تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - از دور عشقباز ترا می توان شناخت
از دور عشقباز ترا می توان شناخت
دوا نخست هر که ترا دید رنگ باخت
هرگز نمیرد آنکه پی جستجوی اوست
آب حیات شد چو در این ره نفس گداخت
شرمنده شد زهمسری بهتر از خودی
تا شد مقابل رخت آئینه روی ساخت
دنبال کرده نفس به جایی نمی رسد
یکران همت آنکه در این راه تاخت باخت
از اهل خلق کس نگریزد که صحبتش
با نیک و بد ز فیض نوازش بود نواخت
سنگ نمک بود محک اهل روزگار
نامرد و مرد را به همین می توان شناخت
جویا چه فیضها که نبرد از جهاد نفس
هر کس سمند سعی در این رزمگاه تاخت
دوا نخست هر که ترا دید رنگ باخت
هرگز نمیرد آنکه پی جستجوی اوست
آب حیات شد چو در این ره نفس گداخت
شرمنده شد زهمسری بهتر از خودی
تا شد مقابل رخت آئینه روی ساخت
دنبال کرده نفس به جایی نمی رسد
یکران همت آنکه در این راه تاخت باخت
از اهل خلق کس نگریزد که صحبتش
با نیک و بد ز فیض نوازش بود نواخت
سنگ نمک بود محک اهل روزگار
نامرد و مرد را به همین می توان شناخت
جویا چه فیضها که نبرد از جهاد نفس
هر کس سمند سعی در این رزمگاه تاخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - رفتن زخود به دشت جنون هادی من است
رفتن زخود به دشت جنون هادی من است
طومار آه محضر آزادی من است
از جوش درد منبع غم های عالمم
هر دل که در فغان شده فریادی من است
طرح مرا زمانه ز رنگ پریده ریخت
عنقا خراب رشک ز آبادی من است
صد کوه قاف را کند از جا چو پرکاه
آنجا که زور بازوی فرهادی من است
جویا محیط عالم امکان بود دلم
در رقص خوشدلی فلک از شادی من است
طومار آه محضر آزادی من است
از جوش درد منبع غم های عالمم
هر دل که در فغان شده فریادی من است
طرح مرا زمانه ز رنگ پریده ریخت
عنقا خراب رشک ز آبادی من است
صد کوه قاف را کند از جا چو پرکاه
آنجا که زور بازوی فرهادی من است
جویا محیط عالم امکان بود دلم
در رقص خوشدلی فلک از شادی من است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - آرامم از خط تو رمیدن گرفته است
آرامم از خط تو رمیدن گرفته است
تا نکهت بهار دمیدن گرفته است
خون دلم ز پنجهٔ مژگان به راه او
دامان انتظار چکیدن گرفته است
صهبا به بزم تا نرسیده است نارس است
می در پیاله رنگ رسیدن گرفته است
وحشت مرا رساند به سر منزل وصال
آن صید را دلم ز رمیدن گرفته است
از فیض آبیاری می لاله های رنگ
جویا به باغ حسن دمیدن گرفته است
تا نکهت بهار دمیدن گرفته است
خون دلم ز پنجهٔ مژگان به راه او
دامان انتظار چکیدن گرفته است
صهبا به بزم تا نرسیده است نارس است
می در پیاله رنگ رسیدن گرفته است
وحشت مرا رساند به سر منزل وصال
آن صید را دلم ز رمیدن گرفته است
از فیض آبیاری می لاله های رنگ
جویا به باغ حسن دمیدن گرفته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - دارم سری که سرخوش صهبای بیخودیست
دارم سری که سرخوش صهبای بیخودیست
چشم تری که محو تماشای بیخودیست
در محشر شهادتیان نگاه او
دشت جنون و دامن صحرای بیخودیست
