تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - به کشتنم نه همین حرف هجر یار پر است
به کشتنم نه همین حرف هجر یار پر است
به ملک طاقت من یاد انتظار پر است
برای خاطر او پاسبان گل شده ام
ز دل تپیدنم آیینه از غبار پر است
صدای ناله زنجیر ما نمی آید
غنیمت است که دیوانه در بهار پر است
نوای بلبل باغ وفا شمیم گل است
که یاد خنده گر آرد لبش به بار پر است
اگر به بال و پر همتش گشاید بال
ز چرخ چون گذرد عشق خاکسار پر است
ز دانه دیده احول دمد زکشت جهان
به هیچ اگر گذراند کسی مدار پر است
چو بوی گل که به بال صبا کند پرواز
ز پاره های دلم دامن غبار پر است
شده است دانه زنجیرم آبروی گهر
هنوز در نظر تنگ روزگار پر است
گلی است بر سر صحرا خرابه در نظرم
ز بسکه دیده ام از گرد اعتبار پر است
غبار سوخته ام نور چشم گلزار است
برای گرمی بازار لاله زار پر است
بهار سوخت به صد رنگ و یک نگاه نکرد
ز سیر چشمی دیوانه داغدار پر است
کشیده کار محبت به گفتگوی زبان
حدیث صافدلی همچو حرف یار پر است
چه صیدها که ز عقل و جنون کشیده به دام
نهفته بودن صیاد از شکار پر است
ز توبه ساغر سرشار می توان زد اسیر
ز بسکه حوصله عالم از خمار پر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - به بزم عشق نه تنها دل شکسته پر است
به بزم عشق نه تنها دل شکسته پر است
پیاله می و دست نگار بسته پر است
کنم به رنگ دگر هر نفس پر افشانی
زگرد راه تو گلهای دسته بسته پر است
به دامگاه تو عمر سخن دراز شود
دل دویده پر و معنی نبسته پر است
به فال گوش رمیدن نشسته طاقت ما
که گوشها ز سخنهای جسته جسته پر است
شکار من ز چه رو یاد آن سوار کند
که در حصار غبارش غزال خسته پر است
دلم زفیض جنون خونبهای میکده ها
خرابه کهنه ام از توبه شکسته پر است
دلم گداخت زقرب اسیر و لطف کسی
که نقش سجده اگر در رهش نشسته پر است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - بهار شوخی او جشن تازه فلک است
بهار شوخی او جشن تازه فلک است
شراب خوش مزه است و کباب (خوش نمک) است
ز یمن همت احباب مطلبی داریم
که گر به هیچ نسنجد (دو) صد هزار یک است
به حال ما نزند خنده گر کسی داند
که در قلمرو دیوانه صبرکمترک است
حریف منت احباب نیستم ساقی
شکست توبه من با تو آشنا ترک است
توان زصافی دل دید حال دشمن و دوست
همین که پاک شد از کینه خاطرت محک است
ز زهر خند دلم می شود نهان در پیش؟
اگر تصورحالم کند فلک فلک است
نمی شود اثر ناله کار خود نکند
گداز آتش دل می خورد مگر خنک است
کباب از آتش دل ساختیم اسیر بیا
شراب شوق مهیا شده است دل نمک است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - ز تاب اینکه به رویت نقاب نزدیک است
ز تاب اینکه به رویت نقاب نزدیک است
به دل چو زلف تو صد پیچ و تاب نزدیک است
سپند نسبت دوری به اشک من دارد
همین بس است که با اضطراب نزدیک است
ز چشم عشق نیفتی برای یک مژه خواب
بهوش باش که مردن به خواب نزدیک است
شراب صاف حقیقت پس از مجاز دهند
طلوع صبح چو شد آفتاب نزدیک است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - به گلشنی دلم از دست باغبان تنگ است
به گلشنی دلم از دست باغبان تنگ است
که جای نکهت گل هم به گلستان تنگ است
