تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۹ - بنده پیر مغانیم، که جاویدان باد
بنده پیر مغانیم، که جاویدان باد
جاودان باد و سرش سبز و لبش خندان باد
غرض از پیرمغان مرشد را هست،ای دل
تا ابد دیر مغان سجده گه مستان باد
ساقیا،باده بیاور،که شراب تو مدام
همچو الطاف توبی غایت و بی پایان باد
هر دلی را که بعشاق نیازی باشد
تا ابد راهبرش مشعله عرفان باد
این همه مستی جان از اثر صحبت اوست
جان اوقدس ودلش جنت جاویدان باد
سر بپیچد ز عشاق،که بی سامانند
دایما واعظ ما بی سر و بی سامان باد
قاسم از دولت دیدار تو جانی نو یافت
جان من، جان و دلم جان ترا قربان باد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۵ - ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد
دل دیوانه ما جان بجوی نشمارد
تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم
دل شناسد که: ازین بحر چه بر می دارد؟
زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر
من ندانم چه درودست و چها می کارد؟
واعظ از مستی عشاق ندارد خبری
در چنین معصره ای غوره چه می افشارد؟
باد می آید و از کوی تو دارد خبری
دل و جانها همه خون، تا چه خبر می آرد؟
دل ما را بصفا وصل تو جان می بخشد
جان مارا بجفا هجر تو می آزارد
قاسمی، هر که دراین کوچه در آمد سر باخت
غیر آن زاهد ترسیده که سر می خارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۶ - دلم از جور تو بسیار شکایت دارد
دلم از جور تو بسیار شکایت دارد
وقت آن شد که شکایت بحکایت آرد
مدتی بود که اندر هوست جان می داد
وقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد
آرزوی تو، که صد جان گرامی ارزد
در زمین دل من تخم وفا می کارد
ما همه منتظرانیم، ولی گه گاهی
باد می آید و ما را خبری می آرد
هرکجادرهمه عالم صفت لطفی هست
چونکه نیکونگری روی به انسان دارد
گوشه دامن این زاهد ما تر نشود
آسمان گر همه باران هدایت بارد
قاسمی در ره جانان سر و جان باخته است
غیرآن زاهد بیچاره که سر می خارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۸ - دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد
دیده مشتاق و دلم میل فراوان دارد
جانم از مسکن تن روی بجانان دارد
بهمه حال ز جانان نشکیبد جانم
جان زجان آمدو هم روی بدان جان دارد
دل بیچاره خرابست که گفتند :فلان
روی چون ماه وسر زلف پریشان دارد
روی از کعبه مقصود نشاید پیچید
گر ره کعبه همه خار مغیلان دارد
در زمانی همه جاویدوخوش وزنده شوند
سایه ای گر بسر خاک غریبان دارد
مردم از پرده پندارهمه مست و خراب
دل ما مست خدا،سوزش عرفان دارد
من چه گویم؟که حکایت بصفت ناید راست
قاسم از مونس جان شکر فراوان دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۳ - دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد
دلم از شیوه شیرین تو شوری دارد
دیده از طلعت زیبای تو نوری دارد
با خیال توچه گویم؟همه شب تابسحر
دل غمدیده درین وقت حضوری دارد
عاقبت بر سر کوی تو بخواهد سر باخت
دل دیوانه،که از عشق غروری دارد
دل واعظ ز غم عشق تو آزاد نشد
علت آنست که در عقل قصوری دارد
تو سلیمان جهانی و دل خسته من
بخدا،پیش تو گر قیمت موری دارد
تا که از تیر جفاها دل من ریش کنی؟
عاشق خسته دگر جان صبوری دارد
دل بسودای تو در ماتم جاویدان رفت
هر که بینی بجهان ماتم و سوری دارد
همه ذرات جهان مست خرابند از عشق
عشق در جمله ذرات ظهوری دارد
سر ببازیم به سودای تو،هم جان بدهیم
قاسم سوخته دل عشق و سروری دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۴ - هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارد
هر دلی در دو جهان چشم و چراغی دارد
دل ما در دو جهان بی تو فراغی دارد
هیچ جانیست که بوی تو بدانجا نرسد
