تعداد ۶۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۷۶ - این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش
این روضه که وقفست بر اغیار نعیمش
بر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش
یک عمر نفس سوختم و نرم نکردم
آن دل، که به یک ناله توان کرد رحیمش
آن مایده عشقست که صد قرن نیابی
یک دست و زبان سوختهای همچو کلیمش
آن مزرع عشقست که پیوسته روانست
بر کشت امید آب ز سرچشمة میمش
فیّاض چه دانی تو غم دل، که نداری
در سینة بیداد یکی دل، چه که نیمش!
بر کِشتة عشّاق سمومست نسیمش
یک عمر نفس سوختم و نرم نکردم
آن دل، که به یک ناله توان کرد رحیمش
آن مایده عشقست که صد قرن نیابی
یک دست و زبان سوختهای همچو کلیمش
آن مزرع عشقست که پیوسته روانست
بر کشت امید آب ز سرچشمة میمش
فیّاض چه دانی تو غم دل، که نداری
در سینة بیداد یکی دل، چه که نیمش!
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۱ - همیشه آینة دل به پیش روی تو دارم
همیشه آینة دل به پیش روی تو دارم
به هر که روی کنم روی دل به سوی تو دارم
هوای بوی گل آغوش خواهشم نگشاید
مشام رغبت دل را به مُهر بوی تو دارم
ذخیره گرچه ندارم متاع دنیی و عقبی
همین بس است که رد سینه آرزوی تو دارم
خبر ز خویش نگیرم که در سراغ تو میرم
دمی به خویش نیایم که جستجوی تو دارم
نظر به دیده بدزدم که روی خوب تو بینم
نفس ز دل نگشایم که گفتگوی تو دارم
ز هیچ ره نتوانم که دردل تو درآیم
وگرنه در همه وادی رهی به سوی تو دارم
به تحفه سرمه فرستد به هدیه جان نپذیرد
من این معامله دایم به خاک کوی تو دارم
خطر فزون بود آنرا که اعتبار فزون شد
هزار امید درین ره ز بیم خوی تو دارم
به من وصیّت فیّاض در وداع تو این بود
که پاس دیدة بد از رخ نکوی تو دارم
به هر که روی کنم روی دل به سوی تو دارم
هوای بوی گل آغوش خواهشم نگشاید
مشام رغبت دل را به مُهر بوی تو دارم
ذخیره گرچه ندارم متاع دنیی و عقبی
همین بس است که رد سینه آرزوی تو دارم
خبر ز خویش نگیرم که در سراغ تو میرم
دمی به خویش نیایم که جستجوی تو دارم
نظر به دیده بدزدم که روی خوب تو بینم
نفس ز دل نگشایم که گفتگوی تو دارم
ز هیچ ره نتوانم که دردل تو درآیم
وگرنه در همه وادی رهی به سوی تو دارم
به تحفه سرمه فرستد به هدیه جان نپذیرد
من این معامله دایم به خاک کوی تو دارم
خطر فزون بود آنرا که اعتبار فزون شد
هزار امید درین ره ز بیم خوی تو دارم
به من وصیّت فیّاض در وداع تو این بود
که پاس دیدة بد از رخ نکوی تو دارم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۵ - به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم
چه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم
لب هوس چه گشایم به آب چشمة حیوان!
اجازت از دم شمشیر آبدار ندارم
رسید دست و گریبان، بهار و سبزه برآمد
خوشم که خاطر جمعی درین بهار ندارم
نفس ز ناله تهی گشت و دیده پر ز سرشکم
پیادهای بدوانم اگر سوار ندارم
کجاست سایة سنگی، کجاست بوتة خاری
که من ز خونِ دل و دیده یادگار ندارم!
امید لطف و تمنّای رحم و چشم مروّت
به کی حسرتت ای بیوفا چه کار ندارم!
گرفت گرد سوار غمم جهان و چه حاصل
که کارْ دیده سواری درین غبار ندارم
نظر به هیچ ندارم، حذر ز هیچ نگیرم
چه اعتبار ازین به که اعتبار ندارم
شکار آهوی فرصت غنیمت است چه سازم
که من تهیّة انداز این شکار ندارم
به سر اگر گل دولت نزد رسایی بختم
همین بس است که در سینه خار خار ندارم
درین ستمکده فیّاض از چه خوش ننشینم
چه بیتعلقییی من درین دیار ندارم؟
چه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم
لب هوس چه گشایم به آب چشمة حیوان!
اجازت از دم شمشیر آبدار ندارم
رسید دست و گریبان، بهار و سبزه برآمد
خوشم که خاطر جمعی درین بهار ندارم
نفس ز ناله تهی گشت و دیده پر ز سرشکم
پیادهای بدوانم اگر سوار ندارم
کجاست سایة سنگی، کجاست بوتة خاری
که من ز خونِ دل و دیده یادگار ندارم!
امید لطف و تمنّای رحم و چشم مروّت
به کی حسرتت ای بیوفا چه کار ندارم!
گرفت گرد سوار غمم جهان و چه حاصل
که کارْ دیده سواری درین غبار ندارم
نظر به هیچ ندارم، حذر ز هیچ نگیرم
چه اعتبار ازین به که اعتبار ندارم
شکار آهوی فرصت غنیمت است چه سازم
که من تهیّة انداز این شکار ندارم
به سر اگر گل دولت نزد رسایی بختم
همین بس است که در سینه خار خار ندارم
درین ستمکده فیّاض از چه خوش ننشینم
چه بیتعلقییی من درین دیار ندارم؟
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم
دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم
هزار کار به دل دارم و دماغ ندارم
چه سود سوختن مغز چون دماغ تری نیست
فتیله را چه کنم! روغن چراغ ندارم
رهی به جای نبردم اگر چه در همه وادی
ز هیچ راه نپرسی که من سراغ ندارم
چه شد که همّت سودای من بلند فتادست
کدام دود ز زلف تو در دماغ ندارم!
شکفتگی که دل تنگت ازو دمی بگشاید
جدا ز دوست گمانش به هیچ باغ ندارم
همین ز بادة عیشم تهی پیاله وگرنه
کدام خون دلست اینکه در ایاغ ندارم!
چه برگ کاه که باجم نداد ازین رخ کاهی
کدام لاله که بَروی چراغ داغ ندارم!
مراست با غم عشقت فراغت همه عالم
همین ز درد و غم عاشقی فراغ ندارم
فتاده در سر فیّاض ذوق اوج همایی
کنون که قدرت سامان پّر زاغ ندارم
هزار کار به دل دارم و دماغ ندارم
چه سود سوختن مغز چون دماغ تری نیست
فتیله را چه کنم! روغن چراغ ندارم
رهی به جای نبردم اگر چه در همه وادی
ز هیچ راه نپرسی که من سراغ ندارم
چه شد که همّت سودای من بلند فتادست
کدام دود ز زلف تو در دماغ ندارم!
شکفتگی که دل تنگت ازو دمی بگشاید
جدا ز دوست گمانش به هیچ باغ ندارم
همین ز بادة عیشم تهی پیاله وگرنه
کدام خون دلست اینکه در ایاغ ندارم!
