تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۴ - آن را که قبله اش رخ خورشید انورست
آن را که قبله اش رخ خورشید انورست
اعراض گر کند، بهمه روی کافرست
عاشق بیار واصل و عاقل بهانه جوی
صوفی برغم واصل و چون حلقه بر درست
واعظ، مگو که: عشق روانیست در طریق
پنداشتی که ملک دو عالم مثمرست
زین بیشتر عداوت با اهل دل مکن
شرعی معین آمد و عشقی مقررست
آن را که عشق نیست درین راه غافلست
سنور راه ماست اگر خود غضنفرست
زاهد بزهد مایل و صوفی باعتقاد
عارف درین میانه چو کبریت احمرست
جان در سماع عشق تو مستست و چاره نیست
شوقی مولد آمد و عشقی قلندرست
باد صبا چو بوی تو آورد در چمن
جانها فدای رایحه روح پرورست
بر جان قاسمی نظری کن ز روی لطف
زان جا که آفتاب ضمیر منورست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۵ - از هرچه هست ذکر جمال تو خوشترست
از هرچه هست ذکر جمال تو خوشترست
حسن تو مظهر آمد و عشاق مظهرست
هرجا که باد بوی تو آرد بعاشقان
جانها فدای رایحه روح پرورست
در آرزوی روی تو آریم زیر پا
از فرط اشتیاق، اگر بحر، اگر برست
ذرات در هوای تو در رقص حیرتند
اما سماع عشق ترا شور دیگرست
چندین مگو، که لاف کرامات و جام می
عزت نگاهدار، که این سر از آن سرست
زاهد که دم ز حور و قصور جنان زند
لاغر شکار ماست، اگر خود غضنفرست
با ساکنان دیر و صوامع بگو که: کار
بر صورتی که هست همان شیوه در خورست
تا چند طعنه بر سخن عاشقان زنی؟
دل جمع دار، کین سخن از جای دیگرست
قاسم، عنایتیست درین راه هرچه هست
جرات نمود زاهد و چون حلقه بر درست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۰۳ - گر دیر سومنات بود، گر صوامعست
گر دیر سومنات بود، گر صوامعست
هر جا که هست لمعه روی تو لامعست
ذرات کاینات، که آیات حسن تست
مجموع در صحیفه انسان جامعست
وصف جمال تست غزلهای بلبلان
مستی است زین سماع کسیرا که سامعست
هر ذره ناطقست باوصاف آن جمال
ذکر جمیل تست که ورد مجامعست
پرشد کنار و دامنم از در شاهوار
از بحر دل،که از صدف چشم دامعست
بنیاد صبر و طاقتم از بیخ برفکند
هجران جان گداز، که تلخست و قامعست
قاسم وصال خواهد و مرگ رقیب نیز
یا رب، تو عالمی که فقیرست و طامعست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۴۲ - عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوست
عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوست
غازی قتیل دشمن و عاشق قتیل دوست
هرکس بقدر همت خود راه می برد
این یک بمغز می کشد، آن دیگری بپوست
واعظ، برو، ز مستی عشاق دم مزن
مستی ما ز باده بی جام و بی سبوست
راهی ز خلق با حق و راهی ز حق بخلق
یک راه دیگرست که از دوست هم بدوست
امیدوار باش، که او کان رحمتست
عزت نگاه دار، که آن شاه تند خوست
حجت نگر، که از همه اسرار واقفست
حیلت مجو، که با همه ذرات روبروست
قاسم، جناب وصل نیابد بهیچ حال
هر دل که او مقید آزست و آرزوست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۵۷ - عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هست
عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هست
عارف قرین صدق و صفا هر کجا که هست
غیر تو نیست، هست حقیقی، بهیچ حال
باری، یکی بما بنما، هر کجا که هست
ای عشق چاره ساز، بنوعی که ممکنست
دستار عقل را بربا، هر کجا که هست
آن صوفئی که در غم دستار و ریش ماند
صوفی مگو، بگو بز ما، هر کجا که هست
عاقل بعقل مایل و عشقش بهانه جوی
عاشق انیس رنج و بلا هر کجا که هست
دریا بقطره گفت که: دورست و منفصل
عشق آردش بجانب ما هر کجا که هست
همراه عشق باش، که در طور عاشقی
