تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - اندر حریم حسن بتان غیر ناز نیست
اندر حریم حسن بتان غیر ناز نیست
در کیش عشق هم صنما جز نیاز نیست
پروردگان نعمت عشق اند این گروه
عشاق را بکعبه ظاهر نماز نیست
گفتی میا که سوزمت از پرتوی چو شمع
پروانه را زدادن جان احتراز نیست
در خورد و خواب آدم و حیوان مشار کند
جز عشق در میان سبب امتیاز نیست
از کشف سر شد ار سر منصور زیب دار
چون او کسی بر اهل نظر سرفراز نیست
در کیش عشق هم صنما جز نیاز نیست
پروردگان نعمت عشق اند این گروه
عشاق را بکعبه ظاهر نماز نیست
گفتی میا که سوزمت از پرتوی چو شمع
پروانه را زدادن جان احتراز نیست
در خورد و خواب آدم و حیوان مشار کند
جز عشق در میان سبب امتیاز نیست
از کشف سر شد ار سر منصور زیب دار
چون او کسی بر اهل نظر سرفراز نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - رندی که او بکوی مغان ره نشین بود
رندی که او بکوی مغان ره نشین بود
شاید که بحر و کانش در آستین بود
سر نایدش فرود بتاج قباد و کی
آنرا که داغ بندگیت بر جبین بود
با اینکه رام کس نشود توسن سپهر
نه مهر و مه که داغ تواش بر سرین بود
هر شب زبوی موی تو آرد صبا بچین
گر نافهای مشگ زآهوی چین بود
چشمت کمان کشیده چو ترکان راهزن
در قصد دین و دل همه شب در کمین بود
غمناک کس بمیکده هرگز شنیده ای
حاشا که در بهشت دل کس غمین بود
گفتی چه جنس بوده خدنگ کمان عشق
تیریست شهپرش پر روح الامین بود
نازم بقاتلی که پی ضرب دست او
از کشتگان بلند همه آفرین بود
دانی که چیست خاتم جم کاو جهان گرفت
نام تواش معاینه نقش نگین بود
آنی که روزگار باین امتداد قدر
در سایه وجود تو راحت گزین بود
آشفته رخ متاب زخاک در علی
حاشا که کیمیا بدو عالم جز این بود
شاید که بحر و کانش در آستین بود
سر نایدش فرود بتاج قباد و کی
آنرا که داغ بندگیت بر جبین بود
با اینکه رام کس نشود توسن سپهر
نه مهر و مه که داغ تواش بر سرین بود
هر شب زبوی موی تو آرد صبا بچین
گر نافهای مشگ زآهوی چین بود
چشمت کمان کشیده چو ترکان راهزن
در قصد دین و دل همه شب در کمین بود
غمناک کس بمیکده هرگز شنیده ای
حاشا که در بهشت دل کس غمین بود
گفتی چه جنس بوده خدنگ کمان عشق
تیریست شهپرش پر روح الامین بود
نازم بقاتلی که پی ضرب دست او
از کشتگان بلند همه آفرین بود
دانی که چیست خاتم جم کاو جهان گرفت
نام تواش معاینه نقش نگین بود
آنی که روزگار باین امتداد قدر
در سایه وجود تو راحت گزین بود
آشفته رخ متاب زخاک در علی
حاشا که کیمیا بدو عالم جز این بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۳۰ - دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبود
دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبود
وقتی اگر که بوده در ایام ما نبود
گفتی وفا بدهر چو سیمرغ و کیمیاست
جستیم کیمیا و شنان از وفا نبود
بر من جفا پسندی و بر من مدعی وفا
آن در خور جفا و این را وفا نبود
آیا چه شد که اهل هوس خانه کرده اند
در آن حرم که محرم باد صفا نبود
بی پرده گفت مردم چشمم رموز دل
ورنه مرا بدوست سر ماجرا نبود
در کوی میفروش چه حشمت بود که دوش
دیدم گدای او که بفکر غنا نبود
دردی که میدهند دوایش مقرر است
جز دردمند عشق که هیچش دوا نبود
بگذشت شام وصل بیک شکوه از فراق
آوخ که دور عمر جز اینش بقا نبود
او را هزار سلسله دل در قفا روان
گرچه بغیر زلف کسش در قفا نبود
ای هم نفس که هر نفسم بی تو دوزخیست
پاداش غیر لایق کردار ما نبود
بی قوت مرده بود مریض غم تو دوش
او را زخون دیده و دل گر غذا نبود
مجنون نشان زمحمل لیلی چگونه یافت
گر رهنما بقافله او را درا نبود
آشفته را که جز سر سودای تو نداشت
راندن زچین حلقه زلفش سزا نبود
رفتند هر یکی زحریفان بدرگهی
ما را بجز رهی بدر مرتضی نبود
وقتی اگر که بوده در ایام ما نبود
گفتی وفا بدهر چو سیمرغ و کیمیاست
جستیم کیمیا و شنان از وفا نبود
بر من جفا پسندی و بر من مدعی وفا
آن در خور جفا و این را وفا نبود
آیا چه شد که اهل هوس خانه کرده اند
در آن حرم که محرم باد صفا نبود
بی پرده گفت مردم چشمم رموز دل
