تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - داریم در هوای تو مستی به بوی گل
داریم در هوای تو مستی به بوی گل
ما راست باده ای که تو نوشی به روی گل
اندازه سنج رشکم و ترسم ز انتقام
پوشم ز شمع چشم و نبینم به سوی گل
بر گوشه بساط غریبست و آشناست
گلبن دیار گل بود و شاخ کوی گل
اندیشه را به نیم ادا می توان فریفت
خون کن دلی که از تو کند آرزوی گل
تا گل به رنگ و بوی که ماند؟ که در چمن
گل در پس گل آمده در جستجوی گل
جوش بهار بس که مهارش گسسته است
تازد به دشت ناقه بیراهه پوی گل
هی زود گیر زود گسل هی جگی جگی
در خشم خوی شعله و در مهر خوی گل،
زان گه که عندلیب لقب داده ای مرا
افزوده ای امید من و آبروی گل
در موسم تموز گلابی به تن بریز
تا آب رفته باز بیاید به جوی گل
غالب ز وضع طالبم آید حیا که داشت
«چشمی به سوی بلبل و چشمی به سوی گل »
ما راست باده ای که تو نوشی به روی گل
اندازه سنج رشکم و ترسم ز انتقام
پوشم ز شمع چشم و نبینم به سوی گل
بر گوشه بساط غریبست و آشناست
گلبن دیار گل بود و شاخ کوی گل
اندیشه را به نیم ادا می توان فریفت
خون کن دلی که از تو کند آرزوی گل
تا گل به رنگ و بوی که ماند؟ که در چمن
گل در پس گل آمده در جستجوی گل
جوش بهار بس که مهارش گسسته است
تازد به دشت ناقه بیراهه پوی گل
هی زود گیر زود گسل هی جگی جگی
در خشم خوی شعله و در مهر خوی گل،
زان گه که عندلیب لقب داده ای مرا
افزوده ای امید من و آبروی گل
در موسم تموز گلابی به تن بریز
تا آب رفته باز بیاید به جوی گل
غالب ز وضع طالبم آید حیا که داشت
«چشمی به سوی بلبل و چشمی به سوی گل »
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - خود را همی به نقش طرازی علم کنم
خود را همی به نقش طرازی علم کنم
تا با تو خوش نشینم و نظاره هم کنم
خواهی فراغ خویش بیفزای بر ستم
تا در عوض همان قدر از شکوه کم کنم
قاتل بهانه جوی و دعا بی اثر بیا
کز گریه آبگیری تیغ ستم کنم
طفل ست و تندخوی ببینم چه می کند؟
رامم ولی به عربده دانسته رم کنم
گردون وبال گردن من ساخت مدتی ست
کو دست تا به گردن دلدار خم کنم؟
یارب به شهوت و غضبم اختیار بخش
چندان که دفع لذت و جذب الم کنم
تا دخل من به عشق فزون تر بود ز خرج
خواهم که از تو بیش کشم ناز و کم کنم
غلتد دمم به مشک ز فیض هوای زلف
قانون فن غالیه سایی رقم کنم
خشکست کشت شیوه تحریر رفتگان
سیرابش از نم رگ ابر قلم کنم
غالب به اختیار سیاحت ز من مخواه
کو فتنه ای که سیر بلاد عجم کنم
تا با تو خوش نشینم و نظاره هم کنم
خواهی فراغ خویش بیفزای بر ستم
تا در عوض همان قدر از شکوه کم کنم
قاتل بهانه جوی و دعا بی اثر بیا
کز گریه آبگیری تیغ ستم کنم
طفل ست و تندخوی ببینم چه می کند؟
رامم ولی به عربده دانسته رم کنم
گردون وبال گردن من ساخت مدتی ست
کو دست تا به گردن دلدار خم کنم؟
یارب به شهوت و غضبم اختیار بخش
چندان که دفع لذت و جذب الم کنم
تا دخل من به عشق فزون تر بود ز خرج
خواهم که از تو بیش کشم ناز و کم کنم
غلتد دمم به مشک ز فیض هوای زلف
قانون فن غالیه سایی رقم کنم
خشکست کشت شیوه تحریر رفتگان
سیرابش از نم رگ ابر قلم کنم
غالب به اختیار سیاحت ز من مخواه
کو فتنه ای که سیر بلاد عجم کنم
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم
رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم
در بزم رنگ و بو نمطی دیگر افگنم
در وجد اهل صومعه ذوق نظاره نیست
ناهید را به زمزمه از منظر افگنم
معشوقه را ز ناله بدان سان کنم حزین
کز لاغری ز ساعد او زیور افگنم
هنگامه را جحیم جنون بر جگر زنم
اندیشه را هوای فسون در سر افگنم
نخلم که هم به جای رطب طوطی آورم
ابرم که هم به روی زمین گوهر افگنم
با غازیان ز شرح غم کارزار نفس
شمشیر را به رعشه ز تن جوهر افگنم
با دیریان ز شکوه بیداد اهل دین
مهری ز خویشتن به دل کافر افگنم
ضعفم به کعبه مرتبه قرب خاص داد
سجاده گستری تو و من بستر افگنم
تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر
بگدازم آبگینه و در ساغر افگنم
راهی ز کنج دیر به مینو گشاده ام
از خم کشم پیاله و در کوثر افگنم
منصور فرقه علی اللهیان منم
آوازه «انا اسد الله » درافگنم
