تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو
من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو
تو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو
گذار تا به کف آریم دامن زلفت
وگرنه روز جزا دست ما و دامن تو
چو شمعِ صبح دم از نور زن که بس باشد
صفای چهره دلیل ضمیر روشن تو
شبی که مجلس خلوت صفا دهی، مه را
نمی رسد که سر اندر زند به روزن تو
مقام قرب همین بس بود خیالی را
که خانهٔ دل مسکین اوست مسکن تو
تو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو
گذار تا به کف آریم دامن زلفت
وگرنه روز جزا دست ما و دامن تو
چو شمعِ صبح دم از نور زن که بس باشد
صفای چهره دلیل ضمیر روشن تو
شبی که مجلس خلوت صفا دهی، مه را
نمی رسد که سر اندر زند به روزن تو
مقام قرب همین بس بود خیالی را
که خانهٔ دل مسکین اوست مسکن تو
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - از این شکسته دو روزی اگر جدا باشی
از این شکسته دو روزی اگر جدا باشی
خطا نباشد اگر بر خط وفا باشی
اگر وفای رفیقان خود بجای آری
خدای باد رفیق تو هرکجا باشی
به آهِ سرد اسیران که نیّتم این است
که در کمند تو باشم اسیر تا باشی
ز آب چشمهٔ چشمم گهی شوی آگاه
که شام غم نفسی همنشین ما باشی
نه مردمی ست که بیگانه وار از چشمم
نهان شوی و به بیگانه آشنا باشی
گر از طریق خیالی مخالفت نکنی
به صوفیان طریقت که با صفا باشی
خطا نباشد اگر بر خط وفا باشی
اگر وفای رفیقان خود بجای آری
خدای باد رفیق تو هرکجا باشی
به آهِ سرد اسیران که نیّتم این است
که در کمند تو باشم اسیر تا باشی
ز آب چشمهٔ چشمم گهی شوی آگاه
که شام غم نفسی همنشین ما باشی
نه مردمی ست که بیگانه وار از چشمم
نهان شوی و به بیگانه آشنا باشی
گر از طریق خیالی مخالفت نکنی
به صوفیان طریقت که با صفا باشی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۰ - چه طرفه طرفه تو نقشی چه بوالعجب نوری
چه طرفه طرفه تو نقشی چه بوالعجب نوری
که هرکجا که نظر می کنم تو منظوری
بدین صفت که تو در روی خویش حیرانی
به غیر اگر نکنی التفات معذوری
گهی که تیغ محبّت کشی به قصد هلاک
مرا بکش چو به عاشق کشی تو مشهوری
دلا گرت خبری باید از حقیقت کار
شراب بی خبری نوش کن که مخموری
برون خرام خیالی ز خود که نیکو نیست
ز رند گوشه نشینی ز مست مستوری
که هرکجا که نظر می کنم تو منظوری
بدین صفت که تو در روی خویش حیرانی
به غیر اگر نکنی التفات معذوری
گهی که تیغ محبّت کشی به قصد هلاک
مرا بکش چو به عاشق کشی تو مشهوری
دلا گرت خبری باید از حقیقت کار
شراب بی خبری نوش کن که مخموری
برون خرام خیالی ز خود که نیکو نیست
ز رند گوشه نشینی ز مست مستوری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - دلا چو روی به اقبال مقبلی داری
دلا چو روی به اقبال مقبلی داری
به ترک صحبت جان گیر اگر دلی داری
گمان مبر که از این جست و جویِ بیحاصل
به غیر محنت و اندیشه حاصلی داری
ترحّمی بکن ای آشنای وادی عشق
که من غیریقم و تو رو به ساحلی داری
طواف کعبهٔ جانها تو را رسد ای مه
که شبروی و به هر کوی منزلی داری
گذر ز عبقهٔ هستی خیالیا ورنه
به هوش باش که در راه مشکلی داری
به ترک صحبت جان گیر اگر دلی داری
گمان مبر که از این جست و جویِ بیحاصل
به غیر محنت و اندیشه حاصلی داری
ترحّمی بکن ای آشنای وادی عشق
که من غیریقم و تو رو به ساحلی داری
طواف کعبهٔ جانها تو را رسد ای مه
که شبروی و به هر کوی منزلی داری
گذر ز عبقهٔ هستی خیالیا ورنه
به هوش باش که در راه مشکلی داری
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - دلا ز لذت مستی گهی خبر یابی
دلا ز لذت مستی گهی خبر یابی
که سرّ بیخبران را به رمز دریابی
اگر چو لاله بدانی ز بیوفایی عمر
بسی ز آتش دل داغ بر جگر یابی
گهی به منصب شاهی رسی به دولت عشق
که بر سپاه هوا و هوس ظفر یابی
به عزّ و نازِ جهان دل منه که بعد دو روز
نه زاین خبر شنوی و نه زآن اثر یابی
