تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - هر رهروی که خار مغیلان بپای اوست
هر رهروی که خار مغیلان به پای اوست
دیدار کعبه مرهم زخم و دوای اوست
نفی مکان بدیهی عقل است و ای عجب
آنرا که جای نیست دل خسته جای اوست
نازم به پیر میکده کاین تیره خاکدان
افشانده مشت گرد زطرف ردای اوست
رویش ندیده دیده و زاین بحیرتم
کز هر گذر که میگذرم ماجرای اوست
نائی اگر چه دم بدم نی دمد ولی
گر نغمه ی زنی شنوی از نوای اوست
آزاد بنده ی که کند بندگی عشق
در راحت آن دلی که قرین بلای اوست
خضر ار بآب زنده دل ما ببوی او
آری بقای عاشق اندر بقای اوست
گر از سپهر عشق کند کوکبی طلوع
خورشید ذره وار برقص از هوای اوست
سالک بدیر و کعبه مساوی زند قدم
زنار ما و سبحه شیخ از برای اوست
ارکان کشتی ار بکف ناخدا بود
سالک سلوک کشتی او با خدای اوست
زان غایب از نظر دل آشفته دردمند
غافل از آن که یار مقیم سرای اوست
دیدار کعبه مرهم زخم و دوای اوست
نفی مکان بدیهی عقل است و ای عجب
آنرا که جای نیست دل خسته جای اوست
نازم به پیر میکده کاین تیره خاکدان
افشانده مشت گرد زطرف ردای اوست
رویش ندیده دیده و زاین بحیرتم
کز هر گذر که میگذرم ماجرای اوست
نائی اگر چه دم بدم نی دمد ولی
گر نغمه ی زنی شنوی از نوای اوست
آزاد بنده ی که کند بندگی عشق
در راحت آن دلی که قرین بلای اوست
خضر ار بآب زنده دل ما ببوی او
آری بقای عاشق اندر بقای اوست
گر از سپهر عشق کند کوکبی طلوع
خورشید ذره وار برقص از هوای اوست
سالک بدیر و کعبه مساوی زند قدم
زنار ما و سبحه شیخ از برای اوست
ارکان کشتی ار بکف ناخدا بود
سالک سلوک کشتی او با خدای اوست
زان غایب از نظر دل آشفته دردمند
غافل از آن که یار مقیم سرای اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - دیوانهای که از تو در او وجد و حالتست
دیوانهای که از تو در او وجد و حالتست
گر حرف کفر گفت نه جای ضلالتست
بر فتوی حکیم بده می به بانگ چنگ
زاهد که منع باده کند از جهالتست
پیغمبران به خلق کنند ار رسالتی
جبریل عشق را به رسولان رسالتست
زنگ ملال ز آینه دل بشو ز می
کایینه خانه را نه محل ملالتست
سر در رهت فکنده و ایستاده منفعل
سر بر نیاورم که مقام خجالتست
صوفی به وجد و حال نیابد سماع عشق
حالات عشق را نه مقام و مقالتست
درندگان دشت پرستاریش کنند
لیلا گرش به حالت مجنون کفالتست
عشقت پی خرابی دل میکشد سپاه
شه را به ملک خود نظر استمالتست
آشفته پا ز سلسله زلف او مکش
عمری که صرف عشق نگردد بطالتست
جهدی بکن که خاک شوی بر در مغان
که اکسیر را به مس اثر استحالتست
شاه نجف امیر عرب خسرو عجم
که اسلام را ز تیغ کج او دلالتست
گر حرف کفر گفت نه جای ضلالتست
بر فتوی حکیم بده می به بانگ چنگ
زاهد که منع باده کند از جهالتست
پیغمبران به خلق کنند ار رسالتی
جبریل عشق را به رسولان رسالتست
زنگ ملال ز آینه دل بشو ز می
کایینه خانه را نه محل ملالتست
سر در رهت فکنده و ایستاده منفعل
سر بر نیاورم که مقام خجالتست
صوفی به وجد و حال نیابد سماع عشق
حالات عشق را نه مقام و مقالتست
درندگان دشت پرستاریش کنند
لیلا گرش به حالت مجنون کفالتست
عشقت پی خرابی دل میکشد سپاه
شه را به ملک خود نظر استمالتست
آشفته پا ز سلسله زلف او مکش
عمری که صرف عشق نگردد بطالتست
جهدی بکن که خاک شوی بر در مغان
که اکسیر را به مس اثر استحالتست
شاه نجف امیر عرب خسرو عجم
که اسلام را ز تیغ کج او دلالتست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۷ - آن را که کشوری به نگاهی مسلم است
آن را که کشوری به نگاهی مسلم است
چون جم جهانیش همه در زیر خاتم است
خورشید آسمان که جهان روشن است از او
در پیش آفتاب جمال تو شبنم است
هر چند عهد بشکنی و مهر بگسلی
لیکن ازین طرف که منم عهد محکم است
محراب را روا نبود سجده بر صنم
از چیست ابروان رخت ای صنم خم است
یکدم غنیمت است لبی بر لبم نهی
گر خود بود مسیح که محتاج این دم است
بر خاک کشتگان قدمی نه پس از وفات
زیرا که خاکپای تو روح مکرم است
