تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۸ - بوصل تو نرسد کس بهیچ تقریبی
بوصل تو نرسد کس بهیچ تقریبی
بوهم نیز نگنجیده ای به ترکیبی
دریغ و درد که کردی تغافل اندر بزم
رقیب کرد بقتلم اگر چه تقریبی
مرا از ناصیه پیداست صدق خدمت عشق
اگر که مدعیانم کنند تکذیبی
مزن تو لاف ادب ای حکیم یونانی
ادیب عشق نکرده تو را چو تأدیبی
زحسن خلق و زتهذیب نفس دم چه زنی
اگر ریاضت عشق نکرده تهذیبی
برو بباغ ولای علی تو آشفته
که بر درش نبرد راه هیچ آسیبی
بتیه ظلمت نفس اوفتاده بودم دوش
مرا بکوی تو میکرد خضر ترغیبی
چه رتبه ات بود ای عشق و منزلت بکجاست
نه در فراز مکان داری ونه در شیبی
بوهم نیز نگنجیده ای به ترکیبی
دریغ و درد که کردی تغافل اندر بزم
رقیب کرد بقتلم اگر چه تقریبی
مرا از ناصیه پیداست صدق خدمت عشق
اگر که مدعیانم کنند تکذیبی
مزن تو لاف ادب ای حکیم یونانی
ادیب عشق نکرده تو را چو تأدیبی
زحسن خلق و زتهذیب نفس دم چه زنی
اگر ریاضت عشق نکرده تهذیبی
برو بباغ ولای علی تو آشفته
که بر درش نبرد راه هیچ آسیبی
بتیه ظلمت نفس اوفتاده بودم دوش
مرا بکوی تو میکرد خضر ترغیبی
چه رتبه ات بود ای عشق و منزلت بکجاست
نه در فراز مکان داری ونه در شیبی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۰۹ - ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی
مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی
هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا
که سلیمان رود آنجا که بود بلقیسی
ذره وارند هواخواه بمهرت آفاق
مگر ای جاذبه عشق تو مغناطیسی
نظرت وقف نشد جز بسعیدان هرگز
مگر ای کوکب عشاق تو خود برجیسی
می توفیق بکاس است مدام آشفته
تا مرا ای درم عشق تو اندر کیشی
مگذر از وسوسه زاهد و صوفی زعلی
مرو از خلد گرت راه زند ابلیسی
مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی
هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا
که سلیمان رود آنجا که بود بلقیسی
ذره وارند هواخواه بمهرت آفاق
مگر ای جاذبه عشق تو مغناطیسی
نظرت وقف نشد جز بسعیدان هرگز
مگر ای کوکب عشاق تو خود برجیسی
می توفیق بکاس است مدام آشفته
تا مرا ای درم عشق تو اندر کیشی
مگذر از وسوسه زاهد و صوفی زعلی
مرو از خلد گرت راه زند ابلیسی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۳ - تو را سزاست ببالا لباس دارائی
تو را سزاست ببالا لباس دارائی
بکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی
تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورند
تو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی
بصیرت از تو در این پرده دید مردم چشم
وگرنه کس نشنیده زپیه بینائی
اگر که قدرت تو پشه ای برانگیزد
فتد زهیبت او پیل از توانائی
اگر زحسن خود او را نه بسته ای زیور
چگونه یوسف مصری کند خودآرائی
بکنه ذات تو هرگز نبرده ره امکان
بگو حکیم بنه فکر خام سودائی
پی شناختنت معترف بعجز احمد
مگر تو در صفت خویش خود بفرمائی
مظاهر تو نبی و علی و اولادش
از این ظهور مگر در میان ما آئی
پناه میبرد آشفته بر در حیدر
که از کرم در رحمت بر اوی بگشائی
مدر تو پرده آشفته را بپنجه عدل
روا مدار زدرویش خویش رسوائی
بکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی
تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورند
تو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی
بصیرت از تو در این پرده دید مردم چشم
وگرنه کس نشنیده زپیه بینائی
اگر که قدرت تو پشه ای برانگیزد
فتد زهیبت او پیل از توانائی