بی رنگ باش تا سبک از خویشتن روی
رنگ پریده زینت سیمای بیخودیست
خود را مگر ز روزن آیینه دیده است
چشم تو مست ساغر صهبای بیخودیست
جویا اسیر فکر «اسیر» که گفته است:
«آهم گواه محضر دعوای بیخودیست»
چشم تری که محو تماشای بیخودیست
در محشر شهادتیان نگاه او
دشت جنون و دامن صحرای بیخودیست
بی رنگ باش تا سبک از خویشتن روی
رنگ پریده زینت سیمای بیخودیست
خود را مگر ز روزن آیینه دیده است
چشم تو مست ساغر صهبای بیخودیست
جویا اسیر فکر «اسیر» که گفته است:
«آهم گواه محضر دعوای بیخودیست»
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - سررشتهٔ امل همه ای دل به دست تست
سررشتهٔ امل همه ای دل به دست تست
تعمیر قصر عافیت اندر شکست تست
ترسیده چشم آینه رویان روزگار
از صافیی که با قدرانداز شست تست
قمری همین نه در گلوی تو است طوق
آزاده سرو هم به چمن پای بست تست
از خط جام حلقه کند نام باده را
این نشئه ای که در نگه نیم مست تست
جویا به خون نشسته گل و لاله در چمن
از رشک رنگ و بوی بت می پرست تست
تعمیر قصر عافیت اندر شکست تست
ترسیده چشم آینه رویان روزگار
از صافیی که با قدرانداز شست تست
قمری همین نه در گلوی تو است طوق
آزاده سرو هم به چمن پای بست تست
از خط جام حلقه کند نام باده را
این نشئه ای که در نگه نیم مست تست
جویا به خون نشسته گل و لاله در چمن
از رشک رنگ و بوی بت می پرست تست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - گل در چمن چو عارض او دلفریب نیست
گل در چمن چو عارض او دلفریب نیست
گویم برهنه سرو چو او جامه زیب نیست
از دود آه کرده سیه خیمه ها بلند
در گرم سیر عشق دل ما غریب نیست
در آرزوی آنکه غبار رهت شود
یک گل زمین کجاست که حسرت نصیب نیست
در باغ ناز خار چمن خوارتر بود
با غنچه ای که سوز دل عندلیب نیست
تکرار درس ناله به جایی نمی رسد
جویا به مکتبی که غم او ادیب نیست
گویم برهنه سرو چو او جامه زیب نیست
از دود آه کرده سیه خیمه ها بلند
در گرم سیر عشق دل ما غریب نیست
در آرزوی آنکه غبار رهت شود
یک گل زمین کجاست که حسرت نصیب نیست
در باغ ناز خار چمن خوارتر بود
با غنچه ای که سوز دل عندلیب نیست
تکرار درس ناله به جایی نمی رسد
جویا به مکتبی که غم او ادیب نیست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - از باده غنچهٔ دل آن سیمبر شکفت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماست
دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماست
این قفل را کلید ز خط ایاغ ماست
پاشیدن از خجالت رخسار او به خاک
طور نیازپاشی گلهای باغ ماست
ارواح قدسیان دم پروانگی زنند
در محفلی که روشنی اش از چراغ ماست
در خون نشسته لاله صفت برگ برگ گل
از رشک لخت لخت دل داغ داغ ماست
هر قطرهٔ سرشک جگر گوشهٔ دلست
آن گوهر است اشک که چشم و چراغ ماست
باشد برون ز عالم هستی دیار ما
جویا کسی که رفت ز خود در سراغ ماست
این قفل را کلید ز خط ایاغ ماست
پاشیدن از خجالت رخسار او به خاک
طور نیازپاشی گلهای باغ ماست
ارواح قدسیان دم پروانگی زنند
