تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۹۰ - چو طوطیان تو سخن بی نظیر میگویی
چو طوطیان تو سخن بی نظیر میگویی
بگو بگو که عجب دلپذیر میگویی
بطالع من مسکین چرا چنین تلخست
سخن که با همه چون شهد و شیر میگویی
مرا ز کشتن خود ای ندیم دوست چه غم
مترس اگر سخن این فقیر میگویی
حدیث یوسف و یعقوب ناتوانش گو
اگر جوان مرا حال پیر میگویی
مگوی پسته خندان بدان دهان اهلی
سخن بسنج که با خرده گیر میگویی
بگو بگو که عجب دلپذیر میگویی
بطالع من مسکین چرا چنین تلخست
سخن که با همه چون شهد و شیر میگویی
مرا ز کشتن خود ای ندیم دوست چه غم
مترس اگر سخن این فقیر میگویی
حدیث یوسف و یعقوب ناتوانش گو
اگر جوان مرا حال پیر میگویی
مگوی پسته خندان بدان دهان اهلی
سخن بسنج که با خرده گیر میگویی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۱ - چه جور بود که باز ایفلک بمن کردی
چه جور بود که باز ایفلک بمن کردی
چراغ خلوت من شمع انجمن کردی
تو نیز ایشه خوبان بیاد دار این ظلم
که با رقیب علیرغم من سخن کردی
بخنده لب چو گزیدی چه حسرتی خوردیم
که پسته لب خندان شکر شکن کردی
بیکدوروزه جفا کی برون روی از دل
که سالها به محبت درو وطن کردی
به عاشقان جگر چاک کی رسی اهلی
بیکدو چاک که در جیب پیرهن کردی
چراغ خلوت من شمع انجمن کردی
تو نیز ایشه خوبان بیاد دار این ظلم
که با رقیب علیرغم من سخن کردی
بخنده لب چو گزیدی چه حسرتی خوردیم
که پسته لب خندان شکر شکن کردی
بیکدوروزه جفا کی برون روی از دل
که سالها به محبت درو وطن کردی
به عاشقان جگر چاک کی رسی اهلی
بیکدو چاک که در جیب پیرهن کردی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۱۶ - بصد کرشمه مهرم شکار خود کردی
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردی
کنون کناره گرفتی که کار خود کردی
کس از بهار جوانی ندید در عالم
جوانیی که تو در نوبهار خود کردی
هزار دشمنم از هر طرف کمین کرده
چه روز بود که ما را تو یار خود کردی
اگرچه خون من ای دیده ریختی شادم
که مزد کار تو هم در کنار خود کردی
نه صبر ماند و نه هوشت نه دین و دل اهلی
که این کند که تو با روزگار خود کردی
کنون کناره گرفتی که کار خود کردی
کس از بهار جوانی ندید در عالم
جوانیی که تو در نوبهار خود کردی
هزار دشمنم از هر طرف کمین کرده
چه روز بود که ما را تو یار خود کردی
اگرچه خون من ای دیده ریختی شادم
که مزد کار تو هم در کنار خود کردی
نه صبر ماند و نه هوشت نه دین و دل اهلی
که این کند که تو با روزگار خود کردی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۱۷ - بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۲ - از آن به جور دل مبتلای من داری
از آن به جور دل مبتلای من داری
که اعتماد بسی بر وفای من داری
ز آستان خودم دور میکنی لیکن
کدام عاشق یکدل به جای من داری
جدا کند من دیوانه را فلک از تو
به سنگ تفرقه هر گه هوای من داری
ز گریه رام من ای مرغ بخت کی گردی
که وحشی دگر از های های من داری
دوای زخم ملامت که میکشد اهلی
همین بسست که گویی برای من داری
که اعتماد بسی بر وفای من داری
ز آستان خودم دور میکنی لیکن
کدام عاشق یکدل به جای من داری
جدا کند من دیوانه را فلک از تو
به سنگ تفرقه هر گه هوای من داری
ز گریه رام من ای مرغ بخت کی گردی
که وحشی دگر از های های من داری
دوای زخم ملامت که میکشد اهلی
همین بسست که گویی برای من داری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۷ - گلی است عارض ساقی بنازکی کز وی
گلی است عارض ساقی بنازکی کز وی
چو گل که در عرق افتد برون تراود خوی
چو همعنان نتوانم شد از روی خامی
پی سمند ترا گیرم و دوم از پی
چه جای آنکه بنالد دلم ز ناوک تو
که استخوان تنم ناله میکند چون نی
بیار می که بیابان غم رهی دورست
اگر مرا نبرد می نگردد اینره طی
بخون اهلی بیکس که دامنت گیرد
بکش به تیغ جفایش که الضمان علی
چو گل که در عرق افتد برون تراود خوی
چو همعنان نتوانم شد از روی خامی
پی سمند ترا گیرم و دوم از پی
چه جای آنکه بنالد دلم ز ناوک تو
که استخوان تنم ناله میکند چون نی
بیار می که بیابان غم رهی دورست
اگر مرا نبرد می نگردد اینره طی
بخون اهلی بیکس که دامنت گیرد
بکش به تیغ جفایش که الضمان علی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۰ - مارا کشی و زنده جاوید میکنی
مارا کشی و زنده جاوید میکنی
عیسی نکرد آنچه تو خورشید میکنی
امید هرکه هست ز تیغ تو حاصلست
مارا گناه چیست که نومید میکنی
جامی ببخش و همت رندان مست بین
تا کی سخن ز حشمت جمشید میکنی
ساقی شدست مطرب دل خیز ایحریف
گر رقص بر ترانه ناهید میکنی
اهلی ز شاخ بخت چه جویی بر مراد
بیهوده میوه یی طلب از بید میکنی
تو ایسوار چرا سایه همعنان سازی
مگر که بر سر عاشق دو اسبه می تازی
خوش آندمیکه دل از غصه با تو پردازم
تو هم دمی بمن دردمند پردازی
بجز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ
کسیکه یافت چو پروانه ذوق جانبازی
من ایهمای شرف کی رسم بطالع تو
مگر که هم تو مرا سایه بر سر اندازی
بسوز سینه اهلی اگر رسی شاید
که ناز حسن گذاری بعشق او نازی
عیسی نکرد آنچه تو خورشید میکنی
امید هرکه هست ز تیغ تو حاصلست
مارا گناه چیست که نومید میکنی
جامی ببخش و همت رندان مست بین
تا کی سخن ز حشمت جمشید میکنی
ساقی شدست مطرب دل خیز ایحریف
گر رقص بر ترانه ناهید میکنی
اهلی ز شاخ بخت چه جویی بر مراد