اگر زحسن خود او را نه بسته ای زیور
چگونه یوسف مصری کند خودآرائی
بکنه ذات تو هرگز نبرده ره امکان
بگو حکیم بنه فکر خام سودائی
پی شناختنت معترف بعجز احمد
مگر تو در صفت خویش خود بفرمائی
مظاهر تو نبی و علی و اولادش
از این ظهور مگر در میان ما آئی
پناه میبرد آشفته بر در حیدر
که از کرم در رحمت بر اوی بگشائی
مدر تو پرده آشفته را بپنجه عدل
روا مدار زدرویش خویش رسوائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۱۷ - چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی
چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنی
چو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی
تو ماه و ماه بود آفت کتان و قصب
تو پیرهن زکتان جامه از قصب نکنی
تو پادشاهی و از مهر و کینه ناچاری
بدوست لطف و بدشمن چرا غضب نکنی
کدام شب که زوصل تو صبح عید نشد
کدام روز که از هجر خویش شب نکنی
تو نخل باغ بهشتی سخن بگو زآن لب
که از حلاوت او میل بر رطب نکنی
تو بت که آینه بنهاده ای برابر خویش
اگر صنم بپرستی بسی عجب نکنی
مسلم است که تقسیم نقطه ممکن نیست
اگر تو باطلش از حرف زیر لب نکنی
بسنگدل بت آئینه رو اگر بینی
دگر تو آینه اسکندر از حلب نکنی
شفای درد جهان گرچه پیش تست مسیح
بدرد عشق عجب باشدم که تب نکنی
تو طوطی عجم آشفته و شکر گفتار
ستم بود که مدیح از شه عرب نکنی
علی که از دو جهان بود او بود مطلب
زهر دو کون بجز بر درش طلب نکنی
چو دوست عیش پسندد چرا طرب نکنی
تو ماه و ماه بود آفت کتان و قصب
تو پیرهن زکتان جامه از قصب نکنی
تو پادشاهی و از مهر و کینه ناچاری
بدوست لطف و بدشمن چرا غضب نکنی
کدام شب که زوصل تو صبح عید نشد
کدام روز که از هجر خویش شب نکنی
تو نخل باغ بهشتی سخن بگو زآن لب
که از حلاوت او میل بر رطب نکنی
تو بت که آینه بنهاده ای برابر خویش
اگر صنم بپرستی بسی عجب نکنی
مسلم است که تقسیم نقطه ممکن نیست
اگر تو باطلش از حرف زیر لب نکنی
بسنگدل بت آئینه رو اگر بینی
دگر تو آینه اسکندر از حلب نکنی
شفای درد جهان گرچه پیش تست مسیح
بدرد عشق عجب باشدم که تب نکنی
تو طوطی عجم آشفته و شکر گفتار
ستم بود که مدیح از شه عرب نکنی
علی که از دو جهان بود او بود مطلب
زهر دو کون بجز بر درش طلب نکنی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۲۶ - دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی
دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی
مصاحبیت نه کاز کین بماتمش ننشستی
هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت
کدام سینه که از ناوک نظر نشکستی
زدام زلف چو رستی اسیر حلقه خطی
تو را گمان بود ایدل که از کمند بجستی
تو از مژه چکنی منع اشک دیده گریان
به بیهوده ره سیلاب را بخس چه ببستی
بملک نیستی آن رند مست حکم روا شد
که اولین قدمش پا نهاده بر سر هستی
بکشتگان زسر رحمت ار گذر کنی اول
به بسملی بگذر کش به تیر غمزه بخستی
متابعان هو کامجوی و بوالهوسند
زعاشقان نسزد غیر راستی و درستی
تو را که کعبه دل خانه خداست نزیبد
که در متابعت نفس شوم بت بپرستی
عجب مدار گر ایزد ببخشدش زعنایت
بیاد دوست گر آشفته کر رندی و مستی
بآستان علی چون پناه برده ای ایدل
مکن تو بیم که از حادثات دهر برستی
مصاحبیت نه کاز کین بماتمش ننشستی
هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت
کدام سینه که از ناوک نظر نشکستی
زدام زلف چو رستی اسیر حلقه خطی
تو را گمان بود ایدل که از کمند بجستی
تو از مژه چکنی منع اشک دیده گریان
به بیهوده ره سیلاب را بخس چه ببستی
بملک نیستی آن رند مست حکم روا شد
که اولین قدمش پا نهاده بر سر هستی
