تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۲۲ - کسی که چشم تو را شوخ و دلربا گفته است
کسی که چشم تو را شوخ و دلربا گفته است
خداش خیر دهد هر دو را بجا گفته است
غبار خاطر آیینه شد دمیدن خط
به سنگ کار کند حرف حق خدا گفته است
فلک سجود و ملایک درود عیسی عشق
کلیم، مطلب و جبریل این ندا گفته است
قدم به دیدهٔ آدم نه و ز عرش گداز
شبی که دلبر من با خدا ثنا گفته است
سلام من برسان ای صبا به شاه نجف
بگو سگ تو عجب نکته ای بجا گفته است
برای شاهد اخلاص اعتقاد ضمیرش
دو قطعه در غزل راه کربلا گفته است
هر آن کسی که بگوید که گفته این ابیات
روان بگو که سعیدای بینوا گفته است
خداش خیر دهد هر دو را بجا گفته است
غبار خاطر آیینه شد دمیدن خط
به سنگ کار کند حرف حق خدا گفته است
فلک سجود و ملایک درود عیسی عشق
کلیم، مطلب و جبریل این ندا گفته است
قدم به دیدهٔ آدم نه و ز عرش گداز
شبی که دلبر من با خدا ثنا گفته است
سلام من برسان ای صبا به شاه نجف
بگو سگ تو عجب نکته ای بجا گفته است
برای شاهد اخلاص اعتقاد ضمیرش
دو قطعه در غزل راه کربلا گفته است
هر آن کسی که بگوید که گفته این ابیات
روان بگو که سعیدای بینوا گفته است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۲۹ - نگاه شوخ [و] دل ساده روبرو شده است
نگاه شوخ [و] دل ساده روبرو شده است
ترا کباب و مرا باده آرزو شده است
خبر نشد سر مویی ز صبح روز فنا
اگرچه ظاهر من چون جهان دو مو شده است
نه عاقلی است دلا کام جستن از آن لب
در این دقیقه بسی حرف و گفتگو شده است
نمانده در جگرم قوت کشیدن آه
گمان برند که داغ دلم نکو شده است
دم از محبت جانان نمی توانم زد
که تار دوستیم بارها رفو شده است
ندیده ایم سعیدا ز غیر، نیک و بدی
که هر چه دیده شد اندر جهان از او شده است
ترا کباب و مرا باده آرزو شده است
خبر نشد سر مویی ز صبح روز فنا
اگرچه ظاهر من چون جهان دو مو شده است
نه عاقلی است دلا کام جستن از آن لب
در این دقیقه بسی حرف و گفتگو شده است
نمانده در جگرم قوت کشیدن آه
گمان برند که داغ دلم نکو شده است
دم از محبت جانان نمی توانم زد
که تار دوستیم بارها رفو شده است
ندیده ایم سعیدا ز غیر، نیک و بدی
که هر چه دیده شد اندر جهان از او شده است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۳۸ - دلم به تیر ملامت نشانهٔ عجبی است
دلم به تیر ملامت نشانهٔ عجبی است
تنم برای حوادث بهانهٔ عجبی است
خبر ز آمدن او به گوش می آید
مگر رسید قیامت، نشانهٔ عجبی است
اگر رسم به وصال تو، عمر هجران را
چها گذشته بگویم فسانهٔ عجبی است
بسی سفر به جهان کرده ایم و حیرانیم
که هیچ اهل ندیدیم خانهٔ عجبی است
شراب نوش به قاضی و محتسب هم ده
که واجب است رعایت، زمانهٔ عجبی است
طلب ز غیب سعیدا هر آنچه می خواهی
که می رسد به تو آخر خزانهٔ عجبی است
تنم برای حوادث بهانهٔ عجبی است
خبر ز آمدن او به گوش می آید
مگر رسید قیامت، نشانهٔ عجبی است
اگر رسم به وصال تو، عمر هجران را
چها گذشته بگویم فسانهٔ عجبی است
بسی سفر به جهان کرده ایم و حیرانیم
که هیچ اهل ندیدیم خانهٔ عجبی است
شراب نوش به قاضی و محتسب هم ده
که واجب است رعایت، زمانهٔ عجبی است