بیهوده میوه یی طلب از بید میکنی
تو ایسوار چرا سایه همعنان سازی
مگر که بر سر عاشق دو اسبه می تازی
خوش آندمیکه دل از غصه با تو پردازم
تو هم دمی بمن دردمند پردازی
بجز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ
کسیکه یافت چو پروانه ذوق جانبازی
من ایهمای شرف کی رسم بطالع تو
مگر که هم تو مرا سایه بر سر اندازی
بسوز سینه اهلی اگر رسی شاید
که ناز حسن گذاری بعشق او نازی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۴ - اگرچه چشم منی همنشین اغیاری
اگرچه چشم منی همنشین اغیاری
چو نور دیده گلی در میان صد خاری
نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشا
که خودفروش زند لاف این خریداری
هوای صحبت خورشید کم کن ایشبنم
که تاب یکنظر از روی او نمی آری
اگر بصدق روی همچو کوهکن در عشق
نه بیستون که فلک را ز پیش برداری
دلا، بسوز که ننشیند آتشت چونشمع
بیکدو قطره که گاهی ز دیده میباری
تو گر بدیدن خوبان نمیروی از جا
نه آدمی بحقیقت که نقش دیواری
بوصل دوست رسی آنچنانکه دل خواهد
گر اختیار چو اهلی ز دست بگذاری
چو نور دیده گلی در میان صد خاری
نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشا
که خودفروش زند لاف این خریداری
هوای صحبت خورشید کم کن ایشبنم
که تاب یکنظر از روی او نمی آری
اگر بصدق روی همچو کوهکن در عشق
نه بیستون که فلک را ز پیش برداری
دلا، بسوز که ننشیند آتشت چونشمع
بیکدو قطره که گاهی ز دیده میباری
تو گر بدیدن خوبان نمیروی از جا
نه آدمی بحقیقت که نقش دیواری
بوصل دوست رسی آنچنانکه دل خواهد
گر اختیار چو اهلی ز دست بگذاری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۵۳ - خوشیم با ستم و محنتی که میخواهی
خوشیم با ستم و محنتی که میخواهی
سگ توییم بهر صورتی که میخواهی
زمانه خصم و اجل در کمین تو هم برخیز
که نیست بهتر ازین فرصتی که میخواهی
دلا مجوی ازین بحر قطره رحمت
که زحمت تو بود رحمتی که میخواهی
به یاد لعل لبش خون ز دیده بار که بخت
بخون دل دهد آنشربتی که میخواهی
بهشت، صحبت حوری وشان بود ایشیخ
ز در درآ و به بین جنتی که میخواهی
براه کعبه چه حاجت که خونخوری اهلی
ز کوی میکده جو حاجتی که میخواهی
سگ توییم بهر صورتی که میخواهی
زمانه خصم و اجل در کمین تو هم برخیز
که نیست بهتر ازین فرصتی که میخواهی
دلا مجوی ازین بحر قطره رحمت
که زحمت تو بود رحمتی که میخواهی
به یاد لعل لبش خون ز دیده بار که بخت
بخون دل دهد آنشربتی که میخواهی
بهشت، صحبت حوری وشان بود ایشیخ
ز در درآ و به بین جنتی که میخواهی
براه کعبه چه حاجت که خونخوری اهلی
ز کوی میکده جو حاجتی که میخواهی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۷۸ - تو گر به خاک شهیدان گذار باز آری
تو گر به خاک شهیدان گذار باز آری
هزار گمشده را زان دیار باز آری
مرا چو سبزه پژمرده ای سحاب کرم
چه شد به رحمت خود گر به کار باز آری
ز هجر روی تو جان بیقرار شد بازآی
مگر که جان مرا با قرار باز آری
هر آهویی که شکارت نشد ز حسرت سوخت
در آن هوس که تو رو در شکار باز آری
به روزگار جوانی و کام دل ای پیر
کجا رسی مگر آن روزگار باز آری
جهان بهار و خزانش بسیست لیک تو کی
خزان پیری خود را بهار باز آری
غبار دل ببری پیش گلرخان چون باد
که گر غبار بری هم غبار باز آری
چو سرو ناز تو اهلی کنار کرد از تو
به آب دیده کیش در کنار باز آری
هزار گمشده را زان دیار باز آری
مرا چو سبزه پژمرده ای سحاب کرم
چه شد به رحمت خود گر به کار باز آری
ز هجر روی تو جان بیقرار شد بازآی
مگر که جان مرا با قرار باز آری
هر آهویی که شکارت نشد ز حسرت سوخت
در آن هوس که تو رو در شکار باز آری
به روزگار جوانی و کام دل ای پیر
کجا رسی مگر آن روزگار باز آری
جهان بهار و خزانش بسیست لیک تو کی
خزان پیری خود را بهار باز آری
غبار دل ببری پیش گلرخان چون باد
که گر غبار بری هم غبار باز آری
چو سرو ناز تو اهلی کنار کرد از تو
به آب دیده کیش در کنار باز آری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۷ - اگرچه چشم منی همنشین اغیاری
اگرچه چشم منی همنشین اغیاری
چه نور دیده گلی در میان صد خاری
نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشا
که خودفروش زند لاف این خریداری
اگر بصدق روی ره چو کوهکن در عشق
نه بیستون که فلک را ز پیش برداری
دلا بسوز که ننشیند آتشت چونشمع
بیکدو قطره که گاهی ز دیده میباری
تو گر بدین خوبان نمیروی از جا
نه آدمی بحقیقت که نقش دیواری
بوصل دوست رسی آنچنانکه دل خواهد
گر اختیار چو اهلی ز دست بگذاری
چه نور دیده گلی در میان صد خاری
نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشا
که خودفروش زند لاف این خریداری
اگر بصدق روی ره چو کوهکن در عشق
نه بیستون که فلک را ز پیش برداری
دلا بسوز که ننشیند آتشت چونشمع
بیکدو قطره که گاهی ز دیده میباری
تو گر بدین خوبان نمیروی از جا
نه آدمی بحقیقت که نقش دیواری
بوصل دوست رسی آنچنانکه دل خواهد
گر اختیار چو اهلی ز دست بگذاری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۸۹ - بیا که میکشدم درد ارزومندی
بیا که میکشدم درد ارزومندی
طبیب درد منی در بمن چه می بندی
مرا گریز چو از بندگی میسر نیست
ترا گزیر نباشد هم از خداوندی
ز بسکه غیرت حسنت غیور کرد ایشمع
ز برق حسن خود آتش بعالم افکندی
گهی چو سرو زدی ریشه در دل و جانم
که خار خار امیدم ز بیخ بر کندی
اسیر هجر ترا آرزوی مردن خویش