ورنه مرا بدوست سر ماجرا نبود
در کوی میفروش چه حشمت بود که دوش
دیدم گدای او که بفکر غنا نبود
دردی که میدهند دوایش مقرر است
جز دردمند عشق که هیچش دوا نبود
بگذشت شام وصل بیک شکوه از فراق
آوخ که دور عمر جز اینش بقا نبود
او را هزار سلسله دل در قفا روان
گرچه بغیر زلف کسش در قفا نبود
ای هم نفس که هر نفسم بی تو دوزخیست
پاداش غیر لایق کردار ما نبود
بی قوت مرده بود مریض غم تو دوش
او را زخون دیده و دل گر غذا نبود
مجنون نشان زمحمل لیلی چگونه یافت
گر رهنما بقافله او را درا نبود
آشفته را که جز سر سودای تو نداشت
راندن زچین حلقه زلفش سزا نبود
رفتند هر یکی زحریفان بدرگهی
ما را بجز رهی بدر مرتضی نبود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۰ - این زنده رود دیده زبس آب میدهد
این زنده رود دیده زبس آب میدهد
ناچار هر چه هست بسیلاب میدهد
لنگر فکن بمیکده این یک دو روز عمر
دوران چو کشتی تو بغرقاب میدهد
دل دردمند عشق و شفاخانه لبت
ما را دوا بشکر و عناب میدهد
خاریم ما بگلشن ایام و باغبان
ما را طفیل سنبل و گل آب میدهد
دریای حسن موج زد اندر کنار یار
نافش عیان نشانه زگرداب میدهد
ترکی که گردم باده اغیار شد سرش
کی گوش دل بصحبت احباب میدهد
نازم بصیرفی خرابات کز کرم
مس میستاند از تو زرناب میدهد
باب الله است حیدر و شیخ از در غلط
ما را عبث نشانه بهر باب میدهد
ناچار هر چه هست بسیلاب میدهد
لنگر فکن بمیکده این یک دو روز عمر
دوران چو کشتی تو بغرقاب میدهد
دل دردمند عشق و شفاخانه لبت
ما را دوا بشکر و عناب میدهد
خاریم ما بگلشن ایام و باغبان
ما را طفیل سنبل و گل آب میدهد
دریای حسن موج زد اندر کنار یار
نافش عیان نشانه زگرداب میدهد
ترکی که گردم باده اغیار شد سرش
کی گوش دل بصحبت احباب میدهد
نازم بصیرفی خرابات کز کرم
مس میستاند از تو زرناب میدهد
باب الله است حیدر و شیخ از در غلط
ما را عبث نشانه بهر باب میدهد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - ماراست دوست یک دو جهان جمله دشمنند
ماراست دوست یک دو جهان جمله دشمنند
یک سینه پیش نه همه گر تیر میزنند
ای سرو سرفراز که در باغ دلبری
آزاد خلق و دست تعلق بدامنند
بگذر بسومنات تو بت روی سیم تن
تا نقش بت زبتکده کفار برکنند
مرهم از آن دو لب مطلب دغدار عشق
کاینان بزخم خلق نمک میپراکنند
گفتم چه پیشه اند دو چشمت بغمزه گفت
ایشان برای کشتن مردم معینند
لبریز شد زباده عشق تو جام دل
بر گو بشیخ و شحنه که آن جام بشکنند
نام تو برد مطرب و در بزم صوفیان
من گوش بر سماع و همه چشم بر منند
آشفته احولان نشناسند سر حق
شاید اگر بدیده احمد نظر کنند
یک سینه پیش نه همه گر تیر میزنند
ای سرو سرفراز که در باغ دلبری
آزاد خلق و دست تعلق بدامنند
بگذر بسومنات تو بت روی سیم تن
تا نقش بت زبتکده کفار برکنند
مرهم از آن دو لب مطلب دغدار عشق
کاینان بزخم خلق نمک میپراکنند
گفتم چه پیشه اند دو چشمت بغمزه گفت
ایشان برای کشتن مردم معینند
لبریز شد زباده عشق تو جام دل
بر گو بشیخ و شحنه که آن جام بشکنند
نام تو برد مطرب و در بزم صوفیان
من گوش بر سماع و همه چشم بر منند
آشفته احولان نشناسند سر حق
شاید اگر بدیده احمد نظر کنند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - خوابم چو با خیال جمالت یکی شود
خوابم چو با خیال جمالت یکی شود
بر دیده هرمژه زغمت ناوکی شود
آنرا که غوص لؤلؤئی اندر نظر بود
بحر محیط در نظرش اندکی شود
گو دیده دوبین بکند یار متحد
تا این دوئی بچشم حقیقت یکی شود
خلقی اگر زجوهر فردند در گمان
زاهل یقین زلعل تو رفع شکی شود
آشفته چون بطفلی پیری ندیده ای
پیرانه سر دلیل رهت کودکی شود
عاقل بکیش عشق زدیوانگان بود
هر کاو که یافت ذوق جنون زیرکی شود
درویش را زکسوت فقراست سلطنت
خاک در علی بسرش تاجکی شود
بر دیده هرمژه زغمت ناوکی شود
آنرا که غوص لؤلؤئی اندر نظر بود
بحر محیط در نظرش اندکی شود
گو دیده دوبین بکند یار متحد
تا این دوئی بچشم حقیقت یکی شود
خلقی اگر زجوهر فردند در گمان
زاهل یقین زلعل تو رفع شکی شود
آشفته چون بطفلی پیری ندیده ای
پیرانه سر دلیل رهت کودکی شود