چه برگ کاه که باجم نداد ازین رخ کاهی
کدام لاله که بَروی چراغ داغ ندارم!
مراست با غم عشقت فراغت همه عالم
همین ز درد و غم عاشقی فراغ ندارم
فتاده در سر فیّاض ذوق اوج همایی
کنون که قدرت سامان پّر زاغ ندارم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - ندید کشتِ امل قطرهای ز جوی کسم
ندید کشتِ امل قطرهای ز جوی کسم
به آب آینه رو شست چهرة هوسم
نسیم بوی گلی تازه بر مشامم زد
به احتیاط بگیرید رخنة قفسم
فغان که شیونم آخر به گوش کس نرسید
میان قافله گم گشت نالة جرسم
به دست کوتهم اندیشة بلندی هست
هوای جلوة عنقاست در پر مگسم
هزار مطلب سر بسته در دلم گر هست
ولی ز شرم طلب تنگ میشود نفسم
کلاه گوشة فقرم به فرق ارزانی
کزو به دولت جاید هست دسترسم
گذشت تیغ وی از ننگ خون من فیّاض
قبول شعله نگردید مشت خار و خسم
به آب آینه رو شست چهرة هوسم
نسیم بوی گلی تازه بر مشامم زد
به احتیاط بگیرید رخنة قفسم
فغان که شیونم آخر به گوش کس نرسید
میان قافله گم گشت نالة جرسم
به دست کوتهم اندیشة بلندی هست
هوای جلوة عنقاست در پر مگسم
هزار مطلب سر بسته در دلم گر هست
ولی ز شرم طلب تنگ میشود نفسم
کلاه گوشة فقرم به فرق ارزانی
کزو به دولت جاید هست دسترسم
گذشت تیغ وی از ننگ خون من فیّاض
قبول شعله نگردید مشت خار و خسم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۳ - گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم
گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم
شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم
شکایتی به دلم در تموّج آمده هیهات
دگر چها به لب آرم، دگر چها بنویسم
بیاد قدّ تو هر مصرعی که در قلم آرم
کنم بهانة عشق و هزار جا بنویسم
گرفتم آنکه نویسم حدیث نرگس جانان
کرشمه چون بنگارم، چسان ادا بنویسم!
ز عشوههای تو هر دم به لوح خاطر فیّاض
هزار معنی بیگانه آشنا بنویسم
شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم
شکایتی به دلم در تموّج آمده هیهات
دگر چها به لب آرم، دگر چها بنویسم
بیاد قدّ تو هر مصرعی که در قلم آرم
کنم بهانة عشق و هزار جا بنویسم
گرفتم آنکه نویسم حدیث نرگس جانان
کرشمه چون بنگارم، چسان ادا بنویسم!
ز عشوههای تو هر دم به لوح خاطر فیّاض
هزار معنی بیگانه آشنا بنویسم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۳ - عجب عجب که تو عاشق ز بلهوس نشناسی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۰ - اگر چو شمع زمانی در انجمن بنشینی
اگر چو شمع زمانی در انجمن بنشینی
ز سبزة پر پروانه در چمن بنشینی
هزار سال به دشمن نشینی و بشکیبی
دلت بگیرد اگر لحظهای به من بنشینی
ز لطف تن نتوانی که در چمن به فراغت
برهنه گردی و در سایة سمن بنشینی
رسی به کنه وجود و عدم ولیک به دقت
هزار سال که در فکر آن دهن بنشینی
به سایة تو در آتش نشیمن است چمن را
به زیر گل چو تو با تای پیرهن بنشینی
به قامت ار بخرامی تو سرو سرو خرامی
به عارض ار بنشینی چمن چمن بنشینی
تیمز نیک و بدت هست فرق عشق و هوس کن
چه لازمست که گوشی بهر سخن بنشینی
چرا در آینة اتحاد چهره نبینی
که گر به من بنشینی بخویشتن بنشینی
پناه عصمت عشق ار دهد امانِ تو فیّاض
فرشته خیزی اگر خود با هرمن بنشینی
ز سبزة پر پروانه در چمن بنشینی
هزار سال به دشمن نشینی و بشکیبی
دلت بگیرد اگر لحظهای به من بنشینی
ز لطف تن نتوانی که در چمن به فراغت
برهنه گردی و در سایة سمن بنشینی
رسی به کنه وجود و عدم ولیک به دقت
هزار سال که در فکر آن دهن بنشینی
به سایة تو در آتش نشیمن است چمن را
به زیر گل چو تو با تای پیرهن بنشینی
به قامت ار بخرامی تو سرو سرو خرامی
به عارض ار بنشینی چمن چمن بنشینی
تیمز نیک و بدت هست فرق عشق و هوس کن
چه لازمست که گوشی بهر سخن بنشینی
چرا در آینة اتحاد چهره نبینی
که گر به من بنشینی بخویشتن بنشینی
پناه عصمت عشق ار دهد امانِ تو فیّاض
فرشته خیزی اگر خود با هرمن بنشینی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۸ - دلم خوشست اگر شکوهگر دعا بنویسی
دلم خوشست اگر شکوهگر دعا بنویسی
که هر چه تو بنویسی بمدعّا بنویسی
چو شکوة تو بهست از دعای هر که بجز تست
چه لازمست که زحمت کشی دعا بنویسی
هزار ساله وفای مرا بسست که گاهی
کنی وفا و مرا نام بیوفا بنویسی
تراست خامة جادو زبان عجیب نباشد
اگر شکایت بیجای من بجا بنویسی
تو گر شمایل خوبی رقم کنی بتوانی
که هم کرشمه نگاری و هم ادا بنویسی
کتاب درد دلم مشکلست و مشکل مشکل
اگر تو گوش کنی تا بَرو چهها بنویسی
از آن به من ننویسی تو نکتهای که مبادا
خدا نخواسته درد مرا دوا بنویسی
امید هست که تحریک لطف گوشة چشمی
کند اشاره که از بهر من شفا بنویسی
مروّتی که تو داری عجب ز خویش نداری
که خون بریزی و آنگاه خونبها بنویسی!
ترا که شیوة اخلاصم از قدیم عیانست
بغیر شکوة بیجا بمن چرا بنویسی؟
قبول کردهام ای دوست جرمها که نکردم
مگر تو هم خط بطلان ما مضی بنویسی
عجب ز طالع فیّاض ناامید ندارم
که در کتابت دشنام او دعا بنویسی
که هر چه تو بنویسی بمدعّا بنویسی
چو شکوة تو بهست از دعای هر که بجز تست
چه لازمست که زحمت کشی دعا بنویسی
هزار ساله وفای مرا بسست که گاهی
کنی وفا و مرا نام بیوفا بنویسی
تراست خامة جادو زبان عجیب نباشد
اگر شکایت بیجای من بجا بنویسی
تو گر شمایل خوبی رقم کنی بتوانی
که هم کرشمه نگاری و هم ادا بنویسی
کتاب درد دلم مشکلست و مشکل مشکل
اگر تو گوش کنی تا بَرو چهها بنویسی
از آن به من ننویسی تو نکتهای که مبادا
خدا نخواسته درد مرا دوا بنویسی
امید هست که تحریک لطف گوشة چشمی
کند اشاره که از بهر من شفا بنویسی
مروّتی که تو داری عجب ز خویش نداری
که خون بریزی و آنگاه خونبها بنویسی!
