تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۱ - شد اتفاق شب دوش گفتگو بمنش
شد اتفاق شب دوش گفتگو بمنش
حدیث نقطه موهوم حل شد از دهنش
زشمع عارض او سوخت تن چو فانوسم
که هیچ پرده ندیدم بغیر خویشتنش
زبسکه بر سر هم ریخته است بشکسته است
دل درست چه جوئی ززلف پرشکنش
غلام عارف بی کسوتم که گاه سماع
چو جای جامه که شد پوست بار بر بدنش
بچم بقامت موزون تو سیمتن بچمن
که باغبان بکند دل زسرو و نسترنش
که بسته سنبل بویا به برگ نسترنش
بارغوان که برآمیخته است یاسمنش
غریب وش دلم از هجر مویت ار نالد
غریب نیست که موید زدوری وطنش
بتی که گل بلطافت به پیش اوست خجل
سزد زنکهت گل گر کنند پیرهنش
بگرد عارضت آن خط مشکبو بنما
که نوبهار ننازد بسبزه چمنش
دلی که داغ غم عشق تو بگور برد
عجب نباشد اگر لاله روید از کفنش
سخن شناس برآشفته نکته ای نگرفت
که جز مدیح علی نیست در جهان سخنش
حدیث نقطه موهوم حل شد از دهنش
زشمع عارض او سوخت تن چو فانوسم
که هیچ پرده ندیدم بغیر خویشتنش
زبسکه بر سر هم ریخته است بشکسته است
دل درست چه جوئی ززلف پرشکنش
غلام عارف بی کسوتم که گاه سماع
چو جای جامه که شد پوست بار بر بدنش
بچم بقامت موزون تو سیمتن بچمن
که باغبان بکند دل زسرو و نسترنش
که بسته سنبل بویا به برگ نسترنش
بارغوان که برآمیخته است یاسمنش
غریب وش دلم از هجر مویت ار نالد
غریب نیست که موید زدوری وطنش
بتی که گل بلطافت به پیش اوست خجل
سزد زنکهت گل گر کنند پیرهنش
بگرد عارضت آن خط مشکبو بنما
که نوبهار ننازد بسبزه چمنش
دلی که داغ غم عشق تو بگور برد
عجب نباشد اگر لاله روید از کفنش
سخن شناس برآشفته نکته ای نگرفت
که جز مدیح علی نیست در جهان سخنش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۶ - هلال غره شعبان زچرخ کردطلوع
هلال غره شعبان زچرخ کردطلوع
به پیش جام و صراحی برد سجود و رکوع
قعود یار پری رو قیام شاهد مست
باهل حال فزاید فزون خضوع و خشوع
زخاک میکده گو تا برد حیات ابد
سکندر ارچه زآب خضر بود ممنوع
نوای مطرب عشاق راست زد تکبیر
منه بجانب محراب عشق روی خضوع
فغان کند دل شیدا زدیدن رویت
بلی بناله برآید چو دید مه مصروع
بحیرتم که بسبعین هجر چون ماندم
مراکه بی تو نبودی قرار در اسبوع
شکر زدست رقیبم چو حنظل است بطبع
زدست دوست بود زهر چون شکر مطبوع
چو شمع پا بجا ایستاده ام در بزم
مکن تو خدمت جان باختن بکس مرجوع
نظر بلاله رخان لیک چشم دل با تست
که عکس ها همه دارند سوی اصل رجوع
چه جای پرتو شمع است و تابش اختر
چو آفتاب حقیقت کند زشرق طلوع
اصول مطرب و مدح علی بس آشفته
زمن مپرس تو ای شیخ از اصول و فروع
به پیش جام و صراحی برد سجود و رکوع
قعود یار پری رو قیام شاهد مست
باهل حال فزاید فزون خضوع و خشوع
زخاک میکده گو تا برد حیات ابد
سکندر ارچه زآب خضر بود ممنوع
نوای مطرب عشاق راست زد تکبیر
منه بجانب محراب عشق روی خضوع
فغان کند دل شیدا زدیدن رویت
بلی بناله برآید چو دید مه مصروع
بحیرتم که بسبعین هجر چون ماندم
مراکه بی تو نبودی قرار در اسبوع
شکر زدست رقیبم چو حنظل است بطبع
زدست دوست بود زهر چون شکر مطبوع
چو شمع پا بجا ایستاده ام در بزم
مکن تو خدمت جان باختن بکس مرجوع
نظر بلاله رخان لیک چشم دل با تست
که عکس ها همه دارند سوی اصل رجوع
چه جای پرتو شمع است و تابش اختر
چو آفتاب حقیقت کند زشرق طلوع
اصول مطرب و مدح علی بس آشفته
زمن مپرس تو ای شیخ از اصول و فروع
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۲ - دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول
کجا عدول نماید بحکمت معقول
گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود
که با حضور تو خاطر کنم بخود مشغول
گهی بمردم و گه زنده گشتمی ورنه
خبر نبود مرا هیچ از خروج و دخول
خبر نداش زاسرار یار ما جبریل
میان عاشق و معشوق عشق بود رسول
زخونبها نزند دم بحشر کشته عشق
که رمزهاست نهان پیش قاتل و مقتول
مسلم است دو عالم بعشق و بس زازل
که تا ابد نشود از زسلطنت معزول
