تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۵۱ - دل حریم حضور جانانست
دل حریم حضور جانانست
حضرت بارگاه سلطانست
این سخن را لطیفه ایست نهان
کفر سید ز عین ایمانست
تا نموده رخش مرا در دل
عکس رویش چو ماه تابانست
در دل ما جز او کجا باشد
دل ما را خدا نگهبانست
هر کجا هست خاطر جمعی
در خم زلف او پریشانست
بر لبش خال زیر ظلمت خط
همچو خضری در آب حیوانست
در خرابات عشق نور علی
فارغ از نقل کفر و ایمانست
حضرت بارگاه سلطانست
این سخن را لطیفه ایست نهان
کفر سید ز عین ایمانست
تا نموده رخش مرا در دل
عکس رویش چو ماه تابانست
در دل ما جز او کجا باشد
دل ما را خدا نگهبانست
هر کجا هست خاطر جمعی
در خم زلف او پریشانست
بر لبش خال زیر ظلمت خط
همچو خضری در آب حیوانست
در خرابات عشق نور علی
فارغ از نقل کفر و ایمانست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۵۴ - هرکه درد فراق یارش نیست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۹۵ - لب شیرین تو که هست ملیح
لب شیرین تو که هست ملیح
عالمی کشته و کند ترویح
از سپهر جمال خورشیدت
همچو ماه رخت نتافت صبیح
گشته کروبیان قدسی را
ذکر تقدیس تو بجان تسبیح
هر نفس از زبان دل شنوم
نام نیکوی تو بقول فصیح
روح ما را مفرح یاقوت
بس بود لعل تو پی تفریح
تکیه کرده ببارگاه فلک
تا شده خاک درگه تو مسیح
کس چو نور علی نداده نظام
کشور نظم را بدین تنقیح
عالمی کشته و کند ترویح
از سپهر جمال خورشیدت
همچو ماه رخت نتافت صبیح
گشته کروبیان قدسی را
ذکر تقدیس تو بجان تسبیح
هر نفس از زبان دل شنوم
نام نیکوی تو بقول فصیح
روح ما را مفرح یاقوت
بس بود لعل تو پی تفریح
تکیه کرده ببارگاه فلک
تا شده خاک درگه تو مسیح
کس چو نور علی نداده نظام
کشور نظم را بدین تنقیح
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۰۲ - روی او بی نقاب خوش باشد
روی او بی نقاب خوش باشد
بی نقاب آفتاب خوش باشد
طره دلکشش که دام بلاست
سنبل آسا بتاب خوش باشد
چشم مستش که فتنه جانهاست
همچو نرگس بخواب خوش باشد
جان حجابست وصل جانان را
وصل او بی حجاب خوش باشد
طلعتش آفتاب و خط سایه
سایه آفتاب خوش باشد
دل حباب است و عشق آب حیات
سوز آب این حیات خوش باشد
دلق طامات و خرقه پرهیز
هر دو رهن شراب خوش باشد
تا نباشد عتاب لطفی نیست
لطف او با عتاب خوش باشد
گوش جان چون صدف ز گفتارش
پر ز در خوشاب خوش باشد
بر در میکده چو نور علی
اوفتادن خراب خوش باشد
بی نقاب آفتاب خوش باشد
طره دلکشش که دام بلاست
سنبل آسا بتاب خوش باشد
چشم مستش که فتنه جانهاست
همچو نرگس بخواب خوش باشد
جان حجابست وصل جانان را
وصل او بی حجاب خوش باشد
طلعتش آفتاب و خط سایه
سایه آفتاب خوش باشد
دل حباب است و عشق آب حیات
سوز آب این حیات خوش باشد
دلق طامات و خرقه پرهیز
هر دو رهن شراب خوش باشد
تا نباشد عتاب لطفی نیست
لطف او با عتاب خوش باشد
گوش جان چون صدف ز گفتارش
پر ز در خوشاب خوش باشد
بر در میکده چو نور علی
اوفتادن خراب خوش باشد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۰۷ - هرکه در بحر جان نظر دارد
هرکه در بحر جان نظر دارد
