تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۴۳ - یکروز بکوی ما آخر گذرت افتد
یکروز بکوی ما آخر گذرت افتد
برحال من مسکین روزی نظرت افتد
گر هیچ مرا بینی بس گوهر ناسفته
کز نرگس بیمارت بر گلشکرت افتد
گویند برو بنشین در سایه زلف او
باشد که ازو کاری در یکدگرت افتد
در سایه تو جایم چون باشد تا هر روز
خورشید دوبار آید برخاک درت افتد
گفتم که بجان بوسی در خشم شدی با من
ایدوست ندانستم گفتم مگرت افتد
هر چند ترا عادت خونریختنست ایجان
با ما زسر عادت برخیز اگرت افتد
یارب که چو من بادی تو برد گری عاشق
تا سنگدلی چون خودجائی بسرت افتد
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۵۳ - نه چون رخ رنگینت گل در چمنی باشد
نه چون رخ رنگینت گل در چمنی باشد
نه چون بر سیمینت برگ سمنی باشد
روی تو و نام گل نی نی چه حدیثست این
لعل تو و یاد من این خود سخنی باشد
گفتیکه مرا خواهی غم میخورو جانمیگن
غم خوردن و جان کندن کار چو منی باشد
زان مهر که بنمودی یکذره نمیبینم
مهرتو بسان صبح خود دم زدنی باشد
گفتم بدهی بوسه آخر من مسکین را
گفتی که دهم آری تا کم دهنی باشد
دل گشت مرا دشمن خود را چه نگه دارم
زان خصم که او با من در پیرهنی باشد
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۰۳ - یارم چو سخن گوید از لب شکر افشاند
یارم چو سخن گوید از لب شکر افشاند
چشمم ز فراق او هر شب گهرافشاند
گرباد نهد روزی در کوی توپا ایجان
بس خاک که از دستت بر فرق سرافشاند
عاشق چو ترا بیند در کیسه نبیند زر
دامن ز وجود خود یکباره برافشاند
بس خون که دل از دیده بر چهره فشاند از تو
ور با تو بود کارش زین بیشتر افشاند
ایکاش دل ما را صد جان عزیزستی
تا هر نفسی بر تو جانی دگر افشاند
باتو سرو زر بازم کانکس که ترا خواهد
چون شمع سراندازد چون برق زرافشاند
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۱۳ - وصل تو نمی یابم چندانکه همیجویم
وصل تو نمی یابم چندانکه همیجویم
خود می نرسم در تو چندانکه همیپویم
با روی تو و خویت روز و شبم اینکارست
دل در تو همی بندم دست از تو نمیشویم
گفتی تو که باری می بین که چه میگوئی
چونین بنماندهم میدان که چه میگویم
خود ننگرد اندرمن زو بوسه طمع دارم
چه ساده دلم الحق تا از که چه میجویم
گرعشق وی آتش شد چونش بدهم برباد
ور چند ببرد آبم خاک قدم اویم
جمال‌الدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۲۹ - از روی چو خورشیدت هرگه که براندیشم
از روی چو خورشیدت هرگه که براندیشم
یکذره بود کمتر چون از قمر اندیشم
جائی که لبت باشد با انهمه شیرینی
از لعل تو بیزام گر از شکراندیشم
گفتی که برافشان سرگر عاشق جانبازی
من بهر نثار تو کی اینقدر اندیشم
در عشق تو چو نشمعم جان بر سرو سر برکف
دعوی کله داری وانگه ز سراندیشم
در آرزویم آمد کز ساعد خود سازم
هرگه که میانت را زرین کمر اندیشم
جز رنگ رخم حقا در خاطرم ارآید
هرگه که من درویش از وجه زراندیشم
گویم که بعشق از من بیچاره تری باشد؟
هم من بوم آن مسکین چون نیک براندیشم
گفتی پس کاری شو تا هست غمت برجای
لایق نبود گر من کار دگر اندیشم
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۳ - بنشین بپس زانو در مصطبه جانها
بنشین بپس زانو در مصطبه جانها