حدیث دلبر خود با دگر بتان چکنم
اگر تمیز نداری زفاصل و مفضول
میانه علی و دیگران همین فرق است
که تیغ چوبی و سیف مهند مسلول
حدیث زلف تو می گفت دوش آشفته
ندا رسید که بس کن که الحدیث یطول
کجا عدول نماید بحکمت معقول
گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود
که با حضور تو خاطر کنم بخود مشغول
گهی بمردم و گه زنده گشتمی ورنه
خبر نبود مرا هیچ از خروج و دخول
خبر نداش زاسرار یار ما جبریل
میان عاشق و معشوق عشق بود رسول
زخونبها نزند دم بحشر کشته عشق
که رمزهاست نهان پیش قاتل و مقتول
مسلم است دو عالم بعشق و بس زازل
که تا ابد نشود از زسلطنت معزول
حدیث دلبر خود با دگر بتان چکنم
اگر تمیز نداری زفاصل و مفضول
میانه علی و دیگران همین فرق است
که تیغ چوبی و سیف مهند مسلول
حدیث زلف تو می گفت دوش آشفته
ندا رسید که بس کن که الحدیث یطول
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - مرا بغیر تو خاطر کجا شود مشغول
مرا بغیر تو خاطر کجا شود مشغول
تو در دلی زچه دل را کنم بغیر ملول
بکشتگان تو تکلیف آب خضر خطاست
که قتل عاشق او راست غایت مأمول
بشوی دیده زخوناب بهر دیدن یار
که طوف حج نکند غیر مردم مغسول
نه طرف کعبه کند نه مجاور دیر است
کسی که در حرم عشق یافت راه وصول
رموز نعره بلبل زعاشقان بشنو
که عاقلان نشناسند گفته بهلول
بیا تو مطرب مجلس بساز پرده عشق
که عارفان بسماع آوری بضرب اصول
کجا رود زخم گیسوی تو آشفته
که پای تا سر در سلسله بود مغلول
دلم خراب زعشق است و این کند آری
کند بمنزل درویش پادشه چو نزول
بغیر عشق مگوی و بغیر عشق مخوان
که در فنون دیگر نیست جز خیال فضول
کدام عشق علی آن دلیل ذات ازل
که از وضوح ندانم دلیل از مدلول
بکشت زار جهان چون که بگذری ای برق
مرا بسوز که قربانیم شود مقبول
بشوق عشق تو خواهد ملک بآن پاکی
که تا چو من شود اندر جهان ظلوم و جهول
تو در دلی زچه دل را کنم بغیر ملول
بکشتگان تو تکلیف آب خضر خطاست
که قتل عاشق او راست غایت مأمول
بشوی دیده زخوناب بهر دیدن یار
که طوف حج نکند غیر مردم مغسول
نه طرف کعبه کند نه مجاور دیر است
کسی که در حرم عشق یافت راه وصول
رموز نعره بلبل زعاشقان بشنو
که عاقلان نشناسند گفته بهلول
بیا تو مطرب مجلس بساز پرده عشق
که عارفان بسماع آوری بضرب اصول
کجا رود زخم گیسوی تو آشفته
که پای تا سر در سلسله بود مغلول
دلم خراب زعشق است و این کند آری
کند بمنزل درویش پادشه چو نزول
بغیر عشق مگوی و بغیر عشق مخوان
که در فنون دیگر نیست جز خیال فضول
کدام عشق علی آن دلیل ذات ازل
که از وضوح ندانم دلیل از مدلول
بکشت زار جهان چون که بگذری ای برق
مرا بسوز که قربانیم شود مقبول
بشوق عشق تو خواهد ملک بآن پاکی
که تا چو من شود اندر جهان ظلوم و جهول
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۶ - شب فراق درآمد برفت روز وصال
شب فراق درآمد برفت روز وصال
چو نیست پیکر مطبوع ما و شخص خیال
بدیده سرمه توان کرد خاکپای جمال
اگر که لیلی ما پرده برکشد زجمال
نبود فرصت بدگو میانه من و دوست
دریغ و درد که در دستش اوفتاد مجال
گواه نیست مرا جز دو چشم فتانش
که ریخت خون دل من بغمزه قتال
زهی زملت ترکان که خون مردم را
چو شیر مادر بر خویشتن کنند حلال
فسون آهوی تو صید کرده شیردلان
عجب که شیر بافسون رود بدام غزال
تو خضری و خبر از سوز تشنگانت نیست
که ماهیان نشناسند قدر آب زلال
بحکم عقل کجا ترک عشق بتوان گفت
که ترک عشق تو گفتن تصوریست محال
عجب مدار که من زنده مانده ام در هجر
که زندگانی عاشق بود امید وصال
ملولم از غم دوران دهر ایساقی
مگر زذکر تو شویم زسینه زنگ ملال
گرت بکوی مغان نیست راهی آشفته
دمی بحلقه مستان شبی درآی و بنال
که شاید از کرم عام پیر میخانه
ببخشد از خم خاصت ایاغ مالامال
علی ولی خدا سای می توحید
که عقل را بنهد عشق او بپای عقال
بچشم خویش ملایک کشیده نعلینش
که رفت خاک رهش روح قدس با پر و بال
چو نیست پیکر مطبوع ما و شخص خیال
بدیده سرمه توان کرد خاکپای جمال
اگر که لیلی ما پرده برکشد زجمال