بکشتگان زسر رحمت ار گذر کنی اول
به بسملی بگذر کش به تیر غمزه بخستی
متابعان هو کامجوی و بوالهوسند
زعاشقان نسزد غیر راستی و درستی
تو را که کعبه دل خانه خداست نزیبد
که در متابعت نفس شوم بت بپرستی
عجب مدار گر ایزد ببخشدش زعنایت
بیاد دوست گر آشفته کر رندی و مستی
بآستان علی چون پناه برده ای ایدل
مکن تو بیم که از حادثات دهر برستی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۱ - بمن گر آن مه بی مهر مهربان بودی
بمن گر آن مه بی مهر مهربان بودی
چه غم بکین اگرم دور آسمان بودی
نکات حسن لطیف است و عشق لطف از اوست
برمز عشق هم ایکاش نکته دان بودی
چه فایده که بشیرش زمصر میآید
اگر نه بوی تو همراه کاروان بودی
عنان توسن نازش بود بدست رقیب
دو گام نیز بمن کاش همعنان بودی
لب از خروش فروبسته سینه پرغوغا
جرس مگر بدل خسته همزبان بودی
سخن زنقطه موهوم رفت و فکر دقیق
از آن دهان و میان حرف در میان بودی
زخار بادیه از من مپرس ای کعبه
که فرش وادی او جمله پرنیان بودی
برفت عمر و نیامد نسیمی از گلزار
مرا بشاخ گلی کاش آشیان بودی
بود که خاک شود بر در تو آشفته
که سجده گاهش آن خاک آستان بودی
چه آستان در میخانه عنایت حق
نجف که روح امینش چو پاسبان بودی
چه غم بکین اگرم دور آسمان بودی
نکات حسن لطیف است و عشق لطف از اوست
برمز عشق هم ایکاش نکته دان بودی
چه فایده که بشیرش زمصر میآید
اگر نه بوی تو همراه کاروان بودی
عنان توسن نازش بود بدست رقیب
دو گام نیز بمن کاش همعنان بودی
لب از خروش فروبسته سینه پرغوغا
جرس مگر بدل خسته همزبان بودی
سخن زنقطه موهوم رفت و فکر دقیق
از آن دهان و میان حرف در میان بودی
زخار بادیه از من مپرس ای کعبه
که فرش وادی او جمله پرنیان بودی
برفت عمر و نیامد نسیمی از گلزار
مرا بشاخ گلی کاش آشیان بودی
بود که خاک شود بر در تو آشفته
که سجده گاهش آن خاک آستان بودی
چه آستان در میخانه عنایت حق
نجف که روح امینش چو پاسبان بودی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۳۳ - توئی که به زگل و مشگ رنگ و بو داری
توئی که به زگل و مشگ رنگ و بو داری
تمام در تو بود جمع گر نکو داری
تو کان شکر و مردم مگس ترش منشین
بگو رقیب که تو یار تندخو داری
که گفت میکده بگذار و باغ خلد بگیر
دلا چه گوش باین قوم هرزه گو داری
زسوز عشق بجانم خدایرا ساقی
بیار هر چه خم و ساغر و سبو داری
زکارخانه بیرنگ عشق جامه بپوش
چه فایده که چو گل جمله رنگ و بو داری
تو را سزد که غزال ختن شوی ای چشم
که فافه ها زخم زلف مشکبو داری
زماه و سرو فزونی برفتن و گفتن
و گرنه قد چو سرو و چو ماه رو داری
تمام سیر جهان در وجود خویش کنی
اگر بجیب تفکر سری فرو داری
هم از تو بر تو رسد هر چه هست از بد و نیک
بگو بغیر عبث تا چه گفتگو داری
ببحر پارس نجستیم گوهر مقصود
بود بخاکی اگر میل جستجو داری
چه خاک خاک در بوتراب کان گهر
که جز خدای تو آشفته رو به او داری
تمام در تو بود جمع گر نکو داری
تو کان شکر و مردم مگس ترش منشین
بگو رقیب که تو یار تندخو داری
که گفت میکده بگذار و باغ خلد بگیر
دلا چه گوش باین قوم هرزه گو داری
زسوز عشق بجانم خدایرا ساقی
بیار هر چه خم و ساغر و سبو داری
زکارخانه بیرنگ عشق جامه بپوش
چه فایده که چو گل جمله رنگ و بو داری
تو را سزد که غزال ختن شوی ای چشم
که فافه ها زخم زلف مشکبو داری
زماه و سرو فزونی برفتن و گفتن
و گرنه قد چو سرو و چو ماه رو داری
تمام سیر جهان در وجود خویش کنی
اگر بجیب تفکر سری فرو داری
هم از تو بر تو رسد هر چه هست از بد و نیک
بگو بغیر عبث تا چه گفتگو داری
ببحر پارس نجستیم گوهر مقصود