به قول اهل سعادت نشان آزادی ست
قبول بندگی مقبلان اگر یابی
خیالیا چو نشان قبول دل ادب است
به اهل دل به ادب باش تا نظر یابی
که سرّ بیخبران را به رمز دریابی
اگر چو لاله بدانی ز بیوفایی عمر
بسی ز آتش دل داغ بر جگر یابی
گهی به منصب شاهی رسی به دولت عشق
که بر سپاه هوا و هوس ظفر یابی
به عزّ و نازِ جهان دل منه که بعد دو روز
نه زاین خبر شنوی و نه زآن اثر یابی
به قول اهل سعادت نشان آزادی ست
قبول بندگی مقبلان اگر یابی
خیالیا چو نشان قبول دل ادب است
به اهل دل به ادب باش تا نظر یابی
خیالی بخارایی : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح خواجه عصمت بخارایی که استاد خیالی بوده
در این سراچهٔ فانی که منزل خطر است
به عیش کوش که دوران عمر در گذر است
بر آر پیش ز مستی سر از شراب غرور
چرا که حاصل کار خمار دردسر است
اگر چه جرعهٔ جام جهان فرح بخش است
منوش و نیک حذر کن که نیش بر اثر است
کسی که نیست به بوی شرابِ شوق مدام
ز خویش بی خبر، از کار خویش بی خبر است
ز سالکان طریقت در این رباط کهن
که چار رکن و نُه ایوان و شش ره و دو در است
به چشم سر ز بد و نیک هر که را دیدم
مقیم ناشده در سر عزیمت سفر است
به باغ دهر سبب بیوفایی عمر است
که لاله غرقهٔ خون است و مرغ نوحه گر است
اگرچه هیچ ندارم به غیر گوهر اشک
به روی دوست که آن نیز جمله در نظر است
مرا چو لاله ز گلزار دهر رنگی نیست
جز اینکه ز آتش اندیشه داغ بر جگر است
چو اعتبار ندارد متاع دنیی دون
به قول عقل و همه قول عشق معتبر است
من و ملازمت آستان مخدومی
که سجده گاه عقول است و قبلهٔ هنر است
سپهر فضل و هنر آنکه از ره معنی
فرشته پی ست اگرچه به صورت بشر است
ستوده یی که به اوصاف او از این مطلع
چو کام نی دهن اهل عقل پر شکر است
«بیا که عید رسید و چو عمر برگذر است
ز چهره پرده برافکن که عشق پرده در است»
مرا لقای تو خوشتر هزار بار ز عید
که عید دیگر و ذوق لقای تو دگر است
ز شوق خندهٔ یاقوت گوهر افشانت
مرا چو جیب صدف دیده مخزن گهر است
به پیش شرح جمالت فسانهٔ یوسف
قسم به لطف دهانت که نیک مختصر است
چه جای قصّهٔ یوسف که در جهان حسنت
بسان مردمی خواجه در جهان سمر است
جهان لطف و کرم خواجه عصمت الله آنک
دو کون بر سر خوان عطاش ماحضر است
ایا کلیم کلامی که حسن منطق تو
عقول را سوی طور کمال راهبر است
اگرچه تو ز مقیمان منزل خویشی
ولیک شعر تو از سالکان بحر و بر است
ز صیت حسن کلامت خبر کسی را نیست
که همچو نرگس و گل چشم و گوش کور و کراست
بر آسمان فضایل دل تو آن بدر است
که پرتوی ز طلوعش طلیعهٔ سحر است
درون خلوت معنی ضمیر تو شمعی ست
چنانکه قصر فلک را چراغ شب قمر است
ز شمع رای تو پروانه یی ست روشن دل
چراغ روح که خورشید عالم صوَر است
اگر نه راندهٔ درگاه توست خسرو مهر
چو سایلان ز چه رو کو به کو و دربدر است
به سان غمزهٔ خونریز یار پیوسته
عدوی جاه تو در عین فتنه و خطر است
همای همّت تو طایریست عالیقدر
کش آسمان مدوّر چو بیضه زیر پر است
سخنورا چو تویی آنکه اهل دانش را
ز کیمیای قبول تو خاک همچو زر است
اگرچه نظم خیالی متاع بی قدریست
قبول کن که ز لطفت مرادم اینقدر است
هماره تا که ز طوبی ست زینت فردوس
چنانکه باغ جهان را طراوت از شجر است
به باغ دهر سرافراز باد پیوسته
نهال عمر تو کش لطف و مردمی ثمر است
به عیش کوش که دوران عمر در گذر است
بر آر پیش ز مستی سر از شراب غرور
چرا که حاصل کار خمار دردسر است
اگر چه جرعهٔ جام جهان فرح بخش است
منوش و نیک حذر کن که نیش بر اثر است
کسی که نیست به بوی شرابِ شوق مدام
ز خویش بی خبر، از کار خویش بی خبر است
ز سالکان طریقت در این رباط کهن
که چار رکن و نُه ایوان و شش ره و دو در است
به چشم سر ز بد و نیک هر که را دیدم
مقیم ناشده در سر عزیمت سفر است
به باغ دهر سبب بیوفایی عمر است
که لاله غرقهٔ خون است و مرغ نوحه گر است
اگرچه هیچ ندارم به غیر گوهر اشک
به روی دوست که آن نیز جمله در نظر است
