تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۰ - دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده ام
دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده ام
میکشم بار غمت از جان و دل تا زنده ا م
گر چه می گرددد صراحی دمبدم بر جان من
چون قدح خونم خورد آن لعل من در خنده ام
نی شکر اشکسته شد آنگه ز لعلت کام یافت
زین سبب اشکستگان را از دل و جان بنده ام
سرو را نسبت به قدش کرده‌ام از راستی
از قدش با همت کوتاه خود شرمنده ام
چشم خواب آلود از سر گفته‌ام نرگس ولیک
همچو او من هم ز خجلت سر به پیش افکنده ام
تا شعاع آفتاب طلعتش بر من بتافت
در [ میان ] از تاب خورشید رخش تابنده‌ام
شاهدی تا واصله وصل تو بر جان وصل کرد
خلعت شاهان ندارد قدر پیش جنده ام
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۲ - بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم
بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم
بی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم
تا مگر بر دامنت افتد ز خونم قطره ای
در فراق جان شیرین دست و پایی می زنم
ای مراد دل رقیبانت به خونم تشنه اند
لطف باشد گر نیندازی به کام دشمنم
گوییا ما را ز آب تیغ تو روزی نبود
ور نه از لطف تو تقصیرت نشد در کشتنم
شاهدی را جان همی سوزد ز فرط اشتیاق
باورش گر نیست بنگر شعله در پیراهنم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۳ - خونم از مستی طریق عقل را گم میکنم
خونم از مستی طریق عقل را گم میکنم
میکشم خون صراحی روی در خم میکنم
با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد
عقل بی آرام پیش خود به مردم می کنم
بس که می پاشم به هر سو کوکب اشک از دو چشم
هر شبی روی زمین را پر ز انجم می کنم
گربود صد چشم و گریه بر گناهم کم بود
چیست این غفلت که هر دم من تبسم می کنم
شاهدی در عقد زلفش رشته جان را ببند
ورنه در هر تار او سر رشته را گم می کنم
جلال عضد : قصاید
شمارهٔ ۵ - من لطایف افکاره فی مدح سلطان ابواسحق طاب ثراه
پیش ازین کاین چارطاق هفت منظر کرده اند
وز فروغ مهر عالم را منوّر کرده اند
پیش از آن کانواع موجودات در صبح وجود
سر ز بالین کمین گاه عدم بر کرده اند
محضر فرماندهی بر نام خسرو بسته اند
پادشاهی جهان بر وی مقرّر کرده اند
مالک ملک و جمال دین که او را در ازل
حامی ملک حق و دین پیمبر کرده اند
برده اند اوّل نموداری ز طاق درگهش
بعد از آن بنیاد این پیروزه منظر کرده اند
یافتند از آفتاب خاطر وقّاد او
ذره ای و نام او خورشید انور کرده اند
دیده اند از بحر دست راد گوهربخش او
قطره ای و نام او دریای اخضر کرده اند
کرده اند از حلم و لطف و عزم و مهرش بازپس
اقتضای خاک و باد و آب و آذر کرده اند
خطبه اقبال او بر چار عنصر خوانده اند
سکه القاب او بر هفت کشور کرده اند
ملک و دین را در پناه او سکونت داده اند
بحر و کان را از نوال او توانگر کرده اند
از ضمیر روشن او جام جم انگیختند
وز ثبات حزم او سدّ سکندر کرده اند
خسروا! عالم ز بهر جاه تو پرداختند
لیکن اندر خورد جاهت بس محقّر کرده اند
پایه قدر ترا آنان که گردون خوانده اند
آسمان را با زمین گویی برابر کرده اند
فی المثل چندان که از چرخ معلّی تا زمین
قبّه قدر ترا از چرخ برتر کرده اند
روز و شب دایم مه و سال از برای اینهاست
جامه کافوری و مشکین که در بر کرده اند
تا برو چوگان تو باشد که آرد سر فرود
هیأت افلاک چون گویی مدوّر کرده اند
وز پی آیینه زین کمیت توسنت
قرص خور را کن تأمّل تا چه در خور کرده اند
در ازل لشکرکشانت را بسان لشکری
نام ها پیروز و منصور و مظّفر کرده اند
از نهیب گرز عالم سوز و لطف و قهر تو
دوزخ و نار و بهشت و حوض کوثر کرده اند
از برای کسب دولت خاصّ و عام از شرق و غرب
همچو اقبال و سعادت رخ بدین در کرده اند
کامرانی کن که در دیوان فطرت بهر تو
هر مرادی را که می خواهی میسّر کرده اند
نیک خواهان ترا افلاک نیکی داده اند
بدسگالان ترا انجم بداختر کرده اند
خسروا ! در خدمتت تقصیر کردم عفو کن
مجرمان هم تکیه ای بر عفو داور کرده اند
خسروان ملک و دین شاهان اقلیم کرم
جرم بی حد دیده اند و عفو بی مر کرده اند
من که دارم حلقه اخلاص تو در گوش جان
پس چرا دایم مرا چون حلقه بر در کرده اند
خود چه حدّ من که شاه از چون منی رنجش کند
لیکن از بی التفاتی خلق باور کرده اند
چار عنصر باد در فرمان جاهت تا ابد