عاقل بکیش عشق زدیوانگان بود
هر کاو که یافت ذوق جنون زیرکی شود
درویش را زکسوت فقراست سلطنت
خاک در علی بسرش تاجکی شود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - تنها نه ترک بچه من تندخو بود
تنها نه ترک بچه من تندخو بود
این خوی تند لازم روی نکو بود
بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن
آن به که کار عاشق بی گفتگو بود
با رنج باد بیزن وجور شکرفروش
سازد مگس گرش بشکر آرزو بود
خاک کدام باده کش پاک طینت است
کاندر سرای باده فروشان سبو بود
زین ره گذشت محمل لیلی چو برق دوش
مجنون عبث ببادیه در جستجو بود
گفتم تو سیم تن زچه سنگین دلی بگفت
سنگین دل است هر کس آئینه رو بود
از زلف خویش حالت آشفته بازپرس
کاو باخبر زحال دلم مو بمو بود
گفتم مگر بزخم درون مرهمی نهم
پیکانت آن نکرده جای رفو بود
ای سرو با قدش چه زنی لاف همسری
کاو در خرام و پای تو در گل فرو بود
این خوی تند لازم روی نکو بود
بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن
آن به که کار عاشق بی گفتگو بود
با رنج باد بیزن وجور شکرفروش
سازد مگس گرش بشکر آرزو بود
خاک کدام باده کش پاک طینت است
کاندر سرای باده فروشان سبو بود
زین ره گذشت محمل لیلی چو برق دوش
مجنون عبث ببادیه در جستجو بود
گفتم تو سیم تن زچه سنگین دلی بگفت
سنگین دل است هر کس آئینه رو بود
از زلف خویش حالت آشفته بازپرس
کاو باخبر زحال دلم مو بمو بود
گفتم مگر بزخم درون مرهمی نهم
پیکانت آن نکرده جای رفو بود
ای سرو با قدش چه زنی لاف همسری
کاو در خرام و پای تو در گل فرو بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - گر در حریم عشق کسی محرم اوفتد
گر در حریم عشق کسی محرم اوفتد
در سر هوای کعبه و دیرش کم اوفتد
از جم بیار یاد چو جام طرب کشی
کز صد هزار شاه یکی چون جم اوفتد
گر مریمی زروح قدس بارور شود
شاید که زاده اش چو تو عیسی دم اوفتد
تعویذ خط بیار بر آن لعل لب زمشک
ترسم بدست اهرمن این خاتم اوفتد
گردد مثل بطرز خوی افشانی رخت
بر برگ لاله گر بچمن شبنم اوفتد
شاید که حور زاید چون تو پری نژاد
حور و پری که جفت بنی آدم اوفتد
گفتم رخ تو بدر و کمان ابرویت هلال
بر بدر کی هلال سیه توام اوفتد
شد عالمی خراب بجز طاق میکده
نازم بآن بنا که چنین محکم اوفتد
شادی دهر را ثمری نیست غیر غم
خرسند خاطری که قرین غم اوفتد
گر بر دلی جراحتی آید زبون شود
جز داغ عشق کاو بدرون مرهم اوفتد
جز گفته پریشان زآشفته نشنوی
چون از خیال زلف کجت درهم اوفتد
در سر هوای کعبه و دیرش کم اوفتد
از جم بیار یاد چو جام طرب کشی
کز صد هزار شاه یکی چون جم اوفتد
گر مریمی زروح قدس بارور شود
شاید که زاده اش چو تو عیسی دم اوفتد
تعویذ خط بیار بر آن لعل لب زمشک
ترسم بدست اهرمن این خاتم اوفتد
گردد مثل بطرز خوی افشانی رخت
بر برگ لاله گر بچمن شبنم اوفتد
شاید که حور زاید چون تو پری نژاد
حور و پری که جفت بنی آدم اوفتد
گفتم رخ تو بدر و کمان ابرویت هلال
بر بدر کی هلال سیه توام اوفتد
شد عالمی خراب بجز طاق میکده
نازم بآن بنا که چنین محکم اوفتد
شادی دهر را ثمری نیست غیر غم
خرسند خاطری که قرین غم اوفتد
گر بر دلی جراحتی آید زبون شود
جز داغ عشق کاو بدرون مرهم اوفتد
جز گفته پریشان زآشفته نشنوی
چون از خیال زلف کجت درهم اوفتد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند
صیدی که رام اوست چرا امتحان کند
در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمد
عشاق را چو فاخته کو کوزنان کند
تیر نظر بعمد بزد چشم او بدل
ترکست و آزمایش تیر و کمان کند
قیفال چشم میزند از نشتر مزه
چشمش که خون زمردم دیده روان کند
خاکش دهد حیات ابد همچو آب خضر
خرم کسی که جای بکوی مغان کند
لیلی بخواب ناز بمحمل خدای را
مجنون براه بادیه تا کی فغان کند
بلبل اگر هزار زبانش بود بباغ
از وصف گل چگونه حدیثی بیان کند
گر عشق زورمند نبخشد باو مدد
اشتر کجا تحمل بار گران کند
بر جای آب خضر زمیخانه خورده آب
عمری اگر خضر بجهان جاودان کند
خون دلم بشیشه و سرخوش بیاد دوست
کو محتسب که بیند و مستم گمان کند
آن نوجوان کجاست که پیرانه سرشبی