قصد غواصی گهر دارد
چون ز دریا برآورد گهری
طلب گوهر دگر دارد
جز گهر نیست در نظر او را
هرکه آن نور در بصر دارد
مهر من تا نقاب مه بسته
قرص خورشید در قمر دارد
داده سر در ره و شده مسرور
هرکه سودای او بسر دارد
وانکه او حاصل اناالله دید
آتش عشق در شجر دارد
تا که نور علی شده ساقی
باده اش مستی دیگر دارد
قصد غواصی گهر دارد
چون ز دریا برآورد گهری
طلب گوهر دگر دارد
جز گهر نیست در نظر او را
هرکه آن نور در بصر دارد
مهر من تا نقاب مه بسته
قرص خورشید در قمر دارد
داده سر در ره و شده مسرور
هرکه سودای او بسر دارد
وانکه او حاصل اناالله دید
آتش عشق در شجر دارد
تا که نور علی شده ساقی
باده اش مستی دیگر دارد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۲۷ - مطلقی باز در قیود آمد
مطلقی باز در قیود آمد
بی نمودی بصد نمود آمد
جلوه کرد حسنش اندر غیب
شاهد و مشهد و شهود آمد
خواست آئینه برخسارش
عدم صرف در وجود آمد
کاروان نفخت من روحی
از سماوات جان فرود آمد
خیمه درآب و خاک آدم زد
ساجد و مسجد و سجود آمد
در معارف زهر لب و گوشی
نکته ها گفت در شنود آمد
ساقی حسن باده پیما شد
مطرب عشق در سرود آمد
جز یکی نیست مطرب و ساقی
جلوه گر گر بدو نمود آمد
دل و جان و جوارح و احشأ
جام مینا و چنگ و عود آمد
هرکه زان می پیاله ئی نوشید
بیخود از بود و از نبود آمد
تافت نور علی بغیب و شهود
فاش پنهان هرآنچه بود آمد
بی نمودی بصد نمود آمد
جلوه کرد حسنش اندر غیب
شاهد و مشهد و شهود آمد
خواست آئینه برخسارش
عدم صرف در وجود آمد
کاروان نفخت من روحی
از سماوات جان فرود آمد
خیمه درآب و خاک آدم زد
ساجد و مسجد و سجود آمد
در معارف زهر لب و گوشی
نکته ها گفت در شنود آمد
ساقی حسن باده پیما شد
مطرب عشق در سرود آمد
جز یکی نیست مطرب و ساقی
جلوه گر گر بدو نمود آمد
دل و جان و جوارح و احشأ
جام مینا و چنگ و عود آمد
هرکه زان می پیاله ئی نوشید
بیخود از بود و از نبود آمد
تافت نور علی بغیب و شهود
فاش پنهان هرآنچه بود آمد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۲۸ - ماه رویش بجام ساطع شد
ماه رویش بجام ساطع شد
یا که مهری زیاده طالع شد
هر نفس لمعه ز رخسارش
عاشقان را بدیده لامع شد
هر سخن کز لبش فرود آمد
دلنشین همچو نص قاطع شد
آنکه پرهیز مینمود از می
می لعلش بدیده طالع شد
جز خطش بر صحیفه رخسار
دفتر حسن را که جامع شد
گاه ترسا صفت بدیر آمد
گاه شیخانه در صوامع شد
لمعه تافت خوش چو نور علی
لامع از وی همه لوامع شد
یا که مهری زیاده طالع شد
هر نفس لمعه ز رخسارش
عاشقان را بدیده لامع شد
هر سخن کز لبش فرود آمد
دلنشین همچو نص قاطع شد
آنکه پرهیز مینمود از می
می لعلش بدیده طالع شد
جز خطش بر صحیفه رخسار
دفتر حسن را که جامع شد
گاه ترسا صفت بدیر آمد
گاه شیخانه در صوامع شد
لمعه تافت خوش چو نور علی
لامع از وی همه لوامع شد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۲۹ - ساقیم باز مجلس آرا شد
ساقیم باز مجلس آرا شد
در لب لعل باده پیما شد
از رخش تافت در دلم عکسی
دل ز عکس رخش مصفا شد
عشقش آمد در خزانه گشود
نقد گنج خفا هویدا شد
جام گیتی نما بدستم داد