خالت بر آن عذار بهشتی است گندمی
انسان دیده شیفته به روی چو آدم است
هر کس که مردد در سر کوی تو زنده است
آن دل که شد قرین غم عشق خرم است
لعل لب تو جوهر فرد مجسم است
عشاق را دو زلف تو برهان مسلم است
در سینهات نه دل که بود سنگ زیر سیم
در پیرهن نه تن که روان مجسم است
احرام طوف کعبه ببندد تمام عمر
رندی که در حریم خرابات محرم است
شاید گره گشایدش آن زلف تابدار
آشفته را که کار پریشان و درهم است
چون جم جهانیش همه در زیر خاتم است
خورشید آسمان که جهان روشن است از او
در پیش آفتاب جمال تو شبنم است
هر چند عهد بشکنی و مهر بگسلی
لیکن ازین طرف که منم عهد محکم است
محراب را روا نبود سجده بر صنم
از چیست ابروان رخت ای صنم خم است
یکدم غنیمت است لبی بر لبم نهی
گر خود بود مسیح که محتاج این دم است
بر خاک کشتگان قدمی نه پس از وفات
زیرا که خاکپای تو روح مکرم است
خالت بر آن عذار بهشتی است گندمی
انسان دیده شیفته به روی چو آدم است
هر کس که مردد در سر کوی تو زنده است
آن دل که شد قرین غم عشق خرم است
لعل لب تو جوهر فرد مجسم است
عشاق را دو زلف تو برهان مسلم است
در سینهات نه دل که بود سنگ زیر سیم
در پیرهن نه تن که روان مجسم است
احرام طوف کعبه ببندد تمام عمر
رندی که در حریم خرابات محرم است
شاید گره گشایدش آن زلف تابدار
آشفته را که کار پریشان و درهم است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - آنرا که دوست هست چه پروای دشمن است
آنرا که دوست هست چه پروای دشمن است
با شب گر آفتاب بود روز روشن است
سبحه نهم ز پنجه و زنار بگسلم
تا رشته دو زلف توام طوق گردن است
چشم تو ترک جادو و مژگان سپاه تو
زلفت کمند ساز و خط سبز جوشن است
از چاک چاک سینه و دل پرتو رخت
چون شعلههای شمع نمایان ز روزن است
تا شعلهای ز عشق تو زد بر دلم شرر
آتشکده نه سینا در سینه من است
تنها نه من به قید علایق معلقم
گر خود بود مسیح که در بند سوزن است
آب خضر معلق آن چاه غبغب است
ظلمات را به زلف سیاهت نشیمن است
یک خوشهام بجا نگذارد ز عقل و دین
گر عشق خانه سوز مرا برق خرمن است
خال تو هندویی که بر آتش مجاور است
زلفین تو بر آتش دل باد بیزن است
آن مغبچه که بود که تا پرده برگرفت
دیر مغان ز پرتو او طور ایمن است
آشفته دست و دامن پیریست کز ازل
سر وقف خاک راهش و دستش به دامن است
آن پیر می فروش محبت شه نجف
کش صد هزار رستم در چه چو بیژن است
با شب گر آفتاب بود روز روشن است
سبحه نهم ز پنجه و زنار بگسلم
تا رشته دو زلف توام طوق گردن است
چشم تو ترک جادو و مژگان سپاه تو
زلفت کمند ساز و خط سبز جوشن است
از چاک چاک سینه و دل پرتو رخت
چون شعلههای شمع نمایان ز روزن است
تا شعلهای ز عشق تو زد بر دلم شرر
آتشکده نه سینا در سینه من است
تنها نه من به قید علایق معلقم
گر خود بود مسیح که در بند سوزن است
آب خضر معلق آن چاه غبغب است
ظلمات را به زلف سیاهت نشیمن است
یک خوشهام بجا نگذارد ز عقل و دین
گر عشق خانه سوز مرا برق خرمن است
خال تو هندویی که بر آتش مجاور است
زلفین تو بر آتش دل باد بیزن است
آن مغبچه که بود که تا پرده برگرفت
دیر مغان ز پرتو او طور ایمن است
آشفته دست و دامن پیریست کز ازل
سر وقف خاک راهش و دستش به دامن است
آن پیر می فروش محبت شه نجف
کش صد هزار رستم در چه چو بیژن است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - پیرانه سر هوای جوانی بسر مراست
پیرانه سر هوای جوانی بسر مراست
وزآن هوا هوای جوانی پسر مراست
یعقوب وش ببیت حزن چشم خونفشان
در شاهراه مصر بیاد پسر مراست
گر آئیم بمهمان جانت بخوان نهم
از خون دل بدست همین ما حضر مراست
ای ترک غمزه سینه مردم مکن هدف
آخر نه دیده وقف بتیر نظر مراست
دلرا هوای گشت و گل و لاله زار نیست
تا داغ عشق لاله رخان بر جگر مراست
از برق خانه سوی بهارم چه منت است
زآه سحر بسینه و دل تا شرر مراست
مهر علیست میوه نخل مراد و بس
از باغ روزگار همین یک ثمر مراست
آشفته زآفتاب قیامت مرا چه غم
تا سایه شهنشه عالم بسر مراست