نبود فرصت بدگو میانه من و دوست
دریغ و درد که در دستش اوفتاد مجال
گواه نیست مرا جز دو چشم فتانش
که ریخت خون دل من بغمزه قتال
زهی زملت ترکان که خون مردم را
چو شیر مادر بر خویشتن کنند حلال
فسون آهوی تو صید کرده شیردلان
عجب که شیر بافسون رود بدام غزال
تو خضری و خبر از سوز تشنگانت نیست
که ماهیان نشناسند قدر آب زلال
بحکم عقل کجا ترک عشق بتوان گفت
که ترک عشق تو گفتن تصوریست محال
عجب مدار که من زنده مانده ام در هجر
که زندگانی عاشق بود امید وصال
ملولم از غم دوران دهر ایساقی
مگر زذکر تو شویم زسینه زنگ ملال
گرت بکوی مغان نیست راهی آشفته
دمی بحلقه مستان شبی درآی و بنال
که شاید از کرم عام پیر میخانه
ببخشد از خم خاصت ایاغ مالامال
علی ولی خدا سای می توحید
که عقل را بنهد عشق او بپای عقال
بچشم خویش ملایک کشیده نعلینش
که رفت خاک رهش روح قدس با پر و بال
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۲ - زهمرهان مجازی کناره کن ایدل
زهمرهان مجازی کناره کن ایدل
کمند الفت اغیار پاره کن ایدل
چو آفتاب حقیقت برآمد از مطلع
از این ستاره وشان رو کناره کن ایدل
گرت هواست که صبحت برآید از مشرق
زاشک دامن خود پرستاره کن ایدل
زکشتگان مگرت در نظر بیارد دوست
تو خویش بر مژه او قناره کن ایدل
طبیت حاذق در شهر بند امکان نیست
پی معالجه خویش چاره کن ایدل
برو که سبحه زهاد دام تزویر است
بیا بعود صلیب استخاره کن ایدل
بیفکن از تن خود جامهای عاریتی
قبا و کسوت از این نه قواره کن ایدل
بجز سرای مغان فتنه زاست قلعه دهر
پی تحصن خود فکر باره کن ایدل
پیاده گر بودت پای کوته آشفته
عزیمت در حیدر سواره کن ایدل
کمند الفت اغیار پاره کن ایدل
چو آفتاب حقیقت برآمد از مطلع
از این ستاره وشان رو کناره کن ایدل
گرت هواست که صبحت برآید از مشرق
زاشک دامن خود پرستاره کن ایدل
زکشتگان مگرت در نظر بیارد دوست
تو خویش بر مژه او قناره کن ایدل
طبیت حاذق در شهر بند امکان نیست
پی معالجه خویش چاره کن ایدل
برو که سبحه زهاد دام تزویر است
بیا بعود صلیب استخاره کن ایدل
بیفکن از تن خود جامهای عاریتی
قبا و کسوت از این نه قواره کن ایدل
بجز سرای مغان فتنه زاست قلعه دهر
پی تحصن خود فکر باره کن ایدل
پیاده گر بودت پای کوته آشفته
عزیمت در حیدر سواره کن ایدل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۴ - زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل
که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل
خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما
که در سفر به پدر آمده است هم محمل
بجاست محمل و لیلی میان قافله نیست
چه آید از تن بیجان چو روح شد راحل
غبار سان زرکیبش دمی جدا نشوم
زاتصال من و دوست مدعی غافل
زرشک اینکه تو پرتو دهی بمحفل عام
بسوختن شده پروانه تو مستعجل
فکند شاهد ما پرتوئی بمیخانه
که طوف میکده ام گشته کعبه مقبل
زبعد قتل کنم گریه ها مگر شویم
نشان خون زسرانگشت پنجه قاتل
نه ای تو بلبل عاشق برو سمندر باش
چه حاجتست از این گفتگوی بیحاصل
ولی زخون نتوان شست رنگ خون زآن دست
فغان که سعی دل و دیده هر دو شد باطل
سواره کی خبر از حال خستگان دارد
که فرقهاست بدوران زراحل و راجل
زحسن طلعت لیلا چو نیستت خبری
برو ملامت مجنون مکن تو ای غافل
بکعبه فخر کند بی گزاف آشفته
میان بتکده ای گر علی کند منزل
که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل
خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما
که در سفر به پدر آمده است هم محمل
بجاست محمل و لیلی میان قافله نیست
چه آید از تن بیجان چو روح شد راحل
غبار سان زرکیبش دمی جدا نشوم
زاتصال من و دوست مدعی غافل
زرشک اینکه تو پرتو دهی بمحفل عام
بسوختن شده پروانه تو مستعجل
فکند شاهد ما پرتوئی بمیخانه
که طوف میکده ام گشته کعبه مقبل
زبعد قتل کنم گریه ها مگر شویم
نشان خون زسرانگشت پنجه قاتل
نه ای تو بلبل عاشق برو سمندر باش
چه حاجتست از این گفتگوی بیحاصل