در محفلی که روشنی اش از چراغ ماست
در خون نشسته لاله صفت برگ برگ گل
از رشک لخت لخت دل داغ داغ ماست
هر قطرهٔ سرشک جگر گوشهٔ دلست
آن گوهر است اشک که چشم و چراغ ماست
باشد برون ز عالم هستی دیار ما
جویا کسی که رفت ز خود در سراغ ماست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - از گفتگو اشاره به دل آشناتر است
از گفتگو اشاره به دل آشناتر است
ابروی او ز چشم سیه خوش اداتر است
از شخص سایه می گذرد ابتدای روز
زلفش ز قد در اول خوبی رساتر است
قمری چو عندلیب گریان دریده نیست
نسبت به سرو قد، گل رو دلرباتر است
چون آفتاب، منت مشاطه کی کشد؟
بی خط و خال روی نکو با صفاتر است
سیاره راست در دل شب جلوهٔ دگر
با سرمه چشم شوخ بتان خوشنماتر است
پرورده ناز بسکه تو را در کنار شرم
در چشمم از نگاه تو مژگان رساتر است
جویا به سیر باغ برد بوی گل مرا
یعنی نگه زچشم به ما آشناتر است
ابروی او ز چشم سیه خوش اداتر است
از شخص سایه می گذرد ابتدای روز
زلفش ز قد در اول خوبی رساتر است
قمری چو عندلیب گریان دریده نیست
نسبت به سرو قد، گل رو دلرباتر است
چون آفتاب، منت مشاطه کی کشد؟
بی خط و خال روی نکو با صفاتر است
سیاره راست در دل شب جلوهٔ دگر
با سرمه چشم شوخ بتان خوشنماتر است
پرورده ناز بسکه تو را در کنار شرم
در چشمم از نگاه تو مژگان رساتر است
جویا به سیر باغ برد بوی گل مرا
یعنی نگه زچشم به ما آشناتر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - با بال شوق در چمن قدس طایر است
با بال شوق در چمن قدس طایر است
دل گر به راه بی خبریها مسافر است
دارد خطر ز موج نفس چون حباب جسم
در چار موجه کشتی تن از عناصر است
گشتم چو آینه همه جان از خیال دوست
جسمی که یافت رتبهٔ ارواح نادر است
زنهار! روح شو، که به عالم، بقای روح
مانند بی ثباتی اجسام ظاهر است
جویا شکور باش که در کیش اهل دید
کفران نعمت آنکه کند پیشه، کافر است
دل گر به راه بی خبریها مسافر است
دارد خطر ز موج نفس چون حباب جسم
در چار موجه کشتی تن از عناصر است
گشتم چو آینه همه جان از خیال دوست
جسمی که یافت رتبهٔ ارواح نادر است
زنهار! روح شو، که به عالم، بقای روح
مانند بی ثباتی اجسام ظاهر است
جویا شکور باش که در کیش اهل دید
کفران نعمت آنکه کند پیشه، کافر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - در زنگ ابر هر قدر آیینه هواست
در زنگ ابر هر قدر آیینه هواست
چشم و دل صراحی و پیمانه را صفاست
روشن ز شمع بزم بود اهل دید را
کاخر به چشم می رود آنکس که خودنماست
خواهی به مدعا رسی از مدعا گذر
زشت است مدعای تو گر ترک مدعاست
ناحق به خاک ریخته ای خون عیش را
قاضی میان ما و تو ای محتسب، خداست!
جویا فریب چشم سخنگوی او مخور
کس از زبان آن مژه نشنیده است راست
چشم و دل صراحی و پیمانه را صفاست
روشن ز شمع بزم بود اهل دید را
کاخر به چشم می رود آنکس که خودنماست
خواهی به مدعا رسی از مدعا گذر
زشت است مدعای تو گر ترک مدعاست
ناحق به خاک ریخته ای خون عیش را
قاضی میان ما و تو ای محتسب، خداست!