ارزنده گوهری چو من اندر زمانه نیست
خود را به خاک رهگذر حیدر افگنم
غالب به طرح منقبت عاشقانه ای
رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم
در بزم رنگ و بو نمطی دیگر افگنم
در وجد اهل صومعه ذوق نظاره نیست
ناهید را به زمزمه از منظر افگنم
معشوقه را ز ناله بدان سان کنم حزین
کز لاغری ز ساعد او زیور افگنم
هنگامه را جحیم جنون بر جگر زنم
اندیشه را هوای فسون در سر افگنم
نخلم که هم به جای رطب طوطی آورم
ابرم که هم به روی زمین گوهر افگنم
با غازیان ز شرح غم کارزار نفس
شمشیر را به رعشه ز تن جوهر افگنم
با دیریان ز شکوه بیداد اهل دین
مهری ز خویشتن به دل کافر افگنم
ضعفم به کعبه مرتبه قرب خاص داد
سجاده گستری تو و من بستر افگنم
تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر
بگدازم آبگینه و در ساغر افگنم
راهی ز کنج دیر به مینو گشاده ام
از خم کشم پیاله و در کوثر افگنم
منصور فرقه علی اللهیان منم
آوازه «انا اسد الله » درافگنم
ارزنده گوهری چو من اندر زمانه نیست
خود را به خاک رهگذر حیدر افگنم
غالب به طرح منقبت عاشقانه ای
رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - صبح ست خیز تا نفسی در هم افگنم
صبح ست خیز تا نفسی در هم افگنم
از ناله لرزه بر فلک اعظم افگنم
آتش فرو نشاند نم دامنم بیا
کاین دلق نیم سوخته در زمزم افگنم
با من ز سرکشی نرود راست لاجرم
دل را به طره های خم اندر خم افگنم
برتر همی پرد ز ملک بهر کسر نفس
خود را به بند سلسله آدم افگنم
پرسد ز ذوق گرمرویها و خامشم
دوزخ کجاست تا به ره همدم افگنم
خواهم ز شرح لذت بیداد پرده دار
خونابه حسد به دل محرم افگنم
خوشنودم از تو و ز پی دورباش خلق
آوازه جفای تو در عالم افگنم
از ذوق نامه تو رود چون ز کار دست
از بال هدهدش به کبوتر دم افگنم
دوزند گر به فرض زمین را به آسمان
حاشا کزین فشار در ابرو خم افگنم
سلطانی قلمرو عنقا به من رسید
کو نقش ناپدید که بر خاتم افگنم
غالب ز کلک تست که یابم همی به دهر
مشکی که بر جراحت بند غم افگنم
از ناله لرزه بر فلک اعظم افگنم
آتش فرو نشاند نم دامنم بیا
کاین دلق نیم سوخته در زمزم افگنم
با من ز سرکشی نرود راست لاجرم
دل را به طره های خم اندر خم افگنم
برتر همی پرد ز ملک بهر کسر نفس
خود را به بند سلسله آدم افگنم
پرسد ز ذوق گرمرویها و خامشم
دوزخ کجاست تا به ره همدم افگنم
خواهم ز شرح لذت بیداد پرده دار
خونابه حسد به دل محرم افگنم
خوشنودم از تو و ز پی دورباش خلق
آوازه جفای تو در عالم افگنم
از ذوق نامه تو رود چون ز کار دست
از بال هدهدش به کبوتر دم افگنم
دوزند گر به فرض زمین را به آسمان
حاشا کزین فشار در ابرو خم افگنم
سلطانی قلمرو عنقا به من رسید
کو نقش ناپدید که بر خاتم افگنم
غالب ز کلک تست که یابم همی به دهر
مشکی که بر جراحت بند غم افگنم
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - شبهای غم که چهره به خوناب شسته ایم
شبهای غم که چهره به خوناب شسته ایم
از دیده نقش وسوسه خواب شسته ایم
افسون گریه برد ز خویت عتاب را
از شعله تو دود به هفت آب شسته ایم
زاهد خوش ست صحبت از آلودگی مترس
کاین خرقه بارها به می ناب شسته ایم
ای در عتاب رفته ز بیرنگی سرشک
غافل که امشب از مژه خوناب شسته ایم
پیمانه را ز باده به خون پاک کرده ایم
کاشانه را ز رخت به سیلاب شسته ایم
غرق محیط وحدت صرفیم و در نظر
از روی بحر موجه و گرداب شسته ایم
بی دست و پا به بحر توکل فتاده ایم
از خویش گرد زحمت اسباب شسته ایم
در مسلخ وفا ز حیا آب گشته ایم
خون از جبین و دست ز قصاب شسته ایم
غالب رسیده ایم به کلکته و به می
از سینه داغ دوری احباب شسته ایم
از دیده نقش وسوسه خواب شسته ایم
افسون گریه برد ز خویت عتاب را
از شعله تو دود به هفت آب شسته ایم
زاهد خوش ست صحبت از آلودگی مترس
کاین خرقه بارها به می ناب شسته ایم
ای در عتاب رفته ز بیرنگی سرشک
غافل که امشب از مژه خوناب شسته ایم
پیمانه را ز باده به خون پاک کرده ایم
کاشانه را ز رخت به سیلاب شسته ایم
غرق محیط وحدت صرفیم و در نظر
از روی بحر موجه و گرداب شسته ایم
بی دست و پا به بحر توکل فتاده ایم
از خویش گرد زحمت اسباب شسته ایم
در مسلخ وفا ز حیا آب گشته ایم
