تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۴ - طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشد
طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشد
دل عاشق چه بود؟ لجه دریا باشد
لذت جان طلبی،خاطرفارغ بکف آر
دل عاشق بجهان فارغ و یکتا باشد
من ندانم که چه حالست؟ که هر جا که منم
خاطرم شیفته آن قدوبالا باشد
روز محشر،که سر از خواب گران بردارم
جان من شیفته عشق و تولا باشد
بوی عشق تو مرا زنده جاویدان کرد
این هم از خاصیت معجز عیسا باشد
دل بدلدار ده و جان گرامی در باز
تا ترا قاعده عیش مهنا باشد
قاسم،از عشق مگو قصه به بیگانه دلان
سخن عشق همه رمز و معما باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۵ - گر همه میل دلت جانب سلما باشد
گر همه میل دلت جانب سلما باشد
خاطر آشفته آن زلف چلیپا باشد
روز محشر،که بیارد همه کس دست آویز
جان ما را هوس عشق و تمنا باشد
یار می خوردن ما نیست کسی در عالم
کمترین جرعه مالجه دریا باشد
یار را جستم و وایافتمش ناگاهی
با کمالی که همه صورت و معنا باشد
روز محشر،که سر از خواب گران بردارم
خاطرم را هوس نور تجلا باشد
عاشق روی تو گرخسرو،اگر شیرینست
بنده موی تو گر وامق و عذرا باشد
قاسمی،قصه عشاق ندارد پایان
کمترین شیوه او رمز و معما باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۶ - هر کرا در دل و جان عشق و تولا باشد
هر کرا در دل و جان عشق و تولا باشد
دل و جان مظهر انوار تجلا باشد
هر که او غرقه اسرار معانی گردد
لاجرم بیت دلش مسجد اقصا باشد
هرکه او مست ز جامات وصال تو شود
فارغ از جام جم و باده حمرا باشد
هرکه مستوری و مستی طلبد در ره عشق
این حکایت مگر از علت سودا باشد
هرکه او روی ترا دید زمستان تو شد
تا ابد شیفته و واله و شیدا باشد
هرکه در راه خدا هادی مطلق گردد
مرهم جان و دلش مهدی مهدا باشد
این چنین مرد که گفتم،به گه روز مصاف
لشکری را بزند،گر تن تنها باشد
هر نسیمی،که ز کوی تو وزد در عالم
نکهتش بوی گل و عنبر سارا باشد
بر سر کوی تو ما عقل و روان گم کردیم
این هم از خاصیت جودت صهبا باشد
قاسمی،فرصت امروز غنیمت می دان
نقد امروز به از نسیه فردا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۷ - هر که او را هوس منصب اعلا باشد
هر که او را هوس منصب اعلا باشد
قبله جان و دلش زلف چلیپا باشد
عاشقی را،که بهمت زد و عالم بگذشت
میل جانش همه با مقصد اقصا باشد
عاشقم، ناله و زاری مرا منع مکن
هر کجاعشق بود شورش و غوغا باشد
گر مرا جانب جنات نباشد میلی
آن هم از خاصیت جودت صهبا باشد
گر مرا در چمن جنت فردوس برید
خاطرم مایل آن ماه دلارا باشد
دل من بحر محیطست، عجب نبود ازو
اگرش موج ثری تا بثریا باشد
دل،که آشفته آن زلف پریشان نشود
دل نباشد،مگر آن صخره صما باشد
رو به محبوب ازل از همه سو آوردن
پیش مستان خدا حسن تولا باشد
قاسمی،دولت جاوید چه باشد؟دانی؟
هر کرا باده ازین جام مهیا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۰ - مست و مستور ندیدیم و گر هم باشد
مست و مستور ندیدیم و گر هم باشد
این چنین نادره در ملک جهان کم باشد
پیش ما قصه به تزویر و به قرایی نیست
مرد عاشق بر ما اعلم و احکم باشد
رمز اسرار خدا را نتوان گفت بکس
مگر آن یار،که او محرم و محرم باشد
این چنین باده که گفتم به کس می نرسد
جز از آن یار گرامی، که مکرم باشد
مظهر جمله ذرات شود در دو جهان
مظهر مرتبه طینت آدم باشد
راه حق می طلبی، جان و دل و دین درباز
راه نیکوست،اگر عشق مقدم باشد
دمی از دوست گرفتند «نفحنا» گفتند
همدم راز خدا شد که بر دین دم باشد