تا چند همی گردی بر گرد بیابانها
بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل
تا تاج نهند از سر در پای تو سلطانها
در مزرعه دنیی حاصل نتوان بردن
در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها
با کوه اگر گویم این راز زهم ریزد
گوئی دل سنگینت زد پتک بسندانها
بشکافت بطنازی بشکست بطراری
تیرش همه جوشنها زلفش همه پیمانها
آنماه همی تابد آن سرو همی روید
در زاویه دلها از باغچه جانها
از چرخ چرا جوئی کز تست پریشان تر
سری که بود پنهان در سینه انسانها
شاهی که بود درویش سلطان دلست ار نه
بر تخت همی ماند بر صورت ایوانها
شاهنشه فقرستی شایسته سلطانی
مردست که خواهد برد این گوی ز میدانها
سلطان که بود آدم از دیو نپرهیزد
شمشیر یداللهی برد سر شیطانها
با دوست نیندیشم در این دی و این بهمن
آنطرفه بهار خوش با آن گل و ریحانها
ابروی نگار من ابطال کشد در خون
زین طرفه کمان آمد بر سینه چه پیکانها
این سر نتوان گفتن جز بر سر دار ایدل
اسرار صفا یکسر ثبتست بدیوانها
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۴ - ای طایر قدوسی بر تن متن و تنها
ای طایر قدوسی بر تن متن و تنها
داری پس ازین زندان بر عرش نشیمنها
با زاغ سیه بودی یکچند درین مجلس
با روح قدس پری زین بعد بگلشنها
ا زخوف توان رستن در مردن حیوانی
دارد پسر انسان بر چرخ چه ماء/منها
هرگز بنمیرد کس گر بار دوم زاید
تا بار دوم زادن داریم چه مردنها
بر خار بیابانها تا چند توان خفتن
مرغی که چرد ریحان بر سنبل و سوسنها
آن راز که گر گوید منصور بدار افتد
گفتیم و پرستاران گفتند به برزنها
از شرق بطون سر زد خورشید هو الظاهر
میتابدت ار باشد بر بام تو روزنها
در معرکه وحدت پوشیده ز خون خفتان
بی تیر چو آرشها بی گرز چو قارنها
بر رخش خرد زن زین زین خوان زحل بگذر
کاین گرگ دغل درد خفتان تهمتنها
ای بنده اگر خواهی آن طنطنه شاهی
زی گلشن اللهی بگریز ز گلخنها
خاکستر ما سازد هر قلب که باشد زر
اکسیر مهماتیم ما سوخته خرمنها
ای وادی حیرانی گمگشته بسی دارد
در خاطر ما باشد صد موسی و ایمنها
ای اختر روز افزون دل را گهر گردون
بی لعل لبت از خون لعلست چه دامنها
حال دل عاشق را میپرسی و میدرد
مژگان تو خفتانها ابروی تو جوشنها
زین پرده برافکندن اندازی و افروزی
در شهر چه شورشها بر چرخ چه شیونها
ماه آوری از طوبی ای آدم کروبی
ای خارق عادتها ای مبدع دیدنها
آزار صفا کردن خون در دل ما کردن
با دوست جفا کردن بهر دل دشمنها
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۶ - با زلف تو صد پیمان دل بست بدستانها
با زلف تو صد پیمان دل بست بدستانها
بشکست و گسست از هم سر رشته پیمانها
از عشق خط سبزت میسوزم و میبارد
از دیده بدامانم زین سبزه چه بارانها
زد پتک بلا بر سر ما را ز غم دوری
ترکی که دل سختش زد پتک بسندانها
این کشمکش زندان پیوست بسلطانی
ای یوسف کنعانی خوش باش بزندانها
آموختم از خطش یک نکته و در دوران
نام من سودائی ثبتست بدیوانها
در خاک حریم خم سر مست حضورم من
گو بادیه پیماید زاهد به بیابانها
در وادی عشق از دزد پوشیده خطر دارد
این جامه بریدستند بر قامت عریانها
با دست بساط جم پیش نظر رهرو
کاندر گرو موریست در راه سلیمانها
این زاهد نفسانی بی بهره ز انسانی
با اینهمه حیوانی خصمست بانسانها