خون از جبین و دست ز قصاب شسته ایم
غالب رسیده ایم به کلکته و به می
از سینه داغ دوری احباب شسته ایم
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - تا فصلی از حقیقت اشیا نوشته ایم
تا فصلی از حقیقت اشیا نوشته ایم
آفاق را مرادف عنقا نوشته ایم
ایمان به غیب تفرقه ها ضمیر رفت از ضمیر
ز اسما گذشته ایم و مسما نوشته ایم
عنوان رازنامه اندوه ساده بود
سطر شکست رنگ به سیما نوشته ایم
قلزم فشانی مژه از پهلوی دل ست
این ابر را برات به دریا نوشته ایم
خاکی به روی نامه نیفشانده ایم ما
رخصت بدان حریف خودآرا نوشته ایم
در هیچ نسخه معنی لفظ امید نیست
فرهنگ نامه های تمنا نوشته ایم
آینده و گذشته تمنا و حسرت ست
یکی کاشکی بود که به صد جا نوشته ایم
دارد رخت به خون تماشا خطی ز حسن
روشن سواد این ورق نوشته ایم
رنگ شکسته عرض سپاس بلای تست
پنهان سپرده ای غم و پیدا نوشته ایم
آغشته ایم هر سر خاری به خون دل
قانون باغبانی صحرا نوشته ایم
کویت ز نقش جبهه ما یک قلم پر است
لختی سپاس همدمی پا نوشته ایم
غالب الف همان علم وحدت خودست
بر «لا» چه بر فروزد گر «الا» نوشته ایم؟
آفاق را مرادف عنقا نوشته ایم
ایمان به غیب تفرقه ها ضمیر رفت از ضمیر
ز اسما گذشته ایم و مسما نوشته ایم
عنوان رازنامه اندوه ساده بود
سطر شکست رنگ به سیما نوشته ایم
قلزم فشانی مژه از پهلوی دل ست
این ابر را برات به دریا نوشته ایم
خاکی به روی نامه نیفشانده ایم ما
رخصت بدان حریف خودآرا نوشته ایم
در هیچ نسخه معنی لفظ امید نیست
فرهنگ نامه های تمنا نوشته ایم
آینده و گذشته تمنا و حسرت ست
یکی کاشکی بود که به صد جا نوشته ایم
دارد رخت به خون تماشا خطی ز حسن
روشن سواد این ورق نوشته ایم
رنگ شکسته عرض سپاس بلای تست
پنهان سپرده ای غم و پیدا نوشته ایم
آغشته ایم هر سر خاری به خون دل
قانون باغبانی صحرا نوشته ایم
کویت ز نقش جبهه ما یک قلم پر است
لختی سپاس همدمی پا نوشته ایم
غالب الف همان علم وحدت خودست
بر «لا» چه بر فروزد گر «الا» نوشته ایم؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایم
بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایم
از خود گذشته و سر راهش گرفته ایم
دل با حریف ساخته و ما ز سادگی
بر مدعای خویش گواهش گرفته ایم
آوارگی سپرده به ما قهرمان شوق
ما همتی ز گرد سپاهش گرفته ایم
از چشم ما خیال تو بیرون نمی رود
گویی به دام تار نگاهش گرفته ایم
در هر نوردش از دل اغیار محضری ست
صد خرده بر دو زلف سیاهش گرفته ایم
در عرض شوق صرفه نبردیم در وصال
در شکوه های خواه مخواهش گرفته ایم
با حسن خویش را چه قدر می توان شکست
عبرت ز حال طرف کلاهش گرفته ایم
دیگر ز دام ذوق تماشا نمی رود
در حلقه کشاکش آهش گرفته ایم
دلتنگی پریرخ کنعان ز رشک دوست
دانیم ما که در بن چاهش گرفته ایم
حرفی مزن ز غالب و رنج گران او
کوهی معارض پر کاهش گرفته ایم
از خود گذشته و سر راهش گرفته ایم
دل با حریف ساخته و ما ز سادگی
بر مدعای خویش گواهش گرفته ایم
آوارگی سپرده به ما قهرمان شوق
ما همتی ز گرد سپاهش گرفته ایم
از چشم ما خیال تو بیرون نمی رود
گویی به دام تار نگاهش گرفته ایم
در هر نوردش از دل اغیار محضری ست
صد خرده بر دو زلف سیاهش گرفته ایم
در عرض شوق صرفه نبردیم در وصال
در شکوه های خواه مخواهش گرفته ایم
با حسن خویش را چه قدر می توان شکست
عبرت ز حال طرف کلاهش گرفته ایم
دیگر ز دام ذوق تماشا نمی رود
در حلقه کشاکش آهش گرفته ایم
دلتنگی پریرخ کنعان ز رشک دوست
دانیم ما که در بن چاهش گرفته ایم
حرفی مزن ز غالب و رنج گران او
کوهی معارض پر کاهش گرفته ایم
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - حیف ست قتلگه ز گلستان شناختن
حیف ست قتلگه ز گلستان شناختن
شاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن
لب دوختم ز شکوه ز خود فارغم شمرد
نشناخت قدر پرسش پنهان شناختن
از شیوه های خاطر مشکل پسند کیست
کشتن به جرم درد ز درمان شناختن؟
از پیکرت بساط صفای خیال یافت
وصل تو از فراق تو نتوان شناختن
نازم دماغ ناز ندانی ز سادگی ست
کشتن به ظلم و کشته احسان شناختن
یاد آیدم به وصل تو در صحن گلستان
آن جلوه گل آتش سوزان شناختن