مستم ببر بگیرد و بازم جوان کند
ایزد پی پناه خلایق بروز حشر
خاک نجف زحادثه دارالامان کند
آتش زنم بشعله برق از شرار دل
گر خوش را بناله من همعنان کند
یعقوب را چو مژه بیارند از پسر
کحل البصر زخاک ره کاروان کند
آن را که طوف کعبه مقصود دست داد
کی یاد خار بادیه و رهروان کند
گفتم زمان وصل کنم نقد جان نثار
آشفته تا که نقد بقا را ضمان کند
صیدی که رام اوست چرا امتحان کند
در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمد
عشاق را چو فاخته کو کوزنان کند
تیر نظر بعمد بزد چشم او بدل
ترکست و آزمایش تیر و کمان کند
قیفال چشم میزند از نشتر مزه
چشمش که خون زمردم دیده روان کند
خاکش دهد حیات ابد همچو آب خضر
خرم کسی که جای بکوی مغان کند
لیلی بخواب ناز بمحمل خدای را
مجنون براه بادیه تا کی فغان کند
بلبل اگر هزار زبانش بود بباغ
از وصف گل چگونه حدیثی بیان کند
گر عشق زورمند نبخشد باو مدد
اشتر کجا تحمل بار گران کند
بر جای آب خضر زمیخانه خورده آب
عمری اگر خضر بجهان جاودان کند
خون دلم بشیشه و سرخوش بیاد دوست
کو محتسب که بیند و مستم گمان کند
آن نوجوان کجاست که پیرانه سرشبی
مستم ببر بگیرد و بازم جوان کند
ایزد پی پناه خلایق بروز حشر
خاک نجف زحادثه دارالامان کند
آتش زنم بشعله برق از شرار دل
گر خوش را بناله من همعنان کند
یعقوب را چو مژه بیارند از پسر
کحل البصر زخاک ره کاروان کند
آن را که طوف کعبه مقصود دست داد
کی یاد خار بادیه و رهروان کند
گفتم زمان وصل کنم نقد جان نثار
آشفته تا که نقد بقا را ضمان کند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۶ - روزی که آن پری زنظرها نهان شود
روزی که آن پری زنظرها نهان شود
شور جنون زیک یک مردم عیان شود
عاشق رخت ببیند و نقد روان دهد
بیند بهشت خویش و روان زینجهان شود
بیش از اجل عجول بمرگ عاشقست از آنک
در روز واپسین زاجل کامران شود
آنرا که در بهشت بخوانند از درت
با آه و ناله از سر کویت روان شود
در پیش چشم تو نکنم درد دل زبیم
ترسم ببستر اوفتد و ناتوان شود
هر دم برای پرسش بیمار چشم تو
ما را نظر برسم عیادت روان شود
در لعل تست داروی دل بیسبب طبیب
تا کی پی دوا ببر این و آن شود
خونخواره گان بمعرض محشر درآورند
از ترک چشم تو دل من بدگمان شود
زد بر مس وجودم اکسیر حب دوست
عشقش بقلب ما محک امتحان شود
غیر از شکستگی پی وصفت چه آورم
سوسن صفت اگر قلمم صد زبان شود
دور زمان بپرورد آشفته ای چو من
تا مدح گوی مهدی آخر زمان شود
شور جنون زیک یک مردم عیان شود
عاشق رخت ببیند و نقد روان دهد
بیند بهشت خویش و روان زینجهان شود
بیش از اجل عجول بمرگ عاشقست از آنک
در روز واپسین زاجل کامران شود
آنرا که در بهشت بخوانند از درت
با آه و ناله از سر کویت روان شود
در پیش چشم تو نکنم درد دل زبیم
ترسم ببستر اوفتد و ناتوان شود
هر دم برای پرسش بیمار چشم تو
ما را نظر برسم عیادت روان شود
در لعل تست داروی دل بیسبب طبیب
تا کی پی دوا ببر این و آن شود
خونخواره گان بمعرض محشر درآورند
از ترک چشم تو دل من بدگمان شود
زد بر مس وجودم اکسیر حب دوست
عشقش بقلب ما محک امتحان شود
غیر از شکستگی پی وصفت چه آورم
سوسن صفت اگر قلمم صد زبان شود
دور زمان بپرورد آشفته ای چو من
تا مدح گوی مهدی آخر زمان شود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۲ - آزادگان بقید تعلق کم او فتند
آزادگان بقید تعلق کم او فتند
ور زانکه لغزشی برود محکم او فتند
شکوه زنیکوان نتوانم که گفته اند
خوبان باوفا بزمانه کم او فتند
نازم بآن دو لعل نمک پاش کز سخن
بر داغهای سینه و دل مرهم او فتند
چون زلف تست شب همه شب در کف رقیب
عشاق را عجب نه اگر در هم او فتند
خورشید و مه که مشعله افروز عالمند
در پیش آفتاب تو چون شبنم او فتند
یا رب چه نشئه داشت محبت که عاشقان
اندوهناک عشق وی خرم او فتند
یک جام کرد تعبیه جمشید و خسروان
در سجده تا بحشر بپای خم او فتند
در پرده عشق نغمه سرا گشت و مطربان
اندر گمان نغمه زیر و بم او فتند
جز قتل نیست شیوه خوبان این دیار
با اینکه این گروه مسیحا دم او فتند
از روح غافلند نصاری و از قیاس