من تکیه ز بیداری بر عرش برین دارم
او شاد که در غفلت خفتست بایوانها
روی تو همی در بزم چون لعل بدخشانی
عشاق لبش در خون غلتند بمیدانها
دین و دل دانائی سد ره عشق آمد
ای آدم فردوسی بگریز ز شیطانها
با آنکه زهر خارش خون میچکد این وادی
در چشم صفا باشد خوشتر ز گلستانها
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشد
بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشد
آن زندگی باقی بر مرده روان بخشد
حد ازل قائم ملک ابد دائم
هر پیر غلامی را آن شاه جوان بخشد
ای جلوه ربانی زان قطره نیسانی
بر گوهر انسانی بحر آرد و جان بخشد
اسکندر صاحب دل کائینه کند جان را
درویش پریشان را دیهیم کیان بخشد
خاکستر درویشی آئینه دولت را
از زنگ بپردازد وز سنگ امان بخشد
سلطان گه باطن ز آبادی درویشان
ویرانه ظاهر را صد گنج نهان بخشد
بر قابله فطرت با سابقه رحمت
آن بالغه حکمت در سمع جهان بخشد
از نطق گهر ریزد در بارد و زر ریزد
بر سنگ بدان سختی کو رطب لسان بخشد
بر مغرب ناسوتی در مشرق لاهوتی
آن اختر هاهوتی خورشید عیان بخشد
از مور بپرهیزم گر روی بگرداند
با شیر دراویزم گر تاب و توان بخشد
من ملک قدم بخشم از حدثنی ربی
گر شیخ دو من ارزان از مال فلان بخشد
پرمایه ز چالاکی از دولت افلاکی
کاین دستگه خاکی در سود زیان بخشد
میری که دهد ما را تاج و کمر دولت
بر مار دهد دندان بر مور میان بخشد
توقیع نبوت را بر صدر شود عنوان
انگشت ولایت را بر کلک زبان بخشد
گر خاطر دل جوید فیاض ازل ما را
فیض شب قدر ما اندر رمضان بخشد
گر جان صفا خواهی از این دل و جان بگذر
شاه آید و دل آرد یار آید و جان بخشد
جان سر دهد و افسر بر عامی و بر عارف
دل صاف صفا پرور بر خورد و کلان بخشد
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۵ - ای ساقی جان جامی یار آمد یار آمد
ای ساقی جان جامی یار آمد یار آمد
باما پس ایامی امشب بکنار آمد
هنگام زمستان شد مشکوی گلستان شد
کز میکده در مشکوی آن باغ بهار آمد
ما را مرساد آسیب از نار انانیت
از باغ الوهیت سیب آمد و نار آمد
شستم ورق خاطر از نقش و نگار چین
بر صفحه دل نقشی زان نقش و نگار آمد
با آب وجود ایدل در باغ تو از وحدت
هر نخل که بنشاندم بالید و ببار آمد
شبگوی غزل خوان شد شبوی فراوان شد
هم غالیه ارزان شد هم مشک تتار آمد
از خانه برون آمد جانانه مشتاقان
ایجان من مفلس هنگام نثار آمد
بر مرده توان بخشد جان گیرد و جان بخشد
ای نفس مکن سستی بین موسم کار آمد
درویش مدیرستی بر دائره گردون
در حلقه درویشان آن چرخمدار آمد
بایست زدن هوئی در دشت گوزن آسا
کان شاه سوی هامون از بهر شکار آمد
ای دزد دغل تا کی آشوب دیارستی
بگریز که در میدان آن میر دیار آمد
زین بار ولایت آن کز جهل گریزان شد
چون اشتر مست اینک ما را بقطار آمد
شد روشن و شد ناجی هم آتش و هم راجی
آن احمد معراجی خورشید سوار آمد
خورشید فلک تابد صبح از طرف مشرق
خورشید صفا از دل در این شب تار آمد
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۷ - رازی که بدل دارم گر باز عیان گردد
رازی که بدل دارم گر باز عیان گردد
از فتنه نپرهیزد آشوب جهان گردد
ده زان گهر تا کی ای ساقی افلاکی
تا جسم من خاکی عقل و دل و جان گردد
گر مرده روان جوید وز مرگ امان جوید