خاکی به روی نامه فشاندیم مفت تست
ناخوانده صفحه حال ز عنوان شناختن
ماییم و ذوق سجده چه مسجد چه بتکده
در عشق نیست کفر ز ایمان شناختن
مینا شکسته و می گلفام ریخته
محوم هنوز در گل و ریحان شناختن
لخت دلم به دامن و چاک غمم به جیب
اینک سزای جیب ز دامان شناختن
بگداخت بس که از اثر تاب روی تو
مهر از شفق به کوی تو نتوان شناختن
غالب به قدر حوصله باشد کلام مرد
باید ز حرف نبض حریفان شناختن
شاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن
لب دوختم ز شکوه ز خود فارغم شمرد
نشناخت قدر پرسش پنهان شناختن
از شیوه های خاطر مشکل پسند کیست
کشتن به جرم درد ز درمان شناختن؟
از پیکرت بساط صفای خیال یافت
وصل تو از فراق تو نتوان شناختن
نازم دماغ ناز ندانی ز سادگی ست
کشتن به ظلم و کشته احسان شناختن
یاد آیدم به وصل تو در صحن گلستان
آن جلوه گل آتش سوزان شناختن
خاکی به روی نامه فشاندیم مفت تست
ناخوانده صفحه حال ز عنوان شناختن
ماییم و ذوق سجده چه مسجد چه بتکده
در عشق نیست کفر ز ایمان شناختن
مینا شکسته و می گلفام ریخته
محوم هنوز در گل و ریحان شناختن
لخت دلم به دامن و چاک غمم به جیب
اینک سزای جیب ز دامان شناختن
بگداخت بس که از اثر تاب روی تو
مهر از شفق به کوی تو نتوان شناختن
غالب به قدر حوصله باشد کلام مرد
باید ز حرف نبض حریفان شناختن
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - بالم به خویش بس که به بند کمند تو
بالم به خویش بس که به بند کمند تو
مردم گمان کنند که تنگم به بند تو
آزادیم نخواهی و ترسم کزین نشاط
نالم به خود چنان که نگنجم به بند تو
نز خویش ناسپاسی و نز سایه در هراس
گویی رسیده ام به دل دردمند تو
رنج قضاست همت آسان گذار ما
قهر خداست خاطر مشکل پسند تو
از ما چه دیده ای که به ما از گداز دل
همچون شکر در آب بود نوشخند تو
ای مرگ مرحبا، چه گرانمایه دلبری
چشم بد از تو دور نکویان سپند تو
ای کعبه چون من از دل یار اوفتاده ای ست
این بت که اوفتاده ز طاق بلند تو
در رهگذر به پرسش ما گر کشی چه باک
آخر شراب نیست عنان سمند تو
آن کز تو دل ربوده ندانم که بوده است؟
یارب که دور باد ز جانش گزند تو
هرگونه رنج کز تو در اندیشه داشتم
هم با تو در مباحثه گفتم به پند تو
غالب سپاس گوی که ما از زبان دوست
می بشنویم شکوه بخت نژند تو
مردم گمان کنند که تنگم به بند تو
آزادیم نخواهی و ترسم کزین نشاط
نالم به خود چنان که نگنجم به بند تو
نز خویش ناسپاسی و نز سایه در هراس
گویی رسیده ام به دل دردمند تو
رنج قضاست همت آسان گذار ما
قهر خداست خاطر مشکل پسند تو
از ما چه دیده ای که به ما از گداز دل
همچون شکر در آب بود نوشخند تو
ای مرگ مرحبا، چه گرانمایه دلبری
چشم بد از تو دور نکویان سپند تو
ای کعبه چون من از دل یار اوفتاده ای ست
این بت که اوفتاده ز طاق بلند تو
در رهگذر به پرسش ما گر کشی چه باک
آخر شراب نیست عنان سمند تو
آن کز تو دل ربوده ندانم که بوده است؟
یارب که دور باد ز جانش گزند تو
هرگونه رنج کز تو در اندیشه داشتم
هم با تو در مباحثه گفتم به پند تو
غالب سپاس گوی که ما از زبان دوست
می بشنویم شکوه بخت نژند تو
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۹۷ - گستاخ گشته ایم غرور جمال کو؟
گستاخ گشته ایم غرور جمال کو؟
پیچیده ایم سر ز وفا گوشمال کو؟
تا کی فریب حلم خدا را خدا نه ای
آن خوی خشمگین و ادای ملال کو؟
برگشته ام ز مهر و نمی گیریم به قهر
دارم دو صد جواب ولی یک سؤال کو؟
یا می گسست صحبت و یا می فزود ربط
لیکن مرا ملال و ترا انفعال کو؟
خواهی که برفروزی و سوزی درنگ چیست؟
خواهم که تیز سوی تو بینم مجال کو؟
گر گفته ایم کشتن و بستن به ما مخند
ما را تدارکی به سزا در خیال کو؟
داغم ز رشک شوکت صنعان ولی چه سود
آن دستگاه طاعت هفتاد سال کو؟
من بوسه جوی و تو به سخن داریم نگاه
لب تشنه با گهر چه شکیبد زلال کو؟
دل فتنه جوی و فرصت تکمیل عشق نیست
هنگامه سازی هوس زود بال کو؟
لب تا جگر ز تشنگیم سوخت در تموز
صاف شراب غوره و جام سفال کو؟
در باده طهور غم محتسب کجا؟
در عیش خلد آفت بیم زوال کو؟
غالب به شعر کم ز ظهوری نیم ولی
عادل شه سخن رس دریا نوال کو؟
پیچیده ایم سر ز وفا گوشمال کو؟