طلب ز غیب سعیدا هر آنچه می خواهی
که می رسد به تو آخر خزانهٔ عجبی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۹ - همین نه شیوهٔ خوبان طریق خودرایی است
همین نه شیوهٔ خوبان طریق خودرایی است
که گاه خشم و گهی رحم و گه خودآرایی است
گهی رود به حبش گه به چین کند مسکن
ز خال عارض او چشم عقل سودایی است
طریق معرفت دوست زهد و تقوی نیست
که تیزگامی و ناکامی است و بینایی است
چو آفتاب کسی روی دوست می بیند
که چشم حیرت او در بدر تماشایی است
زن است طالب دنیا و مرد عاشق دوست
برای آخرت امروز کار خنثایی است
ز موج خیز حوادث در اضطراب نه ایم
که کشتی دل ما مدتی است دریایی است
به پای خویش کسی کی رسد به کعبهٔ وصل
که قطع راه بیابان او جبین سایی است
فقیه مدرسه و لاف فقر این نه رواست
که گام اول این راه ترک دانایی است
نظر ز دیدن خوبان نمی توانم بست
که چشم مردم بی دین [و] دل تماشایی است
ظهور شعر سعیدا ز شورش عشق است
که نغمه سنجی هر نای از دم نایی است
که گاه خشم و گهی رحم و گه خودآرایی است
گهی رود به حبش گه به چین کند مسکن
ز خال عارض او چشم عقل سودایی است
طریق معرفت دوست زهد و تقوی نیست
که تیزگامی و ناکامی است و بینایی است
چو آفتاب کسی روی دوست می بیند
که چشم حیرت او در بدر تماشایی است
زن است طالب دنیا و مرد عاشق دوست
برای آخرت امروز کار خنثایی است
ز موج خیز حوادث در اضطراب نه ایم
که کشتی دل ما مدتی است دریایی است
به پای خویش کسی کی رسد به کعبهٔ وصل
که قطع راه بیابان او جبین سایی است
فقیه مدرسه و لاف فقر این نه رواست
که گام اول این راه ترک دانایی است
نظر ز دیدن خوبان نمی توانم بست
که چشم مردم بی دین [و] دل تماشایی است
ظهور شعر سعیدا ز شورش عشق است
که نغمه سنجی هر نای از دم نایی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۵۰ - نگشت کار ز بخت سیاهتاب، درست
نگشت کار ز بخت سیاهتاب، درست
چو زلف شد همه کارم به پیچ و تاب درست
زگریه مردم چشم مرا زیانی نیست
ز دست موج نشد خانهٔ حباب درست
چرا به سلسلهٔ زلف خود ننازد او
که کرده نسبت خود را به آفتاب درست
به ناز و غمزه کند کار صد خمارشکن
نگاه صبحدم از چشم نیم خواب درست
به غیر پیر مغان دیده است کس که کسی
به زور آب کند خانهٔ خراب درست؟
به قصد کشتن من آمدی دمی بنشین
که من ببینم و هم نیست اضطراب درست
به فکر کار، نیفتاده کار رفت از دست
گذشت عمر و نیامد مرا حساب درست
کند ز راه نیاز آفتاب پابوسش
که پا هنوز نکرده است در رکاب درست
شکسته رونق ابیات را سعیدا زان
که کرده این غزل خود به انتخاب درست
چو زلف شد همه کارم به پیچ و تاب درست
زگریه مردم چشم مرا زیانی نیست
ز دست موج نشد خانهٔ حباب درست
چرا به سلسلهٔ زلف خود ننازد او
که کرده نسبت خود را به آفتاب درست
به ناز و غمزه کند کار صد خمارشکن
نگاه صبحدم از چشم نیم خواب درست
به غیر پیر مغان دیده است کس که کسی
به زور آب کند خانهٔ خراب درست؟
به قصد کشتن من آمدی دمی بنشین
که من ببینم و هم نیست اضطراب درست
به فکر کار، نیفتاده کار رفت از دست
گذشت عمر و نیامد مرا حساب درست
کند ز راه نیاز آفتاب پابوسش
که پا هنوز نکرده است در رکاب درست