تا تهمتی نهند پی مریم او فتند
آشفته کی رها شوی از آن شکنج زلف
دیوانگان بسلسله مستحکم او فتند
خوش وقت آن گروه که در سایه علی
تا بامداد حشر دل بیغم او فتند
ور زانکه لغزشی برود محکم او فتند
شکوه زنیکوان نتوانم که گفته اند
خوبان باوفا بزمانه کم او فتند
نازم بآن دو لعل نمک پاش کز سخن
بر داغهای سینه و دل مرهم او فتند
چون زلف تست شب همه شب در کف رقیب
عشاق را عجب نه اگر در هم او فتند
خورشید و مه که مشعله افروز عالمند
در پیش آفتاب تو چون شبنم او فتند
یا رب چه نشئه داشت محبت که عاشقان
اندوهناک عشق وی خرم او فتند
یک جام کرد تعبیه جمشید و خسروان
در سجده تا بحشر بپای خم او فتند
در پرده عشق نغمه سرا گشت و مطربان
اندر گمان نغمه زیر و بم او فتند
جز قتل نیست شیوه خوبان این دیار
با اینکه این گروه مسیحا دم او فتند
از روح غافلند نصاری و از قیاس
تا تهمتی نهند پی مریم او فتند
آشفته کی رها شوی از آن شکنج زلف
دیوانگان بسلسله مستحکم او فتند
خوش وقت آن گروه که در سایه علی
تا بامداد حشر دل بیغم او فتند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۵۶ - تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود
تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود
عشقست و بس که صادر از او خیر و شر بود
زآنزلف پر شکن بود و چشم فتنه خیز
آشوب فتنه ای که بدور قمر بود
عشقی که سوخت بیخ هوس خیر عاشقست
ور تابع هواست زشرش اثر بود
گردد خبر زفکر دقیق مهندسان
دستی که با خیال تو شب در کمر بود
آهم کشید شعله که سوزد جهان تمام
بس منتم بجان و دل از چشم تر بود
کردم شکایتی زخم زلف تو بحشر
ناگفته ماند قصه زمان مختصر بود
سرمایه تجارت عشق است جان و سر
عاشق نه قید نفع و غمین از ضرر بود
ایدیده طفل اشک بدامان چه پروری
بیرون کنش زخانه که پر پرده در بود
شاید علاج زخمی زوبین و تیغ و تیر
مسکین دلی که خسته تیر نظر بود
فرزند دیگران چه وفا میکند بکس
یعقوب را که شکوه بود از پسر بود
رعنا غزال من ننهی پا بدشت عشق
کاینجا بدام بسته بسی شیر نر بود
حاصل کجا برند از این کشته عاشقان
هر جا که خرمنی است بوقف شرر بود
گو گنج را بپوش خداوند سیم و زر
درویش را زخاک بسی گنج زر بود
آشفته صاحبان نظر رابصیرتست
نه هر کراست چشم بسر با بصبر بود
بر مرتضی است چشم خداوند عقل را
هرگز جز این نکرده که عقلش بسر بود
عشقست و بس که صادر از او خیر و شر بود
زآنزلف پر شکن بود و چشم فتنه خیز
آشوب فتنه ای که بدور قمر بود
عشقی که سوخت بیخ هوس خیر عاشقست
ور تابع هواست زشرش اثر بود
گردد خبر زفکر دقیق مهندسان
دستی که با خیال تو شب در کمر بود
آهم کشید شعله که سوزد جهان تمام
بس منتم بجان و دل از چشم تر بود
کردم شکایتی زخم زلف تو بحشر
ناگفته ماند قصه زمان مختصر بود
سرمایه تجارت عشق است جان و سر
عاشق نه قید نفع و غمین از ضرر بود
ایدیده طفل اشک بدامان چه پروری
بیرون کنش زخانه که پر پرده در بود
شاید علاج زخمی زوبین و تیغ و تیر
مسکین دلی که خسته تیر نظر بود
فرزند دیگران چه وفا میکند بکس
یعقوب را که شکوه بود از پسر بود
رعنا غزال من ننهی پا بدشت عشق
کاینجا بدام بسته بسی شیر نر بود
حاصل کجا برند از این کشته عاشقان
هر جا که خرمنی است بوقف شرر بود
گو گنج را بپوش خداوند سیم و زر
درویش را زخاک بسی گنج زر بود
آشفته صاحبان نظر رابصیرتست
نه هر کراست چشم بسر با بصبر بود
بر مرتضی است چشم خداوند عقل را
هرگز جز این نکرده که عقلش بسر بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۷۸ - گراهل عقل کار به تدبیر بسته اند
گراهل عقل کار به تدبیر بسته اند
دیوانگان مدار به تقدیر بسته اند
بر کف نهاده ما سرتسلیم پیش دوست
گر عاقلان قرار بتدبیر بسته اند
ما خوانده سر عشق زرخسار نیکوان
قومی اگر بمصحف وتفسیر بسته اند
چندین اثر که گفته حکیمان در آب رز
تا بر شراب عشق چه تأثیر بسته اند
ایمان و کفر سبحه و زنار نیست نیست
بر خود عبث عبادت و تکفیر بسته اند
همچون که خضر زنده آب بقا بود
جانهای عاشقان بدم تیر بسته اند
چشمان سحر ساز تو از طره رسا