وزآن هوا هوای جوانی پسر مراست
یعقوب وش ببیت حزن چشم خونفشان
در شاهراه مصر بیاد پسر مراست
گر آئیم بمهمان جانت بخوان نهم
از خون دل بدست همین ما حضر مراست
ای ترک غمزه سینه مردم مکن هدف
آخر نه دیده وقف بتیر نظر مراست
دلرا هوای گشت و گل و لاله زار نیست
تا داغ عشق لاله رخان بر جگر مراست
از برق خانه سوی بهارم چه منت است
زآه سحر بسینه و دل تا شرر مراست
مهر علیست میوه نخل مراد و بس
از باغ روزگار همین یک ثمر مراست
آشفته زآفتاب قیامت مرا چه غم
تا سایه شهنشه عالم بسر مراست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۴ - ما را که بر زبان نبود غیر نام دوست
ما را که بر زبان نبود غیر نام دوست
با غیر هم بیان نکنم جز پیام دوست
ما گوش وقف کرده بغوغای دشمنان
باشد که استماع نمایم کلام دوست
خضر ارزآب چشمه حیوان حیات یافت
ما جاودانه عمر گرفته زجام دوست
آدم اگر زروضه دارالسلام رفت
ما را بود مقام بدارالسلام دوست
درویش را وطن نبود جز بملک فقر
کانجا زنند سکه دولت بنام دوست
یوسف اگر عزیز شد اندر دیار حسن
در مصر دلبریست بذلت غلام دوست
تکیه بجای عشق زند عقل خودپسند
دشمن بگو مکان نکند در مقام دوست
او را سزاست لاف سلیمانی ار زند
موری که یافت حشمتی از احتشام دوست
دامن مکش زکام نهنگان لجه خوار
آشفته شایدت که رساند بکام دوست
عشق است در طریقت ما جانشین عقل
در ملک دل شده قائم مقام دوست
با غیر هم بیان نکنم جز پیام دوست
ما گوش وقف کرده بغوغای دشمنان
باشد که استماع نمایم کلام دوست
خضر ارزآب چشمه حیوان حیات یافت
ما جاودانه عمر گرفته زجام دوست
آدم اگر زروضه دارالسلام رفت
ما را بود مقام بدارالسلام دوست
درویش را وطن نبود جز بملک فقر
کانجا زنند سکه دولت بنام دوست
یوسف اگر عزیز شد اندر دیار حسن
در مصر دلبریست بذلت غلام دوست
تکیه بجای عشق زند عقل خودپسند
دشمن بگو مکان نکند در مقام دوست
او را سزاست لاف سلیمانی ار زند
موری که یافت حشمتی از احتشام دوست
دامن مکش زکام نهنگان لجه خوار
آشفته شایدت که رساند بکام دوست
عشق است در طریقت ما جانشین عقل
در ملک دل شده قائم مقام دوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - ما را بجز شراب محبت شراب نیست
ما را بجز شراب محبت شراب نیست
جز صدق در طریقت عاشق ثواب نیست
ساقی بدور من چه رسد بوسه ده نه می
ما را خمار هجر بود از شراب نیست
گر محتسب ببزم در آید مرا چه غم
مستان عشق را خبر از احتساب نیست
من بی سؤال در صف محشر روم بخلد
حب تو هست جای سؤال و جواب نیست
یک شهسوار در صف میدان حسن نیست
کز حلقه های چشم من او را رکاب نیست
ای عشق تا بنام تو شد دور سلطنت
ملک دلی نماند که از تو خراب نیست
حاجب میان عاشق و معشوق جان بود
این پرده های نه توی گردون حجاب نیست
پروانه زنده باز نگردد زطوف شمع
این کار در ولایت عشاق باب نیست
لب تشنگان بادیه عشق را بگو
کشتی نهید بحر بود این سراب نیست
عاشق اگر دو دیده بهم مینهد شبی
خلوت کند که روی تو بیند بخواب نیست
گردن بطوق بندگی مرتضی بنه
جز او بهر دو کون چو مالک رقاب نیست
آشفته خاک راه تو خواهد نه سلسبیل
مستسقی وصال تو را شوق آب نیست
جز صدق در طریقت عاشق ثواب نیست
ساقی بدور من چه رسد بوسه ده نه می
ما را خمار هجر بود از شراب نیست
گر محتسب ببزم در آید مرا چه غم
مستان عشق را خبر از احتساب نیست
من بی سؤال در صف محشر روم بخلد
حب تو هست جای سؤال و جواب نیست
یک شهسوار در صف میدان حسن نیست
کز حلقه های چشم من او را رکاب نیست
ای عشق تا بنام تو شد دور سلطنت
ملک دلی نماند که از تو خراب نیست
حاجب میان عاشق و معشوق جان بود
این پرده های نه توی گردون حجاب نیست
پروانه زنده باز نگردد زطوف شمع
این کار در ولایت عشاق باب نیست
لب تشنگان بادیه عشق را بگو
کشتی نهید بحر بود این سراب نیست
عاشق اگر دو دیده بهم مینهد شبی
خلوت کند که روی تو بیند بخواب نیست
گردن بطوق بندگی مرتضی بنه
جز او بهر دو کون چو مالک رقاب نیست
آشفته خاک راه تو خواهد نه سلسبیل