شکسته رونق ابیات را سعیدا زان
که کرده این غزل خود به انتخاب درست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۶۴ - ز عالمش چه خبر آن که او پریشان نیست
ز عالمش چه خبر آن که او پریشان نیست
ندیده لذت سر ما تنی که عریان نیست
سفال خانهٔ ما بشکند سر فغفور
که مور کلبهٔ ما کمتر از سلیمان نیست
چو باده خون جگر نوش و ذوق را دریاب
چه نشئه ها که در این آب صاف پنهان نیست
مرا در آینهٔ دل نمود جانان عکس
که هیچ آینه را تاب و طاقت آن نیست
به خاک پای تو در دل چه گوشه ها خالی است
گمان مبر که در این خانه جای مهمان نیست
به هر خیال چو معنی سراسری رفتم
کدام سینه که از داغ او گلستان نیست؟
به غیر یار سعیدا در این سرای خیال
همیشه کیست که از کرده ها پشیمان نیست؟
ندیده لذت سر ما تنی که عریان نیست
سفال خانهٔ ما بشکند سر فغفور
که مور کلبهٔ ما کمتر از سلیمان نیست
چو باده خون جگر نوش و ذوق را دریاب
چه نشئه ها که در این آب صاف پنهان نیست
مرا در آینهٔ دل نمود جانان عکس
که هیچ آینه را تاب و طاقت آن نیست
به خاک پای تو در دل چه گوشه ها خالی است
گمان مبر که در این خانه جای مهمان نیست
به هر خیال چو معنی سراسری رفتم
کدام سینه که از داغ او گلستان نیست؟
به غیر یار سعیدا در این سرای خیال
همیشه کیست که از کرده ها پشیمان نیست؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۲ - به سوی کوی تو را نگاه خالی نیست
به سوی کوی تو را نگاه خالی نیست
چگونه با تو رسد کس که راه، خالی نیست
چنان پر است ز آیینه طلعتان دل ما
که جای آه در این کارگاه خالی نیست
به هر طرف که روی می برند خوبان دل
جهان ز ابرو و چشم سیاه خالی نیست
از آن زمان که فلک حقه باز شد گاهی
ز شر حادثه این خیرگاه خالی نیست
چه آب و خون و چه یوسف همان تو دلو امید
فکن که ز این دو سه یک، هیچ چاه خالی نیست
تویی به دل نه خیال دگر که بر گردون
چو آفتاب بود جای ماه خالی نیست
چگونه یاد تمنای وصل او نکنیم
که نامهٔ ملک از این گناه خالی نیست
گهی به گل نگرم که به پای سرو افتم
که عالم مثل از اشتباه خالی نیست
ز وادی عدم و منزلش مترس که هیچ
ز رفت و آمدن این شاهراه خالی نیست
همین نه لاله سعیدا به سینه دارد داغ
زمین هیچ دل از این گیاه خالی نیست
چگونه با تو رسد کس که راه، خالی نیست
چنان پر است ز آیینه طلعتان دل ما
که جای آه در این کارگاه خالی نیست
به هر طرف که روی می برند خوبان دل
جهان ز ابرو و چشم سیاه خالی نیست
از آن زمان که فلک حقه باز شد گاهی
ز شر حادثه این خیرگاه خالی نیست
چه آب و خون و چه یوسف همان تو دلو امید
فکن که ز این دو سه یک، هیچ چاه خالی نیست
تویی به دل نه خیال دگر که بر گردون
چو آفتاب بود جای ماه خالی نیست
چگونه یاد تمنای وصل او نکنیم
که نامهٔ ملک از این گناه خالی نیست
گهی به گل نگرم که به پای سرو افتم
که عالم مثل از اشتباه خالی نیست
ز وادی عدم و منزلش مترس که هیچ
ز رفت و آمدن این شاهراه خالی نیست
همین نه لاله سعیدا به سینه دارد داغ
زمین هیچ دل از این گیاه خالی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۳ - مرا دمی نفسی لحظه ای و آنی نیست
مرا دمی نفسی لحظه ای و آنی نیست