مرا چو لاله ز گلزار دهر رنگی نیست
جز اینکه ز آتش اندیشه داغ بر جگر است
چو اعتبار ندارد متاع دنیی دون
به قول عقل و همه قول عشق معتبر است
من و ملازمت آستان مخدومی
که سجده گاه عقول است و قبلهٔ هنر است
سپهر فضل و هنر آنکه از ره معنی
فرشته پی ست اگرچه به صورت بشر است
ستوده یی که به اوصاف او از این مطلع
چو کام نی دهن اهل عقل پر شکر است
«بیا که عید رسید و چو عمر برگذر است
ز چهره پرده برافکن که عشق پرده در است»
مرا لقای تو خوشتر هزار بار ز عید
که عید دیگر و ذوق لقای تو دگر است
ز شوق خندهٔ یاقوت گوهر افشانت
مرا چو جیب صدف دیده مخزن گهر است
به پیش شرح جمالت فسانهٔ یوسف
قسم به لطف دهانت که نیک مختصر است
چه جای قصّهٔ یوسف که در جهان حسنت
بسان مردمی خواجه در جهان سمر است
جهان لطف و کرم خواجه عصمت الله آنک
دو کون بر سر خوان عطاش ماحضر است
ایا کلیم کلامی که حسن منطق تو
عقول را سوی طور کمال راهبر است
اگرچه تو ز مقیمان منزل خویشی
ولیک شعر تو از سالکان بحر و بر است
ز صیت حسن کلامت خبر کسی را نیست
که همچو نرگس و گل چشم و گوش کور و کراست
بر آسمان فضایل دل تو آن بدر است
که پرتوی ز طلوعش طلیعهٔ سحر است
درون خلوت معنی ضمیر تو شمعی ست
چنانکه قصر فلک را چراغ شب قمر است
ز شمع رای تو پروانه یی ست روشن دل
چراغ روح که خورشید عالم صوَر است
اگر نه راندهٔ درگاه توست خسرو مهر
چو سایلان ز چه رو کو به کو و دربدر است
به سان غمزهٔ خونریز یار پیوسته
عدوی جاه تو در عین فتنه و خطر است
همای همّت تو طایریست عالیقدر
کش آسمان مدوّر چو بیضه زیر پر است
سخنورا چو تویی آنکه اهل دانش را
ز کیمیای قبول تو خاک همچو زر است
اگرچه نظم خیالی متاع بی قدریست
قبول کن که ز لطفت مرادم اینقدر است
هماره تا که ز طوبی ست زینت فردوس
چنانکه باغ جهان را طراوت از شجر است
به باغ دهر سرافراز باد پیوسته
نهال عمر تو کش لطف و مردمی ثمر است
خیالی بخارایی : قطعات
شماره ۱ - تو را خدای بحمدالله آن کرم داده ست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶ - بگشت باغ و گلستان مخوان مرا یارا
بگشت باغ و گلستان مخوان مرا یارا
که کرده کوی تو فارغ زبوستان ما را
زناشکیبی بلبل مرنج ای گل از آنک
پسند کس نکند عاشق شکیبا را
اگر بمنظر زیبا نظر حرام بود
بگوی کز چه خدا ساخت روی زیبا را
گه از هجوم مگس گه زمشتری نالد
شکر فروش برای چه پخت حلوا را
بگرد قامت تو فاخته زند کوکو
اگر بباغ دهی جلوه سرو بالا را
اگر بباغ و بصحرا تو نیستی با ما
کنی چو چشمه سوزن بچشم صحرا را
اگر شکایت لیلی کنی نه ی مجنون
نه وامق است که نالد جفای عذرا را
برفت معجز عیسی زدیده مردم
خدای را بگشا باز لعل گویا را
بغارت دل آشفته پارسی تر کیست
که برده است بتاراج ملک یغما را
اگر تو پرده بگیری زچهره در شب داج
چو روز عید شمارم شبان یلدا را
بتان بمجمر رخساره عود زلف نهند
که آتشی نفزایند دیک سودا را
زبلبلان عجبی نیست گر بفصل بهار
زشور گل بچمن افکنند غوغا را
زعندلیب شنیدن سزاست قصه گل
شنو زگفته درویش مدح مولا را
که کرده کوی تو فارغ زبوستان ما را
زناشکیبی بلبل مرنج ای گل از آنک
پسند کس نکند عاشق شکیبا را
اگر بمنظر زیبا نظر حرام بود
بگوی کز چه خدا ساخت روی زیبا را
گه از هجوم مگس گه زمشتری نالد
شکر فروش برای چه پخت حلوا را
بگرد قامت تو فاخته زند کوکو
اگر بباغ دهی جلوه سرو بالا را
اگر بباغ و بصحرا تو نیستی با ما
کنی چو چشمه سوزن بچشم صحرا را
اگر شکایت لیلی کنی نه ی مجنون
نه وامق است که نالد جفای عذرا را
برفت معجز عیسی زدیده مردم
خدای را بگشا باز لعل گویا را
بغارت دل آشفته پارسی تر کیست
که برده است بتاراج ملک یغما را
اگر تو پرده بگیری زچهره در شب داج
چو روز عید شمارم شبان یلدا را
بتان بمجمر رخساره عود زلف نهند
که آتشی نفزایند دیک سودا را
زبلبلان عجبی نیست گر بفصل بهار
زشور گل بچمن افکنند غوغا را
زعندلیب شنیدن سزاست قصه گل