بود بخاکی اگر میل جستجو داری
چه خاک خاک در بوتراب کان گهر
که جز خدای تو آشفته رو به او داری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۴۲ - اگر چه ماه عبادت تو ای مه رجبی
اگر چه ماه عبادت تو ای مه رجبی
بیا بیا که مرا اصل مایه طربی
بیار بوسه از آن لب به روزه دار وصال
خوش است روزه گشودن به شرع از رطبی
کنند با همه آلایش ار کرامتها
عجب مدار ز عشاق کار بوالعجبی
مرا حیات میسر نمیشود بی تو
که همچو روح روانم تو درگ عصبی
مسبب است خدا لیک لازم است اسباب
حیات مرده دلان را تو ساقیا سببی
اگر ز زرنگ بود اصل دوده ات ای خال
به چشم دیده ور از زنگیان مه نسبی
گهی به عقده راس و ذنب فتد گر خور
تو آفتاب بهر مه به عقده ذنبی
مرا ز زلف و بناگوش تست صبح و مسا
جز این به کشور عشاق نیست روز و شبی
طبیب حسن علاجش کند به عنابی
مریض عشق که دارد ز هجر تاب و تبی
حکیم بود به وهم گمان که یار ز لطف
به حل مسئله جزء برگشود لبی
بگیر طره ساقی که تار خوشدلی است
ز شیخ دیده ای آشفته گر غم و تعبی
توئی که ساقی مستان و دست یزدانی
امام هر عجم و پیشوای هر عربی
بیا بیا که مرا اصل مایه طربی
بیار بوسه از آن لب به روزه دار وصال
خوش است روزه گشودن به شرع از رطبی
کنند با همه آلایش ار کرامتها
عجب مدار ز عشاق کار بوالعجبی
مرا حیات میسر نمیشود بی تو
که همچو روح روانم تو درگ عصبی
مسبب است خدا لیک لازم است اسباب
حیات مرده دلان را تو ساقیا سببی
اگر ز زرنگ بود اصل دوده ات ای خال
به چشم دیده ور از زنگیان مه نسبی
گهی به عقده راس و ذنب فتد گر خور
تو آفتاب بهر مه به عقده ذنبی
مرا ز زلف و بناگوش تست صبح و مسا
جز این به کشور عشاق نیست روز و شبی
طبیب حسن علاجش کند به عنابی
مریض عشق که دارد ز هجر تاب و تبی
حکیم بود به وهم گمان که یار ز لطف
به حل مسئله جزء برگشود لبی
بگیر طره ساقی که تار خوشدلی است
ز شیخ دیده ای آشفته گر غم و تعبی
توئی که ساقی مستان و دست یزدانی
امام هر عجم و پیشوای هر عربی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۶ - صبا تو نفخه ی عنبر در آستین داری
صبا تو نفخه ی عنبر در آستین داری
مگر عبور بر آن زلف عنبرین داری
گرفته ای تو ز تاتار طره اش تاری
که تبت ختن چین در آستین داری
بهر سپهر یکی کوکب درخشان هست
تو مهر و مه به رخ و زهره در جبین داری
به برگ لاله پراکنده غالیه از خط
به زلف و سنبل بویا به یاسمین داری
دهی پیام زنوشین لبت به اغیارم
فغان که زهر مذابم در انگبین داری
هزار همچو سلیمان مسخر حکمت
چه نقش بود ندانم که در نگین داری
تو خود به جنس بشر ای پسر نمی مانی
مگر سرشت ز حور و ملک عجین داری
اگر تو سرو روانی چرا به برزن و کوی
و گر تو ماه چرا خانه در زمین داری
به مدح حیدر و آشفته وش نوا سنجی
ز پادشاه زمان چشم آفرین داری
مگر عبور بر آن زلف عنبرین داری
گرفته ای تو ز تاتار طره اش تاری
که تبت ختن چین در آستین داری
بهر سپهر یکی کوکب درخشان هست
تو مهر و مه به رخ و زهره در جبین داری
به برگ لاله پراکنده غالیه از خط
به زلف و سنبل بویا به یاسمین داری
دهی پیام زنوشین لبت به اغیارم
فغان که زهر مذابم در انگبین داری
هزار همچو سلیمان مسخر حکمت
چه نقش بود ندانم که در نگین داری
تو خود به جنس بشر ای پسر نمی مانی
مگر سرشت ز حور و ملک عجین داری
اگر تو سرو روانی چرا به برزن و کوی
و گر تو ماه چرا خانه در زمین داری
به مدح حیدر و آشفته وش نوا سنجی
ز پادشاه زمان چشم آفرین داری
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱ - دلا تویی که به کار خودت گزیده خدا
دلا تویی که به کار خودت گزیده خدا