که با جفا و وفا از تو امتحانی نیست
بجز مشاهدهٔ آن جمالبی کم و کیف
در آن جهان که منم ماه و آسمانی نیست
شهید عشق تو را بهتر از دم شمشیر
میان معرکه امروز ترجمانی نیست
کم است از قدح خشک و کاسهٔ تنبور
هر آن سری که در او شورش و فغانی نیست
همای روح شود صید آن چنان جسمی
که در شکنجهٔ یک مشت استخوانی نیست
قسم به شیشه و پیمانه بینوایان را
که به ز پیر خرابات مهربانی نیست
من از ته دل و جان عندلیب آن با غم
که در قفای بهاران او خزانی نیست
هر آن که سر ز دو عالم کشیده می بینم
که جز در تو پناهی ز آستانی نیست
ز گفتگو چه کند غنچه لال اگر نشود
که در ادای سخن های دل زبانی نیست
خوش است حال سعیدا به یمن همت عشق
که در تدارک برگی و آشیانی نیست
که با جفا و وفا از تو امتحانی نیست
بجز مشاهدهٔ آن جمالبی کم و کیف
در آن جهان که منم ماه و آسمانی نیست
شهید عشق تو را بهتر از دم شمشیر
میان معرکه امروز ترجمانی نیست
کم است از قدح خشک و کاسهٔ تنبور
هر آن سری که در او شورش و فغانی نیست
همای روح شود صید آن چنان جسمی
که در شکنجهٔ یک مشت استخوانی نیست
قسم به شیشه و پیمانه بینوایان را
که به ز پیر خرابات مهربانی نیست
من از ته دل و جان عندلیب آن با غم
که در قفای بهاران او خزانی نیست
هر آن که سر ز دو عالم کشیده می بینم
که جز در تو پناهی ز آستانی نیست
ز گفتگو چه کند غنچه لال اگر نشود
که در ادای سخن های دل زبانی نیست
خوش است حال سعیدا به یمن همت عشق
که در تدارک برگی و آشیانی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۷۵ - به آن خدا که جهان را جز او خدایی نیست
به آن خدا که جهان را جز او خدایی نیست
جهان هر چه در او هست ماسوایی نیست
به غیر چین جبین و اشارت ابرو
مرا به کعبهٔ دیدار، رهنمایی نیست
از آن به خانهٔ خود الفتی گرفته تنم
که غیر پهلوی خود نقش بوریایی نیست
شکن سر دل و ای عقل هر چه خواهی کن
که مهتر از تو در این خانه کدخدایی نیست
به ذوق می روم از خویشتن که در این راه
نشان چین جبینی و نقش پایی نیست
ز درد خویش نگویم جز آن طبیب به کس
که رحم در دل و در خانه اش دوایی نیست
قسم به حلقهٔ آن زلف تابدار، [سعید]
که خال گوشهٔ آن چشم بی بلایی نیست
جهان هر چه در او هست ماسوایی نیست
به غیر چین جبین و اشارت ابرو
مرا به کعبهٔ دیدار، رهنمایی نیست
از آن به خانهٔ خود الفتی گرفته تنم
که غیر پهلوی خود نقش بوریایی نیست
شکن سر دل و ای عقل هر چه خواهی کن
که مهتر از تو در این خانه کدخدایی نیست
به ذوق می روم از خویشتن که در این راه
نشان چین جبینی و نقش پایی نیست
ز درد خویش نگویم جز آن طبیب به کس
که رحم در دل و در خانه اش دوایی نیست
قسم به حلقهٔ آن زلف تابدار، [سعید]
که خال گوشهٔ آن چشم بی بلایی نیست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۸۸ - دلم به گرمی عشق تو باغ باغ شکفت
دلم به گرمی عشق تو باغ باغ شکفت
به سینه از هوس آتش تو داغ شکفت
چرا به سر زنم شعله را چو پروانه
بدین نشاط که امشب گل چراغ شکفت
ز بسکه جامه به تن تنگ بود زد صد چاک
گمان مبر که گل از دولت فراغ شکفت
ز گشت کشت و تماشای باغ مستغنی است
به یک دو ساغر می هر که را دماغ شکفت