ترا که شیوة اخلاصم از قدیم عیانست
بغیر شکوة بیجا بمن چرا بنویسی؟
قبول کردهام ای دوست جرمها که نکردم
مگر تو هم خط بطلان ما مضی بنویسی
عجب ز طالع فیّاض ناامید ندارم
که در کتابت دشنام او دعا بنویسی
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۹ - در منقبت امیرالمومنین علی (ع)
شهید عشق تو آید به یاد جانش و لرزد
کند خیال خدنگ تو استخوانش و لرزد
مریض عشق ترا تا ز درد خسته نگردد
اجل به بالین آید به قصد جانش و لرزد
به خاک کشته خود گر کنی گذر ز ره ناز
ز شوق زنده شود جان نانتوانش و لرزد
قتیل تیغ نگاه تو از سیاست خویت
نفس برون رود از قالب تپانش و لرزد
ز بس که مضطرب از تن برون رود بنشیند
به شاخ سدره خجل جان گشتگانش و لرزد
خط نگاه ز رویت به دیده مضطرب آید
بسان دزد که دریافت پاسبانش و لرزد
غمت جدا ز دلم مضطرب بود چو دل من
بسان مرغ که گم کرده آشبانش و لرزد
غمت گذاشت دلم را و شد زبیکسی از خود
چو رهروی که گذارند کاروانش و لرزد
ز بس که گشته سراپا پر از جراحت تیغش
دلم ز بیم کند یاد ابروانش و لرزد
نگاه او چو کشد از نیام تیغ سیاست
اجل زبیم زند دست در عنانش و لرزد
هوس نگاری شوقم به دست و خامه حسرت
خیال بوسه کند نقش بر لبانش و لرزد
خیال بوسه آن لب به دل چه گونه نگارم
که می برد لب من نام آستانش و لرزد
چه گونه در کمر آرم دو دست شوخ وشی را
که زلف خیره کند دست در میانش و لرزد
ز هیچ خامه کند مانی تصور وانگه
به لوح ذره کشد صورت دهانش و لرزد
چنان فکنده به خواریم کافری که ز بیمش
فلک لقب کندم خاک آستانش و لرزد
نظر به سوی من افکند و مضطرب شدم از بیم
چو بسملی که نمایند قصد جانش و لرزد
چنان که دل ز جفاهای آن ستمگر بدخو
به دیده جای دهد ناوک سنانش و لرزد
سزد دگر که برم شکوه از غمش به جنابی
که پیر چرخ کند یاد امتحانش و لرزد
علی عالی آن کو ز شرم بی ادبی ها
فلک به دیده کشد خاک آستانش و لرزد
بلند رتبه شهی کز علو قدر نماید
فلک گدایی رفعت ز آستانش و لرزد
حریم روضه او گلشنی است درخور شانش
که چرخ نام کند روضه جنانش و لرزد
کمینه کوچه شهر جلال اوست طریقی
که عقل نام کند راه کهکشانش و لرزد
به میهمانی خدام او قضا ز خجالت
فرستد اطلس چرخ از برای خوانش و لرزد
به مکتب ادبش بار اگر دهند خرد را
چو طفل لوح به کف گیرد از بنانش و لرزد
بهگاه معرکه آن شیرافکن از دم تیغی
که مهر یاد کند تیغ خونفشانش و لرزد
اگر به موج کند آفتاب نسبت تیغش
ز بیم آب شود جمله استخواش ولرزد
چو باد قهرش در معرکه به جلوه درآید
چو بید تر شود اعضای دشمنانش و لرزد
چو آتش غضبش برفروزد از پی کینه
سپندوار زمین خیزد از مکانش ولرزد
ز مشت خار و خس استخوان دشمن جاهش
ز بیم کینه او خاست دود جانش و لرزد
سمند عمر خرامش چه تند و سرکش و شوخست
که می فرستد نعل مه آسمانش و لرزد
زمین ز سخت سمی های او چو زلزله گیرد
جهد ز روی ادب بوسه بر عنانش و لرزد
به گاه پویه چو خواهد که در رکاب وی افتد
به لب رسد ز دویدن زمانه جانش و لرزد
چو در جلو فکند سرعتش سپهر برین را
فتد ز پی به دو گام ابرش زمانش و لرزد
فلک بلرزد بر وی چو دود بر سر شعله
چو گرم پویه شود یک یک استخوانش و لرزد
ز مطلع دگرم روی صفحه نور گرفته
که آفتاب قسم می خورد به جانش و لرزد
کند خیال خدنگ تو استخوانش و لرزد
مریض عشق ترا تا ز درد خسته نگردد
اجل به بالین آید به قصد جانش و لرزد
به خاک کشته خود گر کنی گذر ز ره ناز
ز شوق زنده شود جان نانتوانش و لرزد
قتیل تیغ نگاه تو از سیاست خویت
نفس برون رود از قالب تپانش و لرزد
ز بس که مضطرب از تن برون رود بنشیند
به شاخ سدره خجل جان گشتگانش و لرزد
خط نگاه ز رویت به دیده مضطرب آید
بسان دزد که دریافت پاسبانش و لرزد
غمت جدا ز دلم مضطرب بود چو دل من
بسان مرغ که گم کرده آشبانش و لرزد
غمت گذاشت دلم را و شد زبیکسی از خود
چو رهروی که گذارند کاروانش و لرزد
ز بس که گشته سراپا پر از جراحت تیغش
دلم ز بیم کند یاد ابروانش و لرزد
نگاه او چو کشد از نیام تیغ سیاست
اجل زبیم زند دست در عنانش و لرزد
هوس نگاری شوقم به دست و خامه حسرت
خیال بوسه کند نقش بر لبانش و لرزد
خیال بوسه آن لب به دل چه گونه نگارم
که می برد لب من نام آستانش و لرزد
چه گونه در کمر آرم دو دست شوخ وشی را
که زلف خیره کند دست در میانش و لرزد
ز هیچ خامه کند مانی تصور وانگه
به لوح ذره کشد صورت دهانش و لرزد
چنان فکنده به خواریم کافری که ز بیمش
فلک لقب کندم خاک آستانش و لرزد
نظر به سوی من افکند و مضطرب شدم از بیم
چو بسملی که نمایند قصد جانش و لرزد
چنان که دل ز جفاهای آن ستمگر بدخو
به دیده جای دهد ناوک سنانش و لرزد
سزد دگر که برم شکوه از غمش به جنابی
که پیر چرخ کند یاد امتحانش و لرزد
علی عالی آن کو ز شرم بی ادبی ها
فلک به دیده کشد خاک آستانش و لرزد
بلند رتبه شهی کز علو قدر نماید
فلک گدایی رفعت ز آستانش و لرزد
حریم روضه او گلشنی است درخور شانش
که چرخ نام کند روضه جنانش و لرزد
کمینه کوچه شهر جلال اوست طریقی
که عقل نام کند راه کهکشانش و لرزد
به میهمانی خدام او قضا ز خجالت
فرستد اطلس چرخ از برای خوانش و لرزد
به مکتب ادبش بار اگر دهند خرد را
چو طفل لوح به کف گیرد از بنانش و لرزد
بهگاه معرکه آن شیرافکن از دم تیغی
که مهر یاد کند تیغ خونفشانش و لرزد