ولی زخون نتوان شست رنگ خون زآن دست
فغان که سعی دل و دیده هر دو شد باطل
سواره کی خبر از حال خستگان دارد
که فرقهاست بدوران زراحل و راجل
زحسن طلعت لیلا چو نیستت خبری
برو ملامت مجنون مکن تو ای غافل
بکعبه فخر کند بی گزاف آشفته
میان بتکده ای گر علی کند منزل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶۵ - بغیر من که فتاد است بارم اندر گل
بغیر من که فتاد است بارم اندر گل
کشیده رخت همه همرهان سوی منزل
مرا زاشک روان راه بادیه گل شد
بلی بسر نرسد راحله که ره شد گل
اگر نه نوح شود دستگیر با کشتی
از این محیط کشم رخت کی سوی ساحل
بشوق پرتو شمعی ببزم دشمن و دوست
بخون خویش چو پروانه ایم مستعجل
خبر زدوست نداری زخود چه باخبری
رسی بدوست چو از خویشتن شدی غافل
از آن به است که نقصان بود در اسلامش
کسی بکفر شود ملتش اگر کامل
زسر عشق سری نیست خالی از امکان
که پایدار زعشق است عالی و سافل
حکیم گرچه زاسرار حکمت آگاه است
اگر زعشق ندارد خبر زهی جاهل
اگر محبت حیدر نباشدت ایشیخ
عبادت ثقلین ار کنی بود باطل
ترحمی من آشفته را زروی کرم
که بار من بگل افتاد و بارها بر دل
خوش آن برهمن حق جوی فارغ از تثلیث
که کرد بتکده را طوف کعبه مقبل
کشیده رخت همه همرهان سوی منزل
مرا زاشک روان راه بادیه گل شد
بلی بسر نرسد راحله که ره شد گل
اگر نه نوح شود دستگیر با کشتی
از این محیط کشم رخت کی سوی ساحل
بشوق پرتو شمعی ببزم دشمن و دوست
بخون خویش چو پروانه ایم مستعجل
خبر زدوست نداری زخود چه باخبری
رسی بدوست چو از خویشتن شدی غافل
از آن به است که نقصان بود در اسلامش
کسی بکفر شود ملتش اگر کامل
زسر عشق سری نیست خالی از امکان
که پایدار زعشق است عالی و سافل
حکیم گرچه زاسرار حکمت آگاه است
اگر زعشق ندارد خبر زهی جاهل
اگر محبت حیدر نباشدت ایشیخ
عبادت ثقلین ار کنی بود باطل
ترحمی من آشفته را زروی کرم
که بار من بگل افتاد و بارها بر دل
خوش آن برهمن حق جوی فارغ از تثلیث
که کرد بتکده را طوف کعبه مقبل
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۶ - وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم
وصال دوست بمحشر زبس یقین دارم
بزندگانی خود چون رقیب کین دارم
برای اینکه بپوشم بعیب خود پرده
هزار دلق ملمع در آستین دارم
چو خاتم لب لعلت مرا بدست افتاد
چو جم دو عالم در زیر این نگین دارم
کنون که خرمن حسنت زمهر و مه چربید
گمان مدار که پرواز خوشه چین دارم
حدیث زلف وی آشفته مینوشتم دوش
بآستین همه گوئی غزال چین دارم
اشاره کرد بابرو زغمزه چشمش و گفت
کمان کشیده بقصد جهان کمین دارم
نمود در ازلم جلوه ای و چهر نهفت
بواپسین سر دیدار اولین دارم
باولین در کریاس عشق سودم سر
که پا چو عیسی بر چرخ چارمین دارم
نماز و روزه و حج قبول از زاهد
من و محبت حیدر عمل همین دارم
بزندگانی خود چون رقیب کین دارم
برای اینکه بپوشم بعیب خود پرده
هزار دلق ملمع در آستین دارم
چو خاتم لب لعلت مرا بدست افتاد
چو جم دو عالم در زیر این نگین دارم
کنون که خرمن حسنت زمهر و مه چربید
گمان مدار که پرواز خوشه چین دارم
حدیث زلف وی آشفته مینوشتم دوش
بآستین همه گوئی غزال چین دارم
اشاره کرد بابرو زغمزه چشمش و گفت
کمان کشیده بقصد جهان کمین دارم
نمود در ازلم جلوه ای و چهر نهفت
بواپسین سر دیدار اولین دارم
باولین در کریاس عشق سودم سر
که پا چو عیسی بر چرخ چارمین دارم
نماز و روزه و حج قبول از زاهد
من و محبت حیدر عمل همین دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۹ - بصد امید سوی کوی دلستان رفتم
بصد امید سوی کوی دلستان رفتم
گرفته دل بکف و بهر امتحان رفتم
مباد آنکه سگش را زمن برنجاند
بکوی او زرقیبان شبی نهان رفتم
گرچه خار مغیلان براه بادیه بود
بشوق کعبه چوبر فرش پرنیان رفتم
شدم بجلد سگانش که پاسبان نشناخت
گهی چو خواب بچشمان پاسبان رفتم
ببوی آنکه خورم تیر کاری از نگهش
گشوده سینه سوی ترک شخ کمان رفتم
زدار طعن رقیب یهودوش رستم
کنون چو روح مجرد بر آسمان رفتم
شمیم پیرهن یوسف آمدم بمشام