همین نه زنده سعیداست بر امید لبت
که ز این هوا گل تصویر در ایاغ شکفت
به سینه از هوس آتش تو داغ شکفت
چرا به سر زنم شعله را چو پروانه
بدین نشاط که امشب گل چراغ شکفت
ز بسکه جامه به تن تنگ بود زد صد چاک
گمان مبر که گل از دولت فراغ شکفت
ز گشت کشت و تماشای باغ مستغنی است
به یک دو ساغر می هر که را دماغ شکفت
همین نه زنده سعیداست بر امید لبت
که ز این هوا گل تصویر در ایاغ شکفت
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۹۴ - به بستن کمرش نیست آن میان باعث
به بستن کمرش نیست آن میان باعث
که فکر ما شده چون موی در میان باعث
هر آن که هر چه به ما کرده از تو دانستیم
چرا که غیر تو کس نیست در میان باعث
اثر به نالهٔ چنگ از قد خمیده اوست
که تیر را به پریدن بود کمان باعث
کشیدن این همه منت ز خار و خس بلبل
سبب نظارهٔ گل بود آشیان باعث
ظهور مبدأ هر گل که بود دانستیم
سبب نزول تو بودی و باغبان باعث
کسی به رزق سعیدا چرا غمین باشد
که شد زمین سبب او را و آسمان باعث
که فکر ما شده چون موی در میان باعث
هر آن که هر چه به ما کرده از تو دانستیم
چرا که غیر تو کس نیست در میان باعث
اثر به نالهٔ چنگ از قد خمیده اوست
که تیر را به پریدن بود کمان باعث
کشیدن این همه منت ز خار و خس بلبل
سبب نظارهٔ گل بود آشیان باعث
ظهور مبدأ هر گل که بود دانستیم
سبب نزول تو بودی و باغبان باعث
کسی به رزق سعیدا چرا غمین باشد
که شد زمین سبب او را و آسمان باعث
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۹۵ - خوشم به این مرض و انحراف طبع و مزاج
خوشم به این مرض و انحراف طبع و مزاج
که جز تو کس نتواند مرا دوا و علاج
بیا به مذهب عشاق فارغ از همه شو
که در ولایت ما نیست دین کفر رواج
یکی است دنیی و عقبی چو نیک درنگری
اگرچه عکس به گفتن بود مجاز مزاج
مرید جام شو ای دل که عبد مؤمن را
فتادگی فلک و بیخودی بود معراج
فلک به مهرهٔ من نرد مهر کج بازد
شود اگرچه مرا استخوان تن چون عاج
تویی که سبز کنی خشک و خشک سبز کنی
ز زنده باج ستانی دهی به مرده خراج
ز فیض عشق از آن روز شعر می بافم
که تا شدم ز مریدان خواجهٔ نساج
تو آن شهی که بود عار و ننگ ذات تو را
مدد ز عسکر و عزت ز تخت و خیمه و تاج
به غیر سینهٔ عشاق تیر نازش را
که راست زهره که تا دل کند بر آن آماج؟
میا برون به تماشای عالم ای درویش
که می برد ز ره این بت به زور استدراج
چه ساحری است که دارد نگاه چشم سیاه
همیشه خانهٔ دربسته می کند تاراج
نمود هر دو جهان غیر یک حقیقت نیست
یکی است بحر ولی مختلف بود امواج
اگرچه نیست مرا پنبه دانه ای در کف
ولیک دست نهادم به دامن حلاج
مکن مصاحب اهل حرص و آز [سعید]
که آبرو برد از مرد، صحبت ازواج
که جز تو کس نتواند مرا دوا و علاج
بیا به مذهب عشاق فارغ از همه شو
که در ولایت ما نیست دین کفر رواج
یکی است دنیی و عقبی چو نیک درنگری
اگرچه عکس به گفتن بود مجاز مزاج
مرید جام شو ای دل که عبد مؤمن را
فتادگی فلک و بیخودی بود معراج
فلک به مهرهٔ من نرد مهر کج بازد
شود اگرچه مرا استخوان تن چون عاج
تویی که سبز کنی خشک و خشک سبز کنی
ز زنده باج ستانی دهی به مرده خراج
ز فیض عشق از آن روز شعر می بافم