گرچه اعدا با خود این هر چار همبر کرده اند
آتش اندر دل گرفته مانده اندر دست باد
آب از دیده روان و خاک بر سر کرده اند
جلال عضد : قصاید
شماره ۷ - دوش چون خورشید رخشان را زوال آمد پدید
دوش چون خورشید رخشان را زوال آمد پدید
برکنار آسمان شکل هلال آمد پدید
ماه نو را چون بدیدم هر زمانم نو به نو
معنی باریک روشن در خیال آمد پدید
با خرد گفتم که اندر لجّه دریای نیل
از غرایب چشمه آب زلال آمد پدید
شعله برق است ز ابر نیلگون پیدا شده
چشمه نور است کز تیه ظلال آمد پدید
گوی باشد در خم چوگان و این صورت به عکس
در خم گوی فلک چوگان مثال آمد پدید
داس زرّین است کاندر مرغزار افتاده است
لاله زرد است کز نیلی سفال آمد پدید
یا مگر مغرب نشیمنگاه عنقا شد کز او
پیش چشم ناظران ابروی زال آمد پدید
چون خرد این چند معنی کرد از من استماع
گفت واجب شد جوابت چون سؤال آمد پدید
دوش خسرو حلقه ای در گوش گردون کرده است
زان فلک را این همه جاه و جلال آمد پدید
شاه عادل شیخ ابواسحق کز القاب او
ملک و دین و حسن و دولت را جمال آمد پدید
خسرو گیتی ستان کز نوبهار عدل او
در مزاج چارعنصر اعتدال آمد پدید
جویبار و باغ عالم را ز لطف و خلق او
آب حیوان شد روان، باد شمال آمد پدید
آن که چون قدرش فراز صدر مسند تکیه زد
آسمان آن لحظه در صفّ نعال آمد پدید
ای خداوند جهان! کاندر زمان دولتت
در جهان آثار لطف ذوالجلال آمد پدید
ز آستانت حلقه ای بردند بر قصر فلک
گم شد اندر گوش هفتم کوتوال آمد پدید
در مهمّات ممالک سال و ماه و روز و شب
از تو فرمان وز زمانه امتثال آمد پدید
با کمالت اعتراف آورده بر نقصان خویش
عقل کل کز ابتدا صاحب کمال آمد پدید
نام دست گوهر افشان تو تا بشنید بحر
در عرق شد غرق بس کش انفعال آمد پدید
هر سحر سر می نهد بر آستانت آفتاب
هم ز حکم تست کاو را این مجال آمد پدید
مرغ نصرت کز هوای رایتت پر می زند
هم ز رایات تو او را پرّ و بال آمد پدید
خون دشمن می خورد تیغت از آن صافی دل است
زانکه روزی وی از وجه حلال آمد پدید
خسروا دارم به اقبال ثنایت خاطری
کز وی ام هر لحظه صد گنج لئآل آمد پدید
چون خرد معنی پاک و لفظ عذبم دید گفت:
انوری شد زنده و دیگر کمال آمد پدید
یک غزل از گفته من برد بر گردون ملک
در صف روحانیون صد گونه حال آمد پدید
حضرتت را گر به مدحت کم مصدّع می شوم
تا نپنداری که در طبعم کلال آمد پدید
لیکن از اشعار بد وز ازدحام شاعران
راستی آنست کز شعرم ملال آمد پدید
تا نبیند کس که از مغرب برآید آفتاب
تا نگوید کس که در چرخ اختلال آمد پدید
سایه ات چون چرخ بر فرق جهان پاینده باد
کآفتاب عمر دشمن را زوال آمد پدید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲ - پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم افروز را
پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم افروز را
تا بیاموزد ز جان دردمندان، سوز را
تا جهان از پرتو شمع جمالش روشن است
هیچ رونق نیست خورشید جهان افروز را
زخم اگر دانم که از دست بلورین وی است
در دل خود جای سازم ناوک دل دوز را
خیز تا با هم به نوروزی به صحرایی رویم
سال دیگر تا که بیند موسم نوروز را
پند می دادند و نشنیدم من شوریده بخت
نیکبخت آن کاو بگیرد پند نیک آموز را
آرزو دارم که بر وصلت شوم پیروز، لیک
کی بیابد چون منی آن طالع پیروز را
در فراقت روز، تاریک است بر چشم جلال
نزد مهجوران نباشد فرقی از شب روز را
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۳ - چون پریشان می کند آن زلف عنبربیز را
چون پریشان می کند آن زلف عنبربیز را
در جهان می افکند آشوب و رستاخیز را
گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقاب
ترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را
ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منی
من نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را
پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو بکن
گر دوایی می کند این اشک خون آمیز را
چون به دستم نیست از پیوند او سررشته ای
می کنم با زلف او پیوند دست آویز را
یک کرشمه گو بکن با جان مشتاقان خود
تا نبیند از دو چشم عاشقان خونریز را
باد بگذشت و ز بوی دوست جانم تازه کرد
خود که گرداند عنان آن باد عنبربیز را
بر در شیرین چو فرهادش گدایی خوشتر است
از سریر پادشاهی خسرو پرویز را
تا ببینی شور مدهوشان فروخوان ای جلال!