بشنود نکهت آن هر که دماغی دارد
این همه قصه «احییت لکی اعراف » چیست؟
دوست از خلوت جان میل به باغی دارد
باده ای دارد در خم صفا آن دلبر
هرکه را دید از آن باده ایاغی دارد
ما شناسیم که: آن حال خیالست و محال
صوفی از صومعه گر بانگ کلاغی دارد
سخن حق به همه کس نتوان گفت،اما
عارف آنست که او حسن بلاغی دارد
برساند دل و جان رابه مقامات وصال
هرکه از عشق درین راه چراغی دارد
به خدا زود به مقصود رساند جان را
دل، که از شیوه شوق تو الاغی دارد
عاقبت از نظر لطف به مرهم برسد
دل قاسم،که ز سودای تو داغی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۵ - جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد
جانم از نرگس مخمور تو جاهی دارد
وز عنایات تو دل پشت و پناهی دارد
دل بکوی تور سیدست، ولی می گذرد
طاعتی کرد، ولی عزم گناهی دارد
جان میان بست یقین بادیه حیرت را
مددی می طلبد روی براهی دارد
بخدا،برسر کوی تو یقین می دانم
دل چون کوه من،ار قیمت کاهی دارد
حال دل باغم هجران تو خوش خواهد بود
گر چه تنهاست،ولی قصد سیاهی دارد
هر کجا یاد کنم چهره زیبای ترا
دل بیچاره من ناله و آهی دارد
دیگر از روی رویا قصه قاسم بگذشت
بگذر از روی وریا، روی بشاهی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۶ - جانم از دولت درد تو دوایی دارد
جانم از دولت درد تو دوایی دارد
دلم از صیقل ذکر تو صفایی دارد
هر کرارو بتو شدجنت جاویدان یافت
دوزخ آنجاست که رویی وریایی دارد
عشق سلطان کریمست ولی مصلحتست
بر دل خسته اگر جور و جفایی دارد
دوزخ افسردگی وظلمت جهلست مدام
جنت آنست که دل عشق وولایی دارد
دلم از ظلمت تن نیک بجان آمده است
«جل ذکرک »،ز تو امید جلایی دارد
عاشقی را که پریشان و مشوش بینی
دم انکار مزن، عشق و هوایی دارد
گر اجابت کنی،ای دوست،نیاز دل و جان
قاسم سوخته دل رو بدعایی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۷ - در ولای تو دلم حسن وفایی دارد
در ولای تو دلم حسن وفایی دارد
روی زیبای تو هر لحظه صفایی دارد
عشق مستست،ندانم که چه خواهد کردن؟
غالبا نیت انگیز بلایی دارد
دل بیچاره من بر سر کوی تو رسید
من چه گویم که چه خوش آب و هوایی دارد؟
هر سحرگه که وزد باد صبا زان سر کو
بوستان دل من نشو و نمایی دارد
سخت ترسانم ازین هجر ولی شادانم
کز وصال تو دلم برگ و نوایی دارد
عشق مستست بخم خانه و می می نوشد
جام بر کف، همه را بانگ و صلایی دارد
دوست پرسید ز اصحاب که: قاسم چونست؟
با چنین پایه غم بی و سر پایی دارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۹ - تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟
تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟
حق بفریاد دل خسته درویش رسد
من ز بیگانه نترسم،که درین راه مرا
هر بلایی که رسد از قبل خویش رسد
یارب،این عشق بلاییست،ندانم چه بلاست؟
هر چه پرهیز کنم تیر بلا پیش رسد
دل،که درحال بلا ثابت و راسخ باشد
چونکه معنیش تمام آمد دعویش رسد
چون نمیرم؟که درین آتش غم میسوزم
تیر هجران تو بر جان غم اندیش رسد
دل و جان را بتو دادیم،هم از روز ازل
راضیم از تو،اگر مرهم،اگر نیش رسد
آتشی بود که در خرمن جانها افتاد
وقت آنست که با قاسم دلریش رسد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۱ - تا به کی این دل من واله و شیدا باشد؟
تا به کی این دل من واله و شیدا باشد؟
تا به کی در هوس عشق و تمنا باشد؟
دل و جان رفت ز دستم،چه کنم،درمان چیست؟
مدد جان و دل از عز تعالا باشد
آن زمانی که نقاب از رخ خود بگشاید
در دل و دیده ما ذوق تماشاباشد
هر که گیسوی ترادید از دست بداد
در سویدای دلش مایه سودا باشد
دایم از حضرت عزت طلبد این دل من:
جام صهبا کشد و جانب صحرا باشد
تو بمی خواری ما از سر غفلت منگر