بگذر از جان و دل اندر ره توحید و فنا
تا ترا قاعده عشق مسلم باشد
جام عشقت مصفا ز کدورت،قاسم
این چنین جام مگر لایق آن جم باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۱ - مظهر ذات و صفت آدم و عالم باشد
مظهر ذات و صفت آدم و عالم باشد
جام جم راکه شنیدی دل آدم باشد
در ره عشق فناباش و سلیم و تسلیم
بعد ازین دعوی عشق از تو مسلم باشد
دل،که با عشق و محبت نبود محرومست
دل نباشد، به یقین خانه ماتم باشد
عاشقی را که بود در صفت معشوقی
جان او را ز خدا جام دمادم باشد
صفت بخت بلندست و نشان دولت
دل که در آتش سودای تو خرم باشد
اندرین راه مریدان طلب درد کنند
شیخ را داعیه آن که معمم باشد
مفتی وصوفی اگر چند سلیمند،اما
صوفی صاف یقینست که اسلم باشد
در ره عشق فنا شو، ز فنا فانی شو
بعد از آن قاعده عشق تو محکم باشد
قاسم،از ساقی جان جام لبالب بستان
هر کرا جام عظیمست معظم باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۲ - تا دل آشفته آن زلف پریشان باشد
تا دل آشفته آن زلف پریشان باشد
دل شوریده من واله و حیران باشد
روی جان را بتوان دیدن و خرم گشتن
گر دلت آینه نیر عرفان باشد
سر توحید توان گفت به هشیاران؟ نی
بتوان گفت اگر مجلس مستان باشد
هر که دورست ز معنی به حقیقت دیوست
گر بصورت مثلا یوسف کنعان باشد
ما بسودای تو خواری جهانی بکشیم
حاجیان را چه غم از خار مغیلان باشد؟
هر که از کوی تو بگریزد و جنت طلبد
غبن فاحش بود،از غبن پشیمان باشد
بر دل خسته قاسم ز کرم رحمت کن
کین متاعیست که در ملک تو ارزان باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۳ - عاشقی را،که دل از عشق پریشان باشد
عاشقی را،که دل از عشق پریشان باشد
بس عجب نبوداگر بی سر و سامان باشد
یارب،این بحر غم عشق عجایب بحریست!
موج این بحر همه لؤلؤ و مرجان باشد
چو در آیم همگی شورش و مستی گردم
در مقامی که همه شورش مستان باشد
در قیامت،که سراز خاک لحد بردارم
به جمال تو دلم واله و حیران باشد
به وصالت نرسد صخره صما هرگز
اگرش خاصیت لعل بدخشان باشد
آدمی زاده،که اومنطق مرغان گوید
نشود مرغ ولی دشمن مرغان باشد
هر کجا نور جمال تو ببیند قاسم
سر فرو نارد،اگر روضه رضوان باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۴ - گرترا میل دلی سوی دل و جان باشد
گرترا میل دلی سوی دل و جان باشد
جان فدای تو کنم،قصه آسان باشد
دل بشادی بدهم، جان و جهان دربازم
گر دلم عید ترا لایق قربان باشد
هر که جان را بهوای تونبازد باری
زین سبب عاقبت الامر پشیمان باشد
گر تو گویی:زسرجان گرامی بگذار
چاره ای نیست،که جان بنده فرمان باشد
هیچ آرام نیارم، نفسی دم نزنم
تا دلم در غم تو واله و حیران باشد
راحت جان خود از دوست طلب کن بیقین
هر کجادوست بود راحت و ریحان باشد
قاسم از کوی تو بشنید که: صد جان بجوی
کین متاعیست که در دور تو ارزان باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۵ - گر دلم عید ترا لایق قربان باشد
گر دلم عید ترا لایق قربان باشد
اثر بخت نکو،غایت قرب آن باشد
می که از دست تو نوشم همه نوشانوشست
کمترین جرعه من قلزم و عمان باشد
گفت:مستی که خرابست بمهمان آرید
گفتم:ای جان و جهان،دولت مستان باشد
نفسی محنت مستان چو ببیند،ناچار
زود بگریزد،اگر رستم دستان باشد
گرببینی سبعی را که عظیمست و دلیر
رو به ماست،گراز بیشه شیران باشد
نشناسد دل من گنج وصال تو کجاست؟
هر کجا هست،ولی طالب و جویان باشد
هر گدایی،که دمی جرعه ای از جام تو خورد
بر سلاطین جهان خسرو و خاقان باشد
چاکر تست اگر عمر و گر عثمانست
