش بر
ولی سروی که درطلعت مهش بار
ندانم کت به گردون چون گذارم
دلی کش برده ای پنهان پری وار
سزد زین غم که کردی پشت بر من
نشینم تا قیامت رو به دیوار
بهای خاک پایت نیز در دست
ندارم چون تراکردم خریدار
صفایی مگسل از وی گر چه دانم
بود قطع امید انجام این کار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - تن از تیمار عشقم مانده بیمار
تن از تیمار عشقم مانده بیمار
توچندی بایدم پایی پرستار
پی پرسش به سر وقتم شتابی
اگر گردی ز احوالم خبر دار
بیا بنگر که چون این زار مهجور
به بستر خفته با یک عالم آزار
ز شیرین شربت آن لعل نوشین
ز بس نوشیدم آمد طبع من حار
ز عناب و سپستان تو باید
به تبریدم دوایی برد درکار
مگر زان لب شفا جویم وگویی
نخواهم برد جان زین تاب و تیمار
دل آنجا با وصالت رفته از دست
تن اینجا در فراقت مانده از کار
دل آنجا با خم زلفت هم آغوش
من اینجا با غم هجرت گرفتار
دلم واپس ده ار خونم نریزی
صفایی را از این سودا برون آر
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۲۸ - ز صد ملک جم این جام خوشتر
ز صد ملک جم این جام خوشتر
صبوحی بی گزاف از شام خوشتر
اگر عمرم رود درگردش جام
بسی از گردش ایام خوشتر
بپیماییم مستان را بطی چند
که الاکرام بالاتمام خوشتر
اگر مهر تو کفر آمد در اسلام
مرا این کفر از آن اسلام خوشتر
خود از رسوایی عشقم چه پروا
چنین ننگی ز چندین نام خوشتر
برو واعظ که دشنام از اعادی
مرا زین وعظ بی هنگام خوشتر
فتوحی نز حرم نز دیر دیدیم
به کیش ما صمد ز اصنام خوشتر
خرامیدن خوش از شمشاد قدان
وی زان سرو سیم اندام خوشتر
به زلفت قید خالم نیست یک موی
از آن صد دانه این یک دام خوشتر
صفایی منشأ شادی چو غم هاست
بگو ناکامیم از کام خوشتر
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - روان تسلیم دلبر دارم امروز
روان تسلیم دلبر دارم امروز
غمی از روی دل بردارم امروز
به میمون طلعت از نوشین لبانت
به یک مینو دو کوثر دارم امروز
بدین چهر فروزان حاش لله
به مهرت کی برابر دارم امروز
ز شست ابروی و پیکان مژگانت
دلی پرتیغ و خنجر دارم امروز
جدا ز آن لعل لب جز خون دل نیست
شرابی گر به ساغر دارم امروز
به مستی تا ز سودای تو برهم
هوای باده در سر دارم امروز
بیا کز انتظارت چشم امید
به ره چون حلقه بر در دارم امروز
میم در جام و جامم ریز در کام
دماغی ز آن مگر تر دارم امروز
خودآرایی کند ترکم به هر هفت
که جنگ هفت لشکر دارم امروز
صفایی از درونت گشتم آگاه
چو خود دستی برآذر دارم امروز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - بیا ساقی عرق در جام زر ریز
بیا ساقی عرق در جام زر ریز
در آب خشک مروارید تر ریز
هلالی جام را شکل قمر کش
به بزم می کشان طرح دگر ریز
حریفان را به قدر وسع پیمای
چو دور افتاد با من بیشتر ریز
ز پا دامان زنگاری به بر زن
ز سر گیسوی مشکین برکمر ریز
وگر خواهی مرا محروم و ناکام
بیا وز فرقتم نقشی بتر ریز
به عین وصل هجرانم به یاد آر
نشاط و اندهم بر یکدگر ریز
مرا گر آه سوزان از جگر کش
مرا گر اشک غلطان از بصر ریز
ز آب دیده دامانم شمر ساز
ز تاب سینه نیرانم به بر ریز
ترا چندانکه شکر ریزد از لعل
مرا از جزع دریازا گهر ریز
پس از آن مایه زاریها به پاداش
به کام از بوسه ام تنگی شکر ریز
صفایی غافل از مژگان به پایش
اگر دستت دهد خاکی به سر ریز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - دلا در عشق او رنگ دگر ریز
دلا در عشق او رنگ دگر ریز
به جامی اشک خون از چشم تر ریز
نماندت آب اگر در دیده ای دل
ز مژگان پاره ای لخت جگر ریز