سخن به لعل که شد آشنا نمی دانم
که دستگاه سخن بر سخنوران تنگ است
نگشته است کسی از فغان من دلتنگ
ز میزبانی صبرم دل فغان تنگ است
دل شکفته چه جویم که غربتم وطن است
چگونه بال گشایم که آسمان تنگ است
ز دست تیغ تو بس کار بر جهان شد تنگ
لباس زخم بر اندام کشتگان تنگ است
ز بسکه پر شده از کینه ام دل عالم
ز التفات بتان خلق عاشقان تنگ است
چنین که پر شده از آه من زمانه اسیر
خیال عکس در آیینه گمان تنگ است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - مپرس غم ز برای چه آشنای دل است
مپرس غم ز برای چه آشنای دل است
دل از برای غم است و غم از برای دل است
ز عشق پاک نظر دیده ای چه می دانی
تغافل تو همه از کرشمه های دل است
ز آشنایی الفت کناره ای داری
شنیده ا م گل تقصیر خونبهای دل است
به خواب شام سیه روز عید می بیند
از اینکه چشم سیاه تو آشنای دل است
به شوخی خم طرار طره ای نازم
که عقد بند دل است و گره گشای دل است
نگاه آنچه نفهمیده آشنایی ما
تغافل آنچه ندانسته مدعای دل است
قیامت خرد آشوب جلوه رحمی کن
اسیر را به خرام تو مدعای دل است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - چمن چمن گل آشفتگی به دامن ماست
چمن چمن گل آشفتگی به دامن ماست
نسیم اگر دم عیسی است برق خرمن ماست
چمن شناس نیم از خزان چرا پرسم
شکست حادثه دور از قفس که مسکن ماست
چسان جواب دل بینوای خویش دهیم
که خون ناحق صد آرزو به گردن ماست
نسیم شرطه دریا دلان شکست بس است
بجز خطر همه گر ناخداست دشمن ماست
به کاینات ز آیینه سینه صاف تریم
به دوستیش سپردیم هرکه دشمن ماست
اسیر قدر تماشای خویش می دانیم
خیال اوست که نور دو چشم روشن ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - ز فیض گریه چمن یک بساط چیده ماست
ز فیض گریه چمن یک بساط چیده ماست
بهار نشئه می حاصل رسیده ماست
چراغ حسن بود روشن از فروغ حجاب
گلی که خنده ندانسته نور دیده ماست
گلی زگلشن عیش گذشته می چینم
بهار رفته نشان دل رمیده ماست
به رنگ و بوی گل از یاد خویشتن رفتم
وداع اول شوق سفر ندیده ماست
ز پرتو گل روی تو صبح و شام یکی است
نقاب جلوه حسنت حجاب دیده ماست
شراب حسرت سرشار ساغری دارد
دل گداخته پیمانه کشیده ماست
اسیر سر زگریبان آسمان نکشد
جنون که درد شراب به سر دویده ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - به رنگ باده صراحی طلسم هستی ماست
به رنگ باده صراحی طلسم هستی ماست
قدح مصاحب ایام تنگدستی ماست
همینقدر به سرکویش اعتبار بس است
که چرخ داغ ز بخت بلند و پستی ماست
ز جام باده شراب نظاره می نوشیم
خیال چشم تو سرمشق می پرستی ماست
به یاد نرگس ساقی کشیده ایم شراب
پیاله تشنه توفیق پیشدستی ماست
به کعبه تحفه برد سجده ای اسیر از دیر
دلیل راه طلب شوق بت پرستی ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - فتادگی ثمر نخل سرفرازی ماست
فتادگی ثمر نخل سرفرازی ماست
خزان یاس گل باغ بی نیازی ماست
به زیر تیغ تو بی اختیار می رقصیم
ز سرگذشتگی ما کمینه بازی ماست
نظر به دیده پاک است ابر رحمت را
چو قطره دامن تر جامه نمازی ماست
نگاه گرم تو در عالم آرزو نگذاشت
تغافل است که در فکر کارسازی ماست