در سماع عاشقان این شعر شورانگیز را
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴ - ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز را
ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز را
وان حریف تلخ شیرین کار شورانگیز را
جز حدیث رندی و قلاّشی از رندان مپرس
ما چه می دانیم رسم توبه و پرهیز را
گو بیا از عاشقان آموز اندر نیم شب
کیست کاین معنی بگوید زاهد شب خیز را
تا بریزاند ز تب غم را ز دل سرخاب نوش
بر سر سرخاب رو تا بنگری تبریز را
وه که جانم را به تنگ آورد از جور فلک
گو به دست مهر راند زخم تیغ تیز را
ساقیا! در ده ز سرجوش سعادت ساغری
تا به مستی بشکنم این چرخ محنت بیز را
خیز و خاک کوی میخانه به دست آور جلال!
تا بدو روشن کنی این دیده خونریز را
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۲ - می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش است
می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش است
گوییا آن شکر شیرین به دندانت خوش است
موی را شانه مزن برگرد مه پرچین مکن
همچنان آشفته آن زلف پریشانت خوش است
از لب گوهرفشانت نیست چشمم را شکیب
چشم گریان مرا با لعل خندانت خوش است
بس برین درگاه نالیدیم و نآمد رحمتت
گوییا با ناله های دردمندانت خوش است
جنگ پیدا می کنی و عشوه پنهان می دهی
راستی سر تا قدم پیدا و پنهانت خوش است
گیسویت سر می نهد بر پای کآن شوریده را
در پناه سایه سرو خرامانت خوش است
از برای قید دل زنجیر مشکینت نکوست
وز برای حبس جان چاه زنخدانت خوش است
پیرگشتی ای جلال! از زلف و غبغب ترک گوی
همچو طفلان روزوشب باگوی و چوگانت خوش است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۶ - شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده است
شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده است
کردمش جا در کنار خود که مردم زاده است
گرچه پروردم به خون دل من او را در دو چشم
آن جگر گوشه به خون هر دم گواهی داده است
می خورندم همچو ساغر خون مدام این همدمان
همدم صافی درون در دور جام باده است
سر نهادم تا سر زلف تو آوردم به دست
در زمانه یک سر مو رایگان ننهاده است
صبحدم برخاست شور از مجلس روحانیان
باد از زلفش عجب گر حلقه ای نگشاده است
پیش عیّاران مگر رفته ست چشم مست تو
خواب مستی می کند ترکی عجب دل ساده است
شد تنم مویی وزان موجز خیالی هم نماند
تا مرا موی میانت در خیال افتاده است
ناله و اشکم رباب است و شراب و دل کباب
راستی اسباب عیشم سر به سر آماده است
از ثبات بندگیّت یافت آزادی جلال
سرو چون ثابت قدم شد نام او آزاده است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۳ - از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست
از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست
یک قدم بر هر دو عالم نه که گامی بیش نیست
معنی درویش اگر خواهی کمال نیستی است
هر که را هستی خود باقی ست او درویش نیست
تا تو ناکامی نبینی کی توانی یافت کام
زان که مرهم در حقیقت جز برای ریش نیست
بندگی کن عشق را وز کفر و دین آزاد باش
از جدل آسوده شد هر کس که او را کیش نیست
شدّت راه بیابان طلب از ما شنو
تو کجا دانی که این منزل ترا در پیش نیست
از فغان چنگ و نوشانوش مستان گوش ما
آنچنان پر شد که جای پند نیک اندیش نیست
گر جلال از بیخودی بی پرده می گوید سخن
از کرم معذور داریدش که او با خویش نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۴ - جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیست
جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیست
سرّ سودای خیالت محرم هر سینه نیست
حُسن خود خواهی که بینی در دل ما کن نظر
اندرون پاکبازان کمتر از آیینه نیست
گفته ای امروز خواهم کرد کار تو تمام