آشفته را بدام و بزنجیر بسته اند
ما را نظر بدست خدا مرتضی بود
مردم دل ار چه بر کرم پیر بسته اند
دیوانگان مدار به تقدیر بسته اند
بر کف نهاده ما سرتسلیم پیش دوست
گر عاقلان قرار بتدبیر بسته اند
ما خوانده سر عشق زرخسار نیکوان
قومی اگر بمصحف وتفسیر بسته اند
چندین اثر که گفته حکیمان در آب رز
تا بر شراب عشق چه تأثیر بسته اند
ایمان و کفر سبحه و زنار نیست نیست
بر خود عبث عبادت و تکفیر بسته اند
همچون که خضر زنده آب بقا بود
جانهای عاشقان بدم تیر بسته اند
چشمان سحر ساز تو از طره رسا
آشفته را بدام و بزنجیر بسته اند
ما را نظر بدست خدا مرتضی بود
مردم دل ار چه بر کرم پیر بسته اند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۲ - در سینه بازم آتش نمرود میرود
در سینه بازم آتش نمرود میرود
زآن آتشم چو شمع بسر دود میرود
نمرود کو که از نم چشمم حذر کند
کز این نمم بدجله و شط رود میرود
پاکست همچو آینه قلبش زآب و می
رندی اگر که خرقه می آلود میرود
زاهده عمل بشرک برد پیش صیرفی
بنگر دغل که قلب زراندود میرود
نه طالب نعیم نه در بیم از جحیم
عاشق پی رضای تو خشنود میرود
او را بدل زنور محبت اثر نبود
با تو اگر زکوی تو مردود میرود
هر کاو نوای بربط عشقش بود بگوش
از ره کجا زچنگ و نی و عود میرود
شیخی که روی تافت زمیخانه بر حجاز
کورانه رو بکعبه مقصود میرود
آشفته را گناه فزونست از حساب
اما روان ببارگه جود میرود
حیدر که با ولایت او از طرب خلیل
خندان چو گل در آتش نمرود میرود
دست تهی است تحفه بر صاحب کرم
زان بنده بی عمل بر معبود میرود
زآن آتشم چو شمع بسر دود میرود
نمرود کو که از نم چشمم حذر کند
کز این نمم بدجله و شط رود میرود
پاکست همچو آینه قلبش زآب و می
رندی اگر که خرقه می آلود میرود
زاهده عمل بشرک برد پیش صیرفی
بنگر دغل که قلب زراندود میرود
نه طالب نعیم نه در بیم از جحیم
عاشق پی رضای تو خشنود میرود
او را بدل زنور محبت اثر نبود
با تو اگر زکوی تو مردود میرود
هر کاو نوای بربط عشقش بود بگوش
از ره کجا زچنگ و نی و عود میرود
شیخی که روی تافت زمیخانه بر حجاز
کورانه رو بکعبه مقصود میرود
آشفته را گناه فزونست از حساب
اما روان ببارگه جود میرود
حیدر که با ولایت او از طرب خلیل
خندان چو گل در آتش نمرود میرود
دست تهی است تحفه بر صاحب کرم
زان بنده بی عمل بر معبود میرود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - فرخنده بسملی که به تیر نظر کشد
فرخنده بسملی که به تیر نظر کشد
کاو را دهد حیات باین تیر اگر کشد
خضر آورد حیات ابد نازشست او
گر داندش که یار بتیر نظر کشد
عشاق جان بکف بره ناوک نظر
فریاد گر مرا بطرق دگر کشد
شیرین که هست خسرو شکر لبان عصر
فرها را چرا زاجل تلختر کشد
زهری کشنده تر نبود از فراق دوست
آوخ که تیر طعن رقیبم بتر کشد
عاشق زهجر و طعنه اغیار جان نداد
یارش بضرب تیغ تغافل مگر کشد
آهوی جان شکار تو صیاد مردمست
صیاد گر بدشت همی جانور کشد
مرد ار حکیم بر سر سر نهان غیب
ما را خیال آن دهن وآن کمر کشد
عشاق را زنظره قاتل دیت دهند
زرنیست خونبها چو بت سیمبر کشد
گر کشتگان بداوری آیند روز حشر
باکیست داوری چو شه دادگر کشد
آشفته گو کبوتر بام حرم شود
صیاد ما چو صید حرم بیشتر کشد
نازم بدست و بازوی شاهی که یکنفس
از خاوران گرفته تا باختر کشد
سلطان عصر و شبل اسد قائم بحق
آنکه چو نوح خلق بیک لاتذر کشد
کاو را دهد حیات باین تیر اگر کشد
خضر آورد حیات ابد نازشست او
گر داندش که یار بتیر نظر کشد
عشاق جان بکف بره ناوک نظر
فریاد گر مرا بطرق دگر کشد
شیرین که هست خسرو شکر لبان عصر
فرها را چرا زاجل تلختر کشد
زهری کشنده تر نبود از فراق دوست
آوخ که تیر طعن رقیبم بتر کشد
عاشق زهجر و طعنه اغیار جان نداد
یارش بضرب تیغ تغافل مگر کشد
آهوی جان شکار تو صیاد مردمست
صیاد گر بدشت همی جانور کشد
مرد ار حکیم بر سر سر نهان غیب
ما را خیال آن دهن وآن کمر کشد
عشاق را زنظره قاتل دیت دهند
زرنیست خونبها چو بت سیمبر کشد
گر کشتگان بداوری آیند روز حشر
باکیست داوری چو شه دادگر کشد
آشفته گو کبوتر بام حرم شود
صیاد ما چو صید حرم بیشتر کشد