بنده تست،اگربوذر و سلمان باشد
قاسمی لطف ترا دید: دل ازدست بداد
بعد ازین مسکن او کوی کریمان باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۴ - شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمد
شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمد
آدم از خلوت عزت بتماشا آمد
لمعه ای از رخ زیبای تو بر عالم زد
این همه نور یقین ظاهر و پیدا آمد
قصه عشق تو گفتند گروهی با هم
کوه ازین واقعه حیران شد و شیدا آمد
موسی و طور ز سودای تو دیوانه شدند
این چنین واقعه برطور تجلا آمد
گفت درویش بمجنون که: بگو، ذکر تو چیست؟
گفت:اوراد دلم لیلی ولیلا آمد
هرکه در احسن تقویم بود اول حال
آخر قصه او «ثم رددنا» آمد
هرکرا خاطر از ایام بگیرد زنگی
صیقل جان و دلش طلعت سلما آمد
قاسمی چون ز می عشق تو شد مست و خراب
کمترین جرعه او لجه دریا آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۵ - روی هرکس که باندازه مرآت آمد
روی هرکس که باندازه مرآت آمد
بعد ازین نوبت موسی و مناجات آمد
«یوم تبیض و تسود وجوه »گفتند
معنی نفی مگویید،که اثبات آمد
روی ناخوش نتوان گفت که زیباو نکوست
روی نیکو چه توان گفت که جنات آمد؟
هر که دید آن رخ نیکو بمرادی برسید
روی زیبای تو چون قبله حاجات آمد
دل ما ساکن درگاه تو خواهد بودن
عزتش دار، که از بهر مراعات آمد
زهد و تقوی و ورع جمله مقامات نکوست
لیکن اخلاص و یقین مخلص طاعات آمد
قاسمی،قصه ترتیب نگه باید داشت
اول «الحمد» پس آنگاه «تحیات » آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۶ - باده از خم ارادت بسعادت آمد
باده از خم ارادت بسعادت آمد
وقت ایمان شد و هنگام شهادت آمد
ما و آن یار بخلوت سخنی می گفتیم
سر این نکته به «احببت » ارادت آمد
قصه جمله جهان را همه کلی دیدیم
عشق بر جمله ذرات زیادت آمد
فکر کردیم که از عشق حکایت نکنیم
فکر عشاق همه خارق عادت آمد
بعد ازین رقص کنان بر در می خانه رویم
بخت وارون شد و ایام سعادت آمد
دیگر از نسبت وانساب مگویید حدیث
عشق فخریست که او فخر سیادت آمد
بی نقاب آن رخ زیبای تو ناگه بنمود
قاسمی در صف مستان عبادت آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۷ - بر دلم بار غم عشق بغایت آمد
بر دلم بار غم عشق بغایت آمد
آخر،ای جان جهان،وقت عنایت آمد
سخت آشفته و دلداده و حیران بودیم
شکر کین قصه هجران بنهایت آمد
ای دل،از تلخی هجران بچه می اندیشی؟
شاد میباش،که از وصل حمایت آمد
هست امیدی که دگر بار بوصلش برسی
چون دلت را مدد نور هدایت آمد
دل جاهل بخداوند :نخواهد گروید
گر همه ملک جهان مصحف و آیت آمد
نوری از پرتو رخسار تو در عالم تافت
دم ز آیات مزن،وقت درایت آمد
حال قاسم ببر و بحر جهان واگفتند
کوه رقصان شد و امواج بغایت آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۲ - چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمد
چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمد
دوست از خلوت جان جانب بازار آمد
قصه در پرده نگوئیم،که آن شاه وجود
خویشتن را ز پس پرده خریدار آمد
علم نصرت منصور ز کیوان بگذشت
که چنین مست ومعربد بسردار آمد
منکران در صف انکار تبرز کردند
سنگ ازین واقعه در موطن اقرار آمد
مل ترا دید بسی شورش و مستی ها کرد
گل ترا دید ز سودای توگل زار آمد
دل و جان دو جهان زنده جاویدان شد
حسن آندوست چو در جلوه بتکرار آمد
قاسم،ازمردم محجوب شدی زنهاری
هر که زنهار ترا دید بزنهار آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۳ - شاد باش،ای دل من،نوبت دیدار آمد