شنو زگفته درویش مدح مولا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹ - در آن سرا که برانند پادشاهی را
در آن سرا که برانند پادشاهی را
کجا مجال بود ره نشین گدائی را
زخاک میکده جو سر جم که می بینم
بپای هر خم جام جهان نمائی را
خلاف رسم از آن چشم فتنه خیز فلک
بر آسمان ززمین میبرد بلائی را
صفای صفه دیر مغان ندیده مگر
که شیخ طوف کند مرده صفائی را
علاج هجر کند وصل یار ورنه طلب
کجا علاج کند درد بیدوائی را
زاشتیاق نیستان بنالد اندر بزم
زنی اگر شنوی آتشین نوائی را
قبای غنچه دریدی و جامه گل را
بسرو ناز چو پیراستی قبائی را
کشی زسلسله زهد پارسائی دست
اگر بدست کشی طره رسائی را
غبار من نرود از سرای تو بیرون
بسر اگر نهیم سنگ آسیائی را
شکنج زلف تو آشفته آن زمان گیرد
که پشه صید کند در هوا همائی را
مقیم میکده شد آدم و بهشت بهشت
مگر زکوی مغان به ندیده جائی را
پناه برد بخاک نجف زروی شعف
کند بچشم مگر سرمه خاکپائی را
کجا مجال بود ره نشین گدائی را
زخاک میکده جو سر جم که می بینم
بپای هر خم جام جهان نمائی را
خلاف رسم از آن چشم فتنه خیز فلک
بر آسمان ززمین میبرد بلائی را
صفای صفه دیر مغان ندیده مگر
که شیخ طوف کند مرده صفائی را
علاج هجر کند وصل یار ورنه طلب
کجا علاج کند درد بیدوائی را
زاشتیاق نیستان بنالد اندر بزم
زنی اگر شنوی آتشین نوائی را
قبای غنچه دریدی و جامه گل را
بسرو ناز چو پیراستی قبائی را
کشی زسلسله زهد پارسائی دست
اگر بدست کشی طره رسائی را
غبار من نرود از سرای تو بیرون
بسر اگر نهیم سنگ آسیائی را
شکنج زلف تو آشفته آن زمان گیرد
که پشه صید کند در هوا همائی را
مقیم میکده شد آدم و بهشت بهشت
مگر زکوی مغان به ندیده جائی را
پناه برد بخاک نجف زروی شعف
کند بچشم مگر سرمه خاکپائی را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۶ - بباغ حسن که کشت این نهال رعنا را
بباغ حسن که کشت این نهال رعنا را
که دل گرفت زگل بلبلان شیدا را
کمند رشته مهر بتان بتاب چنان
که سوی بادیه آری زحی تو لیلا را
کشی چو سلسله اشتیاق ای یعقوب
به بیت حزن کشی یوسف و زلیخا را
حدیث جوهر فرد است عقده ی اما
دهان تنگ تو حل کرده این معما را
حدید شد دل خوبان تو باش مقناطیس
که برکنی ززمین کوه پای برجا را
چنان بحضرت او متحد شوی ای وامق
که در درون نگری نقش روی عذرا را
اگر تو عاشق شمعی بسوز پروانه
و گرنه جان پدر ترک کن تو دعوا را
بخویشتن بدرد گل حجاب تو بر تو
بباغ بلبل شیدا کشد چو غوغا را
میان عاشق و معشوق نیست بعد سفر
زمن بگوی حریفان دشت پیما را
میان واجب و امکان چه بعدهاست ولی
تو آینه شو و در خویش جوی سلما را
بشوی نقش بتان از درون سینه بجهد
که یار در تو نماید همه سر و پا را
گرفت خاک من آشفته بوی مهر علی
بجوز تربت درویش بوی مولا را
که دل گرفت زگل بلبلان شیدا را
کمند رشته مهر بتان بتاب چنان
که سوی بادیه آری زحی تو لیلا را
کشی چو سلسله اشتیاق ای یعقوب
به بیت حزن کشی یوسف و زلیخا را
حدیث جوهر فرد است عقده ی اما
دهان تنگ تو حل کرده این معما را
حدید شد دل خوبان تو باش مقناطیس
که برکنی ززمین کوه پای برجا را
چنان بحضرت او متحد شوی ای وامق
که در درون نگری نقش روی عذرا را
اگر تو عاشق شمعی بسوز پروانه
و گرنه جان پدر ترک کن تو دعوا را
بخویشتن بدرد گل حجاب تو بر تو
بباغ بلبل شیدا کشد چو غوغا را
میان عاشق و معشوق نیست بعد سفر
زمن بگوی حریفان دشت پیما را
میان واجب و امکان چه بعدهاست ولی
تو آینه شو و در خویش جوی سلما را
بشوی نقش بتان از درون سینه بجهد
که یار در تو نماید همه سر و پا را
گرفت خاک من آشفته بوی مهر علی
بجوز تربت درویش بوی مولا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰ - دهد بباغ اگر جلوه قد دل جو را
دهد بباغ اگر جلوه قد دل جو را
کناره جوی شود سرو بن لب جو را
بغیر هندوی خال تو ای بهشتی روی
نداده جای کسی در بهشت هندو را
کنند عید خلایق اگر بماه صیام
زطرف بام نمائی هلال ابرو را
کمند رستمت ار باید و چه بیژن