همراه تست وصل و لقا هر کجا که هست
گر دیده دلت بگشاید، عیان شود
عشقست در خلا و ملا هر کجا که هست
قاسم ندیده است و نبیند بهیچ حال
جز آفتاب روی شما هر کجا که هست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۶۵ - چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیست
چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیست
هرجا که آیتیست در آنجا درایتیست
از من قبول کن سخن خوش، باعتقاد :
هرجا درایتیست هم آنجا هدایتیست
آخر نگشت عشق و بپایان رسید عمر
اول بدایتیست، بآخر نهایتیست
هرجا که می رود سخنی در بیان عشق
مقصود حسن تست، دگرها حکایتیست
زین بیشتر جفا مکن، ای عمر نازنین
آخر جفا و جور ترا حد و غایتیست
همراه عشق باش، که این عشق چاره ساز
اول هدایتیست، بآخر عنایتیست
در خانه جای عقل بود، یا مقام عشق
مامور عشق باش، که جان را حمایتیست
این عشق چاره ساز در اطوار کاینات
منصور رایتی و از نور رایتیست
قاسم، بهر کجا که زند عشق او علم
در ظل او گریز، که مشهور رایتیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸۰ - در بزم یار باده ناخوشگوار نیست
در بزم یار باده ناخوشگوار نیست
از وهم درگذر، که درین گنج مار نیست
خاکم بباد داد غمش، طرفه حالتی
کز جور دوست بر دل مسکین غبار نیست
ما درد یار را بدو عالم نمی دهیم
وندر دیار ما بجز از درد یار نیست
در راه عاشقی، که دو عالم طفیل اوست
عشقست کار مرد ولی مرد کار نیست
فیض حیوة می طلبی، یار مست باش
هر کس که یار مست نشد مست یار نیست
در سکر عشق فخر و مباهات می کنم
زان ساقئی که باده او را خمار نیست
قاسم چو غرق بحر سماعست، ای فقیه
از منع درگذر، که بدست اختیار نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸۳ - بی یاد دوست در دل مستان سرور نیست
بی یاد دوست در دل مستان سرور نیست
بی روی او بکعبه و بت خانه نور نیست
هرچند قدس ذات ز اشیا منزهست
در هیچ ذره نیست که حق را ظهور نیست
واعظ ز من برآ و مگو قصه منبری
بگذر ازین مقام، که جای حضور نیست
چون آفتاب حسن جهانگیر جلوه کرد
این جلوه را ببیند هرکس که کور نیست
جان را حیات داد، دل و دیده را جلا
این عشق چاره ساز کم از نفخ صور نیست
زاهد بزهد و توبه و تقوی مزینست
چون نیست نیست، نشائه او بی غرور نیست
در راه آشنایی و اسرار معرفت
جانی که غیربین بود، آن جان غیور نیست
در عاشقی گریز، که دارالامان هموست
کانجا همه هدایت حقست و زور نیست
قاسم، بهشت حضرت حق را بجان طلب
کان جلوه گاه حور و مقام قصور نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸۵ - دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیست
دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیست
غیر از هوای دوست نصیر و ظهیر نیست
صوفی، که لاف نور کرامات میزند
تا مست نور یار نشد مستنیر نیست
اسرار دوست را نشناسد بهیچ حال
جانی که همچو آینه روشن ضمیر نیست
واعظ، برو حکایت تقلید را بمان
افسانه پیش اهل دلان دلپذیر نیست
چشمی که روی دوست نبیند بهیچ حال
او مظهر تجلی اسم بصیر نیست
هرگز بجذب خاطر تو میل ما نشد
رو، رو، که باز ساعد شه موش گیر نیست
جان نصرت از تو خواهد و حیران تست عقل
دل را بجز ولای تو نعم النصیر نیست
یک دم بکوی ما بگذشتی و سالهاست
در هیچ گوشه نیست که بوی عبیر نیست
قاسم بر آستان جلالت نهاده سر
جز خاک آستان تو جان را مصیر نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸۸ - بی جام عشق عیش دل ما تمام نیست
بی جام عشق عیش دل ما تمام نیست
فوزالنجات ما بجهان غیر جام نیست
نادیده ذوق لذت مستی و عاشقی
بر عاشقان ملامت رسم کرام نیست