از باده نشان جوید بی نام و نشان گردد
ساقی ز خم باقی ده باده اشراقی
کاین غم سبک از ساقی وز رطل گران گردد
ریز آن می یزدانی در ساغر اهریمن
تا پیر بدان زشتی زیبا و جوان گردد
گر بخت جوان باشد دل پیرو جان باشد
با پیر مغان باشد تا پیر مغان گردد
زان پخته که هر خامی زر یافت سرانجامی
گر بنده زند جامی کاوس کیان گردد
باریک تر از مویم زان درد که گر بارش
بر کوه نهد بنیان باریک میان گردد
دل داد توان ما را کی بود گمان ما را
کز تاب سر موئی بی تاب و توان گردد
من جان بیان را دل بر موی عیان بستم
کاین سلسله محکم زنجیر بیان گردد
گر عبد امین باشد سلطان یقین باشد
چون کار چنین باشد درویش چنان گردد
درویش چو زد پائی بر کون و بچرخ آمد
بالاتر و والاتر از کون و مکان گردد
بر نفی زمان پوید دارای زمان جوید
اسرار زمان گوید خود قطب زمان گردد
آن غمزه و بالا را رمزیست که در حلش
تیر فلک بالا بی کلک و بنان گردد
بردار نقاب از گل بگشا گره از سنبل
تا شهر پر از بلبل با شور و فغان گردد
گر چشم خدا بیند در منظر ما بیند
با چشم صفا بیند تا یار عیان گردد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۷۰ - و له عَلَیهِ الرَّحمَه ایضاً فی التّشبیب و التّحبیب
امروز دلا از دوش، آشفته ترت بینم
جز مستی می در سر، شور دگرت بینم
هرچند بُدی هر روز، آشفته و دیوانه
امروز زهر روزه، دیوانه ترت بینم
گویا شده ای عاشق، ای که بدین گونه
خوناب جگر جاری، از چشم ترت بینم
تلخ است مذاق جان، ای نوش دهان دریاب
کز لعل روان پرور، کان شکرت بینم
قامت چو بر افرازی، سرو سیهت یابم
عارض چو بر افروزی، رخشان قمرت بینم
شد عمر و جزاینم نیست، در سر هوسی که این سر
افتاده بسان گوی، در رهگذرت بینم
ذرات وجود من، از وجد به رقص آید
ای مهر جهان آرا، گر یک نظرت بینم
چون غنچه گل بر تن، از شوق بدرم پوست
ای تنگ دهان هرگه، خود را به برت بینم
سوزم به حضور جمع، پروانه صفت از رشک
چون شمع به بزم غیر، گه جلوه گرت بینم
گردید گه پرواز، ای طایر جان همت
اندر قفس تن چند، به شکسته پرت بینم
زاسرار نهان سازم، یک باره خبردارت
مانند «محیط» از خویش، گر بی خبرت بینم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۸۲ - ایضاً منه علیه الرَّحمَةِ و الغُفران
ای دل زغنما کم گو، از فقر و فنا دم زن
سلطان حقیقی شو، پا بر همه عالم زن
این ملکت فانی را، با دون طلبان بگذار
در دولت باقی چنگ، چون زاده ی ادهم زن
رب ارنی گویان، در طور تقرب شو
بی واسطه ی جانان، ای موسی جان دم زن
این قالب تن بفکن، این قید روان بشکن
در چرخ تجرد گام، چون عیسی مریم زن
ای رشک ملک روزی، از پرده بیا بیرون
وز عارض گندم گون، راه دل آدم زن
از راه وفا مرهم، بر زخم دل ما، نه
با تیغ بلا بر آن، زخمی زن و محکم زن
جمعیت دل ها را، آشفته اگر خواهی
آشفته نما گیسو، این سلسله برهم زن
مستان محبت را، پیمانه نیارد شور
پیمانه به خاک افکن، بر کشتی و بریم زن
این پند «محیط» از جان، به پذیر که یابی سود
با مهر علی و آل، اندر دو جهان دم زن
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۲۶ - و له ایضاً فی التّشبیب و التّحبیب
جم رفت و نماند از وی، بر جای به جز جامی
می ده که جهان را نیست، جز نیستی انجامی
گر رند و خراباتی، گشتم مکنیدم عیب