اگر به موج کند آفتاب نسبت تیغش
ز بیم آب شود جمله استخواش ولرزد
چو باد قهرش در معرکه به جلوه درآید
چو بید تر شود اعضای دشمنانش و لرزد
چو آتش غضبش برفروزد از پی کینه
سپندوار زمین خیزد از مکانش ولرزد
ز مشت خار و خس استخوان دشمن جاهش
ز بیم کینه او خاست دود جانش و لرزد
سمند عمر خرامش چه تند و سرکش و شوخست
که می فرستد نعل مه آسمانش و لرزد
زمین ز سخت سمی های او چو زلزله گیرد
جهد ز روی ادب بوسه بر عنانش و لرزد
به گاه پویه چو خواهد که در رکاب وی افتد
به لب رسد ز دویدن زمانه جانش و لرزد
چو در جلو فکند سرعتش سپهر برین را
فتد ز پی به دو گام ابرش زمانش و لرزد
فلک بلرزد بر وی چو دود بر سر شعله
چو گرم پویه شود یک یک استخوانش و لرزد
ز مطلع دگرم روی صفحه نور گرفته
که آفتاب قسم می خورد به جانش و لرزد
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - مطلع دوم
کند سپهر خم اندیشه کمانش و لرزد
شعاع مهر تصور کند سنانش و لرزد
به یاد رستم اگر زور بازوی تو درآید
چو چله بند شود تیر در کمانش و لرزد
اگر تصور قهرت کند ز بیم مکافات
فلک ز یاد رود کین این و آنش و لرزد
به فرض مغرب اگر یاد هیات تو نماید
چو لقمه بند شود مهر در دهانش و لرزد
فصیح ناطقه گر چاشنی لفظ تو یابد
سخن گره شود از شرم بر زبانش و لرزد
نظر به کلک تو گر افکند عطارد گردون
عرق کند قلم از شرم در بنانش ولرزد
فلک چه هیبت ازو در دلش قرار گرفتست
که چون غبار نشیند بر آستانش و لرزد؟
چو خصم شعله شمشیر او ز دور ببیند
نفس چو دود برآرد ز بیم جانش و لرزد
ز بسکه در دل دشمن مهابت تو نشیند
فتد به قعر جهنم تن تپانش و لرزد
شها به مدح تو فیاض نکته سنج غیوریست
که در نثار دهد انجم آسمانش و لرزد
صبا چو بوی مدیح تو بشنود ز کلامش
کند نفس نفس از ذوق گلفشانش و لرزد
به باغ بلبل اگر نکته ای ازو بسراید
هزار بوسه زند غنچه بر دهانش و لرزد
ولی به پیش تو از خجلت آنچنان شده عاجز
که آب گشته ز شرم استخوان جانش و لرزد
چو عاشقی که به معشوق درد دل کند از شوق
هزار نکته گره گشته بر زبانش و لرزد
بین به مهر نهانش مبین به جرم عیانش
که آب کرده نهان خجلت عیانش ولرزد
همیشه تا که بود بید در کناره بستان
خجل ز قامت شمشاد نوجوانش و لرزد
بود چو قامت شمشاد راست کار حبیبت
چو بید خصم ترا باد سست جانش و لرزد
شعاع مهر تصور کند سنانش و لرزد
به یاد رستم اگر زور بازوی تو درآید
چو چله بند شود تیر در کمانش و لرزد
اگر تصور قهرت کند ز بیم مکافات
فلک ز یاد رود کین این و آنش و لرزد
به فرض مغرب اگر یاد هیات تو نماید
چو لقمه بند شود مهر در دهانش و لرزد
فصیح ناطقه گر چاشنی لفظ تو یابد
سخن گره شود از شرم بر زبانش و لرزد
نظر به کلک تو گر افکند عطارد گردون
عرق کند قلم از شرم در بنانش ولرزد
فلک چه هیبت ازو در دلش قرار گرفتست
که چون غبار نشیند بر آستانش و لرزد؟
چو خصم شعله شمشیر او ز دور ببیند
نفس چو دود برآرد ز بیم جانش و لرزد
ز بسکه در دل دشمن مهابت تو نشیند
فتد به قعر جهنم تن تپانش و لرزد
شها به مدح تو فیاض نکته سنج غیوریست
که در نثار دهد انجم آسمانش و لرزد
صبا چو بوی مدیح تو بشنود ز کلامش
کند نفس نفس از ذوق گلفشانش و لرزد
به باغ بلبل اگر نکته ای ازو بسراید
هزار بوسه زند غنچه بر دهانش و لرزد
ولی به پیش تو از خجلت آنچنان شده عاجز
که آب گشته ز شرم استخوان جانش و لرزد
چو عاشقی که به معشوق درد دل کند از شوق
هزار نکته گره گشته بر زبانش و لرزد
بین به مهر نهانش مبین به جرم عیانش
که آب کرده نهان خجلت عیانش ولرزد
همیشه تا که بود بید در کناره بستان
خجل ز قامت شمشاد نوجوانش و لرزد
بود چو قامت شمشاد راست کار حبیبت
چو بید خصم ترا باد سست جانش و لرزد
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۴ - درتهنیت روز ولادت با سعادت خاتم، محمدمصطفی صلی الله علیه وآله
چو از نهان بعیان زد علم رسول مصدق
زخاک جانب افلاک شد خروش انا الحق
مهی ز برج تجرد نهاده رخ به تعین
که ارتباط پذیرفت از او مقید و مطلق
خوری زمشرق بطحا طلوع کرد که آمد
نجوم چرخ معلق بطوف ارض مطبق
زملک غیب خدیوی سوی شهود قدم زد
که شد مکان همه ازلامکان سپاه مضیق
بایمن اندر جبریلش از حواری مشفق
بایسر اندر میکالش از موالی اشفق
الا نگارک غلمان عذار حور شمایل
که رشوه بخش تنت جان سندس است و ستبرق
ز یمن مولد احمد جهان جوان شد و در ده
ازآن نبید که مانند کوثری است مروق
نمود چهره خلیلی که فیض مطبخ جودش
زمغز کله نمرود داده مائده بق
الا سمنبر زنگارخط که لعل تو بر رخ
بود چو نقطه شنگرف بر صحیفه زیبق
برطل ز زیبقبم زنگ شو ز آیئنه دل
از آن عصاره شنگرف جلوه تا خط ازرق
رسید رحمتی ازحق که زاشتمال عمومش
اگر چو شیطان برد امید از او بود احمق
الا تدزرو کمین ساز و عندلیب کمان کش
که پیش نطق تو طوطی زند ترانه صددق
بیار با زبطی زآن می چو چشم خروسم
که زاغ بر پر طوطی از او نگاشته صددق
گشاد بال همائی زاوج سدره قدرت
که زد فلک چو کبوتر برش زشوق معلق
شه ملایک حاجب محمد آنکه زواجب
فراتر ازحد امکان فرش فراشته منجق
شکافت گر مه روشن همی بکوری دشمن
مدان ز مصدر اعجاز او همین یک مشتق
کسیکه مهر و مه و عرش و فرش ازاوست هویدا
نه در خوراست که گوئی قمر از او شده منشق
کدام معجز از این بیش کایزدی جبروتش