تا کی فریب حلم خدا را خدا نه ای
آن خوی خشمگین و ادای ملال کو؟
برگشته ام ز مهر و نمی گیریم به قهر
دارم دو صد جواب ولی یک سؤال کو؟
یا می گسست صحبت و یا می فزود ربط
لیکن مرا ملال و ترا انفعال کو؟
خواهی که برفروزی و سوزی درنگ چیست؟
خواهم که تیز سوی تو بینم مجال کو؟
گر گفته ایم کشتن و بستن به ما مخند
ما را تدارکی به سزا در خیال کو؟
داغم ز رشک شوکت صنعان ولی چه سود
آن دستگاه طاعت هفتاد سال کو؟
من بوسه جوی و تو به سخن داریم نگاه
لب تشنه با گهر چه شکیبد زلال کو؟
دل فتنه جوی و فرصت تکمیل عشق نیست
هنگامه سازی هوس زود بال کو؟
لب تا جگر ز تشنگیم سوخت در تموز
صاف شراب غوره و جام سفال کو؟
در باده طهور غم محتسب کجا؟
در عیش خلد آفت بیم زوال کو؟
غالب به شعر کم ز ظهوری نیم ولی
عادل شه سخن رس دریا نوال کو؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - گویی به من کسی که ز دشمن رسیده کو؟
گویی به من کسی که ز دشمن رسیده کو؟
آن پیر زال سست پی قد خمیده کو؟
یادت نکرده خصم به عنوان به لفظ دوست
آن نامه نخوانده ز صد جا دریده کو؟
رعنا دلت به دختر همسایه بند نیست
آن مه رخ به گوشه ایوان خزیده کو؟
دوشینه گل به بستر و بالین نداشتی
آن برگ گل که در تن نازک خلیده کو؟
کس داوری نبرده ز جورت به دادگاه
آن بی گنه که شاه زبانش بریده کو
گویی به شحنه گوی که کس را نکشته ایم
آن نعش نیم سوخته ز آتش کشیده کو؟
گویی خمش شوی چو ز کویم بدر روی
آن دل که جز به ناله به هیچ آرمیده کو؟
گویی دمی ز گریه خونین به ما برآر
آن مایه خون که سر دهم از دل به دیده کو؟
بشنو که غالب از تو رمیده و به کعبه رفت
گفتی شگفتیی که بود ناشنیده کو؟
آن پیر زال سست پی قد خمیده کو؟
یادت نکرده خصم به عنوان به لفظ دوست
آن نامه نخوانده ز صد جا دریده کو؟
رعنا دلت به دختر همسایه بند نیست
آن مه رخ به گوشه ایوان خزیده کو؟
دوشینه گل به بستر و بالین نداشتی
آن برگ گل که در تن نازک خلیده کو؟
کس داوری نبرده ز جورت به دادگاه
آن بی گنه که شاه زبانش بریده کو
گویی به شحنه گوی که کس را نکشته ایم
آن نعش نیم سوخته ز آتش کشیده کو؟
گویی خمش شوی چو ز کویم بدر روی
آن دل که جز به ناله به هیچ آرمیده کو؟
گویی دمی ز گریه خونین به ما برآر
آن مایه خون که سر دهم از دل به دیده کو؟
بشنو که غالب از تو رمیده و به کعبه رفت
گفتی شگفتیی که بود ناشنیده کو؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - شاها به بزم جشن چو شاهان شراب خواه
شاها به بزم جشن چو شاهان شراب خواه
زر بی حساب بخش و قدح بی حساب خواه
بزمت بهشت و باده حلال ست در بهشت
گر بازپرس رو دهد از من جواب خواه
تو پادشاه عهدی و بخت تو نوجوان
برخور ز عمر و باج نشاط از شباب خواه
در روزهای فرخ و شبهای دلفروز
صهبا به روز ابر و شب ماهتاب خواه
در خور نباشد ار می گلگون به هیچ رو
شربت به جام لعل ز قند و گلاب خواه
خون حسود در دم شادی شراب گیر
چون باده این بود دل دشمن کباب خواه
گل بوی و شعر گوی و گهر پاش و شاد باش
مستی ز بانگ بربط و چنگ و رباب خواه
خون سیاه نافه آهو چه بو دهد؟
از حلقه های زلف بتان مشک ناب خواه
خواهش از این گروه پریچهره ننگ نیست
از چشم غمزه وز شکن طره تاب خواه
از رازها حکایت ذوق نگاه گوی
از کارها گشایش بند نقاب خواه
هر چند خواستن نه سزاوار شأن تست
قوت ز طالع و نظر از آفتاب خواه
در تنگنای غنچه گشایش ز باد جوی
در جویبار باغ روانی ز آب خواه
در برگ و ساز گوی نشاط از بهار بر
در بذل و جود بیعت خویش از سحاب خواه
از شمع طور خلوت خود را چراغ نه
از زلف حور خیمه خود را طناب خواه
از آسمان نشیمن خود را بساط ساز
از ماه نو جنیبت خود را رکاب خواه
در حق خود دعای مرا مستجاب دان
درباره من از کف خود فتح باب خواه
غالب قصیده را به شمار غزل درآر
وز شه برین غزل رقم انتخاب خواه
زر بی حساب بخش و قدح بی حساب خواه
بزمت بهشت و باده حلال ست در بهشت
گر بازپرس رو دهد از من جواب خواه
تو پادشاه عهدی و بخت تو نوجوان
برخور ز عمر و باج نشاط از شباب خواه
در روزهای فرخ و شبهای دلفروز
صهبا به روز ابر و شب ماهتاب خواه
در خور نباشد ار می گلگون به هیچ رو
شربت به جام لعل ز قند و گلاب خواه