هرچه بود و نبود پیدا شد
گاه خالد شد و گهی سلمی
گاه مجنون شد گاه لیلی شد
حسن خود را ز دیده وامق
ناظر اندر عذار عذرا شد
تافت نور علی ز رخسارش
روشنی بخش چشم بینا شد
در لب لعل باده پیما شد
از رخش تافت در دلم عکسی
دل ز عکس رخش مصفا شد
عشقش آمد در خزانه گشود
نقد گنج خفا هویدا شد
جام گیتی نما بدستم داد
هرچه بود و نبود پیدا شد
گاه خالد شد و گهی سلمی
گاه مجنون شد گاه لیلی شد
حسن خود را ز دیده وامق
ناظر اندر عذار عذرا شد
تافت نور علی ز رخسارش
روشنی بخش چشم بینا شد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۳۰ - پسته او که نوشخند آمد
پسته او که نوشخند آمد
خنده اش بر بساط قندآمد
نمکی از لب شکر بارش
مرهم ریش دردمند آمد
صفحه رو و نقطه خالش
در نظر مجمر و سپند آمد
تار زلفش بگردن عشاق
در ره عشق چون کمند آمد
پیش حسنش زچون و چند مگو
زانکه برتر ز چون و چند آمد
سخن تلخ زآن لب شیرین
خوشترم از گلاب و قند آمد
طبع گوهر فشان نور علی
در صفت نظم دلپسند آمد
خنده اش بر بساط قندآمد
نمکی از لب شکر بارش
مرهم ریش دردمند آمد
صفحه رو و نقطه خالش
در نظر مجمر و سپند آمد
تار زلفش بگردن عشاق
در ره عشق چون کمند آمد
پیش حسنش زچون و چند مگو
زانکه برتر ز چون و چند آمد
سخن تلخ زآن لب شیرین
خوشترم از گلاب و قند آمد
طبع گوهر فشان نور علی
در صفت نظم دلپسند آمد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۳۶ - دربرم یار دلنواز آمد
دربرم یار دلنواز آمد
برتنم جان رفته باز آمد
ساقی عشق مجلسی آراست
مطرب عاشقان بساز آمد
در ره عشق دیده محمود
جلوه گاه رخ ایاز امد
عاشقان جمله در نثار شدند
سرو ناز تو چون بناز آمد
دل که پرورده بودیش از ناز
ناز تو دیده در نیاز آمد
جان که جز بر رخت نشد ساجد
ابرویت دیده در نماز آمد
عاقبت در ره تو نور علی
سرفدا کرد و سرفراز آمد
برتنم جان رفته باز آمد
ساقی عشق مجلسی آراست
مطرب عاشقان بساز آمد
در ره عشق دیده محمود
جلوه گاه رخ ایاز امد
عاشقان جمله در نثار شدند
سرو ناز تو چون بناز آمد
دل که پرورده بودیش از ناز
ناز تو دیده در نیاز آمد
جان که جز بر رخت نشد ساجد
ابرویت دیده در نماز آمد
عاقبت در ره تو نور علی
سرفدا کرد و سرفراز آمد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۳۸ - بی نشان در نشان نمی گنجد
بی نشان در نشان نمی گنجد
در نشان بی نشان نمی گنجد
یک بیان از معانی عشقش
در معانی بیان نمی گنجد
در میانست و در کنار ولی
در کنار و میان نمی گنجد
درمکانست ولا مکان هر چند
لامکان در مکان نمی گنجد
جان حرمگاه خاص جانانست
غیر جانان بجان نمی گنجد
بزبان کی توان کنم وصفش
وصف او در زبان نمی گنجد
ذره ز آفتاب نور علی
در زمین و زمان نمی گنجد
در نشان بی نشان نمی گنجد
یک بیان از معانی عشقش
در معانی بیان نمی گنجد
در میانست و در کنار ولی
در کنار و میان نمی گنجد
درمکانست ولا مکان هر چند
لامکان در مکان نمی گنجد
جان حرمگاه خاص جانانست
غیر جانان بجان نمی گنجد
بزبان کی توان کنم وصفش
وصف او در زبان نمی گنجد
ذره ز آفتاب نور علی
در زمین و زمان نمی گنجد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۴۰ - دوشم از مهر آمد اندر بر