برای عشق بتانت نیافریده خدا
ازین عزیزی خود را قیاس کن که جهان
ترا فروخته چون یوسف و خریده خدا
وجود خاکی ما مهر سجده ملک است
به حیرتم که درین مشت گل چه دیده خدا
به تنگنای حبابی محیط چون گنجد؟
به دل ز قدرت خویش است آرمیده خدا
هوای وصل بتان است عیب دل چو حباب
براو ز لطف، ازآن پرده ای کشیده خدا
ز حرف وصل بتان آنچه گفته ایم به دل
شنیده و ز کرم کرده ناشنیده خدا
چو گل، سلیم همه پرده گر شود، رسواست
کسی که پرده ی ناموس او دریده خدا
برای عشق بتانت نیافریده خدا
ازین عزیزی خود را قیاس کن که جهان
ترا فروخته چون یوسف و خریده خدا
وجود خاکی ما مهر سجده ملک است
به حیرتم که درین مشت گل چه دیده خدا
به تنگنای حبابی محیط چون گنجد؟
به دل ز قدرت خویش است آرمیده خدا
هوای وصل بتان است عیب دل چو حباب
براو ز لطف، ازآن پرده ای کشیده خدا
ز حرف وصل بتان آنچه گفته ایم به دل
شنیده و ز کرم کرده ناشنیده خدا
چو گل، سلیم همه پرده گر شود، رسواست
کسی که پرده ی ناموس او دریده خدا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳ - جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو را
جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو را
به قبله ی عربی آورد عجم رو را
شفیع روز قیامت، محمد مرسل
که قبله گاه جهان کرده طاق ابرو را
شهی که کرده ز درویشی و تهیدستی
کمند وحدت خود همچو موج، بازو را
چنان ز مقدم او گشت مضطرب کسری
که بوی شیر رسد بر مشام آهو را
به دور او فلک خودفروش چند زند؟
ز مهر و ماه عبث بر زمین ترازو را
به حشر، دشمنش از سیلی پشیمانی
کند چو لاله سیه، کاسه های زانو را
غبار رشک که در دل ز شوکت او داشت
ز خاک کرده لبالب دهان بدگو را
حریف شاهسواری که می تواند شد؟
که هست شیر فلک، گربه ی براق او را
اگر حمایت لطفش بود، زیان نرسد
چو داغ لاله در آتش وجود هندو را
به دور نکهت خلقش، ز شرم در گلشن
چو رنگ، پرده نشین کرده است گل بو را
ز شوق خاک در اوست کز پی پرواز
جبین چو مرغ گشوده ست بال ابرو را
مرا چه باک ز عمر گذشته در عشقش
ز آب رفته غمی نیست سبزه ی جو را
مجردان چه غم از فتنه ی جهان دارند
غمی ز باد خزان نیست شاخ آهو را
سلیم نامه سیاه است یا رسول الله
تو روز حشر شفاعت کن این سیه رو را
به قبله ی عربی آورد عجم رو را
شفیع روز قیامت، محمد مرسل
که قبله گاه جهان کرده طاق ابرو را
شهی که کرده ز درویشی و تهیدستی
کمند وحدت خود همچو موج، بازو را
چنان ز مقدم او گشت مضطرب کسری
که بوی شیر رسد بر مشام آهو را
به دور او فلک خودفروش چند زند؟
ز مهر و ماه عبث بر زمین ترازو را
به حشر، دشمنش از سیلی پشیمانی
کند چو لاله سیه، کاسه های زانو را
غبار رشک که در دل ز شوکت او داشت
ز خاک کرده لبالب دهان بدگو را
حریف شاهسواری که می تواند شد؟
که هست شیر فلک، گربه ی براق او را
اگر حمایت لطفش بود، زیان نرسد
چو داغ لاله در آتش وجود هندو را
به دور نکهت خلقش، ز شرم در گلشن
چو رنگ، پرده نشین کرده است گل بو را
ز شوق خاک در اوست کز پی پرواز
جبین چو مرغ گشوده ست بال ابرو را
مرا چه باک ز عمر گذشته در عشقش
ز آب رفته غمی نیست سبزه ی جو را
مجردان چه غم از فتنه ی جهان دارند
غمی ز باد خزان نیست شاخ آهو را
سلیم نامه سیاه است یا رسول الله
تو روز حشر شفاعت کن این سیه رو را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۷ - به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
چو کرده نقش تو بر صفحه ی وجود رقم
صد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا
متاب روی ز همصحبتان که تنهایی
لطیفه ای ست که از بهر خود گزیده خدا