چو آرزوی خلاصی است در دل بندی
عجب مدار جدایی یوسف از یعقوب
بکوی عشق چه بیگانگی چه فرزندی
هزار تجربه کردیم و عاقبت اهلی
علاج ما شکری بود از آن لب قندی
طبیب درد منی در بمن چه می بندی
مرا گریز چو از بندگی میسر نیست
ترا گزیر نباشد هم از خداوندی
ز بسکه غیرت حسنت غیور کرد ایشمع
ز برق حسن خود آتش بعالم افکندی
گهی چو سرو زدی ریشه در دل و جانم
که خار خار امیدم ز بیخ بر کندی
اسیر هجر ترا آرزوی مردن خویش
چو آرزوی خلاصی است در دل بندی
عجب مدار جدایی یوسف از یعقوب
بکوی عشق چه بیگانگی چه فرزندی
هزار تجربه کردیم و عاقبت اهلی
علاج ما شکری بود از آن لب قندی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۹۲ - بناوکی که مرا رخنه در درون کردی
بناوکی که مرا رخنه در درون کردی
کدورتهمه عمر از دلم برون کردی
تو سرو ناز که گل را بناز میبویی
کجا بری دل ما را که غرق خون کردی
چو گل بخرمن من عمر که خواهی آتش زد
که نوبهار رخ از باده لاله گون کردی
رهم بسلسله زلف چون نمیدادی
مرا ز بهر چه سر حلقه جنون کردی
دلم که شهره عالم به نیک نامی بود
فسانه همه شهرش بیک فسون کردی
درین چمن همه جامیست ایفلک چونست
که جام نرگس مخمور سرنگون کردی
ز دام هجر بمردن رسیده ام اهلی
مگو که چون برهاندت بگو که چون کردی
کدورتهمه عمر از دلم برون کردی
تو سرو ناز که گل را بناز میبویی
کجا بری دل ما را که غرق خون کردی
چو گل بخرمن من عمر که خواهی آتش زد
که نوبهار رخ از باده لاله گون کردی
رهم بسلسله زلف چون نمیدادی
مرا ز بهر چه سر حلقه جنون کردی
دلم که شهره عالم به نیک نامی بود
فسانه همه شهرش بیک فسون کردی
درین چمن همه جامیست ایفلک چونست
که جام نرگس مخمور سرنگون کردی
ز دام هجر بمردن رسیده ام اهلی
مگو که چون برهاندت بگو که چون کردی
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در توحید و حکمت و موعظه گوید
به شکر حق که کند شکر حق ستایی را
کسی چه شکر کند نعمت خدایی را
چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت
چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را
کمال حکمت او میکند بنات نبات
در امهات زمین نطفه سمایی را
برای روشنی خانه دل از دیده
نهد براه نظر چشم روشنایی را
خطی کشیده بناگوش گلرخان از مشک
که گو شمال دهد نافه ختایی را
دهد به گوش چو گل شیوه سخن چینی
به مرغ ناطقه بخشد سخن سرایی را
ز باغ عارض خوبان بصید دل هرسو
نهد ز سنبل مو دام دلربایی را
به دلگشایی بلبل برآورد از خاک
گلی که آب دهد باغ دلگشایی را
به شهد حکمت او از پی شفاءالناس
طبیب نحل برد مرهم شفایی را
فتیله مه نو را چراغ بدر کند
به شمع مهر دهد نور مه فزایی را
به ذره چهره کاهی دهد ز پرتو مهر
به آفتاب دهد مهر کهربایی را
کسی که بر در او دولت گدایی یافت
کجا بشاهی عالم دهد گدایی را
بملک هر دو جهان غیر او ندارد راه
که غیر ازو نسزد ملک پادشایی را
بزرگوار خدایا به مبتلایان ده
که جز تو نیست دوا مبتلایی را
طبیب اگر بدهد داروی شفا بخشی
شفا تو دهی داروی شفایی را
تن شکسته اگر مومیایی اش سودست
به دل شکسته چکارست مومیایی را
به پیش تیر قضای تو چاره جان سپرست
سپر چکار کند ناوک قضایی را
دلا ز چون و چرا دم مزن درین مشهد
که راه نیست در او چونی و چرایی را
سجود قبله جان کن بدوست روی آور
چه رو بخاک نهی سجده ریایی را
ترا بقدر قدم کعبه سر فراز کند
چه عذر لنگ بیاری شکسته پایی را
صفای کعه چه خواهی دلت چه دریابد
نخست از آینه بزدای بی صفایی را
براه کعبه جان سر به جای پای بنه
رو مدار ز پا عذر ناروایی را
به بین عزیزی تقوی که نفس خویش بزر
فروخت یوسف و نفروخت پارسایی را
ز نفس بد نشوی مطمین که در خوابست
که اژدها نکند ترک اژدهایی را
مرو بخواب که دزدان چه کاروان گیرند
دگر بخواب نبیند کسی رهایی را
مگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانه
بهیچکس مگشا چشم آشنایی را
نهفته میر درین دار ملک و چون منصور
به دار جلوه مده نقش خودنمایی را
ز مرگ غم نخورد هرکه ترک خویش کند
که مرگ عید بود عاشق فدایی را
ز ما و من بگذر زانکه قدسیان گویند
که خاکیان بچه دعوی کنند مایی را
ز فقر هر که غنی شد ز غیر مستغنی است
چه احتیاج به غیر است کیمیایی را
برای دام گدایی گرفتم ای عباس
هزار رخنه کنی این کهن قبایی را
ز حرص سیر نگردی اگر بدام آری
بجای مرغ هوا ذره هوایی را
تو در سرای جهان چون نکرده یی کاری
چه مزد میطلبی نقد آن سرایی را
گل جوانیت از یاد برده چون بلبل
خزان پیری، و امید بی نوایی را
تو مرده دل که شوی زنده از دم نایی
عجب که صور نخوانی صفیر نایی را
مخور شراب که پوشد غمت نه دفع کند
بخور صیقل می زنگ غم زدایی را
مکن بآب بقا تکیه هم که باد فنا
سرشته است در او گرد بی بقایی را
هزار سال وفا عمر نوح اگرچه نمود
نمود عاقبت الامر بی وفایی را
تو هم ز شعر مزن لاف اهلی و بشناس
کمال انوری و سعدی و سنایی را
اگرچه گوهر مخزن باسم و تاریخ است
که میخرد بجوی این در بهایی را
بزرگوار خدایا ز لطف خود بر ما
مگیر هرزه درایی و هرزه رایی را
اگرچه خدمت ما نیست در خور رحمت
ز ما دریغ مکن رحمت عطایی را
کسی چه شکر کند نعمت خدایی را
چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت
چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را
کمال حکمت او میکند بنات نبات
در امهات زمین نطفه سمایی را
برای روشنی خانه دل از دیده
نهد براه نظر چشم روشنایی را
خطی کشیده بناگوش گلرخان از مشک