دوشم از مهر آمد اندر بر
دلبر دل گشا و جان پرور
ساقی حسن بزم آرایش
باده جلوه ریخت در ساغر
بیکی جرعه ام در این عالم
برد یکسر به عالم دیگر
وه چه عالم که هر چه دل میخواست
آمدش جزء و کل همه بنظر
آتش نیستی زبانه کشید
سوخت خاشاک هستیم یکسر
چون بخود باز آمدم دیدم
جز یکی نیست مظهر مظهر
بسکه مست ویم چه نور علی
سرندانم زپا و پا از سر
دلبر دل گشا و جان پرور
ساقی حسن بزم آرایش
باده جلوه ریخت در ساغر
بیکی جرعه ام در این عالم
برد یکسر به عالم دیگر
وه چه عالم که هر چه دل میخواست
آمدش جزء و کل همه بنظر
آتش نیستی زبانه کشید
سوخت خاشاک هستیم یکسر
چون بخود باز آمدم دیدم
جز یکی نیست مظهر مظهر
بسکه مست ویم چه نور علی
سرندانم زپا و پا از سر
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۴۳ - بر در دیرآن بت عیار
بر در دیرآن بت عیار
بسته از زلف برمیان زنار
میزند دمبدم ببام جهان
کوس لله واحد القهار
در پس پرده های منصوری
خود اناالحق نوازد اندر تار
خود سر خود ببازد اندر ره
خود سر سروران شود سردار
خود شود نائی و دمد درنی
لیس فی الدار غیره دیار
خود شود گنج نامه لاهوت
خود شود نقد مخزن اسرار
خود بنور علی عیان گردد
تا نماید بهر کسی دیدار
بسته از زلف برمیان زنار
میزند دمبدم ببام جهان
کوس لله واحد القهار
در پس پرده های منصوری
خود اناالحق نوازد اندر تار
خود سر خود ببازد اندر ره
خود سر سروران شود سردار
خود شود نائی و دمد درنی
لیس فی الدار غیره دیار
خود شود گنج نامه لاهوت
خود شود نقد مخزن اسرار
خود بنور علی عیان گردد
تا نماید بهر کسی دیدار
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۴۴ - تا دلم گشته مخزن اسرار
تا دلم گشته مخزن اسرار
پرزیار است خالی از اغیار
دائم اندر دوائر ملکوت
جان بود مرکز و دلم پرگار
خوردم آبی ز چشمه عشقش
گشتم از نخل عمر برخوردار
نور رویش بدیده می بینم
دمبدم در تجلی انوار
صبحدم این ندا بگوش دلم
آمد از نزد ایزد غفار
که خودم ناصر و خودم منصور
خود اناالحق همیزنم بردار
همچو نور علی درآدر دیر
تا شوی واقف از بت و زنار
پرزیار است خالی از اغیار
دائم اندر دوائر ملکوت
جان بود مرکز و دلم پرگار
خوردم آبی ز چشمه عشقش
گشتم از نخل عمر برخوردار
نور رویش بدیده می بینم
دمبدم در تجلی انوار
صبحدم این ندا بگوش دلم
آمد از نزد ایزد غفار
که خودم ناصر و خودم منصور
خود اناالحق همیزنم بردار
همچو نور علی درآدر دیر
تا شوی واقف از بت و زنار
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۴۶ - الا ای عندلیب گلشن یار
الا ای عندلیب گلشن یار
چه بگشادت که بستی لب ز گفتار
تو بودی آنکه میسفتی شب و روز
ز منقار بلاغت در اسرار
چرا چون غنچه دلتنگی و خاموش
نباشد از گلت برگی بمنقار
کنون کز خرمی گشته خرامان
ز هر سو نازنین سروی بگلزار
گشوده بند برقع شاهد گل
هزارانش شده حیران به رخسار
برافشاند شکوفه نقد هستی
باثمار قدوم گل ز اشجار
تو هم در گوشه گیر آشنائی
سرودی ساز کن از سینه زار
بیا ساقی مکن این پرده پوشی
ز روی دختر رز پرده بردار
چنانم ساغری در کام جان ریز