که تا شدم ز مریدان خواجهٔ نساج
تو آن شهی که بود عار و ننگ ذات تو را
مدد ز عسکر و عزت ز تخت و خیمه و تاج
به غیر سینهٔ عشاق تیر نازش را
که راست زهره که تا دل کند بر آن آماج؟
میا برون به تماشای عالم ای درویش
که می برد ز ره این بت به زور استدراج
چه ساحری است که دارد نگاه چشم سیاه
همیشه خانهٔ دربسته می کند تاراج
نمود هر دو جهان غیر یک حقیقت نیست
یکی است بحر ولی مختلف بود امواج
اگرچه نیست مرا پنبه دانه ای در کف
ولیک دست نهادم به دامن حلاج
مکن مصاحب اهل حرص و آز [سعید]
که آبرو برد از مرد، صحبت ازواج
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰۳ - شکست رونق آیینه را صفای قدح
شکست رونق آیینه را صفای قدح
گشوده چهره ز اسرار دل هوای قدح
ز دیو غم چو گزندی رسد به کس زنهار
بگوی ورد کند صبحدم دعای قدح
زهر شکستهٔ او صوت حمد و نعت آید
چو شیشه از کف مستان فتد به پای قدح
به هیچ باب نیم سائل از کسی لیکن
همیشه بر در میخانه ام گدای قدح
شکست ساغر می زاهدا مجو زنهار
که از تو بازستانند خونبهای قدح
به دور عارض ساقی و چرخ و عمر دراز
مباد قسمت ما بیدلان سوای قدح
ز پیر جام سعیدا مراد می طلبم
که رنگ زرد بمالم به خاک پای قدح
گشوده چهره ز اسرار دل هوای قدح
ز دیو غم چو گزندی رسد به کس زنهار
بگوی ورد کند صبحدم دعای قدح
زهر شکستهٔ او صوت حمد و نعت آید
چو شیشه از کف مستان فتد به پای قدح
به هیچ باب نیم سائل از کسی لیکن
همیشه بر در میخانه ام گدای قدح
شکست ساغر می زاهدا مجو زنهار
که از تو بازستانند خونبهای قدح
به دور عارض ساقی و چرخ و عمر دراز
مباد قسمت ما بیدلان سوای قدح
ز پیر جام سعیدا مراد می طلبم
که رنگ زرد بمالم به خاک پای قدح
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰۴ - چو دید جسم مرا جای آرمیدن، روح
چو دید جسم مرا جای آرمیدن، روح
نیارمید در این جسم از تپیدن، روح
غبار کوی تو دانست جسم را ورنه
نداشت طاقت این مشت گل کشیدن، روح
قبول جسم نمی کرد اگر که می دانست
شراب موت در آخر نفس چشیدن روح
هزار مرتبه در گوش من گرفته قرار
برای یک سخن از لعل او شنیدن روح
به هیچ باب دگر رام کس نمی گردد
نهاد چون دل خود بر سر رمیدن روح
چها که دیده نگردیده است در چشمم
برای یک نظر از دور بر تو دیدن روح
علاج نیست که تن پا دراز خواهد کرد
ز جسم چون کند آهنگ سرکشیدن روح
دمید خط چو سعیدا به گرد عارض یار
ز جسم کرد خیال برون دمیدن روح
نیارمید در این جسم از تپیدن، روح
غبار کوی تو دانست جسم را ورنه
نداشت طاقت این مشت گل کشیدن، روح
قبول جسم نمی کرد اگر که می دانست
شراب موت در آخر نفس چشیدن روح
هزار مرتبه در گوش من گرفته قرار
برای یک سخن از لعل او شنیدن روح
به هیچ باب دگر رام کس نمی گردد
نهاد چون دل خود بر سر رمیدن روح
چها که دیده نگردیده است در چشمم
برای یک نظر از دور بر تو دیدن روح
علاج نیست که تن پا دراز خواهد کرد
ز جسم چون کند آهنگ سرکشیدن روح
دمید خط چو سعیدا به گرد عارض یار
ز جسم کرد خیال برون دمیدن روح
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰۵ - به گوش عرش ز حق می رسد به لفظ فصیح
به گوش عرش ز حق می رسد به لفظ فصیح
