تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۸۰ - ای به دیدار تو جانم آرزومند آمده
ای به دیدار تو جانم آرزومند آمده
پای تا سر همچو زلفت بند در بند آمده
بیش تر فریاد رس جانا که از بس اشتیاق
کار من در یک نفس با قطع و پیوند آمده
بیش ازین طاقت ندارم در فراق روی تو
یعلم الله نیز اگر حاجت به سوگند آمده
روزگاری دیر باید تا توانم باز گفت
آنچه بر من بنده زاندوه خداوند آمده
هر نفس جانم رسد از آرزومندی به لب
تا نپنداری نزاری از تو خرسند آمده
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۸۱ - دوش بازم قاصدی از حضرت یار آمده
دوش بازم قاصدی از حضرت یار آمده
نی غلط کردم کدامین دوش هم‌وار آمده
مملکت بخشیم و مملوکیم و در رتبت به ما
از ملایک دم به دم الهامِ بسیار آمده
تا ز خود بیرون نیایی ره نیابی در جرم
کی خرد در منزلِ عشّاق هشیار آمده
عشق ما بازی نباشد عزم سربازی مکن
یار می باید که باشد چست و عیار آمده
قطعِ جان خوش کرده‌ام زآن شب که دیدم روی دوست
سر برای این چنین روزی مرا کار آمده
از خیال نرگس چشمان مستش تا به روز
نوک مژگان هر شبم در دیده مسمار آمده
نیست در مصر قبولی دل عزیزی هم چو او
هر چه یوسف نیست زان در چشمِ من خوار آمده
کاشکی تانستمی گفتن که این درد از کجاست
وز که و کی باز در جانم پدیدار آمده
برگ‌ها در باغ وحدت بر درختِ امتحان
هر یکی در عشق حلّاجی‌ست بر دار آمده
عاشقم عاشق به آواز بلند ای دوستان
باش گو کوته نظر بر من به انکار آمده
من ز خود اقرار دارم حاجتِ انکار نیست
جملهٔ اعضای من بر من به اقرار آمده
رفته بودم زین جهان بر بوی او باز آمدم
هم چو بلبل کز برای گل به گل زار آمده
پای بندم گر نزاری بود در بازار عشق
این زمان هستم ازو یک‌باره بیزار آمده
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۸۲ - یار می باید که باشد چست و چالاک آمده
یار می باید که باشد چست و چالاک آمده
آری آری این بیان در عین لولاک آمده
می‌تواند شد به معراج حقیقی چون نبی
هر که را این معرفت در تحت ادراک آمده
بر جناح شوق اگر بنشاندت جبریل عشق
خویش را بی‌خویشتن بینی بر افلاک آمده
بر عرض هرگز نخواهد خویشتن را عرضه کرد
هر که از مبدای فطرت جوهرش پاک آمده
نور حق آلوده کی گردد به ادناسِ جهول
فعلِ جسم از آب و باد و آتش و خاک آمده
جام در ده ساقیا جامی که نزد اهل دل داد
زهرِ قاتل وقتِ استعمال تریاک آمده
عشق هر جا خانه گیرد عقل را بر در زند
صیدِ مسکین چون بود در قیدِ فتراک آمده
هر دو عالم چون بود در جنب قدر یک جهت
هم چو پیشِ بادِ صرصر خاک و خاشاک آمده
بارها آید سروش و رازها آرد به من
وز نزاری گر قسم خواهند حقّاک آمده
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱ - زود به کردم من بی‌صبر داغ خویش را
زود به کردم من بی‌صبر داغ خویش را
اول شب می‌کشد مفلس چراغ خویش را
گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباش
هیکل تن کرده‌ام چون لاله داغ خویش را
می‌گساران دیگر و خونابه‌نوشان دیگرند
بر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را
حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصل
بر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را
خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاست
تا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۱ - تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش را
تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش را