مستسقی وصال تو را شوق آب نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - بیداری خیال تو از خواب خوشترست
بیداری خیال تو از خواب خوشترست
زهر حبیب از شکر ناب خوشترست
لب تشنگان بادیه شوق را زتیغ
آبی بده که کشته سیراب خوشترست
دل گرد طوف کعبه زلف تو از شعاع
بر شبروان بادیه مهتاب خوشترست
گفتم دو دیده باز کن از خواب بامداد
گفتا خموش فتنه در خواب خوشترست
بستر کنم زنشتر اندر شب فراق
زیرا که خار بی تو زسنجاب خوشترست
نه ماهیم سمندر عشقم خدای را
گو آتشم بیار که از آب خوشترست
در صحبت رقیب چه ذوقت ززندگیست
جان باختن بمقدم احباب خوشترست
بنویس نسخه زان لب شیرین مرا طبیب
کان گلشکر بطبع زجلاب خوشترست
گر دعوتم کنند اعادی سوی بهشت
درد و زخم بصحبت احباب خوشترست
آشفته در حدیث زهر باب درببند
وصف علی و آل زهر باب خوشترست
زهر حبیب از شکر ناب خوشترست
لب تشنگان بادیه شوق را زتیغ
آبی بده که کشته سیراب خوشترست
دل گرد طوف کعبه زلف تو از شعاع
بر شبروان بادیه مهتاب خوشترست
گفتم دو دیده باز کن از خواب بامداد
گفتا خموش فتنه در خواب خوشترست
بستر کنم زنشتر اندر شب فراق
زیرا که خار بی تو زسنجاب خوشترست
نه ماهیم سمندر عشقم خدای را
گو آتشم بیار که از آب خوشترست
در صحبت رقیب چه ذوقت ززندگیست
جان باختن بمقدم احباب خوشترست
بنویس نسخه زان لب شیرین مرا طبیب
کان گلشکر بطبع زجلاب خوشترست
گر دعوتم کنند اعادی سوی بهشت
درد و زخم بصحبت احباب خوشترست
آشفته در حدیث زهر باب درببند
وصف علی و آل زهر باب خوشترست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - روز قیامت است که امشب بپای خاست
روز قیامت است که امشب بپای خاست
یا سرو قامتی زپی رقص گشت راست
مطرب ره عراق بگردان که در سماع
ناید بجز نوای حسینی بوجد راست
خود را اگر چه روشنی او بود دلیل
اما به پیش بینش خفاش درخفاست
گفتم فریب خال تو دل را بدام داد
خال تو نیز در شکن زلف مبتلاست
دریا نورد تکیه ندارد بجز خدای
در ظاهر ار خدائی کشتی بناخداست
بی تصفیه ببادیه عشق پا منه
شرط قبول کعبه یکی سعی در صفاست
آشفته غم مدار زظلمات زلف او
چون خضر خط بچشمه حیوانت ره نماست
یا سرو قامتی زپی رقص گشت راست
مطرب ره عراق بگردان که در سماع
ناید بجز نوای حسینی بوجد راست
خود را اگر چه روشنی او بود دلیل
اما به پیش بینش خفاش درخفاست
گفتم فریب خال تو دل را بدام داد
خال تو نیز در شکن زلف مبتلاست
دریا نورد تکیه ندارد بجز خدای
در ظاهر ار خدائی کشتی بناخداست
بی تصفیه ببادیه عشق پا منه
شرط قبول کعبه یکی سعی در صفاست
آشفته غم مدار زظلمات زلف او
چون خضر خط بچشمه حیوانت ره نماست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر است
خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر است
با ماهتاب ماه سخن گوی خوشتر است
خوش شاهدیست جام بکف گل بطرف باغ
ساغر بدست شاهد گلبوی خوشتر است
خوش جلوه میکند بلب جو بنفشه زار
بر طرف گل بنفشه خودروی خوشتر است
خوش نعمتی است دولت رفته فتد بدست
اما وصال یار وفا جوی خوشتر است
جوشن خوشست بهر مجاهد برزمگاه
خفتان ززلف یار زره موی خوشتر است
زاهد تو و بهشت و من و درگه مغان
ما را هوای دلکش آن کوی خوشتر است
آشفته پا نهاد بطوف شه نجف
با سر براه کعبه تکاپوی خوشتر است
با ماهتاب ماه سخن گوی خوشتر است
خوش شاهدیست جام بکف گل بطرف باغ
ساغر بدست شاهد گلبوی خوشتر است
خوش جلوه میکند بلب جو بنفشه زار
بر طرف گل بنفشه خودروی خوشتر است
خوش نعمتی است دولت رفته فتد بدست
اما وصال یار وفا جوی خوشتر است
جوشن خوشست بهر مجاهد برزمگاه
خفتان ززلف یار زره موی خوشتر است
زاهد تو و بهشت و من و درگه مغان
ما را هوای دلکش آن کوی خوشتر است
آشفته پا نهاد بطوف شه نجف
با سر براه کعبه تکاپوی خوشتر است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیست
بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیست
گر دردمند شکوه کند بس غریب نیست
پندم مگو حکیم و نصیحت که نشنوم
جز عشق در دیار محبت ادیب نیست