جویا فریب چشم سخنگوی او مخور
کس از زبان آن مژه نشنیده است راست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - بی او هجوم غم دل بی کینه را شکست
بی او هجوم غم دل بی کینه را شکست
رنگم چنان شکست که آیینه را شکست
جانا بیا که صید تو ترسم رها شود
مرغ دل از تپش، قفس سینه را شکست
از ما چو یافت خلعت عریان تنی رواج
بازار گرم خرقهٔ پشمینه را شکست
بگشود باز رو به حریفان لب جواب
امروز عهد بستهٔ دوشینه را شکست
جویا پیاله تکیه به فضل کریم خورد
بر سنگ کعبه توبهٔ دیرینه را شکست
رنگم چنان شکست که آیینه را شکست
جانا بیا که صید تو ترسم رها شود
مرغ دل از تپش، قفس سینه را شکست
از ما چو یافت خلعت عریان تنی رواج
بازار گرم خرقهٔ پشمینه را شکست
بگشود باز رو به حریفان لب جواب
امروز عهد بستهٔ دوشینه را شکست
جویا پیاله تکیه به فضل کریم خورد
بر سنگ کعبه توبهٔ دیرینه را شکست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - در توبه کوش، توبه حصار سلامت است
در توبه کوش، توبه حصار سلامت است
سیلاب خرمن گنه اشک ندامت است
از شب توان گرفت مکافات روز را
روزی که نیست شب ز پی او قیامت است
صبر گرانرکاب دهد نفس را شکست
نصرت همیشه در قدم استقامت است
سرو سهی است سایهٔ بالای او، ولی
بر خاک ره فتادهٔ آن سرو قامت است
از سرزنش زیاده شود غفلت عوام
بالین خواب خلق ز سنگ ملامت است
بی رخصت رقیب به وصلش نمی رسم
چون دیدن بهشت که بعد از قیامت است
جویا ز جور نفس اگر خواهی ایمنی
از خود بپوش چشم که حصن سلامت است
سیلاب خرمن گنه اشک ندامت است
از شب توان گرفت مکافات روز را
روزی که نیست شب ز پی او قیامت است
صبر گرانرکاب دهد نفس را شکست
نصرت همیشه در قدم استقامت است
سرو سهی است سایهٔ بالای او، ولی
بر خاک ره فتادهٔ آن سرو قامت است
از سرزنش زیاده شود غفلت عوام
بالین خواب خلق ز سنگ ملامت است
بی رخصت رقیب به وصلش نمی رسم
چون دیدن بهشت که بعد از قیامت است
جویا ز جور نفس اگر خواهی ایمنی
از خود بپوش چشم که حصن سلامت است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - از رفتنش به خاک چمن تا کمر نشست
از رفتنش به خاک چمن تا کمر نشست
گلشن ز جوش لاله به خون جگر نشست
رنگ پریده ام چو ز شرم رخت گداخت
شبنم شد و به عارض گلبرگ تر نشست
از آب آهن است سرشکم برنده تر
در سینه بسکه زان مژه ام نیشتر نشست
در جوش لاله جلوه طراز است سرو باغ
یا از غم قد تو به خون تا کمر نشست
نزدیکتر به خلوت او هر قدر شدیم
جویا توان و صبر ز ما دورتر نشست
گلشن ز جوش لاله به خون جگر نشست
رنگ پریده ام چو ز شرم رخت گداخت
شبنم شد و به عارض گلبرگ تر نشست
از آب آهن است سرشکم برنده تر
در سینه بسکه زان مژه ام نیشتر نشست
در جوش لاله جلوه طراز است سرو باغ
یا از غم قد تو به خون تا کمر نشست
نزدیکتر به خلوت او هر قدر شدیم
جویا توان و صبر ز ما دورتر نشست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - هست آنچه از زبان تو بیگانه نام ماست
هست آنچه از زبان تو بیگانه نام ماست
چیزی که نیست محرم گوشت پیام ماست
لبهای آن صنم به دو عالم برابر است
منت خدای را که دو عالم به کام ماست
عشقی به طاق ابروت از دور می زنیم