زلامکان بمکان زد پی نبوت بیرق
ببارگاه نبوت بد آن زمان متمکن
که در به آب و گل آدم فتاده بود معوق
چو لطف و قهر وی اندر دوکون خواست مجسم
شدند آدم و ابلیس و نور و نار مخلق
زشوق دامن وصلش بطور سیر معانی
دو صد کلیم ارنی گوزده است چاک بقرطق
اگر نه حشمت او تافتی بوادی ایمن
فکیف خرموسی علی الثری وتصعق
ای آن ستوده لولاک کافرینش ذاتت
شد از بسیط و مرکب برتبه اقدام و اسبق
هنوز رونق هستی نداشت عالم کثرت
که داشت خلوت وحدت زشمع روی تو رونق
بود بکوی تو گردان سپهر و تابان بیضا
چو گنبدی که برآن آشیانه ساخته لقلق
نداشت مریم اگر روزه از سکوت ز امرت
نگشت عیسی یکروزه اش بمهد منطق
نمودختم رسل برتو کردگار و عیان شد
که نی بدرج الوهیت از تو گوهری الیق
بعالمی که زند از تو موج بحر خدائی
بنوح می نرسد جز که ناخدایی زورق
گه علاج علیلان آستانه عشقت
یکان یکان ز مسیحا هزار مرتبه احذق
زحل دهل زند اندر عساکر تو بهیجا
سپهر خاک کشد در ممالک تو زخندق
شها ثنای تو ناید یک از هزار زجیحون
نگارد ار به مدیحت دوصد کتاب منمق
زخاک جانب افلاک شد خروش انا الحق
مهی ز برج تجرد نهاده رخ به تعین
که ارتباط پذیرفت از او مقید و مطلق
خوری زمشرق بطحا طلوع کرد که آمد
نجوم چرخ معلق بطوف ارض مطبق
زملک غیب خدیوی سوی شهود قدم زد
که شد مکان همه ازلامکان سپاه مضیق
بایمن اندر جبریلش از حواری مشفق
بایسر اندر میکالش از موالی اشفق
الا نگارک غلمان عذار حور شمایل
که رشوه بخش تنت جان سندس است و ستبرق
ز یمن مولد احمد جهان جوان شد و در ده
ازآن نبید که مانند کوثری است مروق
نمود چهره خلیلی که فیض مطبخ جودش
زمغز کله نمرود داده مائده بق
الا سمنبر زنگارخط که لعل تو بر رخ
بود چو نقطه شنگرف بر صحیفه زیبق
برطل ز زیبقبم زنگ شو ز آیئنه دل
از آن عصاره شنگرف جلوه تا خط ازرق
رسید رحمتی ازحق که زاشتمال عمومش
اگر چو شیطان برد امید از او بود احمق
الا تدزرو کمین ساز و عندلیب کمان کش
که پیش نطق تو طوطی زند ترانه صددق
بیار با زبطی زآن می چو چشم خروسم
که زاغ بر پر طوطی از او نگاشته صددق
گشاد بال همائی زاوج سدره قدرت
که زد فلک چو کبوتر برش زشوق معلق
شه ملایک حاجب محمد آنکه زواجب
فراتر ازحد امکان فرش فراشته منجق
شکافت گر مه روشن همی بکوری دشمن
مدان ز مصدر اعجاز او همین یک مشتق
کسیکه مهر و مه و عرش و فرش ازاوست هویدا
نه در خوراست که گوئی قمر از او شده منشق
کدام معجز از این بیش کایزدی جبروتش
زلامکان بمکان زد پی نبوت بیرق
ببارگاه نبوت بد آن زمان متمکن
که در به آب و گل آدم فتاده بود معوق
چو لطف و قهر وی اندر دوکون خواست مجسم
شدند آدم و ابلیس و نور و نار مخلق
زشوق دامن وصلش بطور سیر معانی
دو صد کلیم ارنی گوزده است چاک بقرطق
اگر نه حشمت او تافتی بوادی ایمن
فکیف خرموسی علی الثری وتصعق
ای آن ستوده لولاک کافرینش ذاتت
شد از بسیط و مرکب برتبه اقدام و اسبق
هنوز رونق هستی نداشت عالم کثرت
که داشت خلوت وحدت زشمع روی تو رونق
بود بکوی تو گردان سپهر و تابان بیضا
چو گنبدی که برآن آشیانه ساخته لقلق
نداشت مریم اگر روزه از سکوت ز امرت
نگشت عیسی یکروزه اش بمهد منطق
نمودختم رسل برتو کردگار و عیان شد
که نی بدرج الوهیت از تو گوهری الیق
بعالمی که زند از تو موج بحر خدائی
بنوح می نرسد جز که ناخدایی زورق
گه علاج علیلان آستانه عشقت
یکان یکان ز مسیحا هزار مرتبه احذق
زحل دهل زند اندر عساکر تو بهیجا
سپهر خاک کشد در ممالک تو زخندق
شها ثنای تو ناید یک از هزار زجیحون
نگارد ار به مدیحت دوصد کتاب منمق
جیحون یزدی : مراثی
شمارهٔ ۱۲ - در نعت خاتم انیبا و رثاء بر قاسم بن حسن مجتبی (ع)
چو از نهان بعیان زد علم رسول مصدق
زخاک جانب افلاک شد خروش انا الحق
مهی زبرج تجرد نهاد رخ به تعین
که ارتباط پذیرفت ازو مقید و مطلق
خوری زمشرق بطحا طلوع کرد که آمد
نجوم چرخ معلق بطوف ارض مطبق
زملک غیب خدیوی سوی شهود قدم زد
که شد مکان همه از لامکان سپاه مضیق
به ایمن اندر جبریلش از حواری مشفق
بایسر اندر میکالش از موالی اشفق
نمود چهره خلیلی که فیض مطبخ جودش
زمغز کله نمرود داده مائده بق
رسید رحمتی از حق که ز اشتمال عمومش
اگر چه شیطان برد امید از او بود احمق
گشاد بال همائی ز اوج سدره قدرت
که زد فلک چو کبوتر برش ز شوق معلق
شه ملایک حاجب محمد آنکه ز واجب
فراتر از حد امکان فرش فراشته منجق
شکافت گرمه روشن همی بکوری دشمن
مدان زمصدر اعجاز او همین یک مشتق
کسی که مهر و مه و عرش و فرش ازوست هویدا
نه درخور است که گوئی از او قمرشده منشق
کدام معجز از این بیش کایزدی جبروتش
زلامکان بمکان زد پی نبوت بیرق
ببارگاه نبوت بد آنزمان متمکن
که در بآب وگل آدم فتاده بود معوق
ز شوق دامن وصلش بطور سیر معانی
دوصد کلیم ارنی گو زده است چاک بطرطق
چو لطف و قهر وی اندردوکون خواست تجسم
شدند آدم و ابلیس و نور و نار مخلق
اگر نه حشمت او تافتی به وادی ایمن
فکیف خر موسی علی الثری و تصعق
ای آن ستوده لولاک کآفرینش ذاتت
شد از بسیط و مرکب برتبه اقدم و اسبق
هنوز رونق هستی نداشت عالم کثرت
که داشت خلوت وحدت ز شمع روی تو رونق
نمود ختم رسل برتو کردگار و عیان شد
که نی بدرج الوهیت از تو گوهر الیق
چنان بحق تو ز توفیق راه وصل گشادی
که قاسم بن حسن ز التجای شاه موفق
چو شد گشاده جهان تنگ برحسین زکوفی