خود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را
شکوه‌ای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاست
هیچ‌کس چون خود نمی‌داند گناه خویش را
همچو خواب‌آلوده از کاروان افتاده دور
در تماشایش نظر گم کرده راه خویش را
می‌شود معلوم سوز سینه از دود جگر
همچو مشک آورده‌ام با خود گواه خویش را
گفتم از سوز درون رمزی و دل‌ها شد کباب
وای اگر می‌دادم از دل رخصت آه خویش را
نیست قدسی شام تنهایی جز او کس بر سرم
چون ندارم عزت بخت سیاه خویش را؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۳ - کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را
کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را
آورم شمع و بدست آرم دل پروانه را
بی لبت در پای گلبن بس که خالی مانده‌است
می‌کند بلبل خیال آشیان پیمانه را
کلبه ما بی‌سرانجامان چراغی گو مدار
ما نرنجانیم از خود خاطر پروانه را
گر ز چشمم بوی خون آید گناه دیده نیست
بر سر لخت جگر باشد بنا این خانه را
خامه تکلیف از بیگانه برنگرفته عشق
شانه محراب است در زلفت دل دیوانه را
درد دل قدسی مگو با مردمان چشم خویش
محرم این راز نتوان کرد هر بیگانه را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱ - داده عشقم باده نابی که می‌سوزد مرا
داده عشقم باده نابی که می‌سوزد مرا
خورده‌ام از جام خضر آبی که می‌سوزد مرا
شب فغانم رفته بود از یاد مطرب صبح‌دم
زد به تار چنگ مضرابی که می‌سوزد مرا
تازه عاشق گشته‌ام چشمم ز خون دل پر است
باز در جو کرده‌ام آبی که می‌سوزد مرا
قبله بتخانه را گویند ابروی بت است
در نماز این است محرابی که می‌سوزد مرا
شد مقیم گوشه ویرانه‌ای بر یاد دوست
یافت قدسی گنج نایابی که می‌سوزد مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳ - شد دهان شکرگو هر زخم نخجیر ترا
شد دهان شکرگو هر زخم نخجیر ترا
صید پیکان‌خورده داند لذت تیر ترا
جز حدیث بیستون در بزم شیرین نگذرد
آفرین ای ناله فرهاد تاثیر ترا
جور کن چندان که بتوانی که روز بازخواست
بر زبان شکوه شکر آید عنان‌گیر ترا
از چه خاکی ای دل ویران که از روز ازل
هیچ‌کس از پیش خود نگرفت تعمیر ترا
بر در دیوانگی زد بر سر کوی تو دل
تا به گردن افکند زلف چو زنجیر ترا
صید دل نزدیک و تیر غمزه دائم در کمان
ای شکارانداز باعث چیست تاخیر ترا؟
گر خطایی رفت قدسی حرف نومیدی مزن
کی کریمان بر تو می‌گیرند تقصیر ترا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶ - چند سوزد برق غم مشتی خس و خاشاک را
چند سوزد برق غم مشتی خس و خاشاک را
آتشی خواهم که سوزد خرمن افلاک را
چشم ما پاک است چون خورشید از آلودگی
دامن پاکی بود شایسته چشم پاک را
شوق آتش تا نسازد خلق را گرم گناه
چون برون آیی بپوش آن روی آتشناک را
بهر قتل عشق‌بازان دیر می‌آید اجل
رخصت یک غمزه فرما نرگس چالاک را
بر سر خاک شهیدان بیش از این قدسی منال
چند دردسر دهی آسودگان خاک را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۳ - لب شود ریش ار برد نام دل‌افگار ما
لب شود ریش ار برد نام دل‌افگار ما
آستین سوزد اگر چیند نم از رخسار ما
سبحه بر کف، توبه بر لب، دل پر از ذوق گناه
معصیت را خنده می‌آید ز استغفار ما
نشکفد در سینه دل بی زخم تیغ غمزه‌ای
تا نگردد خون نخندد غنچه گلزار ما
خویش را قدسی بر آتش نه بسوزان تا به کی
ننگ دین و کفر گردد سبحه و زنار ما؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱ - رغیرتم پوشیده از چشم بدان، خوب مرا
رغیرتم پوشیده از چشم بدان، خوب مرا