صاف از خم طبیعت چون می درآ دلا
ورنه تو را زدرد حقیقت نصیب نیست
عنبر ززلف و گل زرخ و از عرق گلاب
در مجلس حبیب تمنای طبیب نیست
دارم عجب زخضر که جاوید مانده است
عشاق را حیات ابد بس عجیب نیست
ما را که جوشنی است از آن زلف چون زره
پروا زتیر دشمن و طعن رقیب نیست
خالش ببین بچهره غریب و ثنا بگو
رومی اگر که زنگی زاید غریب نیست
گل گوش پهن کرده بافغان بلبلان
او را گمان مکن که غم عندلیب نیست
آشفته هر کس به حبیبی غزل سراست
ما را بجز علی ولی کس حبیب نیست
گر دردمند شکوه کند بس غریب نیست
پندم مگو حکیم و نصیحت که نشنوم
جز عشق در دیار محبت ادیب نیست
صاف از خم طبیعت چون می درآ دلا
ورنه تو را زدرد حقیقت نصیب نیست
عنبر ززلف و گل زرخ و از عرق گلاب
در مجلس حبیب تمنای طبیب نیست
دارم عجب زخضر که جاوید مانده است
عشاق را حیات ابد بس عجیب نیست
ما را که جوشنی است از آن زلف چون زره
پروا زتیر دشمن و طعن رقیب نیست
خالش ببین بچهره غریب و ثنا بگو
رومی اگر که زنگی زاید غریب نیست
گل گوش پهن کرده بافغان بلبلان
او را گمان مکن که غم عندلیب نیست
آشفته هر کس به حبیبی غزل سراست
ما را بجز علی ولی کس حبیب نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - فکرم دقیق گشت بسی در میان دوست
فکرم دقیق گشت بسی در میان دوست
نه زان میان خبر شد و نه از دهان دوست
رحمی خدایرا بمن ای باغبان یار
خاشاک چون برون بری از بوستان دوست
حاشا که گنجد آن بقلم یا که بر زبان
سری که در میان منست و میان دوست
گفتی که چیست آن مژه بر دست ترک چشم
تیری زغمزه مینهد اندر کمان دوست
خضری اگر حیات ابد خواست از خدا
خواهد برای آنکه شود جانفشان دوست
روزی اگر سواره بخاکم گذر کنی
خیزم چو گرد و باز بگیرم عنان دوست
گوئی که شکر است برآمیخته بزهر
از بس که نام غیر رود بر زبان دوست
چون خاک میشوم بهل اینجا روم بخاک
ای پاسبان مران تو مرا زآشینان دوست
هندو در آفتاب نشان تو جسته است
هر ذره ای که هست درو چون نشان دوست
ترسم که مهربان برقیبان شود دلش
نامهربان کنیم دل مهربان دوست
آشفته در طلب پی آنزلف خم بخم
سر میدود چو گوی پی صولجان دوست
حب علی بعشق نکویان مرا فکند
دشمن پرست گشته دل اندر گمان دوست
نه زان میان خبر شد و نه از دهان دوست
رحمی خدایرا بمن ای باغبان یار
خاشاک چون برون بری از بوستان دوست
حاشا که گنجد آن بقلم یا که بر زبان
سری که در میان منست و میان دوست
گفتی که چیست آن مژه بر دست ترک چشم
تیری زغمزه مینهد اندر کمان دوست
خضری اگر حیات ابد خواست از خدا
خواهد برای آنکه شود جانفشان دوست
روزی اگر سواره بخاکم گذر کنی
خیزم چو گرد و باز بگیرم عنان دوست
گوئی که شکر است برآمیخته بزهر
از بس که نام غیر رود بر زبان دوست
چون خاک میشوم بهل اینجا روم بخاک
ای پاسبان مران تو مرا زآشینان دوست
هندو در آفتاب نشان تو جسته است
هر ذره ای که هست درو چون نشان دوست
ترسم که مهربان برقیبان شود دلش
نامهربان کنیم دل مهربان دوست
آشفته در طلب پی آنزلف خم بخم
سر میدود چو گوی پی صولجان دوست
حب علی بعشق نکویان مرا فکند
دشمن پرست گشته دل اندر گمان دوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - صیاد زد بتیرم وبالم شکست و رفت
صیاد زد بتیرم وبالم شکست و رفت
از کثرت شکار ببندم نبست و رفت
با صد نیاز خواستم از وی نشستی
آمد بناز بر سرم و برنشست و رفت
از عقل بس عقال نهادم بپای دل
دستی نمود و رشته عقلم گسست و رفت
نزدیک بود زخم درون به شود که یار
آمد بنوک تیر نظرباز خست و رفت
کردم جگر کباب و زخون درون شراب
خورد آن شراب بامزه گردید مست و رفت
نقش بتان بشستم و شد جلوه گر بتی
آشفته را نمود زنو بت پرست و رفت
مشغول غیر بود که حیدر پدید شد
آورد بازیاد زعهد الست و رفت
از کثرت شکار ببندم نبست و رفت
با صد نیاز خواستم از وی نشستی
آمد بناز بر سرم و برنشست و رفت
از عقل بس عقال نهادم بپای دل
دستی نمود و رشته عقلم گسست و رفت
نزدیک بود زخم درون به شود که یار
آمد بنوک تیر نظرباز خست و رفت