دایما جرعه ما لجه دریا باشد
باده نوشیدم و بد مستی بی حد کردم
هر کجا باده بنوشند ازین ها باشد
جام اوزنده کند جان مرا جاویدان
این هم ازنشأئه آن جام مسیحا باشد
از شرابات خدازنده جاوید شوی
باده گر درد و گر صافی و اصفا باشد
برسی زود بمقصود مراد دل و جان
گر ترااز طرف عشق تقاضاباشد
زود باشد که بر ایوان معالی برسی
همتت چون طرف جانب بالا باشد
نیک وامانده راهی،که بوقت مردن
دل و جان را غم تسبیح و مصلا باشد
«لا» چه باشد؟چو نهنگیست درین بحر محیط
بعد ازین خاطر ما جانب الا باشد
گر شبی دورفتم از تو،چه گویم زان شب؟
همه شب تا بسحر بانگ و علالا باشد
هر دلی رو برهی دارد و میلی بکسی
قاسمی خاک ره مهدی مهدا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۲ - تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟
تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟
در بیابان غمت بی سر و بی پا باشد؟
در بیابان تمنای تو صد جان بجویست
راه عشقست که بی میل و محابا باشد
دل ما طالب حسنست، چه شاید گفتن؟
حسن عشقست که او احسن حسنا باشد
رو مگردان تو ازین عشق،که این عشق خدا
نا گزیریست که اندر همه اشیا باشد
روز محشر،که سراز خاک لحد بردارم
جان و دل را هوس عشق و تولا باشد
گر ترا صفوت جان هست،به انصاف بگو:
عشق و مستوری و مستی چه تمناباشد؟
عقل اگر علت اولی بود از قول حکیم
عشق اولیست که او علت اولا باشد
جان شیرین به همه حال بباید دادن
خاصه با درد تو،کانا حسن و اولا باشد
گفتم: از عشق چه راهست به عقل؟ای دل و دین
گفت: قاسم، ز ثری تا به ثریا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۳ - در قیامت همه کس طالب و جویا باشد
در قیامت همه کس طالب و جویا باشد
دل ما طالب این قدر معلا باشد
عشق،کان جان و دل و دین ز تو باز استاند
عشق نبود،مگر آن طامه کبرا باشد
در جهان گشتم و آفاق سراسر دیدم
ذات انسانست،که هم اسم و مسما باشد
هر کرا جان و دلی هست به جانان نزدیک
راحت جان و دلش باده حمرا باشد
من،که با خاک سر کوی تو شوقی دارم
سر کوی تو مرا جنت ماوا باشد
دل و دین برد ز من، جان طلبد،چون سازم؟
هر کجا عشق بود جمله ازینها باشد
چند گویی تو ازین عقلک بی عقل مدام؟
مثل عشق و خرد پشه و عنقا باشد
من ندانم که چه حالیست که پیوسته به جان
دلم آشفته آن قامت و بالا باشد؟
در صبوحی،که سر از خاک برآرند همه
قاسمی بنده آن خسرو جانها باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۴ - طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشد
طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشد
دل عاشق چه بود؟ لجه دریا باشد
لذت جان طلبی،خاطرفارغ بکف آر
دل عاشق بجهان فارغ و یکتا باشد
من ندانم که چه حالست؟ که هر جا که منم
خاطرم شیفته آن قدوبالا باشد
روز محشر،که سر از خواب گران بردارم
جان من شیفته عشق و تولا باشد
بوی عشق تو مرا زنده جاویدان کرد
این هم از خاصیت معجز عیسا باشد
دل بدلدار ده و جان گرامی در باز
تا ترا قاعده عیش مهنا باشد
قاسم،از عشق مگو قصه به بیگانه دلان
سخن عشق همه رمز و معما باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۵ - گر همه میل دلت جانب سلما باشد
گر همه میل دلت جانب سلما باشد
خاطر آشفته آن زلف چلیپا باشد
روز محشر،که بیارد همه کس دست آویز
جان ما را هوس عشق و تمنا باشد
یار می خوردن ما نیست کسی در عالم
کمترین جرعه مالجه دریا باشد
یار را جستم و وایافتمش ناگاهی
با کمالی که همه صورت و معنا باشد
روز محشر،که سر از خواب گران بردارم
خاطرم را هوس نور تجلا باشد
عاشق روی تو گرخسرو،اگر شیرینست
بنده موی تو گر وامق و عذرا باشد
قاسمی،قصه عشاق ندارد پایان
کمترین شیوه او رمز و معما باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۶ - هر کرا در دل و جان عشق و تولا باشد