نازم بدست و بازوی شاهی که یکنفس
از خاوران گرفته تا باختر کشد
سلطان عصر و شبل اسد قائم بحق
آنکه چو نوح خلق بیک لاتذر کشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۸ - نقاش صنع کاین همه نقش و نگار کرد
نقاش صنع کاین همه نقش و نگار کرد
نقش تو را زجمله نقوش اختیار کرد
گردی زخاکپای تو برخاست از نخست
ایزد بنای نه فلک از آن غبار کرد
هر کس بآستان تو ناکام جان سپرد
او را چو خضر زآب بقا کامکار کرد
حسن تو گنج خسروی و تا بود نهان
از بهر پاسبانی گیسو چو مار کرد
تا نقش تو بصفحه امکان نزد رقم
معلوم کس نگشت که ایزد چکار کرد
گل از شعاع چهره تو کرد است آتشین
سنبل زتاب طره تو تابدار کرد
از نای و سیم و پوست کجا خیزد این نوا
شورت اثر به پرده مزمار و تار کرد
تو بنده بحق و وصی محمدی
آشفته بندگی تو را اختیار کرد
در باخت صبر و دین و دل و عقل لاجرم
هر کاو که با حریف غم تو قمار کند
نقش تو را زجمله نقوش اختیار کرد
گردی زخاکپای تو برخاست از نخست
ایزد بنای نه فلک از آن غبار کرد
هر کس بآستان تو ناکام جان سپرد
او را چو خضر زآب بقا کامکار کرد
حسن تو گنج خسروی و تا بود نهان
از بهر پاسبانی گیسو چو مار کرد
تا نقش تو بصفحه امکان نزد رقم
معلوم کس نگشت که ایزد چکار کرد
گل از شعاع چهره تو کرد است آتشین
سنبل زتاب طره تو تابدار کرد
از نای و سیم و پوست کجا خیزد این نوا
شورت اثر به پرده مزمار و تار کرد
تو بنده بحق و وصی محمدی
آشفته بندگی تو را اختیار کرد
در باخت صبر و دین و دل و عقل لاجرم
هر کاو که با حریف غم تو قمار کند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - ساقی زجام کشف از این راز میکند
ساقی زجام کشف از این راز میکند
کابواب خیر پیر مغان باز میکند
منصور وار میکشدش بر فراز دار
آنرا که میر عشق سرافراز میکند
مردود هر در است و بود خار هر نظر
آنرا که پیر میکده اعزاز میکند
روی نیاز ما نبود جز بکوی دوست
بگذار تا زمانه بما ناز میکند
حاشا که رنگ و بی تو در دیگری بود
خود را اگر که گل بتو انباز میکند
دانی چه کرد با دل من لشکر مژه
با صعوه آنچه چنگل شهباز میکند
آشفته جای زلف تو گیرد زمام خسر
اطناب را بدل چه به ایجاز میکند
کابواب خیر پیر مغان باز میکند
منصور وار میکشدش بر فراز دار
آنرا که میر عشق سرافراز میکند
مردود هر در است و بود خار هر نظر
آنرا که پیر میکده اعزاز میکند
روی نیاز ما نبود جز بکوی دوست
بگذار تا زمانه بما ناز میکند
حاشا که رنگ و بی تو در دیگری بود
خود را اگر که گل بتو انباز میکند
دانی چه کرد با دل من لشکر مژه
با صعوه آنچه چنگل شهباز میکند
آشفته جای زلف تو گیرد زمام خسر
اطناب را بدل چه به ایجاز میکند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۱۱ - میخوارگان بساط طرب چون بگسترند
میخوارگان بساط طرب چون بگسترند
اول زپرده دختر رز را برآورند
از گیسوان حور بروبند بزم را
از بهر فروش بال فرشته بگسترند
مه طلعتان ساده بیارند از بهشت
ناهید و بربطش پی رامش بیاورند
سینا کنند سینه خویش از فروغ می
وآنگه زنخل طور در آن بزم برخورند
روشن کنند شمع زرخساره بتان
بادام و شکر از لب و چشمانشان برند
آید برقص ساقی و می افکند بدور
دوری کشند و پرده بر افلاک بردرند
هشیاره گان ستاره شمار و منجم اند
دوری که میزند قدح و جام بشمرند
خیزند صوفیان و نشینند عارفان
دستی زنند و سر بگریبان فرو برند
مستان خراب یک دو سه پیمانه شراب
مستان عشق خم زده و پا بیفشرند
مستان می زعقل همی برگذشته اند
مستان تو زدین و دل و عقل بگذرند
مستان می سرود بگویند با غزل
مستان عشق مدحت حیدر بیاورند
آشفته وار هر که کشد می زجام عشق
او را بخاک درگه میخانه بسپرند
اول زپرده دختر رز را برآورند
از گیسوان حور بروبند بزم را
از بهر فروش بال فرشته بگسترند
مه طلعتان ساده بیارند از بهشت
ناهید و بربطش پی رامش بیاورند
سینا کنند سینه خویش از فروغ می
وآنگه زنخل طور در آن بزم برخورند
روشن کنند شمع زرخساره بتان
بادام و شکر از لب و چشمانشان برند
آید برقص ساقی و می افکند بدور
دوری کشند و پرده بر افلاک بردرند
هشیاره گان ستاره شمار و منجم اند