که به ز روی صبیح است حسن خط ملیح
به گوش هر چه رسد در نظر هر آنچه درآید
دلیل وحدت ذات است و آیتی است صریح
ز عالمان طریقی اگر ملاحظه سازی
به قلب نام کتابی که کرده حق توضیح
بسی ملاحظه کردیم در جهان حقیقت
حقیقت همه اشیا ملیح بود ملیح
فلک ز سبحه شماران مهرهٔ خاک است
برای آدم خاکی است بر ملک تسبیح
بگیر ساغر خورشید با ید بیضا
رسان به لب که شود کامیاب خضر و مسیح
صفای دل مده از کف برای راحت تن
نه زیرکی است که این را بر آن کنی ترجیح
حجاب راه سعیدا دو چیز بود که دادم
شبی به میکده سجاده و شبی تسبیح
که به ز روی صبیح است حسن خط ملیح
به گوش هر چه رسد در نظر هر آنچه درآید
دلیل وحدت ذات است و آیتی است صریح
ز عالمان طریقی اگر ملاحظه سازی
به قلب نام کتابی که کرده حق توضیح
بسی ملاحظه کردیم در جهان حقیقت
حقیقت همه اشیا ملیح بود ملیح
فلک ز سبحه شماران مهرهٔ خاک است
برای آدم خاکی است بر ملک تسبیح
بگیر ساغر خورشید با ید بیضا
رسان به لب که شود کامیاب خضر و مسیح
صفای دل مده از کف برای راحت تن
نه زیرکی است که این را بر آن کنی ترجیح
حجاب راه سعیدا دو چیز بود که دادم
شبی به میکده سجاده و شبی تسبیح
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰۶ - مکن به روی دلارام من نظر گستاخ
مکن به روی دلارام من نظر گستاخ
مرو چو خس به دم اژدر شرر گستاخ
به در کند ز جهانت فلک به رخ زردی
چو آفتاب روی گرچه در به در گستاخ
چو زلف یار مبادا سیاه کجدستی
به زور شانه به آن مو شود کمر گستاخ
به موج چین جبین بتان مشو حیران
مرو ز جهل به دریای پرخطر گستاخ
نظر به ابروی او می کنی ز جان بگذر
مشو مقابل شمشیر، بی سپر گستاخ
من فقیر چه سازم به آن چنان یاری
که کس به او نشود جز به سیم و زر گستاخ
به جان خویش سعیدا تو خود زدی آتش
بگفتمت که به آن رو مکن نظر گستاخ
مرو چو خس به دم اژدر شرر گستاخ
به در کند ز جهانت فلک به رخ زردی
چو آفتاب روی گرچه در به در گستاخ
چو زلف یار مبادا سیاه کجدستی
به زور شانه به آن مو شود کمر گستاخ
به موج چین جبین بتان مشو حیران
مرو ز جهل به دریای پرخطر گستاخ
نظر به ابروی او می کنی ز جان بگذر
مشو مقابل شمشیر، بی سپر گستاخ
من فقیر چه سازم به آن چنان یاری
که کس به او نشود جز به سیم و زر گستاخ
به جان خویش سعیدا تو خود زدی آتش
بگفتمت که به آن رو مکن نظر گستاخ
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۰۸ - تنی بغیر عمل شد برای جان، دوزخ
تنی بغیر عمل شد برای جان، دوزخ
به مرغ بی پر و بال است آشیان، دوزخ
حضور عاشق مسکین حضور دلدار است
که بی وصال تو باشد مرا جنان دوزخ
بلاکشان غمت را نمی تواند کرد
بهشت منت آسایش و زیان دوزخ
دل بخیل و جبین گشادهٔ درویش
بهشت روی زمین است این و آن دوزخ
نه لایقم به جنان و ز جحیم حیرانم
که می کشد الم از جسم ناتوان دوزخ
دمی به مردم نادان به سیر هشت بهشت
هزار مرتبه به عمر جاودان دوزخ
چه باک ار نشود جنتم حلال اما
حرام باد سعیدا به دوستان دوزخ
به مرغ بی پر و بال است آشیان، دوزخ
حضور عاشق مسکین حضور دلدار است
که بی وصال تو باشد مرا جنان دوزخ
بلاکشان غمت را نمی تواند کرد
بهشت منت آسایش و زیان دوزخ
دل بخیل و جبین گشادهٔ درویش