به بین بطرف زنخدان درست گیسو را
تو را رسد که بروئین تنی زنی نوبت
زره کنی چو بتن حلقه حلقه ی مو را
روم بصیدگه آهوان که در نخجیر
مگر خورم بغلط تیر غمزه او را
چه جادوئیست خدا راکه چشم فتانت
بر آفتاب کشیده است تیغ ابرو را
فتد بطره شیرین هر آنکه چون خسرو
بمشک چین ندهد خاک کوی مشکو را
زچهره پرده فروهل گره بزلف مزن
که برگ گل بنهد رنگ و غالیه بو را
کنی خیال شبیخون اگر بترک نگاه
بغمزه در شکنی اردوی هلاکو را
زدست برد دل آشفته را خم زلفت
بدان طریق که چوگان پادشه گو را
خدیو ایران کز بیم او بهامون شیر
زمهر پرورد اندر کنار آهو را
کناره جوی شود سرو بن لب جو را
بغیر هندوی خال تو ای بهشتی روی
نداده جای کسی در بهشت هندو را
کنند عید خلایق اگر بماه صیام
زطرف بام نمائی هلال ابرو را
کمند رستمت ار باید و چه بیژن
به بین بطرف زنخدان درست گیسو را
تو را رسد که بروئین تنی زنی نوبت
زره کنی چو بتن حلقه حلقه ی مو را
روم بصیدگه آهوان که در نخجیر
مگر خورم بغلط تیر غمزه او را
چه جادوئیست خدا راکه چشم فتانت
بر آفتاب کشیده است تیغ ابرو را
فتد بطره شیرین هر آنکه چون خسرو
بمشک چین ندهد خاک کوی مشکو را
زچهره پرده فروهل گره بزلف مزن
که برگ گل بنهد رنگ و غالیه بو را
کنی خیال شبیخون اگر بترک نگاه
بغمزه در شکنی اردوی هلاکو را
زدست برد دل آشفته را خم زلفت
بدان طریق که چوگان پادشه گو را
خدیو ایران کز بیم او بهامون شیر
زمهر پرورد اندر کنار آهو را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱ - بگویم ارزغم عشق داستانیرا
بگویم ارزغم عشق داستانیرا
چو خویش واله و شیدا کنم جهانی را
ببوی آنکه شوم طعمه سگان درش
نهفته ام ببدن مشت استخوانی را
نمانده است تمیزی میانه من و غیر
بکش برای خدا تیغ امتحانی را
شعیب عشق چه شدرهنمون بطور ظهور
امین سینه سینا کند شبانی را
بدست پیر مغان اوفتد چو نقش بتم
به بتکده ببرد طرفه ارمغانی را
بغیر چشم که برابردی تو حکم براند
کسی چگونه کشید آنچنان کمانی را
عجب زدل شدگان نیست اینعجب باشد
که دل زکف بستانند دلستانی را
زعمر خویش شود بهره ور چو خضر کسی
که دستگیر شود پیر ناتوانی را
کند بدیده یعقوب جا چو کحل نسیم
برد زمصر اگر گرد کاروانی را
زدادخواهی مردم تو را بعرصه حشر
برای من نگذارند یک زمانی را
بسرو فخر کند باغبان و آشفته
بدیده آب دهد شاخ ارغوانی را
چو خویش واله و شیدا کنم جهانی را
ببوی آنکه شوم طعمه سگان درش
نهفته ام ببدن مشت استخوانی را
نمانده است تمیزی میانه من و غیر
بکش برای خدا تیغ امتحانی را
شعیب عشق چه شدرهنمون بطور ظهور
امین سینه سینا کند شبانی را
بدست پیر مغان اوفتد چو نقش بتم
به بتکده ببرد طرفه ارمغانی را
بغیر چشم که برابردی تو حکم براند
کسی چگونه کشید آنچنان کمانی را
عجب زدل شدگان نیست اینعجب باشد
که دل زکف بستانند دلستانی را
زعمر خویش شود بهره ور چو خضر کسی
که دستگیر شود پیر ناتوانی را
کند بدیده یعقوب جا چو کحل نسیم
برد زمصر اگر گرد کاروانی را
زدادخواهی مردم تو را بعرصه حشر
برای من نگذارند یک زمانی را
بسرو فخر کند باغبان و آشفته
بدیده آب دهد شاخ ارغوانی را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲ - گر این کرشمه بود آن نگار ترسا را
گر این کرشمه بود آن نگار ترسا را
سزد که سجده کم بعد از این کلیسا را
کشان کشان زحرم شیخ را بدیر آرد
دهد چه تاب خم طره چلیپا را
بحی چه جلوه کند با جمال جان افزا
بعشوه سازد مجنون خویش لیلا را
بمصر اگر گذرد با لب شکر افشان
زمهر یوسف دل برکند زلیخا را
به پرده دل وامق خیالش ار گذرد
زخویشتن طلبد عذر عشق عذرا را
زعکس رویش یک پرتو آتش موسی
زلعل اوست دم جان فزا مسیحا را
شکست رونق اسلام ابروان کجش
چو ذوالفقار دو سرپشت خیل اعدا را
چو ذوالفقار همان تیغ آبدار که بود
بکف بروز دغا شیر دشت هیبحا را
علی وصی رسول آنکه در صباح غدیر
نبی بشأنش فرمود کنت مولا را
از آن زمان که زمین حرم شدش مولد