اگر چو گرد بدنبال کاروان رفتم
بکوی باده فروش است گوئی آب خضر
که پیر آمدم آنجا ولی جوان رفتم
زشوق حلقه چوگان زلفش آشفته
بسر چو گوی از آن کو از آن روان رفتم
زشوق روی علی در زمان وجد و سماع
چنان برون شدم از خود که از میان رفتم
گرفته دل بکف و بهر امتحان رفتم
مباد آنکه سگش را زمن برنجاند
بکوی او زرقیبان شبی نهان رفتم
گرچه خار مغیلان براه بادیه بود
بشوق کعبه چوبر فرش پرنیان رفتم
شدم بجلد سگانش که پاسبان نشناخت
گهی چو خواب بچشمان پاسبان رفتم
ببوی آنکه خورم تیر کاری از نگهش
گشوده سینه سوی ترک شخ کمان رفتم
زدار طعن رقیب یهودوش رستم
کنون چو روح مجرد بر آسمان رفتم
شمیم پیرهن یوسف آمدم بمشام
اگر چو گرد بدنبال کاروان رفتم
بکوی باده فروش است گوئی آب خضر
که پیر آمدم آنجا ولی جوان رفتم
زشوق حلقه چوگان زلفش آشفته
بسر چو گوی از آن کو از آن روان رفتم
زشوق روی علی در زمان وجد و سماع
چنان برون شدم از خود که از میان رفتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۹۵ - نشایدم چو دل از مهر یار برگیرم
نشایدم چو دل از مهر یار برگیرم
ضرورتست کز اینجا ره سفر گیرم
بچشم من شده شیراز تر چون کنعان
بشیر کو که زیوسف از او خبر گیرم
زدیده خواست سپردل بدفع تیر نظر
کجا مجال که در پیش او سپر گیرم
در آسمان محبت بسیر چون زحلم
نه تیر کز نظری صاحب دگر دارم
ببامم ار گذرد برق در شبان فراق
شوم چو شعله ی و دامن شرر گیرم
بدست مردم چشمت مژه چو نشتر داد
بیا که من رگ جان پیش نیشتر گیرم
وجود من چو بود بیدبن در این بستان
بگو چه میوه از این نخل بی ثمر گیرم
عزیز من سفری شد چه فرق دشمن و دوست
خبر زهر که درآید از آن پسر گیرم
شدم دقیق چو مویت بیاد موی و میان
مگر بحیله دستی بر آن کمر گیرم
اگر که سیم و زرم هست حاصلش اینست
که تا فروشمش و یار سیمبر گیرم
یار ساغری ایماه آفتاب بدست
که عیب خور کنم و نکته بر قمر گیرم
مرا که گوشه میخانه منزل امنست
جهان و هر چه در او هست مختصر گیرم
کدام میکده آشفته خاک کوی علی
که من زخاک درش سرمه بصر گیرم
ضرورتست کز اینجا ره سفر گیرم
بچشم من شده شیراز تر چون کنعان
بشیر کو که زیوسف از او خبر گیرم
زدیده خواست سپردل بدفع تیر نظر
کجا مجال که در پیش او سپر گیرم
در آسمان محبت بسیر چون زحلم
نه تیر کز نظری صاحب دگر دارم
ببامم ار گذرد برق در شبان فراق
شوم چو شعله ی و دامن شرر گیرم
بدست مردم چشمت مژه چو نشتر داد
بیا که من رگ جان پیش نیشتر گیرم
وجود من چو بود بیدبن در این بستان
بگو چه میوه از این نخل بی ثمر گیرم
عزیز من سفری شد چه فرق دشمن و دوست
خبر زهر که درآید از آن پسر گیرم
شدم دقیق چو مویت بیاد موی و میان
مگر بحیله دستی بر آن کمر گیرم
اگر که سیم و زرم هست حاصلش اینست
که تا فروشمش و یار سیمبر گیرم
یار ساغری ایماه آفتاب بدست
که عیب خور کنم و نکته بر قمر گیرم
مرا که گوشه میخانه منزل امنست
جهان و هر چه در او هست مختصر گیرم
کدام میکده آشفته خاک کوی علی
که من زخاک درش سرمه بصر گیرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۲۵ - شکایت از خم زلفین یار چون گویم
شکایت از خم زلفین یار چون گویم
که من ملازم چوگان موی چو گویم
مباد آنکه رسد نام تو بگوش رقیب
زاشتیاق تو دیگر سخن نمیگویم
بآن رسیده که زخم درون شود بهبود
بزن تو تیر دیگر زآن کمان ابرویم
مرا به بتکده ای برهمن مخوان دیگر
که من غلام در مهوشان بت رویم
اگر چه سلسله از آهن است قیدی نیست
که من مقید ترکان سلسله مویم
تعلقی است مرا با کمند زلفینش
که هر طرف که روم میکشد بآن سویم
مگو که از چه چو دیوانه دشت پیمائی
بجهد بادیه از شوق کعبه مپیویم
بهر دری نتوان سود روی عجز و نیاز
زخاک کوی مغان آب میخورد رویم
مگر نه این ظلماتست و شد سکندر گم
بچین زلف تو بیهوده دل چرا جویم
نسوخته دل مسلم بهندوان از چیست
بسوخت آتش آن خالهای هندویم
اگر چه چشمه خضرم برایگان بدهند
که خاک پای تو را من زرخ نمیشویم
مخوان بباغ بهشتم میار گل پیشم
که با وجود تو دیگر گلی نمی بویم