هندوی رام چشم ترا رام رام ماست
آگه نه ای ز حال اسیران نبرده را
پای دلت به حلقهٔ چشمی که دام ماست
لبریز مهر ساقی کوثر بود دلم
شکر خدا که صاف محبت به جام ماست
ماییم از سگان در مرتضی علی
شیر درنده فلک امروز رام ماست
نواب ما زفتح تبت کامیاب شد
جویا هزار شکر که دنیا به کام ماست
چیزی که نیست محرم گوشت پیام ماست
لبهای آن صنم به دو عالم برابر است
منت خدای را که دو عالم به کام ماست
عشقی به طاق ابروت از دور می زنیم
هندوی رام چشم ترا رام رام ماست
آگه نه ای ز حال اسیران نبرده را
پای دلت به حلقهٔ چشمی که دام ماست
لبریز مهر ساقی کوثر بود دلم
شکر خدا که صاف محبت به جام ماست
ماییم از سگان در مرتضی علی
شیر درنده فلک امروز رام ماست
نواب ما زفتح تبت کامیاب شد
جویا هزار شکر که دنیا به کام ماست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - جان چیست؟ عمر من که نیارم از آن گذشت
جان چیست؟ عمر من که نیارم از آن گذشت
نتوان گذشت از تو ز جان می توان گذشت
بی طالعی نگر که به گوشش نمی رسد
با آنکه شور ناله ام از آسمان گذشت
از آبگینه تیر ترازو نمی شود
چون از دلم خدنگ تو ابر و کمان گذشت
نتوان گذشت از کمر تابدار یار
زلفش به حیرتم که چسان زان میان گذشت
مردانه پشت پای به افلاک می زنم
رستم کسی بود که از این هفت خوان گذشت
گویم اگر به کوه نیارد جواب داد
از ضعف آنچه به تو به این ناتوان گذشت
جویا به طور طالب آمل غزلسراست
صیت سخنوریش ز مازندران گذشت
نتوان گذشت از تو ز جان می توان گذشت
بی طالعی نگر که به گوشش نمی رسد
با آنکه شور ناله ام از آسمان گذشت
از آبگینه تیر ترازو نمی شود
چون از دلم خدنگ تو ابر و کمان گذشت
نتوان گذشت از کمر تابدار یار
زلفش به حیرتم که چسان زان میان گذشت
مردانه پشت پای به افلاک می زنم
رستم کسی بود که از این هفت خوان گذشت
گویم اگر به کوه نیارد جواب داد
از ضعف آنچه به تو به این ناتوان گذشت
جویا به طور طالب آمل غزلسراست
صیت سخنوریش ز مازندران گذشت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۴۸ - گلشن در این بهار نه تنها شکفته است
گلشن در این بهار نه تنها شکفته است
کهسار و شهر و بیشه و صحرا شکفته است
شکر خدا که باز ز فیض بهار دهر
از بس شکفته تا به دل ما شکفته است
با صد هن چرا نزن خنده بر چمن
دل را که غنچه های تمنا شکفته است
یک گل برای زینت این نه چمن بس است
دنیاست گلستان چو دل ما شکفته است
از خنده های خشک مجو انبساط دل
جام تهی ز باده گل ناشکفته است
عالم تمام یک دهن خنده شد چو گل
جویا ز بس سراسر دنیا شکفته است
کهسار و شهر و بیشه و صحرا شکفته است
شکر خدا که باز ز فیض بهار دهر
از بس شکفته تا به دل ما شکفته است
با صد هن چرا نزن خنده بر چمن
دل را که غنچه های تمنا شکفته است
یک گل برای زینت این نه چمن بس است
دنیاست گلستان چو دل ما شکفته است
از خنده های خشک مجو انبساط دل
جام تهی ز باده گل ناشکفته است
عالم تمام یک دهن خنده شد چو گل
جویا ز بس سراسر دنیا شکفته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - دور از تو هر لبی که می ناب خورده است
دور از تو هر لبی که می ناب خورده است
لب نیست لختی از دل خوناب خورده است