دوری که میزند قدح و جام بشمرند
خیزند صوفیان و نشینند عارفان
دستی زنند و سر بگریبان فرو برند
مستان خراب یک دو سه پیمانه شراب
مستان عشق خم زده و پا بیفشرند
مستان می زعقل همی برگذشته اند
مستان تو زدین و دل و عقل بگذرند
مستان می سرود بگویند با غزل
مستان عشق مدحت حیدر بیاورند
آشفته وار هر که کشد می زجام عشق
او را بخاک درگه میخانه بسپرند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۷ - عاقل مدار کار به تدبیر مینهد
عاقل مدار کار به تدبیر مینهد
عارف زمام امر به تقدیر مینهد
هر جا که از کمان قضا میجهد خدنگ
عاشق دو دیده را بدم تیر مینهد
اهل نظر بکعبه معنی برد نماز
صورت پرست روی بتصویر مینهد
هر دل که شد خراب در او جای دلبر است
ویرانه رو بحلیه تعمیر مینهد
دانی که چیست تکیه چشمت بر ابروان
مستست و سر بقبضه شمشیر مینهد
رند خراب بر در میخانه در سماع
زاهد زسبحه دام به تزویر مینهد
از آن بی اثر دو جهان تیره شد بچشم
در آه و ناله کیست که تأثیر مینهد
باشد مؤثری که تغیر پذیر نیست
هر دم قرار کار به بتغییر مینهد
زافتاده کمند محبت مکن سؤال
چونست آن که پا به دم شیر مینهد
آشفته گفتمت که بزلفش مپیچ گفت
دیوانه پا بحلقه زنجیر مینهد
در این میانه کیست که محکوم او قضاست
حیدر که پشت پای به تقدیر مینهد
ما میرویم در پی خمار در کنشت
آری مرید روبدر پیر مینهد
عارف زمام امر به تقدیر مینهد
هر جا که از کمان قضا میجهد خدنگ
عاشق دو دیده را بدم تیر مینهد
اهل نظر بکعبه معنی برد نماز
صورت پرست روی بتصویر مینهد
هر دل که شد خراب در او جای دلبر است
ویرانه رو بحلیه تعمیر مینهد
دانی که چیست تکیه چشمت بر ابروان
مستست و سر بقبضه شمشیر مینهد
رند خراب بر در میخانه در سماع
زاهد زسبحه دام به تزویر مینهد
از آن بی اثر دو جهان تیره شد بچشم
در آه و ناله کیست که تأثیر مینهد
باشد مؤثری که تغیر پذیر نیست
هر دم قرار کار به بتغییر مینهد
زافتاده کمند محبت مکن سؤال
چونست آن که پا به دم شیر مینهد
آشفته گفتمت که بزلفش مپیچ گفت
دیوانه پا بحلقه زنجیر مینهد
در این میانه کیست که محکوم او قضاست
حیدر که پشت پای به تقدیر مینهد
ما میرویم در پی خمار در کنشت
آری مرید روبدر پیر مینهد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماند
دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماند
آن نقشهای مختلف بوالعجب نماند
نخلی بود جوانی و او را رطب طرب
پیری شکست شاخش و بروی رطب نماند
عمرت بود کتان و قصب دور ماهتاب
از تاب ماه تاب کتان و قصب نماند
رنگ طرب بر آب عنب بسته اند و بس
خشکیده پاک تاک و اثر از عنب نماند
آن لب که بود بر لب جانان و جام می
اینک بغیر نیمه جانش بلب نماند
روحی که همچو می رگ و پی سخت کرده بود
رفت و بغیر سستیت اندر عصب نماند
پائید دیر چون شب یلدا شب فراق
آمد صباح وصل و نشانی زشب نماند
عمری بخاکبوس شه طوس در طلب
این آرزو بجان تو اندر طلب نماند
چون خضر جا بچشمه حیوان گرفته ای
بی برگیت زچیست که شاخ حطب نماند
دست خدا زکعبه نقش بتان بشست
در دل بغیر نقش امیرعرب نماند
از عمر رفته شکوه مکن جام می بگیر
آب حیات هست چه غم گر رطب نماند
آشفته شد مجاور درگاه شاه طوس
ماهی بدجله آمد آن تاب و تب نماند
آن نقشهای مختلف بوالعجب نماند
نخلی بود جوانی و او را رطب طرب
پیری شکست شاخش و بروی رطب نماند
عمرت بود کتان و قصب دور ماهتاب
از تاب ماه تاب کتان و قصب نماند
رنگ طرب بر آب عنب بسته اند و بس
خشکیده پاک تاک و اثر از عنب نماند
آن لب که بود بر لب جانان و جام می
اینک بغیر نیمه جانش بلب نماند
روحی که همچو می رگ و پی سخت کرده بود
رفت و بغیر سستیت اندر عصب نماند
پائید دیر چون شب یلدا شب فراق
آمد صباح وصل و نشانی زشب نماند
عمری بخاکبوس شه طوس در طلب
این آرزو بجان تو اندر طلب نماند
چون خضر جا بچشمه حیوان گرفته ای
بی برگیت زچیست که شاخ حطب نماند
دست خدا زکعبه نقش بتان بشست
در دل بغیر نقش امیرعرب نماند
از عمر رفته شکوه مکن جام می بگیر
آب حیات هست چه غم گر رطب نماند
آشفته شد مجاور درگاه شاه طوس
ماهی بدجله آمد آن تاب و تب نماند