شرق بگنبد خضراست سطح غبرا را
سزد که سجده کم بعد از این کلیسا را
کشان کشان زحرم شیخ را بدیر آرد
دهد چه تاب خم طره چلیپا را
بحی چه جلوه کند با جمال جان افزا
بعشوه سازد مجنون خویش لیلا را
بمصر اگر گذرد با لب شکر افشان
زمهر یوسف دل برکند زلیخا را
به پرده دل وامق خیالش ار گذرد
زخویشتن طلبد عذر عشق عذرا را
زعکس رویش یک پرتو آتش موسی
زلعل اوست دم جان فزا مسیحا را
شکست رونق اسلام ابروان کجش
چو ذوالفقار دو سرپشت خیل اعدا را
چو ذوالفقار همان تیغ آبدار که بود
بکف بروز دغا شیر دشت هیبحا را
علی وصی رسول آنکه در صباح غدیر
نبی بشأنش فرمود کنت مولا را
از آن زمان که زمین حرم شدش مولد
شرق بگنبد خضراست سطح غبرا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲ - بصید خلق بتان تا گشاده بازو را
به صید خلق بتان تا گشاده بازو را
شکار شیر بیاموختند آهو را
کند ز تیر نظر صید رستم دستان
کمان سخت ببینید و زور بازو را
محیط ماه و خوری ای خطوط ریحانی
به بین چه خاصیت است این طلسم جادو را
اسیر چنگل شاهین حکم تو شد چرخ
چنانکه چرخ بگیرد دراج و تیهو را
کمان حسن تو را ماه آسمان نکشد
کشیده ای چه به خورشید تیغ ابرو را
عبث بلجه عمان چه میرود غواص
مگر بدرج عقیقش ندیده لؤلؤ را
تو راکه قلعه دلها گشوده شد زنظر
برخ متاب خدا را کمند گیسو را
زموی فرق و میان تو فرق میباید
گشوده ی زقفا از چه سنبل مو را
فریب سینه سیمین مهوشان مخورید
که دل زسنگ بود یار آینه رو را
محک زمهر علی جسته ایم آشفته
ازین تمیز داد زشت و نیکو را
شکار شیر بیاموختند آهو را
کند ز تیر نظر صید رستم دستان
کمان سخت ببینید و زور بازو را
محیط ماه و خوری ای خطوط ریحانی
به بین چه خاصیت است این طلسم جادو را
اسیر چنگل شاهین حکم تو شد چرخ
چنانکه چرخ بگیرد دراج و تیهو را
کمان حسن تو را ماه آسمان نکشد
کشیده ای چه به خورشید تیغ ابرو را
عبث بلجه عمان چه میرود غواص
مگر بدرج عقیقش ندیده لؤلؤ را
تو راکه قلعه دلها گشوده شد زنظر
برخ متاب خدا را کمند گیسو را
زموی فرق و میان تو فرق میباید
گشوده ی زقفا از چه سنبل مو را
فریب سینه سیمین مهوشان مخورید
که دل زسنگ بود یار آینه رو را
محک زمهر علی جسته ایم آشفته
ازین تمیز داد زشت و نیکو را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲ - بچهره ات شده آنزلف مشکفام نقاب
به چهره ات شده آن زلف مشکفام نقاب
بدان صفت که حواصل به زیر پر عقاب
تو را به زلف نژند آمده حجاب جمال
که دود تیره بر آتشکده شده است حجاب
نه دل خراب تو شد ز اولین نظر ای عشق
برای چیست که لشکرکشی به ملک خراب
زسیم خام تو ابریشم دلم بگسیخت
کمند تافته شصت خم به چهره متاب
به باغبان که بگوید حدیث از آن لب لعل
که خون خلق بخورد آن دو غنچه سیرآب
پی گزند دلم زلف بر رخت لرزان
چو عقربی که برآید به سیر در مهتاب
دهان تنگ تو را نیست جای گفت و شنید
که فارغم زسؤالش که نیست جای جواب
کجا سفینه ی دل را سکون پدید آید
مرا که مردم دیده فتاده در غرقاب
تو را که آب حیات است در کف ای ساقی
بیا و تشنه لبی را به جرعه ای دریاب
تو را که نفس پرستی چه لاف حق گوئیست
مگو که باشد آشفته مدعی کذاب
بدان صفت که حواصل به زیر پر عقاب
تو را به زلف نژند آمده حجاب جمال
که دود تیره بر آتشکده شده است حجاب
نه دل خراب تو شد ز اولین نظر ای عشق
برای چیست که لشکرکشی به ملک خراب
زسیم خام تو ابریشم دلم بگسیخت
کمند تافته شصت خم به چهره متاب
به باغبان که بگوید حدیث از آن لب لعل
که خون خلق بخورد آن دو غنچه سیرآب
پی گزند دلم زلف بر رخت لرزان
چو عقربی که برآید به سیر در مهتاب
دهان تنگ تو را نیست جای گفت و شنید
که فارغم زسؤالش که نیست جای جواب
کجا سفینه ی دل را سکون پدید آید
مرا که مردم دیده فتاده در غرقاب
تو را که آب حیات است در کف ای ساقی
بیا و تشنه لبی را به جرعه ای دریاب
تو را که نفس پرستی چه لاف حق گوئیست