خون حسود در دم شادی شراب گیر
چون باده این بود دل دشمن کباب خواه
گل بوی و شعر گوی و گهر پاش و شاد باش
مستی ز بانگ بربط و چنگ و رباب خواه
خون سیاه نافه آهو چه بو دهد؟
از حلقه های زلف بتان مشک ناب خواه
خواهش از این گروه پریچهره ننگ نیست
از چشم غمزه وز شکن طره تاب خواه
از رازها حکایت ذوق نگاه گوی
از کارها گشایش بند نقاب خواه
هر چند خواستن نه سزاوار شأن تست
قوت ز طالع و نظر از آفتاب خواه
در تنگنای غنچه گشایش ز باد جوی
در جویبار باغ روانی ز آب خواه
در برگ و ساز گوی نشاط از بهار بر
در بذل و جود بیعت خویش از سحاب خواه
از شمع طور خلوت خود را چراغ نه
از زلف حور خیمه خود را طناب خواه
از آسمان نشیمن خود را بساط ساز
از ماه نو جنیبت خود را رکاب خواه
در حق خود دعای مرا مستجاب دان
درباره من از کف خود فتح باب خواه
غالب قصیده را به شمار غزل درآر
وز شه برین غزل رقم انتخاب خواه
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینه
گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینه
بر کار عیب جویی خویشم هر آینه
حیرت نصیب دیده ز بی تابی دل ست
سیماب را حقی ست همانا بر آینه
تا خود دل که جلوه گه روی یار شد
خنجر به خویش می کشد از جوهر آینه
باشد که خاکساری ما بردهد فروغ
گویی سپرده ایم به روشنگر آینه
محو خودی و داد رقیبان نمی دهی
ای بر رخت ز چشم تو حیران تر آینه
دورت ربوده ناز به خود هم نمی رسی
تا چند در هوای تو ریزد پر آینه
دردا که دیده را نم اشکی نمانده است
کاندر وداع دل زند آبی بر آینه
در هر نظر به رنگ دگر جلوه می کنی
حسنت طلسم و فتنه و افسونگر آینه
هر یک گدای بوسه و نظاره کسی ست
از جم پیاله بین و ز اسکندر آینه
آهن چه داد غمزه سحرآفرین دهد
غالب به جز دلش نبود در خور آینه
بر کار عیب جویی خویشم هر آینه
حیرت نصیب دیده ز بی تابی دل ست
سیماب را حقی ست همانا بر آینه
تا خود دل که جلوه گه روی یار شد
خنجر به خویش می کشد از جوهر آینه
باشد که خاکساری ما بردهد فروغ
گویی سپرده ایم به روشنگر آینه
محو خودی و داد رقیبان نمی دهی
ای بر رخت ز چشم تو حیران تر آینه
دورت ربوده ناز به خود هم نمی رسی
تا چند در هوای تو ریزد پر آینه
دردا که دیده را نم اشکی نمانده است
کاندر وداع دل زند آبی بر آینه
در هر نظر به رنگ دگر جلوه می کنی
حسنت طلسم و فتنه و افسونگر آینه
هر یک گدای بوسه و نظاره کسی ست
از جم پیاله بین و ز اسکندر آینه
آهن چه داد غمزه سحرآفرین دهد
غالب به جز دلش نبود در خور آینه
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - بر دست و پای بند گرانی نهاده ای
بر دست و پای بند گرانی نهاده ای
نازم به بندگی که نشانی نهاده ای
ایمن نیم ز مرگ اگر رسته ام ز بند
دلدوز ناوکی به کمانی نهاده ای
گوهر ز بحر خیزد و معنی ز فکر ژرف
بر ما خراج طبع روانی نهاده ای
تا در امید عمر به پندار بگذرد
از لطف در حیات نشانی نهاده ای
تا خسته بلا نبود بی گریزگاه
در مرگ احتمال امانی نهاده ای
رازست، گر دلی به جفایی شکسته ای
دارست، گر سری به سنانی نهاده ای
دوزخ به داغ سینه گدازی نهفته ای
قلزم به چشم اشک فشانی نهاده ای
بر هر دلی فسون نشاطی دمیده ای
بر هر تنی سپاس روانی نهاده ای
هر دیده را دری به خیالی گشوده ای
هر فرقه را دلی به گمانی نهاده ای
غالب ز غصه مرد همانا خبر نداشت
کاندر خرابه گنج نهانی نهاده ای
نازم به بندگی که نشانی نهاده ای
ایمن نیم ز مرگ اگر رسته ام ز بند
دلدوز ناوکی به کمانی نهاده ای
گوهر ز بحر خیزد و معنی ز فکر ژرف
بر ما خراج طبع روانی نهاده ای
تا در امید عمر به پندار بگذرد
از لطف در حیات نشانی نهاده ای
تا خسته بلا نبود بی گریزگاه
در مرگ احتمال امانی نهاده ای
رازست، گر دلی به جفایی شکسته ای
دارست، گر سری به سنانی نهاده ای
دوزخ به داغ سینه گدازی نهفته ای
قلزم به چشم اشک فشانی نهاده ای
بر هر دلی فسون نشاطی دمیده ای
بر هر تنی سپاس روانی نهاده ای
هر دیده را دری به خیالی گشوده ای
هر فرقه را دلی به گمانی نهاده ای
غالب ز غصه مرد همانا خبر نداشت
کاندر خرابه گنج نهانی نهاده ای
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - دارم دلی ز غصه گرانبار بوده ای