گرفت دامن عم و آستین شکست به مرفق
که ای پناه یتیمان من آن یتیم غریبم
که نیست واسطه ام غیر سیل اشک مروق
فدائی تو شد امروز چه بزرگ و چه کوچک
مراچه شد که نباید شدن برایشان ملحق
زخون کشته چو شنگرف گشته دشت و زغیرت
دلم بسینه طپد همچنانکه توده زیبق
من یتیم که مقهور روزگار شدستم
سرم بتیغ ملمع کشد نه تاج مغرق
وزین گذشته ز تعویذ من ز باب نوشته
که سرنمایمت امروز هدیه برسم ابلق
گرم مقام پسندی برزم خصم زهی فر
ورم مقیم نمائی ببزم دوست خهی دق
شه از شنیدن تعویذ و خون فشاندن قاسم
ورا بطوق کفن سرفراز کرد و مطوق
زعزم رزم وی اندر خیام ساز شد افغان
چنانکه لرزه فتاد از زمین بچرخ معلق
یکیش گفت بمان ای رخت بهشت مصور
یکیش گفت مرو ای غمت جحیم محقق
وی از نشاط روان باختن بشاه شهیدان
باسب پیلتن آورد رخ براندن بیدق
برزمگه شد و از دل کشید نعره و گفتا
که ای گروه زحق بسته چشم از پی ناحق
کجا رواست که پوشد کفن ز قلت ناصر
کسی که دامنش ازخیل انبیاست موثق
میانه دو شط آرام جان ساقی کوثر
زتشنگی بودش جوش همچو بحر معمق
زداغ اکبر و عباس و آتش عطش اینک
تنش بتاب و قدش خم دلش دو نیم و لبش شق
چو دیدزاده سعدش بخواند از رزق وگفتا
که ای بنام تو پیکار وی زگنبد ازرق
یکی بران و بیاور سرش که تا ز یزیدت
خلاع فاخره آید زطوق و یاره و یلمق
جواب داد مرا کز هزار مرد دل افزون
کنم چگونه بطفلی اساس رزم منسق
زخردیش نرسد پای بر رکاب و نشاید
که چون منی شودش همعنان به رمح مدنق
پس آنگه از پسرانش سه تن بکین شد و قاسم
روان بمالک دوزخ نمودشان متعلق
چو سرخ دید بخون زرد چهره پسرانرا
سپید روز سیه شد به سبز دیده ازرق
یکی چو پیل خروشید و شد چو نیل بمیدان
چنانکه تیره ببهرام گورساخت خورنق
ولی زیمن دعای حسین سبط حسن را
نگشت جامه منصوری از هراس ملفق
باوج ابر و بفریاد رعد تاخت و از تن
سرش فکند به تیغی ز برق المع و احرق
عمر ز مردی داماد شه خجل شد وگفتا
که ای زنان سپاهی چنین بخانه مطلق
وی اربهر مو شیریست نی زکودکی افزون
برو شوید یک از چار سوی معرکه ملصق
سپه نمود بتیر و بتیغ جنبش و آمد
ور از چشمه سوزن زمین ماریه اضیق
ز زین نگون شد و پس استغاثه کرد وی از عم
که ای سرشت تو ز اخلاق ذوالمنن متخلق
ببین بقلزم خون چون نهنگ گشته شناور
تنی که هست بفردوس از او بشرم ستبرق
شهنشش بسرآمد ولی چه سود پس انگه
که بود سینه او از سم ستور مسحق
شها ثنای تو ناید یک از هزار ز جیحون
نگارد ار بمدیحت دو صد کتاب منمق
زخاک جانب افلاک شد خروش انا الحق
مهی زبرج تجرد نهاد رخ به تعین
که ارتباط پذیرفت ازو مقید و مطلق
خوری زمشرق بطحا طلوع کرد که آمد
نجوم چرخ معلق بطوف ارض مطبق
زملک غیب خدیوی سوی شهود قدم زد
که شد مکان همه از لامکان سپاه مضیق
به ایمن اندر جبریلش از حواری مشفق
بایسر اندر میکالش از موالی اشفق
نمود چهره خلیلی که فیض مطبخ جودش
زمغز کله نمرود داده مائده بق
رسید رحمتی از حق که ز اشتمال عمومش
اگر چه شیطان برد امید از او بود احمق
گشاد بال همائی ز اوج سدره قدرت
که زد فلک چو کبوتر برش ز شوق معلق
شه ملایک حاجب محمد آنکه ز واجب
فراتر از حد امکان فرش فراشته منجق
شکافت گرمه روشن همی بکوری دشمن
مدان زمصدر اعجاز او همین یک مشتق
کسی که مهر و مه و عرش و فرش ازوست هویدا
نه درخور است که گوئی از او قمرشده منشق
کدام معجز از این بیش کایزدی جبروتش
زلامکان بمکان زد پی نبوت بیرق
ببارگاه نبوت بد آنزمان متمکن
که در بآب وگل آدم فتاده بود معوق
ز شوق دامن وصلش بطور سیر معانی
دوصد کلیم ارنی گو زده است چاک بطرطق
چو لطف و قهر وی اندردوکون خواست تجسم
شدند آدم و ابلیس و نور و نار مخلق
اگر نه حشمت او تافتی به وادی ایمن
فکیف خر موسی علی الثری و تصعق
ای آن ستوده لولاک کآفرینش ذاتت
شد از بسیط و مرکب برتبه اقدم و اسبق
هنوز رونق هستی نداشت عالم کثرت
که داشت خلوت وحدت ز شمع روی تو رونق
نمود ختم رسل برتو کردگار و عیان شد
که نی بدرج الوهیت از تو گوهر الیق
چنان بحق تو ز توفیق راه وصل گشادی
که قاسم بن حسن ز التجای شاه موفق
چو شد گشاده جهان تنگ برحسین زکوفی
گرفت دامن عم و آستین شکست به مرفق
که ای پناه یتیمان من آن یتیم غریبم
که نیست واسطه ام غیر سیل اشک مروق
فدائی تو شد امروز چه بزرگ و چه کوچک
مراچه شد که نباید شدن برایشان ملحق
زخون کشته چو شنگرف گشته دشت و زغیرت
دلم بسینه طپد همچنانکه توده زیبق
من یتیم که مقهور روزگار شدستم
سرم بتیغ ملمع کشد نه تاج مغرق
وزین گذشته ز تعویذ من ز باب نوشته
که سرنمایمت امروز هدیه برسم ابلق
گرم مقام پسندی برزم خصم زهی فر
ورم مقیم نمائی ببزم دوست خهی دق
شه از شنیدن تعویذ و خون فشاندن قاسم
ورا بطوق کفن سرفراز کرد و مطوق
زعزم رزم وی اندر خیام ساز شد افغان
چنانکه لرزه فتاد از زمین بچرخ معلق
یکیش گفت بمان ای رخت بهشت مصور
یکیش گفت مرو ای غمت جحیم محقق
وی از نشاط روان باختن بشاه شهیدان
باسب پیلتن آورد رخ براندن بیدق
برزمگه شد و از دل کشید نعره و گفتا
که ای گروه زحق بسته چشم از پی ناحق
کجا رواست که پوشد کفن ز قلت ناصر
کسی که دامنش ازخیل انبیاست موثق
میانه دو شط آرام جان ساقی کوثر
زتشنگی بودش جوش همچو بحر معمق
زداغ اکبر و عباس و آتش عطش اینک
تنش بتاب و قدش خم دلش دو نیم و لبش شق