هر کرا در دل و جان عشق و تولا باشد
دل و جان مظهر انوار تجلا باشد
هر که او غرقه اسرار معانی گردد
لاجرم بیت دلش مسجد اقصا باشد
هرکه او مست ز جامات وصال تو شود
فارغ از جام جم و باده حمرا باشد
هرکه مستوری و مستی طلبد در ره عشق
این حکایت مگر از علت سودا باشد
هرکه او روی ترا دید زمستان تو شد
تا ابد شیفته و واله و شیدا باشد
هرکه در راه خدا هادی مطلق گردد
مرهم جان و دلش مهدی مهدا باشد
این چنین مرد که گفتم،به گه روز مصاف
لشکری را بزند،گر تن تنها باشد
هر نسیمی،که ز کوی تو وزد در عالم
نکهتش بوی گل و عنبر سارا باشد
بر سر کوی تو ما عقل و روان گم کردیم
این هم از خاصیت جودت صهبا باشد
قاسمی،فرصت امروز غنیمت می دان
نقد امروز به از نسیه فردا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۷ - هر که او را هوس منصب اعلا باشد
هر که او را هوس منصب اعلا باشد
قبله جان و دلش زلف چلیپا باشد
عاشقی را،که بهمت زد و عالم بگذشت
میل جانش همه با مقصد اقصا باشد
عاشقم، ناله و زاری مرا منع مکن
هر کجاعشق بود شورش و غوغا باشد
گر مرا جانب جنات نباشد میلی
آن هم از خاصیت جودت صهبا باشد
گر مرا در چمن جنت فردوس برید
خاطرم مایل آن ماه دلارا باشد
دل من بحر محیطست، عجب نبود ازو
اگرش موج ثری تا بثریا باشد
دل،که آشفته آن زلف پریشان نشود
دل نباشد،مگر آن صخره صما باشد
رو به محبوب ازل از همه سو آوردن
پیش مستان خدا حسن تولا باشد
قاسمی،دولت جاوید چه باشد؟دانی؟
هر کرا باده ازین جام مهیا باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۰ - مست و مستور ندیدیم و گر هم باشد
مست و مستور ندیدیم و گر هم باشد
این چنین نادره در ملک جهان کم باشد
پیش ما قصه به تزویر و به قرایی نیست
مرد عاشق بر ما اعلم و احکم باشد
رمز اسرار خدا را نتوان گفت بکس
مگر آن یار،که او محرم و محرم باشد
این چنین باده که گفتم به کس می نرسد
جز از آن یار گرامی، که مکرم باشد
مظهر جمله ذرات شود در دو جهان
مظهر مرتبه طینت آدم باشد
راه حق می طلبی، جان و دل و دین درباز
راه نیکوست،اگر عشق مقدم باشد
دمی از دوست گرفتند «نفحنا» گفتند
همدم راز خدا شد که بر دین دم باشد
بگذر از جان و دل اندر ره توحید و فنا
تا ترا قاعده عشق مسلم باشد
جام عشقت مصفا ز کدورت،قاسم
این چنین جام مگر لایق آن جم باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۱ - مظهر ذات و صفت آدم و عالم باشد
مظهر ذات و صفت آدم و عالم باشد
جام جم راکه شنیدی دل آدم باشد
در ره عشق فناباش و سلیم و تسلیم
بعد ازین دعوی عشق از تو مسلم باشد
دل،که با عشق و محبت نبود محرومست
دل نباشد، به یقین خانه ماتم باشد
عاشقی را که بود در صفت معشوقی
جان او را ز خدا جام دمادم باشد
صفت بخت بلندست و نشان دولت
دل که در آتش سودای تو خرم باشد
اندرین راه مریدان طلب درد کنند
شیخ را داعیه آن که معمم باشد
مفتی وصوفی اگر چند سلیمند،اما
صوفی صاف یقینست که اسلم باشد
در ره عشق فنا شو، ز فنا فانی شو
بعد از آن قاعده عشق تو محکم باشد
قاسم،از ساقی جان جام لبالب بستان
هر کرا جام عظیمست معظم باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۶۲ - تا دل آشفته آن زلف پریشان باشد
تا دل آشفته آن زلف پریشان باشد
دل شوریده من واله و حیران باشد
روی جان را بتوان دیدن و خرم گشتن
گر دلت آینه نیر عرفان باشد
سر توحید توان گفت به هشیاران؟ نی
بتوان گفت اگر مجلس مستان باشد
هر که دورست ز معنی به حقیقت دیوست
گر بصورت مثلا یوسف کنعان باشد
ما بسودای تو خواری جهانی بکشیم
حاجیان را چه غم از خار مغیلان باشد؟
هر که از کوی تو بگریزد و جنت طلبد
غبن فاحش بود،از غبن پشیمان باشد
بر دل خسته قاسم ز کرم رحمت کن
کین متاعیست که در ملک تو ارزان باشد