دارم دلی ز غصه گرانبار بوده ای
بر خویشتن ز آبله چیزی فزوده ای
دل آن بلا کزو نفسی برق خرمنی
بخت آنچنان کزو اثر مرگ دوده ای
از بهر خویش ننگم و دارم ز بخت چشم
خود را در آب و آینه رخ نانموده ای
گمنام و زهد کیشم و خواهم به من رسد
در رختخواب شاه به مستی غنوده ای
خواهم ز خواب بر رخ لیلی گشایمش
چشمی نگه به پرده محمل نسوده ای
خواهم شود به شکوه و پیغاره رام من
در گونه گون ادا به زبانها ستوده ای
با دین و دانش چو منی تا چه ها کند
سجاده و عمامه ز صنعان ربوده ای؟
با دوستان مباحثه دارم ز سادگی
در باب آشنایی تا آزموده ای
خجلت نگر که در حسناتم نیافتند
جز روزه درست به صهبا گشوده ای
در بزم غالب آی و به شعر و سخن گرای
خواهی که بشنوی سخن ناشنوده ای
بر خویشتن ز آبله چیزی فزوده ای
دل آن بلا کزو نفسی برق خرمنی
بخت آنچنان کزو اثر مرگ دوده ای
از بهر خویش ننگم و دارم ز بخت چشم
خود را در آب و آینه رخ نانموده ای
گمنام و زهد کیشم و خواهم به من رسد
در رختخواب شاه به مستی غنوده ای
خواهم ز خواب بر رخ لیلی گشایمش
چشمی نگه به پرده محمل نسوده ای
خواهم شود به شکوه و پیغاره رام من
در گونه گون ادا به زبانها ستوده ای
با دین و دانش چو منی تا چه ها کند
سجاده و عمامه ز صنعان ربوده ای؟
با دوستان مباحثه دارم ز سادگی
در باب آشنایی تا آزموده ای
خجلت نگر که در حسناتم نیافتند
جز روزه درست به صهبا گشوده ای
در بزم غالب آی و به شعر و سخن گرای
خواهی که بشنوی سخن ناشنوده ای
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - در زمهریر سینه آسودگان نه ای
در زمهریر سینه آسودگان نه ای
ای دل بدین که غمزده ای شادمان نه ای؟
ای دیده اشک ریختن آیین تازه نیست
خود را ز ما مگیر اگر خون فشای نه ای
بلبل به گوشه قفس از خستگی منال
چون من به بند خار و خس آشیان نه ای
داغم ز ناکسی که به تمهید آشتی
رنجیده ای ز غیر و به من مهربان نه ای
گویی یکی ست پیش تو بود و نبود من
با من نشسته ای و ز من سرگران نه ای
آخر نبوده ایم در اول خداپرست
با ما ز سادگی ست اگر بدگمان نه ای
با خویش در شمار جفا همدم منی
با غیر در حساب وفا همزبان نه ای
دانسته ای که عاشق زارم گدا نیم
دانم که شاهدی شه گیتی ستان نه ای
نازم تلون تو به بخت خود و رقیب
با او چنین نبودی و با ما چنان نه ای
با دیده چیست کار تو؟ لخت جگر نه ای
در دل چراست جای تو؟ سوز نهان نه ای
غالب ز بود تست که تنگست بر تو دهر
بر خویشتن ببال اگر در میان نه ای
ای دل بدین که غمزده ای شادمان نه ای؟
ای دیده اشک ریختن آیین تازه نیست
خود را ز ما مگیر اگر خون فشای نه ای
بلبل به گوشه قفس از خستگی منال
چون من به بند خار و خس آشیان نه ای
داغم ز ناکسی که به تمهید آشتی
رنجیده ای ز غیر و به من مهربان نه ای
گویی یکی ست پیش تو بود و نبود من
با من نشسته ای و ز من سرگران نه ای
آخر نبوده ایم در اول خداپرست
با ما ز سادگی ست اگر بدگمان نه ای
با خویش در شمار جفا همدم منی
با غیر در حساب وفا همزبان نه ای
دانسته ای که عاشق زارم گدا نیم
دانم که شاهدی شه گیتی ستان نه ای
نازم تلون تو به بخت خود و رقیب
با او چنین نبودی و با ما چنان نه ای
با دیده چیست کار تو؟ لخت جگر نه ای
در دل چراست جای تو؟ سوز نهان نه ای
غالب ز بود تست که تنگست بر تو دهر
بر خویشتن ببال اگر در میان نه ای
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - ای موج گل نوید تماشای کیستی؟
ای موج گل نوید تماشای کیستی؟
انگاره مثال سراپای کیستی؟
بیهوده نیست سعی صبا در دیار ما
ای بوی گل پیام تمنای کیستی؟
خون گشتم از تو باغ و بهار که بوده ای؟
کشتی مرا به غمزه مسیحای کیستی؟
یادش به خیر تا چه قدر سبز بوده ای
ای طرف جویبار چمن جای کیستی؟
از خاک غرقه کف خونی دمیده ای
ای داغ لاله نقش سویدای کیستی؟
نشنیده لذت تو فرو می رود به دل
ای حرف محو لعل شکرخای کیستی؟
با نوبهار این همه سامان ناز نیست
فهرست کارخانه یغمای کیستی؟
در شوخی تو چاشنی پرفشانی ست
بی پرده صید دام تپشهای کیستی؟
از هیچ نقش غیر نکویی ندیده ای
ای دیده محو چهره زیبای کیستی؟
با هیچ کافر این همه سختی نمی رود
ای شب به مرگ من که تو فردای کیستی؟