لطف تو در حقّ ما ای دوست امروزینه نیست
مار زلفش گنج حُسن آشفته می دارد مگر
حسن او را بهتر از این مار در گنجینه نیست
مهربان شو، عاشق دیرینه خود را مکش
زانکه مهر هیچ کس چون عاشق دیرینه نیست
مهر می ورزد جلال آخر تو نیز ای کینه جوی
مهربانی کن سزای مهربانان کینه نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۱ - دوش در سودای او بر من به بیداری گذشت
دوش در سودای او بر من به بیداری گذشت
روز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت
از حساب زندگانی کی برد عمری که آن
گاه در جان کندن و گاهی به بیماری گذشت
بر رخ چون زعفرانم اشک گلناری چکد
در دلم هر گه که آن رخسار گلناری گذشت
عشق شور آغاز کرد و عقل را تمکین نماند
روزگار مستی آمد دور هشیاری گذشت
باد فردوس است یا بوی خم گیسوی دوست
یا برین در کاروان مشک تاتاری گذشت
گر بنالد همچو بلبل در قفس عیبش مکن
عاشق بی دل که عمرش در گرفتاری گذشت
عمر شیرین را به تلخی بگذرانیدی جلال
ای دریغا! عهد آسانی به دشواری گذشت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۲ - جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافت
جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافت
کوی جانان از لطافت زحمت جان بر نتافت
شعله ای زد شمع رویش هر دو عالم محو شد
ذره بی تاب تاب مهر تابان برنتافت
گفتمش جان است آن لب گشت چون از نازکی
این سخن لعل لب جان بخش جانان بر نتافت
تیر باران بلا بود و دل اندر راه او
پشت بر جان کرد و روی از تیرباران برنتافت
قالب خاکی من شد غرقه در غرقاب اشک
کز تنور سینه ام زین بیش طوفان بر نتافت
خود چگونه بر تواند تافت خون عالمی
گردنی کز نازکی بار گریبان بر نتافت
پای او بر دیده مالیدم شد از مژگان به رنج
برگ گل سر تیزی خار مغیلان بر نتافت
هر که در این پرده محرم شد ز خود بیگانه گشت
هر که با این درد الفت یافت درمان بر نتافت
شعله دل سر برآورد از گریبان جلال
زان که آتش بیش ازین در زیر دامان بر نتافت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۳ - هر که را دلدار باید، درد بی درمان کشد
هر که را دلدار باید، درد بی درمان کشد
دولت وصل آنکه خواهد، محنت هجران کشد
دل نگویندش که دروی نیست مهر دلبری
جان نگویندش که نه بار غم جانان کشد
گفتم از زلفت مرا حاصل پریشانی ست، گفت:
هر که را طاووس باید رنج هندستان کشد
بشکند صد قلب تیر غمزه اش در یک نظر
آنکه پیوسته کمان ابروان زان سان کشد
ای که دندان ترا زان گوهر پاکیزه اش
غاشیه بر دوش و گوهر از بن دندان کشد
با رخت گر در نظر آید جمال دیگری
با جمالت کی کسی را دل سوی بستان کشد
ز آستین عهد اگر دست وفا بیرون کنی
بخت خواب آلوده پای از خواب در دامان کشد
نور ایمان روی تست و زلف کافرکیش تو
زان همی ترسم که خط بر صفحه ایمان کشد
از سر زلف تو چون ترک خطا هندوی چین
هر نفس گوی دلی اندر خم چوگان کشد
سرکشی از حد مبر با آنکه گر دستش رسد
خاک پایت را به جای سرمه در چشمان کشد
با دل بی طاقت پرغصّه غمگین جلال
انده عشقت خورد یا محنت دوران کشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۴ - باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند
باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند
آستین شوق بر هر دو جهان خواهم فشاند
گر بگیرد دست من در پاش سر خواهم فکند
ور بخواهد جان من بر وی روان خواهم فشاند
مهر رویش را دفین در کان دل خواهم نهاد
تخم عشقش در خراب آباد جان خواهم فشاند
هست چیزی در خور رویش که آن را نام نیست
چشم بد را جان سپندآسا بر آن خواهم فشاند
تا برآید نام ما از عاشقی در هر زمین
دانه های اشک خود بر هر کران خواهم فشاند
ز آتش هجران چو بر یاد آید امّید وصال
بس که آب دیده در این خاکدان خواهم فشاند