شاد باش،ای دل من،نوبت دیدار آمد
سرنگهدار،که آن مونس دلدار آمد
یار از خلوت جان جانب بازار رسید
گل بقنطار شد و مشک بخروار آمد
هر که او وصل ترایافت بجان خواهان شد
و آنکه هجران ترا دید بزنهار آمد
ای دل، ای دل، چه نشستی؟منشین،در رقص آی
صبح صادق بدمید،آن بت عیار آمد
هر که رخسار ترا دید مسلمان شد باز
وآنکه گیسوی ترا در صف کفار آمد
دل آن خواجه،که انکار حقیقت می کرد
روی زیبای ترا دید باقرار آمد
سخن سر حقیقت بزبانها افتاد
دوست از خلوت جان جانب بازار آمد
دل،که او منکر زنار و چلیپا می بود
دید زلفین ترا،عاشق زنار آمد
هر که زلفین ترا دید دو عالم بفروخت
قاسمس روی ترا دید خریدار آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۱ - ازکف ساقی جان باده چو در جام آمد
ازکف ساقی جان باده چو در جام آمد
جان بیمار مرا وقت سر انجام آمد
روی بنمود و همه کفر جهان را بزدود
شاد باشید که آن هادی اسلام آمد
واعظ ما هوس صحبت مستان دارد
در ببندید که آن عام کالانعام آمد
آخر،ای دوست،نظر کن بدل خسته من
مدت هجر شد و نوبت انعام آمد
دانه خال ترا دید دلم حیران گشت
عاقبت در هوس دانه این دام آمد
دل ز آغاز هوا های ترا میورزید
شکر چون عاقبت کار بانجام آمد
خاطر قاسم بیچاره نکو خواهد شد
کز پی وسوسه ها نوبت الهام آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۲ - آخر،ای شوخ جهان،عشوه گری با ما چند؟
آخر،ای شوخ جهان،عشوه گری با ما چند؟
ما بسودای تو مردیم، خدا را مپسند
در غمت خسته دلان غرقه خونند مدام
نفسی برسرشان آ و ببین در چه دمند؟
آن دل از وسوسه هر دو جهان آزادست
که بزنجیر سر زلف تو افتاده ببند
عار داریم ز شاهی بهوای تو،ببین
که گدایان سر کوی تو چون محتشمند
روی چون ماه تو خواهیم،زهی طالع سعد!
قد چون سرو تو جوییم،زهی بخت بلند!
بر اسیران سر کوی غمت چون گذری
نظری کن ز سر زلف،که اهل نظرند
گفتم:از خویش بریدم،بتوپیوند شدم
گفت :احسنت و زهی قاسم نیکو پیوند!
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۶ - حالت جان مرا پیر مغان میداند
حالت جان مرا پیر مغان میداند
آنکه پیوسته ز پیدا و نهان میداند
همت پیر مغان را چه توان گفت؟ که او
قیمت راهبر و راهروان میداند
بهمه حال اگر نیک و اگر بد باشم
راز من از همه رو جان جهان میداند
گر چه خفتیم و نرفتیم طریقی برشاد
یار ما قصه برخیز و بران میداند
ما اگر بی خبرانیم درین ره اما
او ز احوال دل بی خبران میداند
چند گویی که: چسانی و چه حالست ترا؟
حال من گر تو ندانی،همه دان میداند
هر چه گفتیم و شنیدیم،یقینست آن یار
همه را سر بسر از نور عیان میداند
عمر بگذشت به بی حاصلی وبی خبری
دوست خود شدت عمر گذران میداند
بر سر کوی تو ساکن شود و جان بازد
قاسمی مصلحت وقت در آن میداند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۰۰ - چند در مسجد و در صومعه غارت کردند
چند در مسجد و در صومعه غارت کردند
سبب این بود که می خانه عمارت کردند
باده گران شد و ذرات جهان مست شدند
من ندانم که بساقی چه اشارت کردند؟
درد و صافی همه خوردن و بچرخ افتادند
صورت حال به «احببت » عبارت کردند
گوهر وصل تو جستند و کسی باز نیافت
گر چه عمری بجهان روبتجارت کردند
از می صافی رخشنده انارتها شد
کاسه ای چند درین بزم انارت کردند
هر گناهی که ز ماخسته دلان آمده بود
جاودان از کرم یار کفارت کردند
چه گنه کردم،ای دل،چه خطا افتادست؟
که از آن مستی و می رو بجهارت کردند
در خرابات مغان زنده دلان چالاک
هرکه هشیار ندیدند زیارت کردند
قاسمی عاشق بیچاره بسودای تو ماند
عاقلان میل بزرگی و صدارت کردند