زمانه کیست که منصور را به دار کشد
به این وسیله به سوی خودش کشیده خدا
مرا چه کار به بال هماست، پندارم
چو مرغ عیسی، او را نیافریده خدا
لباس فقر برازنده ی من است سلیم
که جامه ای ست که بر قد من بریده خدا
ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
چو کرده نقش تو بر صفحه ی وجود رقم
صد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا
متاب روی ز همصحبتان که تنهایی
لطیفه ای ست که از بهر خود گزیده خدا
زمانه کیست که منصور را به دار کشد
به این وسیله به سوی خودش کشیده خدا
مرا چه کار به بال هماست، پندارم
چو مرغ عیسی، او را نیافریده خدا
لباس فقر برازنده ی من است سلیم
که جامه ای ست که بر قد من بریده خدا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۲ - شراب نقل نخواهد، بگیر ساغر را
شراب نقل نخواهد، بگیر ساغر را
که احتیاج شکر نیست شیر مادر را
درین محیط، قناعت به آب تلخی کن
همان به جام صدف ریز آب گوهر را
به راه عشق قدم چون نهی مجرد شو
برهنگی بود اسباب ره شناور را
مباد کم ز سرت سایه ی کلاه نمد
ببوس و بر سر شاهان گذار افسر را
سر برهنه ی خورشید را زوالی نیست
ز شمع پرس که چون تاج می خورد سر را
سلیم آینه در دیده آب می آرد
کند چو یاد، لب تشنه ی سکندر را
درین محیط ز من باخت نوح لنگر را
به ناخدا نبود نسبتی شناور را
چنان زمانه کمر در شکست پاکان بست
که در صدف چو سفیداب کرد گوهر را
چو شمع موم، نسب از پدر شود روشن
بری چو دختر رز چند نام مادر را؟
کسی که سیر خزان کرده است، می داند
که چیست نوحه گری در چمن صنوبر را
به یارنامه چو سازم رقم، کنم قراض
به جای نامه ز غیرت پر کبوتر را
سلیم، کفر ازان زلف بس که رونق یافت
بود به خواری اسلام رحم، کافر را
که احتیاج شکر نیست شیر مادر را
درین محیط، قناعت به آب تلخی کن
همان به جام صدف ریز آب گوهر را
به راه عشق قدم چون نهی مجرد شو
برهنگی بود اسباب ره شناور را
مباد کم ز سرت سایه ی کلاه نمد
ببوس و بر سر شاهان گذار افسر را
سر برهنه ی خورشید را زوالی نیست
ز شمع پرس که چون تاج می خورد سر را
سلیم آینه در دیده آب می آرد
کند چو یاد، لب تشنه ی سکندر را
درین محیط ز من باخت نوح لنگر را
به ناخدا نبود نسبتی شناور را
چنان زمانه کمر در شکست پاکان بست
که در صدف چو سفیداب کرد گوهر را
چو شمع موم، نسب از پدر شود روشن
بری چو دختر رز چند نام مادر را؟
کسی که سیر خزان کرده است، می داند
که چیست نوحه گری در چمن صنوبر را
به یارنامه چو سازم رقم، کنم قراض
به جای نامه ز غیرت پر کبوتر را
سلیم، کفر ازان زلف بس که رونق یافت
بود به خواری اسلام رحم، کافر را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۳ - به راه عشق خطر نیست بینوایان را
به راه عشق خطر نیست بینوایان را
گل است هر سر خاری برهنه پایان را
به چشم خلق نیایند، کز کلاه نمد
بود کلاه سلیمان به سر گدایان را
چه شد که خاک در دوست مومیایی شد
ز چاره نیست نصیبی شکسته پایان را
خدا به باطن روشندلان سری دارد
گزیر نیست ز آیینه خودنمایان را
صدای سرو چمن گوش کن ز جنبش باد
اگر به جلوه ندیدی قصب قبایان را
چه فرق از وطن و غربت این چنین کز من
غم تو ساخته بیگانه آشنایان را
مشو سلیم طرف با جهان عربده جوی
جواب حرف، خموشی ست ناسزایان را
گل است هر سر خاری برهنه پایان را
به چشم خلق نیایند، کز کلاه نمد
بود کلاه سلیمان به سر گدایان را
چه شد که خاک در دوست مومیایی شد
ز چاره نیست نصیبی شکسته پایان را
خدا به باطن روشندلان سری دارد
گزیر نیست ز آیینه خودنمایان را
صدای سرو چمن گوش کن ز جنبش باد
اگر به جلوه ندیدی قصب قبایان را