که نه سرماندم بر جا نه دستار
بتی دارم که هر تاری ز زلفش
هزاران شیخ را گردیده زنار
زبس برخیزم و افتم براهش
نه مستم میتوان گفت و نه هشیار
لب خندان و چشم گریه آلود
شدم در شادی و غم یار و غمخوار
بجز نور علی از کلک معنی
که ریزد این چنین نظم گهر بار
چه بگشادت که بستی لب ز گفتار
تو بودی آنکه میسفتی شب و روز
ز منقار بلاغت در اسرار
چرا چون غنچه دلتنگی و خاموش
نباشد از گلت برگی بمنقار
کنون کز خرمی گشته خرامان
ز هر سو نازنین سروی بگلزار
گشوده بند برقع شاهد گل
هزارانش شده حیران به رخسار
برافشاند شکوفه نقد هستی
باثمار قدوم گل ز اشجار
تو هم در گوشه گیر آشنائی
سرودی ساز کن از سینه زار
بیا ساقی مکن این پرده پوشی
ز روی دختر رز پرده بردار
چنانم ساغری در کام جان ریز
که نه سرماندم بر جا نه دستار
بتی دارم که هر تاری ز زلفش
هزاران شیخ را گردیده زنار
زبس برخیزم و افتم براهش
نه مستم میتوان گفت و نه هشیار
لب خندان و چشم گریه آلود
شدم در شادی و غم یار و غمخوار
بجز نور علی از کلک معنی
که ریزد این چنین نظم گهر بار
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۵۵ - ساقیا ساغر شراب آور
ساقیا ساغر شراب آور
ساغری زان شراب ناب آور
اینهمه سستی و تأمل چیست
خیز و جامی خوش از شتاب آور
چندگیری حساب از مستان
ساغر باده بی حساب آور
بهر ضعف دلم ز لعل لبش
شربت قند یا گلاب آور
جز لب او که بخشد آب حیات
آتشی کس ندیده آب آور
گنج وصلش بکنج جان خواهی
گذری در دل خراب آور
جلوه بایدت زنور علی
خیز و آئینه ز آفتاب آور
ساغری زان شراب ناب آور
اینهمه سستی و تأمل چیست
خیز و جامی خوش از شتاب آور
چندگیری حساب از مستان
ساغر باده بی حساب آور
بهر ضعف دلم ز لعل لبش
شربت قند یا گلاب آور
جز لب او که بخشد آب حیات
آتشی کس ندیده آب آور
گنج وصلش بکنج جان خواهی
گذری در دل خراب آور
جلوه بایدت زنور علی
خیز و آئینه ز آفتاب آور
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۵۶ - مژده ای دل که دلبر آمد باز
مژده ای دل که دلبر آمد باز
تا برد دل به دل بر آمد باز
آفتابم که دوش رفت از بر
صبحدم از درم درآمد باز
ماهم از دیده گر چه غایب شد
همچو خورشید انور آمد باز
روز هجرت شب فراق گذشت
شاهد وصل در بر آمد باز
با اسیران بند غم گوئید
مژده کایام غم سرآمد باز
صف جانها بره بیارائید
کان صف آرای لشگرآمد باز
نخل عیشم که خشگ و بی بر بود
گشت شاداب و بی بر آمد باز
دل بود عود و سینه ام مجمر
بوی عودی ز مجمر آمد باز
طوطی جان ز لعل شیرینت
آرزومند شکر آمد باز
فلک خاصان عشق را در بحر
لطف عام تو لنگر آمد باز
بارها در ره تو نور علی
سر فدا کرد و سرور آمد باز
تا برد دل به دل بر آمد باز
آفتابم که دوش رفت از بر
صبحدم از درم درآمد باز
ماهم از دیده گر چه غایب شد
همچو خورشید انور آمد باز
روز هجرت شب فراق گذشت
شاهد وصل در بر آمد باز
با اسیران بند غم گوئید
مژده کایام غم سرآمد باز
صف جانها بره بیارائید
کان صف آرای لشگرآمد باز
نخل عیشم که خشگ و بی بر بود
گشت شاداب و بی بر آمد باز
دل بود عود و سینه ام مجمر
بوی عودی ز مجمر آمد باز
طوطی جان ز لعل شیرینت