که گو شمال دهد نافه ختایی را
دهد به گوش چو گل شیوه سخن چینی
به مرغ ناطقه بخشد سخن سرایی را
ز باغ عارض خوبان بصید دل هرسو
نهد ز سنبل مو دام دلربایی را
به دلگشایی بلبل برآورد از خاک
گلی که آب دهد باغ دلگشایی را
به شهد حکمت او از پی شفاءالناس
طبیب نحل برد مرهم شفایی را
فتیله مه نو را چراغ بدر کند
به شمع مهر دهد نور مه فزایی را
به ذره چهره کاهی دهد ز پرتو مهر
به آفتاب دهد مهر کهربایی را
کسی که بر در او دولت گدایی یافت
کجا بشاهی عالم دهد گدایی را
بملک هر دو جهان غیر او ندارد راه
که غیر ازو نسزد ملک پادشایی را
بزرگوار خدایا به مبتلایان ده
که جز تو نیست دوا مبتلایی را
طبیب اگر بدهد داروی شفا بخشی
شفا تو دهی داروی شفایی را
تن شکسته اگر مومیایی اش سودست
به دل شکسته چکارست مومیایی را
به پیش تیر قضای تو چاره جان سپرست
سپر چکار کند ناوک قضایی را
دلا ز چون و چرا دم مزن درین مشهد
که راه نیست در او چونی و چرایی را
سجود قبله جان کن بدوست روی آور
چه رو بخاک نهی سجده ریایی را
ترا بقدر قدم کعبه سر فراز کند
چه عذر لنگ بیاری شکسته پایی را
صفای کعه چه خواهی دلت چه دریابد
نخست از آینه بزدای بی صفایی را
براه کعبه جان سر به جای پای بنه
رو مدار ز پا عذر ناروایی را
به بین عزیزی تقوی که نفس خویش بزر
فروخت یوسف و نفروخت پارسایی را
ز نفس بد نشوی مطمین که در خوابست
که اژدها نکند ترک اژدهایی را
مرو بخواب که دزدان چه کاروان گیرند
دگر بخواب نبیند کسی رهایی را
مگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانه
بهیچکس مگشا چشم آشنایی را
نهفته میر درین دار ملک و چون منصور
به دار جلوه مده نقش خودنمایی را
ز مرگ غم نخورد هرکه ترک خویش کند
که مرگ عید بود عاشق فدایی را
ز ما و من بگذر زانکه قدسیان گویند
که خاکیان بچه دعوی کنند مایی را
ز فقر هر که غنی شد ز غیر مستغنی است
چه احتیاج به غیر است کیمیایی را
برای دام گدایی گرفتم ای عباس
هزار رخنه کنی این کهن قبایی را
ز حرص سیر نگردی اگر بدام آری
بجای مرغ هوا ذره هوایی را
تو در سرای جهان چون نکرده یی کاری
چه مزد میطلبی نقد آن سرایی را
گل جوانیت از یاد برده چون بلبل
خزان پیری، و امید بی نوایی را
تو مرده دل که شوی زنده از دم نایی
عجب که صور نخوانی صفیر نایی را
مخور شراب که پوشد غمت نه دفع کند
بخور صیقل می زنگ غم زدایی را
مکن بآب بقا تکیه هم که باد فنا
سرشته است در او گرد بی بقایی را
هزار سال وفا عمر نوح اگرچه نمود
نمود عاقبت الامر بی وفایی را
تو هم ز شعر مزن لاف اهلی و بشناس
کمال انوری و سعدی و سنایی را
اگرچه گوهر مخزن باسم و تاریخ است
که میخرد بجوی این در بهایی را
بزرگوار خدایا ز لطف خود بر ما
مگیر هرزه درایی و هرزه رایی را
اگرچه خدمت ما نیست در خور رحمت
ز ما دریغ مکن رحمت عطایی را
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح قاسم پرناک گوید
زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را
حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را
ابولمظفر منصور قاسم پرناک
که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را
غمی نماند جهان را بیمن دولت تو
شکست شادی فتح تو لشگر غم را
هنوز اینهمه آثار صبح دولت توست
تو آفتابی و خواهی گرفت عالم را
ببار گاه تو سر بر زمین نهد ورنه
چه جای بر سر کرسی است عرش اعظم را
دمیکه قهر کنی چون قضای کن فیکون
مجال نطق نماند مسیح مریم را
تو شیر معرکه و اژدهای رزم گهی
صلابت تو جگر پاره کرد آدم را
ز برق تیغ تو بگداخت لشگر دشمن
چو آفتاب برآید چه تاب شبنم را
محیط قهر تو جوشید و بیم طوفان شد
ز بسکه زلزله در دل فتاد زمزم را
حدیث رمح تو تا گفت باد در بیشه
گرفت لرزه چونی استخوان ضیغم را
مبارزان ترا روز جنگ و سرمستی
زره بس اینکه پریشان کنند پرچم را
مریض قهر تو جایی رسید تلخی او
که همچو شهد خورد زهر ناب ارقم را
بر.زگار تو ماتم نبود در عالم
بمرگ خویش عدو زنده کرد ماتم را
دل حسودترا زخم بهتر از رحم است
که مرده دل نشناسد ز نیش مرهم را
بدولت تو خلل کی رسد ز گریه خصم
بکوه و دشت خرابی نمیرسد نم را
اساس قهر ترا گوهر عدو بشکست (کذا)
زسنگ ژاله چه نقصان بنای محکم را
هر آن گدا که برد بهره یی ز نعمت تو
گدای خویش کند صد شه معظم را
قیاس قدر تو کردن چه کنه باری شد
که راه نیست در آن پرده هیچ محرم را
نگین ملک سلیمان نشان قدرت بس
گواه مهر نبوت بس است خاتم را
بظاهر ارچه در آیین عیش میکوشی
بباطن آیینه یی بایزید و ادهم را
سپهر مرتبتا، گوش کن غم اهلی
تو فهم اگر نکنی اینحدیث مبهم را
بخدمت از همه بیشم بقدر از همه پس
چرا زیاد بری خدمت مقدم را
اگر نه لطف تو باشد طمع ز کس نکنم
به نیم جو نخرم صد هزار حاتم را
همیشه تا چو رخ و موی نو خطای سنبل
نقاب لاله کند جعد زلف پر خم را
بهار عمر تو بادا شکفته تر هم دم
خزان غم نرسد این بهار خرم را
حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را
ابولمظفر منصور قاسم پرناک
که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را
غمی نماند جهان را بیمن دولت تو
شکست شادی فتح تو لشگر غم را
هنوز اینهمه آثار صبح دولت توست
تو آفتابی و خواهی گرفت عالم را
ببار گاه تو سر بر زمین نهد ورنه
چه جای بر سر کرسی است عرش اعظم را
دمیکه قهر کنی چون قضای کن فیکون
مجال نطق نماند مسیح مریم را
تو شیر معرکه و اژدهای رزم گهی
صلابت تو جگر پاره کرد آدم را
ز برق تیغ تو بگداخت لشگر دشمن