کردم جگر کباب و زخون درون شراب
خورد آن شراب بامزه گردید مست و رفت
نقش بتان بشستم و شد جلوه گر بتی
آشفته را نمود زنو بت پرست و رفت
مشغول غیر بود که حیدر پدید شد
آورد بازیاد زعهد الست و رفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - از هر خوشی بدور جهان عشق خوشتر است
از هر خوشی بدور جهان عشق خوشتر است
تن گر بکاست عشق ولی روح پرور است
عاشق زخویش غایب و حاضر ببزم دوست
گر بینیش بحلقه که مشغول دیگر است
آهم زبسکه مشعله زد در شب فراق
بزمم بشام تیره صباح منور است
هرگز هوای جنت رضوان نمیکند
هر دل که او رهین سر کوی دلبر است
شاید که از دری تو سری برکنی چو ماه
مسکین دلم زشوق شتابان بهر در است
عود است آن نه زلف بر آن آتشین عذار
خط نیست گرد عارض تو دود مجمر است
زلف دراز سلسله بر طرف عارضت
در بامداد عید عیان روز محشر است
زینت کنند مردم اگر از عمل بحشر
ما را زداغ عشق تو بر جبهه زیور است
آشفته گفتی ار طلبی وصل جان بباز
آنم اگر مجال شد اینم میسر است
خواهم رسم بخاک در دوست در نجف
آن قطره ام که الفت در یام بر سر است
تن گر بکاست عشق ولی روح پرور است
عاشق زخویش غایب و حاضر ببزم دوست
گر بینیش بحلقه که مشغول دیگر است
آهم زبسکه مشعله زد در شب فراق
بزمم بشام تیره صباح منور است
هرگز هوای جنت رضوان نمیکند
هر دل که او رهین سر کوی دلبر است
شاید که از دری تو سری برکنی چو ماه
مسکین دلم زشوق شتابان بهر در است
عود است آن نه زلف بر آن آتشین عذار
خط نیست گرد عارض تو دود مجمر است
زلف دراز سلسله بر طرف عارضت
در بامداد عید عیان روز محشر است
زینت کنند مردم اگر از عمل بحشر
ما را زداغ عشق تو بر جبهه زیور است
آشفته گفتی ار طلبی وصل جان بباز
آنم اگر مجال شد اینم میسر است
خواهم رسم بخاک در دوست در نجف
آن قطره ام که الفت در یام بر سر است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست
شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست
عشقت شهست و سکه دولت بنام اوست
از بعد حشر گر بخرامد برستخیز
شور قیامت دگر اندر قیام اوست
سودائیان علاج بعناب کرده اند
سودای ما زشکر عناب فام اوست
تا وحی آورد برسولان زاوج عرش
جبریل منتظر بوصول پیام اوست
ابرو کمان و غمزه کماندار و من شکار
صیاد ترک چشم تو و زلف دام اوست
بی پرده آنغلام چو یعقوب بنگرد
گوید هزار یوسف مصری غلام اوست
لیک دری که طوق بگردن نهاده است
باشد نشان که بنده طرز خرام اوست
از تلخ کام عشق تو حسرت بسی برد
خضری که آب چشمه حیوان بکام اوست
ایکاش جرعه ای دهد آشفته را زلطف
ساقی سلسبیل که کوثر بجام اوست
فانی مگو که وجه خدایست و باقیست
بی شبهه با دوام حقیقت دوام اوست
آدم کمینه خاک نشین درش بجان
خلد برین بسایه دارالسلام اوست
عشقت شهست و سکه دولت بنام اوست
از بعد حشر گر بخرامد برستخیز
شور قیامت دگر اندر قیام اوست
سودائیان علاج بعناب کرده اند
سودای ما زشکر عناب فام اوست
تا وحی آورد برسولان زاوج عرش
جبریل منتظر بوصول پیام اوست
ابرو کمان و غمزه کماندار و من شکار
صیاد ترک چشم تو و زلف دام اوست
بی پرده آنغلام چو یعقوب بنگرد
گوید هزار یوسف مصری غلام اوست
لیک دری که طوق بگردن نهاده است
باشد نشان که بنده طرز خرام اوست
از تلخ کام عشق تو حسرت بسی برد
خضری که آب چشمه حیوان بکام اوست
ایکاش جرعه ای دهد آشفته را زلطف
ساقی سلسبیل که کوثر بجام اوست
فانی مگو که وجه خدایست و باقیست
بی شبهه با دوام حقیقت دوام اوست
آدم کمینه خاک نشین درش بجان
خلد برین بسایه دارالسلام اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - من کیستم که وصف کنم از جمال دوست
من کیستم که وصف کنم از جمال دوست
ما ذره آفتاب حقیقت جمال دوست
چون دوست گر بدست فتد دیگری گر
تا وصف گوید او زجمال کمال دوست
گر آفتاب تیغ بعالم کشد صباح
بر آفتاب تیغ کشیده هلال دوست
از سرو ناز معتدلت باغبان مگو
کامد بجلوه قامت باعتدال دوست
پروانه وقت سخت از خود خبر نداشت
مشغول خویشتن نشد از اشتغال دوست