بآفتاب بگفتم که تو در آن کوی
بگفت زآینه داران طلعت اویم
اگر چه بستری از گل نهم بشام فراق
شود چو خار مغیلان بزیر پهلویم
مرا که خاک شدم ازوفا در آن سر کوی
چگونه صرصر قهرت برد از آن کویم
چه جای آن رخ و قد است چشم آشفته
چه حاجتست گل و سرو بر لب جویم
که من ملازم چوگان موی چو گویم
مباد آنکه رسد نام تو بگوش رقیب
زاشتیاق تو دیگر سخن نمیگویم
بآن رسیده که زخم درون شود بهبود
بزن تو تیر دیگر زآن کمان ابرویم
مرا به بتکده ای برهمن مخوان دیگر
که من غلام در مهوشان بت رویم
اگر چه سلسله از آهن است قیدی نیست
که من مقید ترکان سلسله مویم
تعلقی است مرا با کمند زلفینش
که هر طرف که روم میکشد بآن سویم
مگو که از چه چو دیوانه دشت پیمائی
بجهد بادیه از شوق کعبه مپیویم
بهر دری نتوان سود روی عجز و نیاز
زخاک کوی مغان آب میخورد رویم
مگر نه این ظلماتست و شد سکندر گم
بچین زلف تو بیهوده دل چرا جویم
نسوخته دل مسلم بهندوان از چیست
بسوخت آتش آن خالهای هندویم
اگر چه چشمه خضرم برایگان بدهند
که خاک پای تو را من زرخ نمیشویم
مخوان بباغ بهشتم میار گل پیشم
که با وجود تو دیگر گلی نمی بویم
بآفتاب بگفتم که تو در آن کوی
بگفت زآینه داران طلعت اویم
اگر چه بستری از گل نهم بشام فراق
شود چو خار مغیلان بزیر پهلویم
مرا که خاک شدم ازوفا در آن سر کوی
چگونه صرصر قهرت برد از آن کویم
چه جای آن رخ و قد است چشم آشفته
چه حاجتست گل و سرو بر لب جویم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۶ - همای عشق تو افکند سایه ی بسرم
همای عشق تو افکند سایه ی بسرم
فتاد سلطنت روزگار از نظرم
زدور مجلس مستان گشایدت دل تنگ
من این فتوح بدور فلک گمان نبرم
بس است هر چه بغم صرف گشت عمر عزیز
چو هست باده بدستم بهرزه غم نخورم
مرا بفرقت تو روز و شب بود یکسان
نه آفتاب دهد بی تو نور نه قمرم
چو شمع خلوتیان تا بصبح میسوزم
که آیدم سحر و سر بپای تو سپرم
بآن امید که عکس تو اندر او افتد
بیاد روی تو دایم در آینه نگرم
به تیغت آب حیات و منم چو مستسقی
که هر چه میکشیم من بقتل تشنه ترم
غریق عشقم و پیوسته آب میجویم
که من چو ماهی از آن آب بحر بی خبرم
مباد سر تو افشا شود بمحفل عام
بکام خلوتیان را زبان چو شمع برم
خیال زلف تو آشفته را پریشان کرد
غم زمانه مپندار زد بیکدگرم
مرا چو رشته مهر علیست حبل متین
باین امید بحشر از صراط در گذرم
فتاد سلطنت روزگار از نظرم
زدور مجلس مستان گشایدت دل تنگ
من این فتوح بدور فلک گمان نبرم
بس است هر چه بغم صرف گشت عمر عزیز
چو هست باده بدستم بهرزه غم نخورم
مرا بفرقت تو روز و شب بود یکسان
نه آفتاب دهد بی تو نور نه قمرم
چو شمع خلوتیان تا بصبح میسوزم
که آیدم سحر و سر بپای تو سپرم
بآن امید که عکس تو اندر او افتد
بیاد روی تو دایم در آینه نگرم
به تیغت آب حیات و منم چو مستسقی
که هر چه میکشیم من بقتل تشنه ترم
غریق عشقم و پیوسته آب میجویم
که من چو ماهی از آن آب بحر بی خبرم
مباد سر تو افشا شود بمحفل عام
بکام خلوتیان را زبان چو شمع برم
خیال زلف تو آشفته را پریشان کرد
غم زمانه مپندار زد بیکدگرم
مرا چو رشته مهر علیست حبل متین
باین امید بحشر از صراط در گذرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت
مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت
که مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام
بعقل ره نبرد سوی خیمه لیلی
خوشا کسی که بدیوانگی برآرد نام
عجب مدار که خاصان زعشق تو سوزند
که همچو شمع تو بی پرده ای بمحفل عام
مریض عشق نخسبد از آن که چشمانت
بگویدش عجبا للعلیل کیف ینام
من و طواف حریم وصال تو حاشا
که ریخت بال در این راه طایر اوهام
اگر چه دفتر آشفته شد سیه چه عجب
که دود آتش عشقت برآمد از اقلام
سیاه نامه من آن زمان سپید شود
که شویمش بمی عشق ساقی ایام
امام عصر و ولی خدا و حجت حق
که بهر مصلحتش ذوالفقار شد به نیام
که مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام
بعقل ره نبرد سوی خیمه لیلی