جور حبیب و طعن رقیب و جفای خلق
ما را بگو کزین همه محنت کدام نیست؟
با آنکه مفلسیم و گدا، بس فراغتیم
از دولتی، که عاقبتش مستدام نیست
هرگز بجان جان نرسد هر دلی، که او
در میکده مجاور بیت الحرام نیست
بد نام باش و اهل ملامت، که در طریق
بدنام هرکسی که نشد نیک نام نیست
بر باد پای عشق سوارست قاسمی
تندست و توسنست، ولی بد لگام نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۹۹ - چراغ مرد معنی آشناییست
چراغ مرد معنی آشناییست
بقدر آشنایی روشناییست
بدرد عاشقی می سوز و می ساز
نوای عاشقان در بی نواییست
بجهد و سعی کس عاشق نگردد
که عشق ایمان بود، ایمان عطاییست
همه جمعیم، رندان، اندرین دیر
فغان جان درویش از جداییست
بنور عشق شاید رفتن این راه
چه جای علم وزهد و پارساییست؟
مگو: عاشق غریبست و فقیرست
که ملک عاشقان ملک خداییست
بوصف پارسایی باش، قاسم
که وصف پارسایی پادشاییست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۴ - در شرح آن جمال بیانها ز حد گذشت
در شرح آن جمال بیانها ز حد گذشت
در حسن یار حیرت جانها ز حد گذشت
در نقطه دهان تو، کان سر نازکست
کس را نشد یقین و گمانها ز حد گذشت
نادیده یار را، بتصور حکایتی
افتاد در زبان و زیانها ز حد گذشت
از عین حسن دلبر بی نام و بی نشان
یک جلوه کرد، نام و نشانها ز حد گذشت
زین بیش بی نقاب مرو در میان شهر
ای دوست، الحذر، که فغانها ز حد گذشت
ای یار جان، که بر سر بازار عاشقی
شاد آمدی و شادی جانها ز حد گذشت
از فکر بر خیال تو ناایمنست شهر
در ملک لایزال امانها ز حد گذشت
وقتست تا قرین شود آن یار، قاسمی
کز شدت فراق و قرانها ز حد گذشت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۵ - دردم ز اشتیاق تو ز اندازه در گذشت
دردم ز اشتیاق تو ز اندازه در گذشت
از پا در اوفتادم و آبم ز سر گذشت
هر دل، که با وفای تو رفت از جهان برون
جان بخش و مشکبو چو نسیم سحر گذشت
بر طور عشق روی تو هر کس که بار یافت
موسی صفت ز عرصه طور بشر گذشت
در کوی عاشقی، که دو عالم طفیل اوست
آن کس قدم نهاد که از فکر سر گذشت
از لذت حیات جهان بهره ور نشد
هر دل که از حقیقت خود بیخبر گذشت
یا رب، چه شکرها که ندارند عاشقان؟
از لطف یار ما، که ز شیر و شکر گذشت
بر خاک آستان تو جان را نثار کرد
قاسم بحضرت تو ازین مختصر گذشت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۸ - ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفت
ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفت
عالم گرفت، لیک بوجه نکو گرفت
جان نکته ای شنیداز آن حسن بر کمال
سوزی زدل برآمد و شوری درو گرفت
فارغ شد از سلامت و راه فنا گزید
هر دل که با ملامت عشق تو خو گرفت
روشن شد از لوامع اشراق آن جمال
آن پرتوی که نیر خورشید ازو گرفت
می خواند گل ز وصف جمال تو آیتی
عشقت چه نکتها که برو رو برو گرفت؟
اوصاف یار عشق نخست از خرد شنید
اول ازو شنید و بآخر برو گرفت
اندر میان این همه رندان باده نوش
جم بود خال آدم و جام جم او گرفت
دانی میان زاهد و عارف چه فرق بود؟
این راه اعتدال گزید، آن علو گرفت
قاسم میان خاک در شاهوار یافت
چون باز یافت باز ره جست و جو گرفت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۰۹ - هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفت
هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفت
سودای سلطنت ز سر این گدا نرفت
یک شب نشد که از غم عشقت ز چشم و دل
سیلابها نیامد و فریادها نرفت
قلبی که نقد دولت دردترا نجست
مس پاره ایست کز طلب کیمیانرفت
گفتی:سگ منست فلان، محترم شدم