چو دیدزاده سعدش بخواند از رزق وگفتا
که ای بنام تو پیکار وی زگنبد ازرق
یکی بران و بیاور سرش که تا ز یزیدت
خلاع فاخره آید زطوق و یاره و یلمق
جواب داد مرا کز هزار مرد دل افزون
کنم چگونه بطفلی اساس رزم منسق
زخردیش نرسد پای بر رکاب و نشاید
که چون منی شودش همعنان به رمح مدنق
پس آنگه از پسرانش سه تن بکین شد و قاسم
روان بمالک دوزخ نمودشان متعلق
چو سرخ دید بخون زرد چهره پسرانرا
سپید روز سیه شد به سبز دیده ازرق
یکی چو پیل خروشید و شد چو نیل بمیدان
چنانکه تیره ببهرام گورساخت خورنق
ولی زیمن دعای حسین سبط حسن را
نگشت جامه منصوری از هراس ملفق
باوج ابر و بفریاد رعد تاخت و از تن
سرش فکند به تیغی ز برق المع و احرق
عمر ز مردی داماد شه خجل شد وگفتا
که ای زنان سپاهی چنین بخانه مطلق
وی اربهر مو شیریست نی زکودکی افزون
برو شوید یک از چار سوی معرکه ملصق
سپه نمود بتیر و بتیغ جنبش و آمد
ور از چشمه سوزن زمین ماریه اضیق
ز زین نگون شد و پس استغاثه کرد وی از عم
که ای سرشت تو ز اخلاق ذوالمنن متخلق
ببین بقلزم خون چون نهنگ گشته شناور
تنی که هست بفردوس از او بشرم ستبرق
شهنشش بسرآمد ولی چه سود پس انگه
که بود سینه او از سم ستور مسحق
شها ثنای تو ناید یک از هزار ز جیحون
نگارد ار بمدیحت دو صد کتاب منمق
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - ز بیم نرگس مستت پرید رنگ پیاله
ز بیم نرگس مستت پرید رنگ پیاله
به دور چشم تو کم یافت شیشه سنگ پیاله
چو تو به رنجش ساغر نخواهم از این پس
که دیر صلح بود طبع زود جنگ پیاله
چه حظ بود ز تماشای غنچه مرغ چمن را
چگونه شاد شود دل ز طرف تنگ پیاله
ز دست اهل طمع منعمان غریب به تنگ اند
مباد گردن مینا فتد به جنگ پیاله
شکست خاطر ما سیدا شکست دل است
به بزم باده کشان عار ماست تنگ پیاله
به دور چشم تو کم یافت شیشه سنگ پیاله
چو تو به رنجش ساغر نخواهم از این پس
که دیر صلح بود طبع زود جنگ پیاله
چه حظ بود ز تماشای غنچه مرغ چمن را
چگونه شاد شود دل ز طرف تنگ پیاله
ز دست اهل طمع منعمان غریب به تنگ اند
مباد گردن مینا فتد به جنگ پیاله
شکست خاطر ما سیدا شکست دل است
به بزم باده کشان عار ماست تنگ پیاله
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۴ - ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت
ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت
برفت از نظرم روز ابتدای فراقت
همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس
به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت
مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر
به هیچ به نشود درد بیدوای فراقت
دل حزین نشود هیچگه زیاد تو خالی
انیس جان نبود هیچکس سوای فراقت
کنار من که فراقت نشسته جای تو خواهم
شود دمی که نشینی تو باز جای فراقت
ز من جدا نشود لحظه فراق و چه خوش بود
اگر وفای تو هم بود چون وفای فراقت
فراق هم بفراق تو مبتلاست نداند
صغیر با که دهد شرح ماجرای فراقت
برفت از نظرم روز ابتدای فراقت
همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس
به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت
مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر
به هیچ به نشود درد بیدوای فراقت
دل حزین نشود هیچگه زیاد تو خالی
انیس جان نبود هیچکس سوای فراقت
کنار من که فراقت نشسته جای تو خواهم
شود دمی که نشینی تو باز جای فراقت
ز من جدا نشود لحظه فراق و چه خوش بود
اگر وفای تو هم بود چون وفای فراقت
فراق هم بفراق تو مبتلاست نداند
صغیر با که دهد شرح ماجرای فراقت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت
ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت
برفت از نظرم روز ابتدای فراقت
همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس
به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت
مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر
به هیچ به نشود درد بیدوای فراقت
دل حزین نشود هیچگه زیاد تو خالی
انیس جان نبود هیچکس سوای فراقت
کنار من که فراقت نشسته جای تو خواهم
شود دمی که نشینی تو باز جای فراقت
ز من جدا نشود لحظه فراق و چه خوش بود
اگر وفای تو هم بود چون وفای فراقت
فراق هم بفراق تو مبتلاست نداند
صغیر با که دهد شرح ماجرای فراقت
برفت از نظرم روز ابتدای فراقت
همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس
به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت
مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر
به هیچ به نشود درد بیدوای فراقت
دل حزین نشود هیچگه زیاد تو خالی
انیس جان نبود هیچکس سوای فراقت
کنار من که فراقت نشسته جای تو خواهم
شود دمی که نشینی تو باز جای فراقت
ز من جدا نشود لحظه فراق و چه خوش بود
اگر وفای تو هم بود چون وفای فراقت
فراق هم بفراق تو مبتلاست نداند
صغیر با که دهد شرح ماجرای فراقت
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - جهان که هر دی و هر نوبهار گرید و خندد
جهان که هر دی و هر نوبهار گرید و خندد
بروزگار من و عهد یار گرید و خندد
خوش است گریهٔ مینا و خندهٔ لب ساغر
علی الخصوص که در لاله زار گرید و خندد
خطاست گریه و بیهوده است خنده آنکس