صبحدم همچون جلال از تاب مهر روی او
آتش آه از زمین بر آسمان خواهم فشاند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۰ - زلف تو خورشید را در سایه پنهان می کند
زلف تو خورشید را در سایه پنهان می کند
روز روشن با شب تاریک یکسان می کند
گل چو می بیند که رویت بوستان افروز شد
قرب یک سال از خجالت ترک بستان می کند
از چه شد زلف تو در بند پریشانی خلق
چون همه روزه رخت با مردم احسان می کند
ز آه من زلف کژت در تاب شد وین نیست راست
گر به هر بادی زما خاطر پریشان می کند
من هم اوّل ترک جان کردم چو دانستم که نیست
عاشقی کار کسی کاندیشه از جان می کند
بر لب لعلت دمیده خطّ سبزت گوییا
خضر مسکن در کنار آب حیوان می کند
تشنگان را جان رسیده بر لب و خضر خطت
آب حیوان دارد و از خلق پنهان می کند
از گریبان تا نمودی چهره هر شب تا به روز
آفتاب از شرم تو سر در گریبان می کند
از گلستان رخت چون یاد می آرد جلال
خار مژگانش جهانی را گلستان می کند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۲ - عاشقان اوّل قدم بر هر دو عالم می زنند
عاشقان اوّل قدم بر هر دو عالم می زنند
بعد از آن در کوی عشق از عاشقی دم می زنند
جرعه نوشان بلا را شادمانی در غم است
شادمان آن دل که در وی سکه غم می زنند
تا برآمد از گدایی نام ما در کوی دوست
کوس سلطانی ما در هر دو عالم می زنند
از خیالات رخش تسکین همی یابد دلم
حوریان قدس آبی بر جهنّم می زنند
خاکیان یعنی که خاک آلودگان کوی عشق
چار بالش بر نُهم ایوان اعظم می زنند
عقل کل با عشق می گوید که بر من رحم کن
زورمندان پنجه با افتادگان کم می زنند
شیخ در محراب و ما را سجده ابروی دوست
هر گروهی پشت و پیش قبله ای خم می زنند
خیل مژگانم دو صف آراسته بر روی هم
ریزش خون می شود هر دم که بر هم می زنند
دل چو جان می رفت جامه بر تن خود چاک زد
جامه ها را چاک اندر روز ماتم می زنند
قدسیان هر دم ز سیلابِ سرشک دیده ام
طیلسان خویش را در آب زمزم می زنند
ساکنان آستان عشق مانند جلال
از فراغت پشت پا بر ملکت جم می زنند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۱۴ - چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می کنند
چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می کنند
بی دلان را بوته تیر ملامت می کنند
ای مسلمانان! دو چشمش زیر ابرو بنگرید
کافران مست در محراب امامت می کنند
جان و سر، بل دین و دنیا را چه قدر ای مدّعی!
عاشقان اوّل قدم ترک تمامت می کنند
با مَی و شاهد به پایان می برند اهل نظر
پنج روزی کاندرین منزل اقامت می کنند
من سلامت جو شدم، لیکن دو چشم مست تو
قصد جان مردم صاحب سلامت می کنند
دست بر سر می زنم چون سرو ازین غم تا چرا
سرو را نسبت بدان بالا و قامت می کنند
کشتگان تیغ بیداد فراقت چون جلال
در لحدها خاک بر سر تا قیامت می کنند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۴ - عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد
عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد
رنج را راحت شمارد درد را درمان نهد
کام آن بیند که تن در درد ناکامی دهد
وصل آن یابد که دل بر محنت هجران نهد
از برای گوهر آن طالب که غوّاصی کند
ترک سر گوید چو پا در بحر بی پایان نهد
گوی خواهد شد سرِما در سرِ میدان عشق
مردی مردی که با ما پای در میدان نهد
هر که بنهد مَردوش بر هر دو عالم یک قدم
چار بالش برتر از نُه گنبد گردان نهد
آنکه بتواند تحمّل کرد ناکامی و رنج
روزگارش کام دل بس زود در دامان نهد
چشم مستش در کرشمه چون کند آغاز ناز
دل ز من بستاند و صد منّتم بر جان نهد
گل برآید سرخ و سرو از پای بنشیند ز شرم
سرو گل رخسار من چون پای در بستان نهد
رنج نابرده امید گنج می داری جلال!
راحت آن یابد که بر خود رنج و غم آسان نهد