اشکم ز دیدهٔ بیضهٔ طوطی فرو چکد
زان حسن سبزه بسکه دلم آب خورده است
ننشست نیم لحظه به بزمم قدح ز دور
می همتم به ساغر گرداب خورده است
مرغابی سرشک جهد چون نگه ز چشم
گویی که طبل از دل بیتاب خورده است
از پیچ و تاب رشتهٔ عمرم عجب مدار
با موی آن کمر ز ازل تاب خورده است
ریزم گلاب ناب زمژگان بجای اشک
جویا دلم از آن گل رو آب خورده است
لب نیست لختی از دل خوناب خورده است
اشکم ز دیدهٔ بیضهٔ طوطی فرو چکد
زان حسن سبزه بسکه دلم آب خورده است
ننشست نیم لحظه به بزمم قدح ز دور
می همتم به ساغر گرداب خورده است
مرغابی سرشک جهد چون نگه ز چشم
گویی که طبل از دل بیتاب خورده است
از پیچ و تاب رشتهٔ عمرم عجب مدار
با موی آن کمر ز ازل تاب خورده است
ریزم گلاب ناب زمژگان بجای اشک
جویا دلم از آن گل رو آب خورده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - زان لب که نوشداروی جانهای خسته است
زان لب که نوشداروی جانهای خسته است
یک بوسه مومیایی این دلشکسته است
تا جلوه ای ز صحن چمن رخت بسته است
چشمی است داغ لاله که در خون نشسته است
شادی در این زمانه نباشد جدا زغم
هر غنچه ای که می شکفد دلشکسته است
از سیر چارباغ چه طرف بست
آن را که غم به سینه مربع نشسته است
رفت از فراق سرو تو موزونی ام زطبع
از خاطرم غزال غزل بی تو جسته است
با آنکه از صفای بناگوشت آگه است
چندین گهر برای چه بر خویش بسته است
کی عقدهٔ دلم بگشاید ز سیر باغ
دستی است گل که حسن تو برچوب بسته است
هرگز نگاه لطف، ز جویا مگیر باز
پیرو خمیده قد و نزار است و خسته است
یک بوسه مومیایی این دلشکسته است
تا جلوه ای ز صحن چمن رخت بسته است
چشمی است داغ لاله که در خون نشسته است
شادی در این زمانه نباشد جدا زغم
هر غنچه ای که می شکفد دلشکسته است
از سیر چارباغ چه طرف بست
آن را که غم به سینه مربع نشسته است
رفت از فراق سرو تو موزونی ام زطبع
از خاطرم غزال غزل بی تو جسته است
با آنکه از صفای بناگوشت آگه است
چندین گهر برای چه بر خویش بسته است
کی عقدهٔ دلم بگشاید ز سیر باغ
دستی است گل که حسن تو برچوب بسته است
هرگز نگاه لطف، ز جویا مگیر باز
پیرو خمیده قد و نزار است و خسته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - از روی نو خط تو دل زار من شکفت
از روی نو خط تو دل زار من شکفت
چون نشکفد که سبزه دمید و چمن شکفت
برداشت زلف را زبناگوش او نسیم
در باغ آروزی دل یاسمن شکفت
بی او دلش زغنچه پر از خون حسرت است
از خندهٔ گل ارچه چمن را دهن شکفت
فانوس سان زپهلوی یادش که در دل است
گلهای نور باطنم از پیرهن شکفت
جویا گل همیشه بهار است تا به حشر
هر دل کز آبیاری فکر سخن شکفت
جویا غنیمت است، تو هم دلشکفته باش!
کامد بهار و غنچه دمید و چمن شکفت
چون نشکفد که سبزه دمید و چمن شکفت
برداشت زلف را زبناگوش او نسیم
در باغ آروزی دل یاسمن شکفت
بی او دلش زغنچه پر از خون حسرت است
از خندهٔ گل ارچه چمن را دهن شکفت
فانوس سان زپهلوی یادش که در دل است
گلهای نور باطنم از پیرهن شکفت
جویا گل همیشه بهار است تا به حشر
هر دل کز آبیاری فکر سخن شکفت
جویا غنیمت است، تو هم دلشکفته باش!
کامد بهار و غنچه دمید و چمن شکفت