مگو که باشد آشفته مدعی کذاب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴ - نوبهار است و عروس گل کشید از رخ نقاب
نوبهار است و عروس گل کشید از رخ نقاب
رخت عیش از کاخ اندر باغ آور با شتاب
عندلیب از شاخ گلبانگ صبوحی می زند
یعنی از غفلت برون آیید از مستان خواب
من غزل خوان تو بلبل نغمه سنج از گل به باغ
چنگ مطرب در رباب و جام ساقی پرشراب
شاهد گلزار بی پرده است می ده ساقیا
تا مگر پرده نشین من درآید بی حجاب
شاخ طوبی در بر بالای رعنای تو خم
آب کوثر پیش لعل می پرست تو سراب
با مدادی عنبرین نقاش شیرین کار صنع
زد رقم بر آن گل رخسار خط انتخاب
تیر اگر بارد زدیدار بتان دیده مدوز
تیغ اگر آید ز میدان نکویان رخ متاب
تا نگریم من نخندد غنچه ی آن لعل لب
آری آری خنده ی گل باشد از اشک سحاب
نیست حایل نه حجابش پیش چشم حق شناش
هر که چون آشفته بیند روی شاهد بی نقاب
ز ما تو بی سبب ای آفتاب روی متاب
که هست ماه رخت شمع محفل اصحاب
ز بیم نرگس فتان توست پرده نشین
نه اینکه فتنه ی آخر زمان بود در خواب
حدیث شوق تو را می نگاشت نیست عجب
اگر بجای مداد از قلم چکد خوناب
رخت عیش از کاخ اندر باغ آور با شتاب
عندلیب از شاخ گلبانگ صبوحی می زند
یعنی از غفلت برون آیید از مستان خواب
من غزل خوان تو بلبل نغمه سنج از گل به باغ
چنگ مطرب در رباب و جام ساقی پرشراب
شاهد گلزار بی پرده است می ده ساقیا
تا مگر پرده نشین من درآید بی حجاب
شاخ طوبی در بر بالای رعنای تو خم
آب کوثر پیش لعل می پرست تو سراب
با مدادی عنبرین نقاش شیرین کار صنع
زد رقم بر آن گل رخسار خط انتخاب
تیر اگر بارد زدیدار بتان دیده مدوز
تیغ اگر آید ز میدان نکویان رخ متاب
تا نگریم من نخندد غنچه ی آن لعل لب
آری آری خنده ی گل باشد از اشک سحاب
نیست حایل نه حجابش پیش چشم حق شناش
هر که چون آشفته بیند روی شاهد بی نقاب
ز ما تو بی سبب ای آفتاب روی متاب
که هست ماه رخت شمع محفل اصحاب
ز بیم نرگس فتان توست پرده نشین
نه اینکه فتنه ی آخر زمان بود در خواب
حدیث شوق تو را می نگاشت نیست عجب
اگر بجای مداد از قلم چکد خوناب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵ - شدم به مژده ی وصلت امیدوار امشب
شدم به مژده ی وصلت امیدوار امشب
به عکس هجر توام کرده سوگوار امشب
زاشک و آه کران تا کران گرفت دلم
به این سپاه کنم با تو کارزار امشب
برای دیدن رویت اگر چه مرد رقیب
بیا ببین که بمردم هزار بار امشب
زخون دل، می صافم به ساغر است ولی
شراب غیر به تو گشته سازگار امشب
به موج آمده سیلاب چشم در کویش
بیا رقیب و از این بحر کن کنار امشب
چو گرد از سر کویش رسیده ام یعقوب
سراغ یوسف خود گیر از این غبار امشب
نیامدی چو به بالین مرا برای علاج
بیا طبیب زمانیم بر مزار امشب
قرارگاه رقیب است زلفش آشفته
مجو قرار این جان بیقرار امشب
ندیده ایم ز امکان یکی نظیر علی
ز ممکنات گسستیم پود و تار امشب
حجاب نه توی گردون ز آه خواهم سوخت
اگر که برفکند پرده، پرده دار امشب
به عکس هجر توام کرده سوگوار امشب
زاشک و آه کران تا کران گرفت دلم
به این سپاه کنم با تو کارزار امشب
برای دیدن رویت اگر چه مرد رقیب
بیا ببین که بمردم هزار بار امشب
زخون دل، می صافم به ساغر است ولی
شراب غیر به تو گشته سازگار امشب
به موج آمده سیلاب چشم در کویش
بیا رقیب و از این بحر کن کنار امشب
چو گرد از سر کویش رسیده ام یعقوب
سراغ یوسف خود گیر از این غبار امشب
نیامدی چو به بالین مرا برای علاج
بیا طبیب زمانیم بر مزار امشب
قرارگاه رقیب است زلفش آشفته
مجو قرار این جان بیقرار امشب
ندیده ایم ز امکان یکی نظیر علی
ز ممکنات گسستیم پود و تار امشب
حجاب نه توی گردون ز آه خواهم سوخت
اگر که برفکند پرده، پرده دار امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۲ - بیا که پرده اسرار پاره شد امشب
بیا که پرده اسرار پاره شد امشب
چه رازهای نهان آشکاره شد امشب
میانه دل و دلدار رشته محکم شد
اگر چه خرقه و دستار پاره شد امشب
لباس لیل که ستار کار صوفی بود