نقاش عاجز است چو از نقش آن نگار
آشفته عاشق است بنقش خیال دوست
یکقطره است بحر محبت زجوی عشق
یک میوه است حسن بتان از نهال دوست
جم را که آن جلال و حشم داد روزگار
این حشمتش کرانه بود از جلال دوست
با هجر او بسازم و سوزم همی چو شمع
نبود اگر میسر ما را وصال دوست
این جمله نقش ماست کز آئینه شد عیان
وصفی که شد زلف و رخ و خط و خال دوست
ما را سؤال در صف محشر زحیدر است
عاشق نداشت غیر جواب سؤال دوست
در دوستی چو سیرت دشمن گرفته ایم
سر برنیاوریم هم از انفعال دوست
ما ذره آفتاب حقیقت جمال دوست
چون دوست گر بدست فتد دیگری گر
تا وصف گوید او زجمال کمال دوست
گر آفتاب تیغ بعالم کشد صباح
بر آفتاب تیغ کشیده هلال دوست
از سرو ناز معتدلت باغبان مگو
کامد بجلوه قامت باعتدال دوست
پروانه وقت سخت از خود خبر نداشت
مشغول خویشتن نشد از اشتغال دوست
نقاش عاجز است چو از نقش آن نگار
آشفته عاشق است بنقش خیال دوست
یکقطره است بحر محبت زجوی عشق
یک میوه است حسن بتان از نهال دوست
جم را که آن جلال و حشم داد روزگار
این حشمتش کرانه بود از جلال دوست
با هجر او بسازم و سوزم همی چو شمع
نبود اگر میسر ما را وصال دوست
این جمله نقش ماست کز آئینه شد عیان
وصفی که شد زلف و رخ و خط و خال دوست
ما را سؤال در صف محشر زحیدر است
عاشق نداشت غیر جواب سؤال دوست
در دوستی چو سیرت دشمن گرفته ایم
سر برنیاوریم هم از انفعال دوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - از عالمش چه غم که خداوند یار اوست
از عالمش چه غم که خداوند یار اوست
کون و مکان همه بکف اختیار اوست
بحر حقیقتی که جهان غرقه ی ویند
چون بنگری بچشم یقین در کنار اوست
مجنون بعهد لیلی اگر عقل و دین بباخت
لیلا بدشت و الهی از روزگار اوست
آسوده از بهشت مقیمان گلشنش
فارغ زنوشدارو مجروح خار اوست
دانی که کیمیای سعادت بود کدام
خاکی که گاه گاهی در رهگذار اوست
هر کس که دم زند خلافت نه حد اوست
این کار بیخلاف زحقست و کار اوست
امکان تمام کرده از نقش صورتش
این قدرتی زصنعت صورت نگار است
او دست کردگار بود این کرامتش
آیا چها به پنجه پروردگار اوست
از عرش و فرش و کرسی و کروبیان مپرس
بالجمله این تمامی خدمتگذار اوست
آشفته رخ نساید بر درگه کسی
جز بر در علی که خداوندگار اوست
کون و مکان همه بکف اختیار اوست
بحر حقیقتی که جهان غرقه ی ویند
چون بنگری بچشم یقین در کنار اوست
مجنون بعهد لیلی اگر عقل و دین بباخت
لیلا بدشت و الهی از روزگار اوست
آسوده از بهشت مقیمان گلشنش
فارغ زنوشدارو مجروح خار اوست
دانی که کیمیای سعادت بود کدام
خاکی که گاه گاهی در رهگذار اوست
هر کس که دم زند خلافت نه حد اوست
این کار بیخلاف زحقست و کار اوست
امکان تمام کرده از نقش صورتش
این قدرتی زصنعت صورت نگار است
او دست کردگار بود این کرامتش
آیا چها به پنجه پروردگار اوست
از عرش و فرش و کرسی و کروبیان مپرس
بالجمله این تمامی خدمتگذار اوست
آشفته رخ نساید بر درگه کسی
جز بر در علی که خداوندگار اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - ای دل بسینه میطپی این اضطراب چیست
ای دل بسینه میطپی این اضطراب چیست
جانت بلب رسیده دگر این شتاب چیست
چون جام می بکف بود و لعل او لب
جان شادکام شد بدل این اضطراب چیست
عاشق بدوست دیده حق بین چو برگشود
غیری بجا نماند دگر اجتناب چیست
منعم زقدر نعمت اگر بیخبر بود
ماهی چو اوفتد بزمین داند آب چیست
جان را حجاب چهره جانان چه میکنی
بردار پرده را زمیان این حجاب چیست
گر سرخوشند مدعیان ساقی از شراب
من مستم آنچنان که ندانم شراب چیست
ای چشم فتنه خیز کز افسون ساحری
مردم بدور تو نشناسند خواب چیست
خیز و بیا بطوف خرابات زاهدا
تا گویمت که حاصل دیر خواب چیست
مطرب بزن نای حسینی به پرده راست
تا بشنوی که فتوی و چنگ و رباب چیست
با حب مرتضی روی آشفته چون بحشر
دانی در آن مصاف گناه و صواب چیست
جانت بلب رسیده دگر این شتاب چیست
چون جام می بکف بود و لعل او لب
جان شادکام شد بدل این اضطراب چیست