چو آفتاب برآید چه تاب شبنم را
محیط قهر تو جوشید و بیم طوفان شد
ز بسکه زلزله در دل فتاد زمزم را
حدیث رمح تو تا گفت باد در بیشه
گرفت لرزه چونی استخوان ضیغم را
مبارزان ترا روز جنگ و سرمستی
زره بس اینکه پریشان کنند پرچم را
مریض قهر تو جایی رسید تلخی او
که همچو شهد خورد زهر ناب ارقم را
بر.زگار تو ماتم نبود در عالم
بمرگ خویش عدو زنده کرد ماتم را
دل حسودترا زخم بهتر از رحم است
که مرده دل نشناسد ز نیش مرهم را
بدولت تو خلل کی رسد ز گریه خصم
بکوه و دشت خرابی نمیرسد نم را
اساس قهر ترا گوهر عدو بشکست (کذا)
زسنگ ژاله چه نقصان بنای محکم را
هر آن گدا که برد بهره یی ز نعمت تو
گدای خویش کند صد شه معظم را
قیاس قدر تو کردن چه کنه باری شد
که راه نیست در آن پرده هیچ محرم را
نگین ملک سلیمان نشان قدرت بس
گواه مهر نبوت بس است خاتم را
بظاهر ارچه در آیین عیش میکوشی
بباطن آیینه یی بایزید و ادهم را
سپهر مرتبتا، گوش کن غم اهلی
تو فهم اگر نکنی اینحدیث مبهم را
بخدمت از همه بیشم بقدر از همه پس
چرا زیاد بری خدمت مقدم را
اگر نه لطف تو باشد طمع ز کس نکنم
به نیم جو نخرم صد هزار حاتم را
همیشه تا چو رخ و موی نو خطای سنبل
نقاب لاله کند جعد زلف پر خم را
بهار عمر تو بادا شکفته تر هم دم
خزان غم نرسد این بهار خرم را
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - مدح خیمه شاهی شاه اسماعیل گوید
تبارک الله از خیمه این چه بستانست
که در نظاره او چشم عقل حیران است
بگلستان چه زنی خیمه طرب ساقی
بیار باده که این خیمه خود گلستان است
نه خیمه است که باغ گل از صفاست ولی
گل همیشه بهارست و باغ رضوان است
صبا ز گلشن او برگ گل به جنباند
از این سبب ز صبا برگ گل پریشان است
بقید میخ و طنابش مبین که از خوبی
هزار دست و دلش هر طرف بدامان است
خجسته فالی این خیمه بین که پنداری
همای سایه فکن بر سر سلیمان است
سپهر حشمت و اقبال شاه اسماعیل
که سایبان جلالش ز ظل یزدان است
ستون بار گه عرش سای او طوبی است
طناب خیمه جاهش ز رشته جان است
بیمن اوست که امروز در بسیط زمین
قرار خیمه دین از ستون ایمان است
چو قرص مه که گریبان خیمه اش سر زد
سر سپهر ز اندیشه در گریبان است
فلک ز قوت فراش او بود حیران
که پیش او فلک افراشتن چه آسان است
همیشه بر سر او سایبان دولت باد
که زیر سایه او آفتاب تابان است
که در نظاره او چشم عقل حیران است
بگلستان چه زنی خیمه طرب ساقی
بیار باده که این خیمه خود گلستان است
نه خیمه است که باغ گل از صفاست ولی
گل همیشه بهارست و باغ رضوان است
صبا ز گلشن او برگ گل به جنباند
از این سبب ز صبا برگ گل پریشان است
بقید میخ و طنابش مبین که از خوبی
هزار دست و دلش هر طرف بدامان است
خجسته فالی این خیمه بین که پنداری
همای سایه فکن بر سر سلیمان است
سپهر حشمت و اقبال شاه اسماعیل
که سایبان جلالش ز ظل یزدان است
ستون بار گه عرش سای او طوبی است
طناب خیمه جاهش ز رشته جان است
بیمن اوست که امروز در بسیط زمین
قرار خیمه دین از ستون ایمان است
چو قرص مه که گریبان خیمه اش سر زد
سر سپهر ز اندیشه در گریبان است
فلک ز قوت فراش او بود حیران
که پیش او فلک افراشتن چه آسان است
همیشه بر سر او سایبان دولت باد
که زیر سایه او آفتاب تابان است
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - در مدح نظام الدین احمد صاعدی
سفیده دم که صبا بوی مشگ ناب کند
شمیم گل دل ریش مرا خراب کند
چگونه دل نکشد سوی گلستان امروز
که غنچه خمیه زند سنبلش طناب کند
بباغ فاخته کوکو زند همی یعنی
کجاست ساقی مجلس بگو شتاب کند
دلم بسینه طپان است زین هوا چو نمرغ
که در قفس ز نسیم گل اضطراب کند
نوای بلبل مست از نشاط صحبت گل
مرا چو لاله ز حسرت جگر کباب کند
بباده دیده بختم ز خواب کن بیدار
مهل که نرگس مستت مرا بخواب کند
درین هوا که صبا از نسیم مشگ آمیز
چو لاله بر ورق گل زند گلاب کند
ز بیم قاضی عهدست ورنه هر که بود
چو لاله کاسه و ساغر پر از شراب کند
چراغ چشم صواعد نظام دین احمد
که سایه کرمش کار آفتاب کند
ببارگاه قضا کلک معجز آثارش
هزار مسله را حل بیک جواب کند
به همعنانی از و جبرییل درماند
چو دست همت او پای در رکاب کند
بعهد دستش اگر ابر درفشان گردد
سزد که برق یمان خنده بر سحاب کند
همای تربیت او چو سایه اندازد
عجب مدار که گنجشک را عقاب کند
نسیم لطفش اگر در جهان پیر وزد
خزان پیری او نو گل شباب کند
گر آتش غضبش در دل محیط افتد
محیط راتف او سربسر خراب کند
و گر بکوه رسد گرد باد صولت او
روانش از حرکت سنگ آسیاب کند
در آفتاب تب لرزه گیرد از هیبت
اگر به چرخ نظر از سر عتاب کند
ایا بلند جنابی که چرخ ما همه قدر
بافتخار زمین بوس آنجناب کند
چنانکه حکم تو باشد بایستدبر جا
بچرخ امر تو گر «فاسقم» خطاب کند
یقین که ذات تو را بر گزیده خواهد کرد
فلک ز نسخه عالم گر انتخاب کند
عطیه بخش مه است آفتاب از نوری
که ذره ذره زرای تو اکتساب کند
ز پاس شرع تو شیطان دگر بخواب ندید
که دست فتنه در آغوش شیخ و شاب کند
ز اعتدال مزاج جهان بحکمت تو
عجب بود که کسی فکر ناصواب کند
ز تقوی ات رخ نامحرم آفتاب ندید
بغیر خود که عرق دایم از حجاب کند
بجز عدو که گزد دست خود کرازهره
که همچو غنچه سر انگشت را خصاب کند
حسود جاه تراگر سر مدیح بود
زمانه مدحت او مغفرت مآب کند
سر عدوی تو چون کشتی نگونساران
اجل ببحر فنا غرقه چون حباب کند
بلند مرتبتا، رتبت توزان بیش است
که شرح فضل تو اهلی بصد کتاب کند