چو صبح پیرهنش از چه پاره شد امشب
چو ماه من به محاق است و مدعی به وثاق
زاشک دامن من پرستاره شد امشب
شمرده ام عدد اشگ من فزونتر شد
بیا که لشکر انجم شماره شد امشب
چو از مقام حقیقت بروز کرد مجاز
ازین مقام به عهدم کناره شد امشب
تو ای طبیب که گفتی دوا ندارد عشق
برو برو که به ناچار، چاره شد امشب
برای تجربه ها عمر خضر کافی نیست
که احتیاج به عمر دوباره شد امشب
بکن قبای محبت بپوش رخت هوس
که این لباس به تن بیقواره شد امشب
مگر خطای نظر دیده شد زآشفته
که پیش اهل نظر او نظاره شد امشب
بشوی دفتر الفت به آب مهر علی
مرا ز پیر مغان این اشاره شد امشب
چه رازهای نهان آشکاره شد امشب
میانه دل و دلدار رشته محکم شد
اگر چه خرقه و دستار پاره شد امشب
لباس لیل که ستار کار صوفی بود
چو صبح پیرهنش از چه پاره شد امشب
چو ماه من به محاق است و مدعی به وثاق
زاشک دامن من پرستاره شد امشب
شمرده ام عدد اشگ من فزونتر شد
بیا که لشکر انجم شماره شد امشب
چو از مقام حقیقت بروز کرد مجاز
ازین مقام به عهدم کناره شد امشب
تو ای طبیب که گفتی دوا ندارد عشق
برو برو که به ناچار، چاره شد امشب
برای تجربه ها عمر خضر کافی نیست
که احتیاج به عمر دوباره شد امشب
بکن قبای محبت بپوش رخت هوس
که این لباس به تن بیقواره شد امشب
مگر خطای نظر دیده شد زآشفته
که پیش اهل نظر او نظاره شد امشب
بشوی دفتر الفت به آب مهر علی
مرا ز پیر مغان این اشاره شد امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۸۴ - چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب
چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب
که آمدم به بر آن یار دل نواز امشب
به ناز آمد و بنشت و گفت خیز و بسای
به شکر چهره به درگاه بی نیاز امشب
چو هست دامن یارت به دست و جام شراب
مکن ز شنعت اغیار احتراز امشب
حریف الفتی اظهار کلفتت بیجاست
مپوش راز دل خود ز اهل راز امشب
شب مدیح علی خوشترست از شب قدر
بپرس این سخن از اهل امتیاز امشب
قلاده سگ حیدر مگر به گردن یافت
که بینم آمده آشفته سرفراز امشب
که آمدم به بر آن یار دل نواز امشب
به ناز آمد و بنشت و گفت خیز و بسای
به شکر چهره به درگاه بی نیاز امشب
چو هست دامن یارت به دست و جام شراب
مکن ز شنعت اغیار احتراز امشب
حریف الفتی اظهار کلفتت بیجاست
مپوش راز دل خود ز اهل راز امشب
شب مدیح علی خوشترست از شب قدر
بپرس این سخن از اهل امتیاز امشب
قلاده سگ حیدر مگر به گردن یافت
که بینم آمده آشفته سرفراز امشب
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۵ - که باز در به رخ اهرمن گشاد امشب
که باز در به رخ اهرمن گشاد امشب
که غیر پا به سر کوی تو نهاد امشب
زدی به نشتر مژگان رگ رقیب نهان
که جوی خون زرگ دیده ام گشاد امشب
اشاره های نهانی به چشم گو نکند
که از نهان و عیان پرده برفتاد امشب
نگارم آینه وای رقیب تو کوری
عبث مقابلت آیینه ایستاد امشب
نه مستی می امشب چه هر شبست ای شوخ
به دستت این می ممزوج تا که داد امشب
مخور فریب رقیبان که دیو و راهزنند
کنم نصیحت جانا تو را زیاد امشب
مکن که خرمن حسنت به آه می سوزد
بکن به گفته ی آشفته اعتقاد امشب
بخوان تو نادعلی بهر دفع اهرمنان
بکن تو حرز زتعویذ اوستاد امشب
تو شاه کشور حسنی درآی از در عدل
مباد بر در حیدر بریم داد امشب
که غیر پا به سر کوی تو نهاد امشب
زدی به نشتر مژگان رگ رقیب نهان
که جوی خون زرگ دیده ام گشاد امشب
اشاره های نهانی به چشم گو نکند
که از نهان و عیان پرده برفتاد امشب
نگارم آینه وای رقیب تو کوری
عبث مقابلت آیینه ایستاد امشب
نه مستی می امشب چه هر شبست ای شوخ
به دستت این می ممزوج تا که داد امشب
مخور فریب رقیبان که دیو و راهزنند
کنم نصیحت جانا تو را زیاد امشب
مکن که خرمن حسنت به آه می سوزد
بکن به گفته ی آشفته اعتقاد امشب
بخوان تو نادعلی بهر دفع اهرمنان
بکن تو حرز زتعویذ اوستاد امشب
تو شاه کشور حسنی درآی از در عدل
مباد بر در حیدر بریم داد امشب