داده جا در پرده دل طفل محجوب مرا
مدعی بر خویش می‌پیچد چو مکتوب از حسد
ناگرفت از دست قاصد یار مکتوب مرا
عکس رویش را زچشم آیینه دل جذب کرد
دل به دست دیده هم نگذاشت مطلوب مرا
شاید از آشفتگی‌های دلم یادش دهد
ای صبا آشفته‌تر کن زلف محبوب مرا
جز دل دیوانه با من هیچ‌کس همدم نبود
مانده‌ام تنها کجا بردید محبوب مرا؟
دل به جان آمد ز غم خواهد شد افغانش بلند
بیش ازین تاب صبوری نیست ایوب مرا
کی گشاید دور از آن رخ، دل نظر بر هیچ‌کس
بسته عشق از غیر یوسف، دیده یعقوب مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۰ - داد گلبن در چمن یاد از گل‌افشانی مرا
داد گلبن در چمن یاد از گل‌افشانی مرا
بلبلان کردند تعلیم غزل‌خوانی مرا
راز من چون نقش پیشانی ز کس پوشیده نیست
از ازل بازست چون آیینه پیشانی مرا
هر طرف هنگامه‌ای گرم است از من همچو شمع
روشناس انجمن دارد سرافشانی مرا
کی لباس من شود پیراهن فانوس چرخ
شعله شمعم کند گردن گریبانی مرا
جوهر ذاتم نخواهد فیض ابر و آفتاب
آسمان مشناس گو دریایی و کانی مرا
کاش هر مویی مرا می‌بود چشم حیرتی
دیده تنها برنمی‌آید به حیرانی مرا
پیکرم را از لباس عافیت عریان مدان
پیرهن چون غنچه در بر کرده زندانی مرا
تا گریبان، غنچه این باغ در دلبستگی‌ست
سرو دارد داغ در بر چیده دامانی مرا
اشک یعقوبم کند دیوانه بیت‌الحزن
ورنه از جا درنیارد ماه کنعانی مرا
ذوق برگ سوسن از خنجر نیابم این زمان
یاد آن روزی که کردی غنچه پیکانی مرا
ترک دفترخانه‌ام فرمود ذوق شاعری
به بود دیوان شعر از خط دیوانی مرا
زلف جانان نیستم قدسی چرا باید گرفت
از نسیم و شانه تعلیم پریشانی مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۲ - شب شود روز از خیال عارض جانان ما
شب شود روز از خیال عارض جانان ما
شمع گو منت منه بر کلبه احزان ما
بر لب استغفار و در دل نقش روی و زلف یار
بت درون پیرهن می‌پرورد ایمان ما
دست ما تا با گریبان پاره‌کردن کرده خو
تار و پود پیرهن بر تن بود زندان ما
گلشن ما جای عشرت نیست ای بلبل برو
جز دل پرخون گلی نشکفته در بستان ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۸ - چند باشد دل ز وصل دل‌ربایی بی‌نصیب
چند باشد دل ز وصل دل‌ربایی بی‌نصیب
چند باشد گوشم از آواز پایی بی‌نصیب
رخ مپوش از من گهِ نظّاره این عیب است عیب
کز سر خوان کریم آید گدایی بی‌نصیب
چند آیم بر سر راه و ز بیم خوی تو
چشم از نظّاره و لب از دعایی بی‌نصیب
وقت رفتن جسم قدسی را مسوز ای آه گرم
تا نگردد ز استخوان او همایی بی‌نصیب
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۹ - شد بهار از توبه‌کردن بایدم اکنون گذشت
شد بهار از توبه‌کردن بایدم اکنون گذشت
می‌رسد گل چون توان از باده گلگون گذشت؟
من که شمع محفل قربم سراپا سوختم
حال بیرون‌ماندگان بزم، یا رب چون گذشت؟
خواستم بر یاد بالای تو چشمی تر کنم
تا نظر کردم ز سر یک نیزه بالا خون گذشت
بر دل ریشم نمی‌دانم که ناخن می‌زند
اینقدر دانم که خون دیده از جیحون گذشت
جور دشمن شد فراموش از نفاق دوستان
کین یاران با من از بدمهری گردون گذشت
گریه بر تنهایی خود نیست قدسی را به دشت
می‌خورد افسوس ایامی که بر مجنون گذشت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۰ - هرکه امشب می نمی‌نوشد به ما منسوب نیست
هرکه امشب می نمی‌نوشد به ما منسوب نیست
پارسا در حلقه مستان نشستن خوب نیست
در چنین فصلی که بلبل مست و گلشن پرگل است
گر همه پیمانه عمرست خالی خوب نیست
سرنوشتم را قضا از بس پریشان زد رقم