خوشا کسی که بدیوانگی برآرد نام
عجب مدار که خاصان زعشق تو سوزند
که همچو شمع تو بی پرده ای بمحفل عام
مریض عشق نخسبد از آن که چشمانت
بگویدش عجبا للعلیل کیف ینام
من و طواف حریم وصال تو حاشا
که ریخت بال در این راه طایر اوهام
اگر چه دفتر آشفته شد سیه چه عجب
که دود آتش عشقت برآمد از اقلام
سیاه نامه من آن زمان سپید شود
که شویمش بمی عشق ساقی ایام
امام عصر و ولی خدا و حجت حق
که بهر مصلحتش ذوالفقار شد به نیام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۱ - بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرم
بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرم
اگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم
مکن دریغ زمن ای کمان ابرو تیر
که عمرهاست که من پیش غمزه ات سپرم
مرا که روز و شبان بی جمال تست یکی
به آفتاب چه حاجت بود و یا قمرم
بشست نقش دو عالم زآب دیده سرشک
ولی نرفت خیال جمالت از نظرم
درخت شادی دوران نداد بر جز غم
هم ارغم از تو بود شادیست غم نخورم
زسوز ناله بلبل خبر نبود مرا
گذر فتاد بگلزار نوبت سحرم
زخویش بیخبرم آنچنان و غرق شهود
که گاه گاه زشوقت بخویش مینگرم
مگر شود دل عطشان زلعل تو سیرآب
که ریخت چشمه خضرم بکام و تشنه ترم
اگرچه بیخبرم کرده ذوق مستی عشق
گمان مدار تو زاهد چو خویش بیخبرم
حدیثی از گل رویت بعندلیبان گفت
زبان سوسن آزاد از قفا ببرم
حجاب ما و تو این هستی است و خودبینی
خوشا دمی که من این پرده را بخود بدرم
بریده دست من آشفته دهر از همه جا
مگر که دست بدامان مرتضی ببرم
اگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم
مکن دریغ زمن ای کمان ابرو تیر
که عمرهاست که من پیش غمزه ات سپرم
مرا که روز و شبان بی جمال تست یکی
به آفتاب چه حاجت بود و یا قمرم
بشست نقش دو عالم زآب دیده سرشک
ولی نرفت خیال جمالت از نظرم
درخت شادی دوران نداد بر جز غم
هم ارغم از تو بود شادیست غم نخورم
زسوز ناله بلبل خبر نبود مرا
گذر فتاد بگلزار نوبت سحرم
زخویش بیخبرم آنچنان و غرق شهود
که گاه گاه زشوقت بخویش مینگرم
مگر شود دل عطشان زلعل تو سیرآب
که ریخت چشمه خضرم بکام و تشنه ترم
اگرچه بیخبرم کرده ذوق مستی عشق
گمان مدار تو زاهد چو خویش بیخبرم
حدیثی از گل رویت بعندلیبان گفت
زبان سوسن آزاد از قفا ببرم
حجاب ما و تو این هستی است و خودبینی
خوشا دمی که من این پرده را بخود بدرم
بریده دست من آشفته دهر از همه جا
مگر که دست بدامان مرتضی ببرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۴ - من آن نیم که بجز بار عشق یار کشم
من آن نیم که بجز بار عشق یار کشم
نیم حمول که جز بار دوست بار کشم
کناره جوی شوم من زباغ کون و مکان
مگر چو جو قد سرو تو در کنار کشم
قرار ما زال نیست غیر جان بازی
گمان مدار که من دست از این قرار کشم
نه مردیست گریزان شدن زعرصه عشق
زنی زسر بنهم بار مرد وار کشم
من و تحمل در جور مدعی حاشا
جفای مدعیان از برای یار کشم
چو دست میدهدم نشئه محبت دوست
چه حاجتست که درد سر خمار کشم
گل وصالش آشفته چون بدست افتاد
سزد بباغ اگر منتی زخار کشم
بآان امید که تازد بخاک من روزی
هزار منت از آن ترک شهسوار کشم
اگر غبار در مرتضی بیارد باد
بچشم یکدوسه میلی از آن غبار کشم
نیم حمول که جز بار دوست بار کشم
کناره جوی شوم من زباغ کون و مکان
مگر چو جو قد سرو تو در کنار کشم
قرار ما زال نیست غیر جان بازی
گمان مدار که من دست از این قرار کشم
نه مردیست گریزان شدن زعرصه عشق
زنی زسر بنهم بار مرد وار کشم
من و تحمل در جور مدعی حاشا
جفای مدعیان از برای یار کشم
چو دست میدهدم نشئه محبت دوست
چه حاجتست که درد سر خمار کشم
گل وصالش آشفته چون بدست افتاد
سزد بباغ اگر منتی زخار کشم
بآان امید که تازد بخاک من روزی
هزار منت از آن ترک شهسوار کشم
اگر غبار در مرتضی بیارد باد
بچشم یکدوسه میلی از آن غبار کشم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۶ - چگونه از لب جانانه کام برگیرم
چگونه از لب جانانه کام برگیرم