که جز بفرقت و وصل نگار گرید و خندد
خوش آنکه یار چو پروانهام ببزم محبت
بسوزد و بغمم شمع وار گرید و خندد
بحال زار من است و بیاد روی نگارم
چنین که ابر و چمن در بهار گرید و خندد
مخند بر من اگر بیخودانه گریم و خندم
اسیر عشق نه از اختیار گرید و خندد
صغیر ره ندهد بی سبب بخود غم و شادی
عتاب و مهر چو بیند ز یار گرید و خندد
بروزگار من و عهد یار گرید و خندد
خوش است گریهٔ مینا و خندهٔ لب ساغر
علی الخصوص که در لاله زار گرید و خندد
خطاست گریه و بیهوده است خنده آنکس
که جز بفرقت و وصل نگار گرید و خندد
خوش آنکه یار چو پروانهام ببزم محبت
بسوزد و بغمم شمع وار گرید و خندد
بحال زار من است و بیاد روی نگارم
چنین که ابر و چمن در بهار گرید و خندد
مخند بر من اگر بیخودانه گریم و خندم
اسیر عشق نه از اختیار گرید و خندد
صغیر ره ندهد بی سبب بخود غم و شادی
عتاب و مهر چو بیند ز یار گرید و خندد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - دلم به طرهٔ پرچین یار افتد و خیزد
دلم به طرهٔ پرچین یار افتد و خیزد
چنان که مست بشبهای تار افتد و خیزد
چو رخ نماید و تازد سمند ناز هزاران
پیاده در پی آن شهسوار افتد و خیزد
چنان که سنبل تر از نسیم بر ورق گل
ز شانه زلف بروی نگار افتد و خیزد
عجب ز نرگس بیمار او که هر که ببیند
همی بنالد و بیماروار افتد و خیزد
غمین مشو ز فتادن براه عشق که سالک
هزار بار در این رهگذار افتد و خیزد
برای بوسهٔ یکجای پای ناقهٔ لیلی
هزار مرتبه مجنون زار افتد و خیزد
فتادیش چو بپا عزم خاستن مکن آری
نه عاشق است که در پای یار افتد و خیزد
صغیر چون نتواند بروزگار ستیزد
همان به است که با روزگار افتد و خیزد
چنان که مست بشبهای تار افتد و خیزد
چو رخ نماید و تازد سمند ناز هزاران
پیاده در پی آن شهسوار افتد و خیزد
چنان که سنبل تر از نسیم بر ورق گل
ز شانه زلف بروی نگار افتد و خیزد
عجب ز نرگس بیمار او که هر که ببیند
همی بنالد و بیماروار افتد و خیزد
غمین مشو ز فتادن براه عشق که سالک
هزار بار در این رهگذار افتد و خیزد
برای بوسهٔ یکجای پای ناقهٔ لیلی
هزار مرتبه مجنون زار افتد و خیزد
فتادیش چو بپا عزم خاستن مکن آری
نه عاشق است که در پای یار افتد و خیزد
صغیر چون نتواند بروزگار ستیزد
همان به است که با روزگار افتد و خیزد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشم
چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشم
که همچو موی در آتش ز طبع و خوی تو باشم
به عیش پا زدهام تا غم تو گشته نصیبم
ز خویش گم شدهام بس بجستجوی تو باشم
کسان ز فتنه گریزند و من برغم سلامت
همیشه در طلب چشم فتنه جوی تو باشم
مرا به کشمکش کفر و دین چه کار که دایم
خیال موی تو دارم بفکر روی تو باشم
بگفتیم بسر آیی بوقت مرک طبیبا
اجل رسیده و اکنون در آرزوی تو باشم
ز هر دیار ملول و هوای کوی تو دارم
ز هر حدیث خموش و بگفتگوی تو باشم
ز شوق جنت و خوف جحیم فارغماما
در اشتیاق بهشت رخ نکوی تو باشم
در آنمقام که هر کس مقام خویش نماید
مرا بس اینکه سگی از سگان کوی تو باشم
کجا غم دلم از سیر گل علاج پذیرد
که چون صغیر گرفتار رنگ و بوی تو باشم
که همچو موی در آتش ز طبع و خوی تو باشم
به عیش پا زدهام تا غم تو گشته نصیبم
ز خویش گم شدهام بس بجستجوی تو باشم
کسان ز فتنه گریزند و من برغم سلامت
همیشه در طلب چشم فتنه جوی تو باشم
مرا به کشمکش کفر و دین چه کار که دایم
خیال موی تو دارم بفکر روی تو باشم
بگفتیم بسر آیی بوقت مرک طبیبا
اجل رسیده و اکنون در آرزوی تو باشم
ز هر دیار ملول و هوای کوی تو دارم
ز هر حدیث خموش و بگفتگوی تو باشم
ز شوق جنت و خوف جحیم فارغماما
در اشتیاق بهشت رخ نکوی تو باشم
در آنمقام که هر کس مقام خویش نماید
مرا بس اینکه سگی از سگان کوی تو باشم
کجا غم دلم از سیر گل علاج پذیرد
که چون صغیر گرفتار رنگ و بوی تو باشم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۱ - بخون خویش نویسم بروی لوح مزارم
بخون خویش نویسم بروی لوح مزارم
که من بجرم محبت قتیل خنجر یارم
ز بیقراری من خلق در شگفت و ندانند
که بیقراری زلف تو برده است قرارم
بپای گل چو بود خار قدر گل بفزاید
مرا مران ز خود ایگل که من بپای تو خارم
اگر اسیر و غریبم خوشم که در همه خوبان
تو را اسیر کمندم تو را غریب دیارم
کنار من شده دریا ز اشگ دیده که شاید
شود مقام تو ای سرو باغ جان بکنارم
دمی که خاک شوم در سرم هوای تو باشد
که در هوای تو پیچد بپای باد غبارم
ندارمت دمی ای شاه عشق دست زدامان
بجرم عشق چو منصور اگر کشند بدارم
صغیر اول کارم که عشق کوس جنون زد
ندانم آنکه چه آید به پیش آخر کارم
که من بجرم محبت قتیل خنجر یارم
ز بیقراری من خلق در شگفت و ندانند
که بیقراری زلف تو برده است قرارم
بپای گل چو بود خار قدر گل بفزاید
مرا مران ز خود ایگل که من بپای تو خارم
اگر اسیر و غریبم خوشم که در همه خوبان
تو را اسیر کمندم تو را غریب دیارم
کنار من شده دریا ز اشگ دیده که شاید
شود مقام تو ای سرو باغ جان بکنارم
دمی که خاک شوم در سرم هوای تو باشد
که در هوای تو پیچد بپای باد غبارم
ندارمت دمی ای شاه عشق دست زدامان
بجرم عشق چو منصور اگر کشند بدارم
صغیر اول کارم که عشق کوس جنون زد
ندانم آنکه چه آید به پیش آخر کارم