تجز دعای تو دستم نمیرسد یارب
که حق دعای من خسته مستجاب کند
بقای عمر تو یارب فلک دهد چندان
که عمر نوح بیکساعش حساب کند
شمیم گل دل ریش مرا خراب کند
چگونه دل نکشد سوی گلستان امروز
که غنچه خمیه زند سنبلش طناب کند
بباغ فاخته کوکو زند همی یعنی
کجاست ساقی مجلس بگو شتاب کند
دلم بسینه طپان است زین هوا چو نمرغ
که در قفس ز نسیم گل اضطراب کند
نوای بلبل مست از نشاط صحبت گل
مرا چو لاله ز حسرت جگر کباب کند
بباده دیده بختم ز خواب کن بیدار
مهل که نرگس مستت مرا بخواب کند
درین هوا که صبا از نسیم مشگ آمیز
چو لاله بر ورق گل زند گلاب کند
ز بیم قاضی عهدست ورنه هر که بود
چو لاله کاسه و ساغر پر از شراب کند
چراغ چشم صواعد نظام دین احمد
که سایه کرمش کار آفتاب کند
ببارگاه قضا کلک معجز آثارش
هزار مسله را حل بیک جواب کند
به همعنانی از و جبرییل درماند
چو دست همت او پای در رکاب کند
بعهد دستش اگر ابر درفشان گردد
سزد که برق یمان خنده بر سحاب کند
همای تربیت او چو سایه اندازد
عجب مدار که گنجشک را عقاب کند
نسیم لطفش اگر در جهان پیر وزد
خزان پیری او نو گل شباب کند
گر آتش غضبش در دل محیط افتد
محیط راتف او سربسر خراب کند
و گر بکوه رسد گرد باد صولت او
روانش از حرکت سنگ آسیاب کند
در آفتاب تب لرزه گیرد از هیبت
اگر به چرخ نظر از سر عتاب کند
ایا بلند جنابی که چرخ ما همه قدر
بافتخار زمین بوس آنجناب کند
چنانکه حکم تو باشد بایستدبر جا
بچرخ امر تو گر «فاسقم» خطاب کند
یقین که ذات تو را بر گزیده خواهد کرد
فلک ز نسخه عالم گر انتخاب کند
عطیه بخش مه است آفتاب از نوری
که ذره ذره زرای تو اکتساب کند
ز پاس شرع تو شیطان دگر بخواب ندید
که دست فتنه در آغوش شیخ و شاب کند
ز اعتدال مزاج جهان بحکمت تو
عجب بود که کسی فکر ناصواب کند
ز تقوی ات رخ نامحرم آفتاب ندید
بغیر خود که عرق دایم از حجاب کند
بجز عدو که گزد دست خود کرازهره
که همچو غنچه سر انگشت را خصاب کند
حسود جاه تراگر سر مدیح بود
زمانه مدحت او مغفرت مآب کند
سر عدوی تو چون کشتی نگونساران
اجل ببحر فنا غرقه چون حباب کند
بلند مرتبتا، رتبت توزان بیش است
که شرح فضل تو اهلی بصد کتاب کند
تجز دعای تو دستم نمیرسد یارب
که حق دعای من خسته مستجاب کند
بقای عمر تو یارب فلک دهد چندان
که عمر نوح بیکساعش حساب کند
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۳۹ - در مدح میر سعد الدین اسعد گوید
تنم زبانه آتش ز سوز جان دارد
چه حاجت است بگفتن که خود زبان دارد
چو تار چنگ دل من ضعیف شد از درد
چنان که باد بر او گر وزد فغان دارد
شب از فراق تو دود دلم بماه رسید
هنوز روی من از آه من نشان دارد
هلاک خسته دلم زان لب است و میخواهم
که هر چه دل طلبد خسته رازیان دارد
هزار بار مرا کشت و زنده کرد آن چشم
که مرگ و زندگی از غمزه تو امان دارد
ستاره ایست عجب آفتاب رخسارت
که کوکب همه خوبان از آن قران دارد
به کنیم از مژه چشمت ای کمان ابرو
هزار ناوک خونریز در کمان دارد
تو گر چه شاهی و دل بنده آن ستم بیند
که حالی از تو زند داد و جای آن دارد
دگر ز قبله روی تو یاد نارد باز
دلم که روبدر زبده زمان دارد
جهان فضل و کرم میر سعد دین اسعد
که عالم از نفس او نسیم جان دارد
ز علم غیب بعیسی دمی سخن گوید
چنان روان که تو گویی مگر روان دارد
اگر بهر سر موی از معانیش پرسی
هزار نکته بهر صد بیان دارد
در آن مقام که اسب سخن همی تازد
اگر عنان نکشد خود که همچنان دارد
نه آسمان کرم گویمش که دریایی است
که از حباب بهر کف صد آسمان دارد
گهرفشان چو شود دست خرمن افشانش
زمین ز نظم گهر شکل کهکشان دارد
هر آن گدا که بر او ابر رحمتش بارد
بدامن از کرمش بحر بیکران دارد
اگر گداست ازاو رو در آسمان بدعاست
وگر شه است ازوسر بر آستان دارد
ایا بلند جنایی که هیچ چیز نماند
کز آفتاب ضمیرت فلک نهان دارد
تو آن کسی که خرد عقل اولت خواند
یقین تست هر آنچ آدمی گمان دارد
اگر بلطف بگویی نسیم انفاست
چو باد روح فزا بوی گلستان دارد
وگر به قهر بر آری نفس چو باد سموم
زبانه غضبت تیغ جان ستان دارد
ز صولت ار همه رویین تن است همچو جرس
کسیکه با تو سخن کرد دل طپان دارد
ز پاس شرع تو دیو رجیم غارت دل
نمیکند که فسون خوان ازو ضمان دارد
رسید ضبط تو جایی که گرگ قانع شد
به نیم خورده که لطف از سگ شبان دارد
سکندر کرمت سفره یی کشد هر دم
که هر کناره خوانی هزار نان دارد
جهان اگرچه تو را پرورد تو آن نخلی
که منت کرم از سایه ات جهان دارد
خزان باغ محبت بهار خرمی است
بهار خصم تو خاصیت خزان دارد
گل مراد نچیند حسود تو هرچند
که همچو شاخ خزان دست زرفشان دارد
عدوی جاه تو بیچاره چون گل زرد است
که زهر خنده برنگ چو زعفران دارد
چنانکه ز آتش سوزنده در نی افتد تاب
حسود خسته دلت تب در استخوان دارد
بیمن مدح تو مدحش از آن کنند اهلی
که مادح کرمت جای مدح خوان دارد
همیشه تاکه بحکم قضا درین ایوان
هلال عید ز طغرای زر نشان دارد
مه صیام مبارک ترا و عید سعید
خدایت از همه آفات در امان دارد
چه حاجت است بگفتن که خود زبان دارد
چو تار چنگ دل من ضعیف شد از درد
چنان که باد بر او گر وزد فغان دارد
شب از فراق تو دود دلم بماه رسید
هنوز روی من از آه من نشان دارد
هلاک خسته دلم زان لب است و میخواهم
که هر چه دل طلبد خسته رازیان دارد
هزار بار مرا کشت و زنده کرد آن چشم
که مرگ و زندگی از غمزه تو امان دارد
ستاره ایست عجب آفتاب رخسارت
که کوکب همه خوبان از آن قران دارد