آرزومند شکر آمد باز
فلک خاصان عشق را در بحر
لطف عام تو لنگر آمد باز
بارها در ره تو نور علی
سر فدا کرد و سرور آمد باز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۵۸ - ز آفتابت مها نقاب انداز
ز آفتابت مها نقاب انداز
اضطرابی در آفتاب انداز
ذره وش ز آفتاب طلعت خویش
عالمی را در اضطراب انداز
سرکشانرا بگیر و برگردن
از خم زلف خود طناب انداز
دل کبابست زان لب نمکین
نمکی در دل کباب انداز
رنگ تزویر تا بکی ساقی
خرقه ام در خم شراب انداز
از رخت تابشی بجام افکن
وزلبت آتشی در آب انداز
بهر بریانیت دل ما را
از تف می در التهاب انداز
گر نخواهی بشرم گلشن را
برگل از سنبلت نقاب انداز
دل خرابم ز نرگس مستت
نظری بر دل خراب انداز
قلب قلاب منقلب گردان
انقلابی در انقلاب انداز
ذره خواهی ار زنور علی
نظری سوی آفتاب انداز
اضطرابی در آفتاب انداز
ذره وش ز آفتاب طلعت خویش
عالمی را در اضطراب انداز
سرکشانرا بگیر و برگردن
از خم زلف خود طناب انداز
دل کبابست زان لب نمکین
نمکی در دل کباب انداز
رنگ تزویر تا بکی ساقی
خرقه ام در خم شراب انداز
از رخت تابشی بجام افکن
وزلبت آتشی در آب انداز
بهر بریانیت دل ما را
از تف می در التهاب انداز
گر نخواهی بشرم گلشن را
برگل از سنبلت نقاب انداز
دل خرابم ز نرگس مستت
نظری بر دل خراب انداز
قلب قلاب منقلب گردان
انقلابی در انقلاب انداز
ذره خواهی ار زنور علی
نظری سوی آفتاب انداز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶۴ - دل که ساکن شده بکوی نیاز
دل که ساکن شده بکوی نیاز
خوش براهت نهاده روی نیاز
تا زناز تو ساغری نوشم
میکشم باده از سبوی نیاز
تا دهد آب سرو نازت را
گشته اشکم روان بروی نیاز
خاک کویت که منبع فیض است
خوش بیفزوده آبروی نیاز
سرو نازت نیازمندان را
هر زمان میکشد بسوی نیاز
زاهد این سرکشی نهد از سر
گر کشد کاسه از کدوی نیاز
بی نیاز است گرچه نور علی
سوده برخاک عجز روی نیاز
خوش براهت نهاده روی نیاز
تا زناز تو ساغری نوشم
میکشم باده از سبوی نیاز
تا دهد آب سرو نازت را
گشته اشکم روان بروی نیاز
خاک کویت که منبع فیض است
خوش بیفزوده آبروی نیاز
سرو نازت نیازمندان را
هر زمان میکشد بسوی نیاز
زاهد این سرکشی نهد از سر
گر کشد کاسه از کدوی نیاز
بی نیاز است گرچه نور علی
سوده برخاک عجز روی نیاز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۷۰ - صید وصلش توان بدام هوس
صید وصلش توان بدام هوس
گر همائی شود شکار مگس
گرچه دورم ز هودجش آید
هر زمانم بگوش بانک جرس
شب روان ره محبت را
کی بود وحشتی ز میر عسس
طایر آشیان قدسم من
گلشن دهر باشدم چو قفس
نفسی رخ نتابم از وصلش
گر بلب آیدم ز هجر نفس
دادیم چند خواهی از بیداد
ترک بیداد کن بدادم رس
هر سحر پرتوی ز نور علی
بحریم تو شمع راهم بس
گر همائی شود شکار مگس
گرچه دورم ز هودجش آید
هر زمانم بگوش بانک جرس
شب روان ره محبت را
کی بود وحشتی ز میر عسس
طایر آشیان قدسم من
گلشن دهر باشدم چو قفس
نفسی رخ نتابم از وصلش
گر بلب آیدم ز هجر نفس
دادیم چند خواهی از بیداد
ترک بیداد کن بدادم رس
هر سحر پرتوی ز نور علی
بحریم تو شمع راهم بس