چه فرق از وطن و غربت این چنین کز من
غم تو ساخته بیگانه آشنایان را
مشو سلیم طرف با جهان عربده جوی
جواب حرف، خموشی ست ناسزایان را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۱۴ - مزن به خون من ای پر عتاب، استغنا
مزن به خون من ای پر عتاب، استغنا
که می پرست نزد بر شراب، استغنا
دلی که در چمن محفل تو ره دارد
زند به باغ چو مرغ کباب استغنا
به خوان فقر بود هر که سیر چشم، زند
به قرص پنجه کش آفتاب استغنا
خوشا دیار قناعت که می زنند اطفال
به شیر دایه، شب ماهتاب استغنا
مکن تواضع اهل زمانه را تقصیر
که کرد خانه ی ما را خراب استغنا
سلیم سوخت مرا تشنگی و بر لب جوی
زند چو موج، لب من به آب استغنا
که می پرست نزد بر شراب، استغنا
دلی که در چمن محفل تو ره دارد
زند به باغ چو مرغ کباب استغنا
به خوان فقر بود هر که سیر چشم، زند
به قرص پنجه کش آفتاب استغنا
خوشا دیار قناعت که می زنند اطفال
به شیر دایه، شب ماهتاب استغنا
مکن تواضع اهل زمانه را تقصیر
که کرد خانه ی ما را خراب استغنا
سلیم سوخت مرا تشنگی و بر لب جوی
زند چو موج، لب من به آب استغنا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۳ - نمی کشد به چمن، طبع پرغرور مرا
نمی کشد به چمن، طبع پرغرور مرا
شراب می کشد آنجا گهی به زور مرا
بگیر خاتم جم می فروش از دستم
شده ست یک دوسه پیمانه می ضرور مرا
ز حال مجلسیان باخبر نیم، اما
کباب بی نمک است و شراب شور مرا
چو دل بجاست، اگر سر رود چه غم دارم
گل کدو بود این ساغر بلور مرا
سلیم از اثر پرتو محبت اوست
که همچو صبح نفس دم زند ز نور مرا
شراب می کشد آنجا گهی به زور مرا
بگیر خاتم جم می فروش از دستم
شده ست یک دوسه پیمانه می ضرور مرا
ز حال مجلسیان باخبر نیم، اما
کباب بی نمک است و شراب شور مرا
چو دل بجاست، اگر سر رود چه غم دارم
گل کدو بود این ساغر بلور مرا
سلیم از اثر پرتو محبت اوست
که همچو صبح نفس دم زند ز نور مرا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۴ - چو ماه شعشعه ی ماست برق خرمن ما
چو ماه شعشعه ی ماست برق خرمن ما
چو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما
ز دست و پنجه ی خورشید بر نمی آید
که همچو داغ، سیاهی برد ز روزن ما
هوای تاج که دارد به سر، که همچون باز
به زور بسته کلاهی جهان به گردن ما
ز دست شوق ز بس چاک گشته، پنداری
که همچو غنچه گریبان ماست دامن ما
چو موج آب که دارد حباب در آغوش
به جای سنگ بود شیشه در فلاخن ما
چه مشکل است که هر گام از سیاهی بخت
چراغپا نشود همچو برق، توسن ما
سلیم، کینه ی دشمن ز ما محبت شد
خزان بهار شود چون رسد به گلشن ما
چو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما
ز دست و پنجه ی خورشید بر نمی آید
که همچو داغ، سیاهی برد ز روزن ما
هوای تاج که دارد به سر، که همچون باز
به زور بسته کلاهی جهان به گردن ما
ز دست شوق ز بس چاک گشته، پنداری
که همچو غنچه گریبان ماست دامن ما
چو موج آب که دارد حباب در آغوش
به جای سنگ بود شیشه در فلاخن ما
چه مشکل است که هر گام از سیاهی بخت
چراغپا نشود همچو برق، توسن ما
سلیم، کینه ی دشمن ز ما محبت شد
خزان بهار شود چون رسد به گلشن ما
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۵ - فغان که سوخت جهان بهانه گیر مرا
فغان که سوخت جهان بهانه گیر مرا
چو صبح کرد به فصل شباب، پیر مرا
ز موج خیزی دریای عشق، پنداری
که مورم و گذر افتاده بر حصیر مرا
درین چمن نه چنان خفته ام که از غفلت
چو سبزه سردهد آب این جهان به زیر مرا
نداشت حوصله منصور، جام عشق به من
اشاره کرد که از دست او بگیر مرا!