به کنیم از مژه چشمت ای کمان ابرو
هزار ناوک خونریز در کمان دارد
تو گر چه شاهی و دل بنده آن ستم بیند
که حالی از تو زند داد و جای آن دارد
دگر ز قبله روی تو یاد نارد باز
دلم که روبدر زبده زمان دارد
جهان فضل و کرم میر سعد دین اسعد
که عالم از نفس او نسیم جان دارد
ز علم غیب بعیسی دمی سخن گوید
چنان روان که تو گویی مگر روان دارد
اگر بهر سر موی از معانیش پرسی
هزار نکته بهر صد بیان دارد
در آن مقام که اسب سخن همی تازد
اگر عنان نکشد خود که همچنان دارد
نه آسمان کرم گویمش که دریایی است
که از حباب بهر کف صد آسمان دارد
گهرفشان چو شود دست خرمن افشانش
زمین ز نظم گهر شکل کهکشان دارد
هر آن گدا که بر او ابر رحمتش بارد
بدامن از کرمش بحر بیکران دارد
اگر گداست ازاو رو در آسمان بدعاست
وگر شه است ازوسر بر آستان دارد
ایا بلند جنایی که هیچ چیز نماند
کز آفتاب ضمیرت فلک نهان دارد
تو آن کسی که خرد عقل اولت خواند
یقین تست هر آنچ آدمی گمان دارد
اگر بلطف بگویی نسیم انفاست
چو باد روح فزا بوی گلستان دارد
وگر به قهر بر آری نفس چو باد سموم
زبانه غضبت تیغ جان ستان دارد
ز صولت ار همه رویین تن است همچو جرس
کسیکه با تو سخن کرد دل طپان دارد
ز پاس شرع تو دیو رجیم غارت دل
نمیکند که فسون خوان ازو ضمان دارد
رسید ضبط تو جایی که گرگ قانع شد
به نیم خورده که لطف از سگ شبان دارد
سکندر کرمت سفره یی کشد هر دم
که هر کناره خوانی هزار نان دارد
جهان اگرچه تو را پرورد تو آن نخلی
که منت کرم از سایه ات جهان دارد
خزان باغ محبت بهار خرمی است
بهار خصم تو خاصیت خزان دارد
گل مراد نچیند حسود تو هرچند
که همچو شاخ خزان دست زرفشان دارد
عدوی جاه تو بیچاره چون گل زرد است
که زهر خنده برنگ چو زعفران دارد
چنانکه ز آتش سوزنده در نی افتد تاب
حسود خسته دلت تب در استخوان دارد
بیمن مدح تو مدحش از آن کنند اهلی
که مادح کرمت جای مدح خوان دارد
همیشه تاکه بحکم قضا درین ایوان
هلال عید ز طغرای زر نشان دارد
مه صیام مبارک ترا و عید سعید
خدایت از همه آفات در امان دارد
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۴۰ - در مدح میر نجم الدین محمود گوید
چو قتل اهل دل از غمزه تیر یار کند
مرا هلاک به شمشیر انتظار کند
اگرچه خاک شدم چشم آن هنوزم هست
که سرو قد تو از چشم من گذار کند
تو آفتابی و گر من غبار ره گردم
هنوز میل تو هر ذره زان غبار کند
نه آنچنان بهلاک خود از غمم تشنه
که چاره ام بجز از تیغ آبدار کند
ز پاره های دل و قطره های خون جگر
کنار من همه دم دیده لاله زار کند
در آفتاب جمال تو تیز اگر بیند
سزای خویشتنم گریه در کنار کند
ز غم هر آبله خون که در جگر دارم
صبا ببوی تواش نافه تتار کند
چنین که زلف توام روزگار برهم زد
مگر که چاره من فخر روزگار کند
جهان لطف و کرم میر نجم دین محمود
که بر جهان کرم از لطف کردگار کند
ز کیمیای نظر سازدش عزیز چو زر
بخاک اگر نظر از چشم اعتبار کند
گر استقامت طبعش شود ممد حیات
بنای پر خلل عمر استوار کند
دهد خجالت دریا ز ابر رحمت بار
چو دیگ مطبخ انعام او بخار کند
اگر چو ابر به دریا دلی گشاید کف
حباب وار پر از در کف بحار کند
یگانه آ، تویی آن فخر روزگار امروز
که روزگار بذات تو افتخار کند
مراد شاه و گدا رنگ توامان گیرد
اگر عدالت طبع تو ضبط کار کند
غبار سوخته گر در تموز برخیزد
هوای لطف تواش ابر نوبهار کند
حرارت غضبت گر اثر کند در خصم
دلش پر آبله خون بسان نار کند
تو از جهان و جهان زیر منت تو که ابر
ز بحر خیزد و در بحر در نثار کند
صبا ز گلشن خلقت هزار نافه مشک
ز بهر عطر گریبان غنچه بار کند
تو شاهباز سفیدی و در شکار مراد
همای سدره نشین همتت شکار کند
چراغ راه اگر نور طاعت نبود
کسی ز ظلمت عصیان کجا گذار کند
گر این چمن نه به سوی تو میوه یی آرد
تگرگ حادثه آن میوه سنگسار کند
زمانه بی ادبی راکه باتو بد بیند
اگر ادب کند او بچوب دار کند
دلیل تافتن دوزخ است اینکه عدوت
اجل به مرکب چو بینه اش سوار کند
سپهر مرتبتا، مدحت توزان بیش است
که کلک بنده یکی شرحش از هزار کند
باهل بیت محمد که غیر تو اهلی
بلطف کس نکند فخر بلکه عار کند
رهین نعمت اینخاندان بود زانرو
بشعر و مدحت این خاندان شعار کند
بغیر بنده این حضرت خداوندی
کرا مجال که شعر تو بنده وار کند
نه من دوام حیاتت امیدوارم و بس
که این امید جهانی امیدوار کند
همیشه تاکه معطر دماغ غنچه و گل
بخور مجمر خورشید تابدار کند
بقای گلبن عمر تو باد چندانی
که عمر نوح مگر شمه یی شمار کند
مرا هلاک به شمشیر انتظار کند
اگرچه خاک شدم چشم آن هنوزم هست
که سرو قد تو از چشم من گذار کند
تو آفتابی و گر من غبار ره گردم
هنوز میل تو هر ذره زان غبار کند
نه آنچنان بهلاک خود از غمم تشنه
که چاره ام بجز از تیغ آبدار کند
ز پاره های دل و قطره های خون جگر
کنار من همه دم دیده لاله زار کند
در آفتاب جمال تو تیز اگر بیند
سزای خویشتنم گریه در کنار کند
ز غم هر آبله خون که در جگر دارم
صبا ببوی تواش نافه تتار کند
چنین که زلف توام روزگار برهم زد
مگر که چاره من فخر روزگار کند
جهان لطف و کرم میر نجم دین محمود
که بر جهان کرم از لطف کردگار کند
ز کیمیای نظر سازدش عزیز چو زر
بخاک اگر نظر از چشم اعتبار کند
گر استقامت طبعش شود ممد حیات
بنای پر خلل عمر استوار کند
دهد خجالت دریا ز ابر رحمت بار
چو دیگ مطبخ انعام او بخار کند
اگر چو ابر به دریا دلی گشاید کف
حباب وار پر از در کف بحار کند
یگانه آ، تویی آن فخر روزگار امروز