عاشق بدوست دیده حق بین چو برگشود
غیری بجا نماند دگر اجتناب چیست
منعم زقدر نعمت اگر بیخبر بود
ماهی چو اوفتد بزمین داند آب چیست
جان را حجاب چهره جانان چه میکنی
بردار پرده را زمیان این حجاب چیست
گر سرخوشند مدعیان ساقی از شراب
من مستم آنچنان که ندانم شراب چیست
ای چشم فتنه خیز کز افسون ساحری
مردم بدور تو نشناسند خواب چیست
خیز و بیا بطوف خرابات زاهدا
تا گویمت که حاصل دیر خواب چیست
مطرب بزن نای حسینی به پرده راست
تا بشنوی که فتوی و چنگ و رباب چیست
با حب مرتضی روی آشفته چون بحشر
دانی در آن مصاف گناه و صواب چیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - تا با رقیب یار دمی گرم صحبت است
تا با رقیب یار دمی گرم صحبت است
آهی زدل بر آر که فرصت غنیمت است
از قصر طاقدیست و خورنق نشان نماند
کاخی که پایدار بماند محبت است
باز آمدی و نیست متاعی بغیر جان
بی چیز را زمقدم مهمان خجالت است
ای کاشکی زبیخ فکندیش باغبان
نخل وفا که میوه او جمله حسرت است
حسرت زجم نمیبرد و جام میکشد
آنرا که در زمانه بسر چشم عبرت است
درویش را که بخت نیارد گذشت چیست
سلطان زتخت اگر گذرد عین همت است
عاقل کسی که برد تمتع زدلبری
آن را که عشق نیست گرفتار غفلت است
شنعت مکن مذلت عشاق را حکیم
هر ذلتی که عشق دهد عین عزت است
اهل نظر بمعنی خوبان به بسته دل
صورت پرست چون حیوان گرم شهوت است
گر خود هوای نفس زلیخا نداشتی
بر یوسف عزیز بگو این چه تهمت است
دارای خرمنی تو و ما خوشه چین حسن
درویش را مران که خلاف مروت است
چون بنگرد دهان تو را در سخن حکیم
ناچار در دهانش انگشت حیرت است
ساقی بده شراب فرخ خیز عشق دوست
آشفته را که سخت گرفتار محنت است
هر جا که دولتی است بدوران فنا شود
ما را زگنج مهر علی طرفه دولتست
آهی زدل بر آر که فرصت غنیمت است
از قصر طاقدیست و خورنق نشان نماند
کاخی که پایدار بماند محبت است
باز آمدی و نیست متاعی بغیر جان
بی چیز را زمقدم مهمان خجالت است
ای کاشکی زبیخ فکندیش باغبان
نخل وفا که میوه او جمله حسرت است
حسرت زجم نمیبرد و جام میکشد
آنرا که در زمانه بسر چشم عبرت است
درویش را که بخت نیارد گذشت چیست
سلطان زتخت اگر گذرد عین همت است
عاقل کسی که برد تمتع زدلبری
آن را که عشق نیست گرفتار غفلت است
شنعت مکن مذلت عشاق را حکیم
هر ذلتی که عشق دهد عین عزت است
اهل نظر بمعنی خوبان به بسته دل
صورت پرست چون حیوان گرم شهوت است
گر خود هوای نفس زلیخا نداشتی
بر یوسف عزیز بگو این چه تهمت است
دارای خرمنی تو و ما خوشه چین حسن
درویش را مران که خلاف مروت است
چون بنگرد دهان تو را در سخن حکیم
ناچار در دهانش انگشت حیرت است
ساقی بده شراب فرخ خیز عشق دوست
آشفته را که سخت گرفتار محنت است
هر جا که دولتی است بدوران فنا شود
ما را زگنج مهر علی طرفه دولتست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - این روز پی خجسته میلاد احمد است
این روز پی خجسته میلاد احمد است
روز بروز پرتو انوار سرمد است
هم فرش را بعرش تفوق زمقدش
هم خاک را تفاخر بر فرق فرقد است
از مشعلش چراغ کواکب منور است
از مطبخش سپهر بخاری مصعد است
مریم اگر بفخر زروح مجسم است
آن جان پاک غیرت روح مجرد است
او را بهشت عدن کمین میهمان سراست
جم را گر افتخار بصرح ممرد است
هر جا که طفل مکتب فضلش زبان گشود
آنجا حکیم عقل بتحصیل ابجد است
منسوخ گشت جمله ادیان ما سلف
بشری لکم که نوبت دین مجدد است
امی ولی معلم علم لدنی است
بی سایه لیک سایه او ظل ممتد است
روز بروز پرتو انوار سرمد است
هم فرش را بعرش تفوق زمقدش
هم خاک را تفاخر بر فرق فرقد است
از مشعلش چراغ کواکب منور است
از مطبخش سپهر بخاری مصعد است
مریم اگر بفخر زروح مجسم است
آن جان پاک غیرت روح مجرد است
او را بهشت عدن کمین میهمان سراست
جم را گر افتخار بصرح ممرد است
هر جا که طفل مکتب فضلش زبان گشود
آنجا حکیم عقل بتحصیل ابجد است
منسوخ گشت جمله ادیان ما سلف
بشری لکم که نوبت دین مجدد است
امی ولی معلم علم لدنی است
بی سایه لیک سایه او ظل ممتد است