هرکه خواندش گفت مضمونی درین مکتوب نیست
کام‌جویان رشک بر حال زلیخا می‌برند
چشم ما جز در قفای گریه یعقوب نیست
در بیابان تمنا هر ندم دیوانه‌ایست
لیک مجنون تو بودن کار هر مجذوب نیست
ابتلای عشق را مپسند جز بر جان من
در بلا هر جورکش را طاقت ایوب نیست
نقش چشم خویش بر بال کبوتر می‌کشم
طالب دیدار را زین خوب‌تر مکتوب نیست
تا از دل خون پر بود مگذار خالی دیده را
شیشه تا پر مِی بود پیمانه خالی خوب نیست
از سر کوی تو قدسی سوی گلشن کی رود؟
جلوه سرو و سمن چون جلوه محبوب نیست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۳ - دل یکی وز هر طرف بر سینه داغ دیگری‌ست
دل یکی وز هر طرف بر سینه داغ دیگری‌ست
بهر یک پروانه از هر سو چراغ دیگری‌ست
هر طرف رنگی دگر برمی‌کند نظّاره‌اش
ساقی ما گل‌گل امشب از ایاغ دیگری‌ست
آنکه او را روز و شب در کعبه می‌جویی سراغ
پیش رندان در خراباتش سراغ دیگری‌ست
روزنم هرگز چنین روشن نبود از ماهتاب
کلبه ما روشن امشب از چراغ دیگری‌ست
شیشه را گیرم به لب ساقی چو ساغر کم دهد
امشبم در باده‌پیمایی دماغ دیگری‌ست
طعنه وارستگی تا چند قدسی را هنوز
بر دل از هر حلقه زلف تو داغ دیگری‌ست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۴ - بی تو شب تا روز چون شمعم به چشم تر گذشت
بی تو شب تا روز چون شمعم به چشم تر گذشت
اشک دامانم گرفت و آتشم از سر گذشت
بر سر راهش ندارم لذتی از انتظار
یار پنداری که امروز از ره دیگر گذشت
آنکه مشکل بود عمری حالم از نادیدنش
دوش با من بود و بر من حال مشکل‌تر گذشت
شوق چون زور آورد اندیشه طاقت چه سود
دست و پا نتوان زدن جایی که آب از سر گذشت
بس که از چشمم گریزان است آن آب حیات
چون ز من بگذشت پنداری ز آتش برگذشت
الحذر از آه قدسی کامشب از درد فراق
تا به لب از سینه آهش بر سر نشتر گذشت
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۶ - گشته پنهان از نظر آن‌کس که صیاد من است
گشته پنهان از نظر آن‌کس که صیاد من است
عالمی را برده از یاد آنکه در یاد من است
هر که رُفت از دل غباری بر دلم آمد نشست
هرکجا گم شد غمی در محنت‌آباد من است
ناله‌ای کردم برآمد شیون از صحن چمن
گرمی عشق گل و بلبل ز فریاد من است
نگذرد در خاطر صیاد صید از دوستی
دشمن جان من است آنکس که در یاد من است
در خراش سینه من کز ناتوانی عاجزم
کوه بشکافم اگر گویی که فرهاد من است
قطره بر دریا فزونی می‌کند در عشق زود
عمرها شاگرد من بود آنکه استاد من است
زردی رویم نه از بیم است قدسی زیر تیغ
رنگ زردم عذرخواه تیر جلاد من است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶۸ - آسمان پوشیده نیلی جان من غمناک چیست
آسمان پوشیده نیلی جان من غمناک چیست
دیگری دارد مصیبت بر سر من خاک چیست
هر طرف هست آرزویی در دل صدپاره‌ام
در میان لاله و گل اینقدر خاشاک چیست
بر شهید دیگری تیغ‌آزمودن خوب نیست
عشق ما را بس بود بی‌مهری افلاک چیست
سنبل و گل پرده تا برداشتی دانسته‌اند
زلف عنبربو کدام و روی آتشناک چیست
گر نظر با غیر بودش چون دل من شاد شد؟
تیغ اگر بر دیگری زد سینه من چاک چیست
در حریم وصل خود منع دلم از غم مکن
غنچه می‌داند که در گلشن دل غمناک چیست
آنکه هرگز برنمی‌دارد قدم از دیده‌ام
حیرتی دارم که نقش پای او بر خاک چیست
دیده گریان خود تا دیده‌ام دانسته‌ام
با همه آلوده دامانی نگاه پاک چیست
ای سراپا عشوه گاهی جلوه‌ای در کار ما
بر سر گنجی نشسته اینقدر امساک چیست
دل به زلفش بسته‌ای قدسی چه می‌خواهی دگر
صید بسمل‌گشته را معراج جز فتراک نیست