که روزگار بذات تو افتخار کند
مراد شاه و گدا رنگ توامان گیرد
اگر عدالت طبع تو ضبط کار کند
غبار سوخته گر در تموز برخیزد
هوای لطف تواش ابر نوبهار کند
حرارت غضبت گر اثر کند در خصم
دلش پر آبله خون بسان نار کند
تو از جهان و جهان زیر منت تو که ابر
ز بحر خیزد و در بحر در نثار کند
صبا ز گلشن خلقت هزار نافه مشک
ز بهر عطر گریبان غنچه بار کند
تو شاهباز سفیدی و در شکار مراد
همای سدره نشین همتت شکار کند
چراغ راه اگر نور طاعت نبود
کسی ز ظلمت عصیان کجا گذار کند
گر این چمن نه به سوی تو میوه یی آرد
تگرگ حادثه آن میوه سنگسار کند
زمانه بی ادبی راکه باتو بد بیند
اگر ادب کند او بچوب دار کند
دلیل تافتن دوزخ است اینکه عدوت
اجل به مرکب چو بینه اش سوار کند
سپهر مرتبتا، مدحت توزان بیش است
که کلک بنده یکی شرحش از هزار کند
باهل بیت محمد که غیر تو اهلی
بلطف کس نکند فخر بلکه عار کند
رهین نعمت اینخاندان بود زانرو
بشعر و مدحت این خاندان شعار کند
بغیر بنده این حضرت خداوندی
کرا مجال که شعر تو بنده وار کند
نه من دوام حیاتت امیدوارم و بس
که این امید جهانی امیدوار کند
همیشه تاکه معطر دماغ غنچه و گل
بخور مجمر خورشید تابدار کند
بقای گلبن عمر تو باد چندانی
که عمر نوح مگر شمه یی شمار کند
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - در مدح سعد الدین اسعد گوید
چنین که سر بفلک سرو قد یار کشد
ز عاشقش چه خبر گر فغان زار کشد
جدا ز کوی تو مردم خوش آنکه خاک شوم
که ذره ذره بکوی توام غبار کشد
ز افتخار کند سرکشی نه از تندی
هر آن سمند که همچون تو شهسوار کشد
قدت بجلوه نازست و هرکه می بینم
گشاده دست دعا تا که در کنار کشد
کسیکه روی تو بیند زرشگ چشم ترم
بکینش از مژه صد تیر آبدار کشد
هزار سجده بود واجبش اگر نقشی
مثال صورت خوب تو روزگار کشد
سپهر فضل و کرم میر سعد دین اسعد
که بر سپهر سر از فضل کردگار کشد
گر فتنه طبع کریمش چنان ببخش خوی
که گر دمی نرسد سایل انتظار کشد
چو گاه نظم درافشان شود بگوش خرد
هزار نکته چون در شاهوار کشد
کفش گشاده بدر پاشی و بود انگشت
زبان طعنه که بر ابر نوبهار کشد
ز نعل مرکب او چون رود بگردون گرد
بحرف روشنی مه خط غبار کشد
ایا بلند نظر چرخ از آن غبار رهت
چو سرمه ساخت که در چشم اعتبار کشد
تو آن نیی که ز معیار امتحان ترسی
سر از ترازوی زر نقد کم عیار کشد
عدو ز چوب ادب کردی استخوانش خرد
چنانکه بر تن خود پوست چون انار کشد
اگر ز خلق تو بویی بگل رسد در باغ
طبق طبق زر سرخ از پی نثار کشد
چو در عنان تو باشد سپهر، نطع پلنگ
برسم غاشیه بر دوش افتخار کشد
ز روی رومی روز از چه دود شب خیزد
گرش زمانه ز داغ تو بر عذار کشد
میان خلق سر افراز کی شود خصمت
مگر که چرخ سرش را فراز دار کشد
عدوی تست بسوراخ مار و همچو گوزن
نقوش بسته برو کش برون چو مار کشد
زمانه بهر نثار رهت ز ابر انگیخت
محصلی که در از دیده بحار کشد
زمین که کوه پر از لعل و زر بهم پیوست
خزینه کش شتران تو در قطار کشد
یگانه آ، پی تسبیح و ذکر خیر تو عقل
گهر برشته اندیشه بیشمار کشد
کجا بنظم تواند کشیدنش اهلی
اگرچه خواهد از آن خوبتر هزار کشد
اگرچه هست ز کم خدمتی گناهم لیک
امید عفو تو آری امیدوار کشد
تمام عیب شد این خاکسار کو تشریف
که پرده یی بسر عیب خاکسار کشد
همیشه تا که درین بحر زورق مه عید
سحر فرو رود و شام بر کنار کشد
همیشه باد ترا عید و سال عمرت باد
چنانکه گر بشماری بصد هزار کشد
ز عاشقش چه خبر گر فغان زار کشد
جدا ز کوی تو مردم خوش آنکه خاک شوم
که ذره ذره بکوی توام غبار کشد
ز افتخار کند سرکشی نه از تندی
هر آن سمند که همچون تو شهسوار کشد
قدت بجلوه نازست و هرکه می بینم
گشاده دست دعا تا که در کنار کشد
کسیکه روی تو بیند زرشگ چشم ترم
بکینش از مژه صد تیر آبدار کشد
هزار سجده بود واجبش اگر نقشی
مثال صورت خوب تو روزگار کشد
سپهر فضل و کرم میر سعد دین اسعد
که بر سپهر سر از فضل کردگار کشد
گر فتنه طبع کریمش چنان ببخش خوی
که گر دمی نرسد سایل انتظار کشد
چو گاه نظم درافشان شود بگوش خرد
هزار نکته چون در شاهوار کشد
کفش گشاده بدر پاشی و بود انگشت
زبان طعنه که بر ابر نوبهار کشد
ز نعل مرکب او چون رود بگردون گرد
بحرف روشنی مه خط غبار کشد
ایا بلند نظر چرخ از آن غبار رهت
چو سرمه ساخت که در چشم اعتبار کشد
تو آن نیی که ز معیار امتحان ترسی
سر از ترازوی زر نقد کم عیار کشد
عدو ز چوب ادب کردی استخوانش خرد
چنانکه بر تن خود پوست چون انار کشد
اگر ز خلق تو بویی بگل رسد در باغ
طبق طبق زر سرخ از پی نثار کشد
چو در عنان تو باشد سپهر، نطع پلنگ
برسم غاشیه بر دوش افتخار کشد
ز روی رومی روز از چه دود شب خیزد
گرش زمانه ز داغ تو بر عذار کشد
میان خلق سر افراز کی شود خصمت
مگر که چرخ سرش را فراز دار کشد
عدوی تست بسوراخ مار و همچو گوزن
نقوش بسته برو کش برون چو مار کشد
زمانه بهر نثار رهت ز ابر انگیخت
محصلی که در از دیده بحار کشد
زمین که کوه پر از لعل و زر بهم پیوست
خزینه کش شتران تو در قطار کشد
یگانه آ، پی تسبیح و ذکر خیر تو عقل
گهر برشته اندیشه بیشمار کشد
کجا بنظم تواند کشیدنش اهلی
اگرچه خواهد از آن خوبتر هزار کشد
اگرچه هست ز کم خدمتی گناهم لیک
امید عفو تو آری امیدوار کشد
تمام عیب شد این خاکسار کو تشریف
که پرده یی بسر عیب خاکسار کشد
همیشه تا که درین بحر زورق مه عید
سحر فرو رود و شام بر کنار کشد
همیشه باد ترا عید و سال عمرت باد
چنانکه گر بشماری بصد هزار کشد