کز زهد فروشی هیچ، حاصل نشدم کامی
بد نام تری از من، در حلقه ی رندان نیست
هر لحظه بود دلقم، جایی گرو جامی
شوریده دلی دارم وز هر طرفی شوخی
گسترده پی صیدش از زلف سیه دامی
تنها نفکند از بام، طشت من سودایی
هر دم فکند عشقش، طشتی زلب بامی
پیوسته نمایندم، خوبان ز رخ و گیسو
شامی زپی صبحی، صبحی ز پی شامی
رو کسب قناعت کن تا با زرهی ای دل
از منِّت هر خاصی، از طعنه ی هر عامی
جز احمد و ال او، ما را به دو عالم نیست
از کس طمع لطفی یا دیده ی انعامی
مانند «محیط» امروز در شهر نمی باشد
قلّاش نظر بازی، دُردی کش بد نامی
بی ساقی آتش دست، بی باده ی آتش وش
کی رام شود شوخی، کی پخته شود خامی
ابوالحسن فراهانی : غزلیات
شماره ۵۳ - بنشست دلم عمری چون گرد براه او
بنشست دلم عمری چون گرد براه او
برخواست به ناکامی میترسم از آه او
دردم چو شود افزون گویم سرخود گیرم
می گویم و می گیرم در دم سر راه او
دلگیر شدم از جان شاید که کند کاری
یا بخت سیاه من یا چشم سیاه او
گر رنجه شدی از دل اینک تو و اینک وی
ما را ز چه می سوزی جانابه گناه او
بر سرّبسی پنهان آگاه شدم اما
آگاه نگردیدم از سرّ نگاه او
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - خطش چو بنام من از خامه برون آید
خطش چو بنام من از خامه برون آید
بس نکته ی دلسوزی کز نامه برون آید
آنروز که در مکتب دیدم سبقش گفتم
کاین طفل گرانمایه علامه برون آید
ننوشته سلام ایدل بهر چه کشی خود را
بگذار که حرفی چند از خامه برون آید
دندان بجگر دارم باشد که ازین مجلس
بخش من کم روزی یک شامه برون آید
ای آنکه نظر داری عمری بزلال خضر
میباش که سرو من از خانه برون آید
دانم که دهد تسکین یک روز فغانی را
هرچند که آن بدخو خود کامه برون آید
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۴ - وقتست که با خوبان در باغ گذار آرم
وقتست که با خوبان در باغ گذار آرم
هم سرو به بر گیرم و هم گل به کنار آرم
بابافغانی : مفردات
شماره ۴۸ - پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم
پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم
از هر طرفی شمعی می بینم و می سوزم
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۰۰ - از آتش دل هر کس در سینه غمی دارد
از آتش دل هر کس در سینه غمی دارد
چون نی که به سوز خود گرم است و دمی دارد
گو تیغ مکش هر دم بر غیر که از غیرت
پیوسته دل ریشم بر جان المی دارد
از تیره شب بختم غافل منشین امروز
کز سنبل تر خطّت بر مه رقمی دارد
سر در قدمش افکن ای دل که در این گلشن
چون سرو سرافراز است هر کاو قدمی دارد
از زهد ملاف ای دل کاندر صفت رندی
خوش نیست خیالی را با هرچه غمی دارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتند
افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتند
وز راه سبکباری با هم به سفر رفتند
پای از سر و جان بر کف در راه رضا بودند
از یار چو فرمان شد مجموع به سر رفتند
همراه طلب کایشان از دولت همراهی
در بادیهٔ حیرت ایمن ز خطر رفتند
بودند به صد عشرت در قصر جهان عمری
و آخر دل پر حسرت زاین خانه به در رفتند
بر اهل نظر کاری جز عجز نشد معلوم
در کارگه عزّت هرچند که در رفتند
از راه جهانداری برتاب خیالی روی
ز آن روی که همراهان از راه دگر رفتند