هرگز چنین مبالغه در مدح ما نرفت
عاشق نشد دلی که نیامد اسیر غم
صادق نبود هر که بتیغ بلا نرفت
روزی که دل شکسته نیامد بکوی تو
با تحفه ای ز درد،که با صد دوا نرفت؟
ارزان خرید درد تو قاسم بجان و دل
با مشتری مبالغه ای در بها نرفت
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۱۶ - ای رهنمای ملک معانی، چه گویمت؟
ای رهنمای ملک معانی، چه گویمت؟
دردین حق مساعد جانی چه گویمت؟
هر زنده دل که نام تو بشنید زنده شد
سلطان شهر زنده دلانی چه گویمت؟
من وصف گفتنت نتوانم بهیچ حال
چون پادشاه ملک عیانی چه گویمت؟
تو میر رهروانی و صد جان طفیل تست
باز سفید صدر جنانی چه گویمت؟
سلطان هر دو کونی وعالم گدای تست
در ملک فقر شاه نشانی چه گویمت؟
خواهم بجان که:وصف تو گویم بصدزبان
چون بینمت که برترازآنی چه گویمت؟
ای شهریار ملک ولایت، ترا سلام
برتر زعقل و فکر و بیانی چه گویمت؟
تو ژنده پیل حضرتی و پادشاه جام
ای جان و دل،چو جان و جهانی چه گویمت؟
قاسم گدای کوی توشد، جان و دل بداد
ای شاه جان، تو امن و امانی چه گویمت؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۱۷ - ای پرتو جمال الهی،چه گویمت؟
ای پرتو جمال الهی،چه گویمت؟
ای فیض فضل نامتناهی،چه گویمت؟
خواهم زلطف وجود توشکری کنم ادا
آن هم زلطف تست،الهی،چه گویمت؟
گر کاینات خصم شوند،از کسی چه باک؟
ای جان ودل،توپشت وپناهی چه گویمت؟
وصف تو بر صحیفه دلها نوشته اند
بالاتر از سفید و سیاهی چه گویمت؟
حیران شدست جان و دل عاشقان ترا
نشناخته کسی بکماهی،چه گویمت؟
گاهی بغمزه ای ره صد کاروان زنی
گه مرشد طریقت و راهی،چه گویمت؟
جان خواستی ز قاسم بیچاره،ای صنم
جانها گدای تست و تو شاهی، چه گویمت؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۳ - بسیار سعی کردم و بسیار اجتهاد
بسیار سعی کردم و بسیار اجتهاد
عشقست هر چه هست،دگر هرچه هست باد
یک ذره بوی عشق بهر جا که باد برد
مؤمن ز دین برآمد و صوفی زاعتقاد
چندین هزار نور نبوت، که آمدند
کمتر در آمدند ز خلقان درین رشاد
یک لمعه نور عشق اگر جلوه گر شدی
ذرات کون «اشهد» گفتی بصد وداد
ای جان و دل،بجان نظری کن ز روی لطف
بی تو نه خواب دارم و نه صبر ونه سداد
ای عشق دل فروز، که جان را حمایتی
از جورتست این همه فریادودادداد
قاسم، طریق عشق چنینست جاودان
از دلبران جفا و ز دلدار انقیاد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۳ - ساقی مرا ز باده ناب مغانه داد
ساقی مرا ز باده ناب مغانه داد
دردی درد داد ولی در میانه داد
زاهد صباح کژمژ و خرم همی رود
ساقی مگر که رطل گران شبانه داد؟
در کوی عشق یار،که آن جای جای نیست
مرغ دل مرا بکرم آشیانه داد
جان را خبر نبود ز نام و نشان عشق
این عشق دل فروز تو جان را نشانه داد
بس خوشدلند اهل زمین و زمان مدام
زان باده ای که عشق تو اندر زمانه داد
بی کار و کارخانه بد این دل میان دهر
سلطان عشق از کرم این کارخانه داد
قاسم ز درد دوست از آن مست و شاد شد
کین موهبت به زمره کروبیان نداد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۰ - از دولت وصال تو کارم بکام شد
از دولت وصال تو کارم بکام شد
بختم بلند گشت و سعادت غلام شد
از جلوه های حسن تو جانم حیات یافت
با چشمهای مست تو عیشم مدام شد
گفتی:سلام ذوق سلامت بدل رسید
این خانه از سلام تو دارالسلام شد
دل را حلال گشت ز عشق تو دم زدن
زان دم که یاد غیر تو بردن حرام شد
در عمرها صفای تو باشد قرین حال
دل راکه دار کعبه وصلت مقام شد
ازمن برند لمعه نور آفتاب و ماه
تاسایه تو بر سر من مستدام شد
چون دید زلف و روی ترا قاسمی بهم
در طور کفر و دین همه کارش تمام شد