غالب نوای کلک تو دل می برد ز دست
تا پرده سنج شیوه انشای کیستی؟
انگاره مثال سراپای کیستی؟
بیهوده نیست سعی صبا در دیار ما
ای بوی گل پیام تمنای کیستی؟
خون گشتم از تو باغ و بهار که بوده ای؟
کشتی مرا به غمزه مسیحای کیستی؟
یادش به خیر تا چه قدر سبز بوده ای
ای طرف جویبار چمن جای کیستی؟
از خاک غرقه کف خونی دمیده ای
ای داغ لاله نقش سویدای کیستی؟
نشنیده لذت تو فرو می رود به دل
ای حرف محو لعل شکرخای کیستی؟
با نوبهار این همه سامان ناز نیست
فهرست کارخانه یغمای کیستی؟
در شوخی تو چاشنی پرفشانی ست
بی پرده صید دام تپشهای کیستی؟
از هیچ نقش غیر نکویی ندیده ای
ای دیده محو چهره زیبای کیستی؟
با هیچ کافر این همه سختی نمی رود
ای شب به مرگ من که تو فردای کیستی؟
غالب نوای کلک تو دل می برد ز دست
تا پرده سنج شیوه انشای کیستی؟
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - رفت آن که کسب بوی تو از باد کردمی
رفت آن که کسب بوی تو از باد کردمی
گل دیدمی و روی ترا یاد کردمی
رفت آن که گر به راه تو جان دادمی ز ذوق
از موج گرد ره نفس ایجاد کردمی
رفت آن که گر لبت نه به نفرین نواختی
رنجیدمی و عربده بنیاد کردمی
رفت آن که قیس را به سترگی ستودمی
در چابکی ستایش فرهاد کردمی
رفت آن که جانب رخ و قدت گرفتمی
در جلوه بحث با گل و شمشاد کردمی
رفت آن که در ادای سپاس پیام تو
هرگونه مرغ صد قفس آزاد کردمی
اکنون خود از وفای تو آزار می کشم
رفت آن که از جفای تو فریاد کردمی
بندم منه ز طره که تابم نمانده است
رفت آن که خویش را به بلا شاد کردمی
آخر به دادگاه دگر اوفتاد کار
رفت آن که از تو شکوه بیداد کردمی
غالب هوای کعبه به سر جا گرفته است
رفت آن که عزم خلخ و نوشاد کردمی
گل دیدمی و روی ترا یاد کردمی
رفت آن که گر به راه تو جان دادمی ز ذوق
از موج گرد ره نفس ایجاد کردمی
رفت آن که گر لبت نه به نفرین نواختی
رنجیدمی و عربده بنیاد کردمی
رفت آن که قیس را به سترگی ستودمی
در چابکی ستایش فرهاد کردمی
رفت آن که جانب رخ و قدت گرفتمی
در جلوه بحث با گل و شمشاد کردمی
رفت آن که در ادای سپاس پیام تو
هرگونه مرغ صد قفس آزاد کردمی
اکنون خود از وفای تو آزار می کشم
رفت آن که از جفای تو فریاد کردمی
بندم منه ز طره که تابم نمانده است
رفت آن که خویش را به بلا شاد کردمی
آخر به دادگاه دگر اوفتاد کار
رفت آن که از تو شکوه بیداد کردمی
غالب هوای کعبه به سر جا گرفته است
رفت آن که عزم خلخ و نوشاد کردمی
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۲۱ - قصیده فتح سومنات و مدح یمین الدوله محمود غزنوی
جان مرا غمت هدف حادثات کرد
تا عشق سوی من نظر التفات کرد
حال مرا و زلف پریشان خویش را
در راه عاشقی رقم مشکلات کرد
تا شاه خسروان سفر سومنات کرد
کردار خویش را علم معجزات کرد
آثار روشن ملکان گذشته را
نزدیک بخردان همه از مشکلات کرد
بزدود ز اهل کفر جهان را بر اهل دین
شکر و دعای خویشتن از واجبات کرد
محمود شهریار کریم آنکه ملک را
بنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد
شطرنج ملک باخت ملک با هزار شاه
هر شاه را بلعب دگر شاهمات کرد
شاها تو از سکندر بیشی، بدان جهت
کو هر سفر که کرد بدیگر جهات کرد
عین الرضای ایزد جوئی تو در سفر
باز او سفر بجستن عین الحیات کرد
تو کارها به نیزه و تیر و کمان کنی
او کارها به حیله و کلک و دوات کرد
تا عشق سوی من نظر التفات کرد
حال مرا و زلف پریشان خویش را
در راه عاشقی رقم مشکلات کرد
تا شاه خسروان سفر سومنات کرد
کردار خویش را علم معجزات کرد
آثار روشن ملکان گذشته را
نزدیک بخردان همه از مشکلات کرد
بزدود ز اهل کفر جهان را بر اهل دین
شکر و دعای خویشتن از واجبات کرد
محمود شهریار کریم آنکه ملک را
بنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد
شطرنج ملک باخت ملک با هزار شاه
هر شاه را بلعب دگر شاهمات کرد
شاها تو از سکندر بیشی، بدان جهت
کو هر سفر که کرد بدیگر جهات کرد
عین الرضای ایزد جوئی تو در سفر
باز او سفر بجستن عین الحیات کرد
تو کارها به نیزه و تیر و کمان کنی
او کارها به حیله و کلک و دوات کرد
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۳۲ - در توصیف ممدوح