بهشت روی زمین است این و آن دوزخ
نه لایقم به جنان و ز جحیم حیرانم
که می کشد الم از جسم ناتوان دوزخ
دمی به مردم نادان به سیر هشت بهشت
هزار مرتبه به عمر جاودان دوزخ
چه باک ار نشود جنتم حلال اما
حرام باد سعیدا به دوستان دوزخ
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۰ - مرا ز حلقهٔ آن در به در پسند مباد
مرا ز حلقهٔ آن در به در پسند مباد
چو آفتاب خلاصم از آن کمند مباد
هر آن سری که بر آن آستان نگردد خم
چو حلقهٔ در آن کوی سربلند مباد
رقیب اگر شکر ار خورد باده نوشش باد
مرا بجز می وصل تو سودمند مباد
ز فکر ماضی و مستقبل است ظلمت عقل
که هیچ دل به خیالات چون و چند مباد
همیشه ورد سعیداست حافظا این قول
که جسم نازکت آزردهٔ گزند مباد
چو آفتاب خلاصم از آن کمند مباد
هر آن سری که بر آن آستان نگردد خم
چو حلقهٔ در آن کوی سربلند مباد
رقیب اگر شکر ار خورد باده نوشش باد
مرا بجز می وصل تو سودمند مباد
ز فکر ماضی و مستقبل است ظلمت عقل
که هیچ دل به خیالات چون و چند مباد
همیشه ورد سعیداست حافظا این قول
که جسم نازکت آزردهٔ گزند مباد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۱ - هر آن که روی تو را رنگ ارغوانی داد
هر آن که روی تو را رنگ ارغوانی داد
مرا ز عشق تو رخسار زعفرانی داد
نه رخ نمود، نه آراست قد، نه زلف گشود
به حسن خلق و وفا داد دلستانی داد
ز ضعف مانده ام از راه جستجوی وصالت
به خاک پای تو از دست ناتوانی داد
ز درس عشق تمنای علم محو نمودم
سبق ز مصحف رویش مرا روانی داد
شنو ز شعر سعیدا نوای درد و الم
اگرچه داد مذاق سخن، فغانی داد
مرا ز عشق تو رخسار زعفرانی داد
نه رخ نمود، نه آراست قد، نه زلف گشود
به حسن خلق و وفا داد دلستانی داد
ز ضعف مانده ام از راه جستجوی وصالت
به خاک پای تو از دست ناتوانی داد
ز درس عشق تمنای علم محو نمودم
سبق ز مصحف رویش مرا روانی داد
شنو ز شعر سعیدا نوای درد و الم
اگرچه داد مذاق سخن، فغانی داد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۱۵ - چون من بلندنظر گاه گاه می افتد
چون من بلندنظر گاه گاه می افتد
نظر به همتم از سر کلاه می افتد
چه رمزهای نهانی نمی کنند به هم
به هم چو شاه و گدا را نگاه می افتد
خوشم به گریه ولی قطره ها چو آبله ای
قدم نمانده به پای نگاه می افتد
خوشم به سرو روانی که با دو دست به گردن
شراب خورده و خواه و نخواه می افتد
مدار آینه را رو به روی شاهسواری
عنان هوش ز دست نگاه می افتد
ز دستگیری یاران که خوشدل است که یوسف
چو شد خلاص ز گرگان به چاه می افتد
چو جوز خام سعیدا نشان بی مغزی است
هر آن سری که به قید کلاه می افتد
نظر به همتم از سر کلاه می افتد
چه رمزهای نهانی نمی کنند به هم
به هم چو شاه و گدا را نگاه می افتد
خوشم به گریه ولی قطره ها چو آبله ای
قدم نمانده به پای نگاه می افتد
خوشم به سرو روانی که با دو دست به گردن
شراب خورده و خواه و نخواه می افتد
مدار آینه را رو به روی شاهسواری
عنان هوش ز دست نگاه می افتد
ز دستگیری یاران که خوشدل است که یوسف
چو شد خلاص ز گرگان به چاه می افتد
چو جوز خام سعیدا نشان بی مغزی است
هر آن سری که به قید کلاه می افتد