چو لعل دلکشم دامن به خون کش
چو سنگ آتشم برجان شرر ریز
چو شمع روشن از رگ ها به رخسار
سرشک آتشینم تا سحر ریز
گهی دود درونم بر فلک بر
گهی سیلاب خونم بر پدر ریز
به گردون گاهم از افغان علم زن
به هامون گاهم از مژگان درر ریز
رهی بگشای رخ و ز رشک آن باد
فلک را خاک رسوایی به سر ریز
به ایوانم چو طوبی قد برافراز
به دامانم ثمرها زان شجر ریز
هم از مرجان به جامم باده خشک
هم از گوهر به کامم نقل تر ریز
گهی برزخم دل ریشان نمک پاش
گهی در جیب درویشان شکر ریز
صفایی با قفس خو کن نه گلشن
خود ار آسوده خواهی بال و پر ریز
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - ز مهرم خوب تر آن مهر مهوش
ز مهرم خوب تر آن مهر مهوش
از آن زر خوشترم این سیم بی غش
مرا مگذار با این مایه تردید
مرا مپسند در چندین کشاکش
مده خاکم به باد از خشم و خواری
بزن از رحمتم آبی برآتش
دمی سیرابم آر از لعل خوشاب
گهی سرمستم آر از چشم سرخوش
به خاک افکنده چندین صید و صیاد
هنوزش تیرها قایم به ترکش
پریشان تر شود زلفت که چون خویش
مرا پیوسته می دارد مشوش
هم از طیبش مرا بادامه در پاش
هم از تابش مرا رخساره زرپش
ترا برکتف و کش خوش رام و آرام
مرا چون مار خشمین سخت و سرکش
منت کافی ز عشاق وفا کیش
ترا تنها صفایی بس جفا کش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - گرفتم چون تو سروی را قبا پوش
گرفتم چون تو سروی را قبا پوش
چه حاصل کی مرا گنجد در آغوش
مرا باید مهی سیمین حمایل
مرا زیبد بتی زرین سر آغوش
غزل خوان لعبتی ماهی سخن سنج
بتی طیبت سرا سروی قدح نوش
حیا پرور جفا گاهی ریاکار
نواگستر ولاکیشی وفا کوش
خداگویی هوا سوزی صفا ساز
رضا جویی عطا بخشی خطا پوش
چه نسبت مار را با آن سر زلف
چه قیمت ماه را با آن بناگوش
کجا مار اینقدر مولد دلاویز
کجا ماه این چنین پوید زره پوش
چه خون ها خوردم از حسرت که یکدم
بنوشم جرعه ای زان چشمه ی نوش
دل از تاب رخت جوشد خدا را
به آب لب فرو بنشانش از جوش
فغان از مدعی باز آی کامشب
سخن ها دارمت با لعل خاموش
نگویم یاد من کن گاه و بیگاه
به عمد از خاطرم ناور فراموش
بطی پیمود عشقت بر صفایی
که ناید تا قیامت بر سر هوش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - به پایان رفت در بزمت مرا دوش
به پایان رفت در بزمت مرا دوش
که از حور و قصورم شد فراموش
کشیدم باده از مینای آن لعل
که دارد عقل را مخمور و مدهوش
به گرمی دم و گیرایی چشم
ربودی هوشم از سر تابم از توش
می از چشمت خورم وز غمزگان زخم
عجب نیشی مرا دادی پس از نوش
اگر آب جمالت تاب جان نیست
چرا چون مر...آورده در هوش
چه کام از سرو بن جویی که ناکام
به یک موقف بود موقوف و خاموش
بجو سروی لغزرانی نظر دزد
بجو ماهی قصب پوشی قدح نوش
دلارامی سخندان مالک چشم
گلندامی غزل خوان صاحب گوش
که در چشمش بود از جور دل دید
که در گوشش بود از جنس جان هوش
به فرط کاوش از خویشم بری ساخت
ز بدخواهم چه منت هاست بر دوش
صفایی را به سهو ار ناوری یاد
به عمد از خاطرش ناور فراموش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - نهی مرهم به زخمم یا کنی ریش
نهی مرهم به زخمم یا کنی ریش
بود کی با توام پروایی از خویش
به حال مهر و کین روی سوی من باش
چه جلابم فرستی یا دهی بیش
خوشم تا با منت باشد توجه
دهی نوشم به رحمت یا زنی نیش
به وصل از یاد هجرانت ملولم
نیرزد قرب با این مایه تشویش
نشاندی تیرسان نالان به خاکم
ز شست ترک ای ترک جفا کیش
ز ترس مدعی گم گشته ام را
کجا دارم ز کس یارای تفتیش
ندانم از کجا این دردها را