مگر که از سر و جان یکدو گام برگیرم
بزیر زلف مرا کام دل حوالت کرد
زکام اژدر برگو چه کام برگیرم
بهشت و حوری و غلمان گرم به پیش آرند
نه عاقلم دل اگر زآن غلام برگیرم
بهای سیم تنان نیست خرمن زر و سیم
بنقد چون دل از آن سیم خام برگیرم
اگر بطوف خرابات ره دهند مرا
دل از زیارت بیت الحرام برگیرم
رسید ساقی مهوش بدست ساغر می
بیا بگوی که دل از کدام برگیرم
هلال گوشه ابرو از آن نمود که من
زسر کسالت ماه صیام برگیرم
بجهد بر در میخانه دوش آشفته
نهاده جامه تقوی که جام برگیرم
بسایه علم مرتضی کشیدم رخت
که دل زوحشت روز قیام برگیرم
مگر که از سر و جان یکدو گام برگیرم
بزیر زلف مرا کام دل حوالت کرد
زکام اژدر برگو چه کام برگیرم
بهشت و حوری و غلمان گرم به پیش آرند
نه عاقلم دل اگر زآن غلام برگیرم
بهای سیم تنان نیست خرمن زر و سیم
بنقد چون دل از آن سیم خام برگیرم
اگر بطوف خرابات ره دهند مرا
دل از زیارت بیت الحرام برگیرم
رسید ساقی مهوش بدست ساغر می
بیا بگوی که دل از کدام برگیرم
هلال گوشه ابرو از آن نمود که من
زسر کسالت ماه صیام برگیرم
بجهد بر در میخانه دوش آشفته
نهاده جامه تقوی که جام برگیرم
بسایه علم مرتضی کشیدم رخت
که دل زوحشت روز قیام برگیرم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۷ - مرا چه کار بشکر لبان سیم اندام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۴۹ - ببست غمزه شوخت بزلف دلبندم
ببست غمزه شوخت بزلف دلبندم
بخویش بست و زعالم گسست پیوندم
بکشتزار درون تخم مهرت افکندم
نهال دوستی این و آن زدل کندم
مرا که خاک در دوست داده اند بنقد
اگر بهشت بیاری بها که نپسندم
مرا که هیچ نسودم لبی بر آن لب نوش
چرا بحق نمک میدهی تو سوگندم
خبر نداری از اسرار ذوق مستی عشق
به بیهده مده ای شیخ بیخبر پندم
بیوسف دگران مایلم نه چون یعقوب
که جا بسینه کند مهر روی فرزندم
مراست لذتی از چاشنی تیر نگاه
بیا بیا که بآن نشئه آرزومندم
اگر شکایتی آشفته کردم از زخمش
نیم صدیق که دعوی بخوبش میبندم
بتا زهجر لبان تو تلخ شد کامم
بیار بوسه ای از آن لب شکر خندم
برای آنکه شوم سرفراز در صف حشر
بپای دلدل حیدر چو گو سرافکندم
بخویش بست و زعالم گسست پیوندم
بکشتزار درون تخم مهرت افکندم
نهال دوستی این و آن زدل کندم
مرا که خاک در دوست داده اند بنقد
اگر بهشت بیاری بها که نپسندم
مرا که هیچ نسودم لبی بر آن لب نوش
چرا بحق نمک میدهی تو سوگندم
خبر نداری از اسرار ذوق مستی عشق
به بیهده مده ای شیخ بیخبر پندم
بیوسف دگران مایلم نه چون یعقوب
که جا بسینه کند مهر روی فرزندم
مراست لذتی از چاشنی تیر نگاه
بیا بیا که بآن نشئه آرزومندم
اگر شکایتی آشفته کردم از زخمش
نیم صدیق که دعوی بخوبش میبندم
بتا زهجر لبان تو تلخ شد کامم
بیار بوسه ای از آن لب شکر خندم
برای آنکه شوم سرفراز در صف حشر
بپای دلدل حیدر چو گو سرافکندم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - نه توبه زاهد پیمانه بد که بشکستم
نه توبه زاهد پیمانه بد که بشکستم
نه عهد با تو که پیمان بمی کشان بستم
اگرچه رشته جان بافته بمهر جهان
بریدم از همه عالم بدوست پیوستم
غبار گشتم و افتادم از پی محمل
گمان مدار که یک لحظه بی تو بنشستم
شدم ببتکده و سجده بر صنم بردم
گسسته سبحه و زنار بر میان بستم
چگونه دست بداور برم بخون خواهی
اگر که دامنت افتد بحشر در دستم
برو تو زاهد و منعم مکن زباده پرستی
که من شفیع گنه پیشه گان بروز الستم
علی ولی خدا آن پناه آشفته
که از طفیلش دعوی کنم که من هستم
نه عهد با تو که پیمان بمی کشان بستم
اگرچه رشته جان بافته بمهر جهان
بریدم از همه عالم بدوست پیوستم
غبار گشتم و افتادم از پی محمل
گمان مدار که یک لحظه بی تو بنشستم
شدم ببتکده و سجده بر صنم بردم
گسسته سبحه و زنار بر میان بستم
چگونه دست بداور برم بخون خواهی
اگر که دامنت افتد بحشر در دستم
برو تو زاهد و منعم مکن زباده پرستی
که من شفیع گنه پیشه گان بروز الستم
علی ولی خدا آن پناه آشفته
که از طفیلش دعوی کنم که من هستم