چو شیشه ام به پیاله سری ست، پنداری
که داده دایه ی من با پیاله شیر مرا
به سر فتیله ی داغم چو شمع روشن شد
گذشت یاد تو هرگاه در ضمیر مرا
سلیم، یار فروشی عشق را نازم
که خاک بودم و بفروخت چون عبیر مرا
چو صبح کرد به فصل شباب، پیر مرا
ز موج خیزی دریای عشق، پنداری
که مورم و گذر افتاده بر حصیر مرا
درین چمن نه چنان خفته ام که از غفلت
چو سبزه سردهد آب این جهان به زیر مرا
نداشت حوصله منصور، جام عشق به من
اشاره کرد که از دست او بگیر مرا!
چو شیشه ام به پیاله سری ست، پنداری
که داده دایه ی من با پیاله شیر مرا
به سر فتیله ی داغم چو شمع روشن شد
گذشت یاد تو هرگاه در ضمیر مرا
سلیم، یار فروشی عشق را نازم
که خاک بودم و بفروخت چون عبیر مرا
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۶ - تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را
تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را
به زهر چشم، عتاب تو کشته آتش را
ز باد، آتش اگرچه همیشه زنده شود
نسیم طرف نقاب تو کشته آتش را
به خون گرم گر آلوده است نیست عجب
به تیغ موجب شراب تو کشته آتش را
به سوختن بردم عشق، خوش تماشایی ست
به جرم این که کباب تو کشته آتش را
مجال لاف زبان آوری به شعله نداد
سلیم، طبع چو آب تو کشته آتش را
به زهر چشم، عتاب تو کشته آتش را
ز باد، آتش اگرچه همیشه زنده شود
نسیم طرف نقاب تو کشته آتش را
به خون گرم گر آلوده است نیست عجب
به تیغ موجب شراب تو کشته آتش را
به سوختن بردم عشق، خوش تماشایی ست
به جرم این که کباب تو کشته آتش را
مجال لاف زبان آوری به شعله نداد
سلیم، طبع چو آب تو کشته آتش را
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۷ - چو تیغ نیست محابا ز خصم پیشه ی ما
چو تیغ نیست محابا ز خصم پیشه ی ما
به روی سنگ دود همچو آب شیشه ی ما
ز شور عشق بود هر که باخبر، داند
که هست ناله ی ما بانگ شیر بیشه ی ما
ز فیض ابر بهاری ز بس تهیدستیم
سلام خشک فرستد به شاخ، ریشه ی ما
نمانده قدر هنر، ورنه دادی از انصاف
زمانه چون مه نو، آب زر به تیشه ی ما
شراب بی لب معشوق زهر باشد، ازان
چو زهر خورده بود سبز، رنگ شیشه ی ما
چه گل سلیم تواند کسی ز ما چیدن؟
چو شمع می خورد از آتش آب، ریشه ی ما
به روی سنگ دود همچو آب شیشه ی ما
ز شور عشق بود هر که باخبر، داند
که هست ناله ی ما بانگ شیر بیشه ی ما
ز فیض ابر بهاری ز بس تهیدستیم
سلام خشک فرستد به شاخ، ریشه ی ما
نمانده قدر هنر، ورنه دادی از انصاف
زمانه چون مه نو، آب زر به تیشه ی ما
شراب بی لب معشوق زهر باشد، ازان
چو زهر خورده بود سبز، رنگ شیشه ی ما
چه گل سلیم تواند کسی ز ما چیدن؟
چو شمع می خورد از آتش آب، ریشه ی ما