کنم درمان که هست از صبر من بیش
به مرگ از زندگی بیزاریم داد
بسی منت به دوشم از بد اندیش
لباس عاریت چو از هردو شد سلب
چه دانی فرق دولتمند و درویش
صفایی رو به اسباب خدا داشت
امید ار داشت از بیگانه یا خویش
وگرنه ما سوی الله مردگانند
ز غیر زنده کی کاری رود پیش
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - دلم از قید آن مشکین حمایل
دلم از قید آن مشکین حمایل
اگر خواهی رها بازش فرو هل
چو جان را دید با سامان تر از دل
غمت در جان از دل ساخت منزل
وطن غربت شد از عشقت چو برمن
سفرکردم که غم واماند از دل
سفرکردن چه حاصل زانکه آمد
غمت همراه دل منزل به منزل
ره کوی تو بر من چشم تر بست
بخشکان کشتیم افتاده درگل
درین بحرم چنان زورق فرو رفت
که هرگز تخته ای ناید به ساحل
چو صیادش تویی خود میرد از شوق
نیفتد کار صیدت با سلاسل
به دستان برد در پا عقل و هوشم
به خود مشغول و از خود ساخت غافل
چو شهری شاد باشند از غم ما
دلا ز اظهار ناکامی چه حاصل
صفایی مقبل جاوید گردی
که نامد عشق راکس چون تو قابل
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - به مهر روی ماهی عهد بستم
به مهر روی ماهی عهد بستم
که عهد مهر مه رویان شکستم
شدم تابنده ی آن سرو آزاد
ز بند بنده و آزاد رستم
مرا تنها کجا بود اینقدر دل
که چندین دل بهر عضو تو بستم
نظر نتوانم از روی تو برداشت
بخوان گو شیخ و صوفی بت پرستم
خوشم کاین خاکساری سربلندی است
اگر بالای سروت ساخت پستم
چو دامن سر به پایت سودمی باز
رسیدی گر به دامان تو دستم
به یاد آید ترا ز اول که گفتی
چو دیی ر کمندت پای بستم
ز نوش وصل مرهم خواهمت ساخت
چو از نیش فراقت سینه خستم
بدین امید در راهت شب و روز
گهی برخاستم گاهی نشستم
به جان تن زندگی دارد دریغا
عجب دارم که من چون بی تو هستم
دگر ننهم ز خلوت پای بیرون
گر از دست تو ای صیاد جستم
روا نبود ملامت بر صفایی
که من هم رشته طاقت گسستم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - قبولم کن که لالای تو گردم
قبولم کن که لالای تو گردم
بلا گردان بالای توگردم
هزارم جان عطا فرمای و هر روز
بیا تا دور اعطای تو گردم
برم بینی ز فکر روشن ای دوست
اگر خالی ز سودای تو گردم
مبرا جستم از عالم سراپای
که پا تا سر تولای تو گردم
خرد سر بر خطم بنهاد از آنروز
که هر شب مست صهبای توگردم
برو اخلاق خویش از دیگران پرس
که من محو تماشای توگردم
دل از جان کی شناسم یا سر از پای
در آن معرض که شیدای تو گردم
به خاکم آسمان ساید سر فقر
اگر خاشاک صحرای توگردم
کجا برخیزم از رایت بهر باد
مگرخاک کف پای تو گردم
کجا برخیزم از رایت بهر باد
مگر خاک کف پای تو گردم
نیندیشم ز ننگ زشت نامی
همان بهتر که رسوای تو گردم
ز عین رحمتم باری مینداز
قتیل چشم شهلای تو گردم
مرا هم خط به سرکش چون صفایی
اگر یک لحظه از رای تو گردم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - ز میر کعبه زرقی چند دیدم
ز میر کعبه زرقی چند دیدم
که زین کافر مسلمانی رمیدم
فکندم خرقهٔ تلبیس و طامات
به تن پیراهن تقوی دریدم
شعار زهد آوردم به بر چاک
قبای ننگ و بدنامی بریدم
ز مفتی بسکه بردم بوی سالوس
سر از دلق ریایی برکشیدم
کشیدم خط رسوایی به رخسار
ز بدگویان ملامت ها شنیدم
خراباتم برید از خانقه راه
که زین سو سیرت انصاف دیدم
نه پیر دیر از میر حرم خاست
که حسرت حاصل آمد از امیدم
از آن مغرور این رندم خوش افتاد
که از وی بوی غم خواری شنیدم
بحمدالله که محکم پنجه زد دست
به ذیل مرد آگاهی رسیدم
به سربازی صفایی شد سرافراز
از آن خواری بدین عزت رسیدم