چو ذره همسفر آفتاب خود شده ایم
اسیر باد صبا داغ برق تازی ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - به حرف لب نگشودن رسایی سخن است
به حرف لب نگشودن رسایی سخن است
خموشی آلت زور آزمایی سخن است
هوس زغنچه گوهر گلاب می گیرد
چه شد مرا ز لب او گدایی سخن است
طراوت چمن سبزه نگاه غزال
نسیم گلشن وحشی ادایی سخن است
شمیم وحشی گلزار تازه الحانی
غبار رهگذر عطرسایی سخن است
ز یک پیاله گلاب و شراب می نوشند
سخن یکی است سخن در جدایی سخن است
شکستگی بجز این در سخن نمی باشد
اگر بیان ادا مومیایی سخن است
ز یک ریاض یکی گل برد یکی ریحان
اگر میان دو کس آشنایی سخن است
برای خاطر بلبل ندیده سایه گل
کسی که در چمن دلگشایی سخن است
توان شناخت ز یک لفظ یک جهان ساغر
کسی نگفت که معنی کجایی سخن است
به لطف حرف کسان تازه کردن معنی
نمک حرامی خوان گدایی سخن است
گلی که بر چمن آفتاب می خندد
اسیر شهرت مردم کیایی سخن است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - خرابه گرد فلک احتشام آه من است
خرابه گرد فلک احتشام آه من است
رسید سلسله صبح و شام آه من است
چه صیدها که به فتراک یار خواهم بست
اثر حریص شکار است و دام آه من است
ز جستجوی سواری غبار خواهم شد
کسی که می رسد اول به کام آه من است
طلسم هاست که ناز و نیاز می بندد
حلال خنده یار و حرام آه من است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - به دور ما نگه مشفقانه را چه شده است
به دور ما نگه مشفقانه را چه شده است
به قحط سال تمنا خزانه را چه شده است
چرا زحرف لبت جان به گفتگو ندهم
نجابت گهر این ترانه را چه شده است
ز جلوه در و دیوار خنده می بارد
ستم ظریفی شوخ زمانه را چه شده است
رسیده از ندمیدن بهار ما به بهار
ز ریشه دود برآورده دانه را چه شده است
تو از کجا و شکایت ز روزگار کجا
اسیر حوصله عاقلانه را چه شده است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - نظر به جوهر اصلی نه زشت مکتسبی است
نظر به جوهر اصلی نه زشت مکتسبی است
که عیب زاده تصحیف باده عنبی است
فزود کام دل ما ز نا امیدی ما
فروغ گوهر عاشق زلال تشنه لبی است
شکست خاطر ما خانه زاد خاطر ماست
گواه نسبت خارا و شیشه حلبی است
ز جوش آینه باده صاف می گردد
کمال رتبه عاشق ز اوج بی ادبی است
غبار آیینه ما بهار خاطر ماست
گل شکفته گل باغ آرزو طلبی است
هزار زخم نمایان به حسرت ارزانی
علاج زخم نهان خنده های زیر لبی است
مشو زدولت بیدار ناامید اسیر
کلید قفل اثر با دعای نیمشبی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - خیال دام و قفس انتظار آزادی است
خیال دام و قفس انتظار آزادی است
به خون خویش تپیدن شکار آزادی است
شکار تشنه لبم جان فدای صیادی
که دام حلقه او چشمه سار آزادی است
تپیدن دل و باد بهار و شوق سفر
هزار عقده باطل به کار آزادی است
کدام عقده گشاید به ناخن پرواز
گره به کار زدن پود و تار آزادی است
چگونه وحشی دام تو را شکار کند
به دام خویش فتادن شکار آزادی است
نفس کشیدنش از راه می برد بیرون
غبار دشت هوس شرمسار آزادی است
چو دل تپید به پرواز می کشد سر و کار
محبت آینه روزگار آزادی است
هوس گداخته گردش به باد هم نرود
کسی که خوار وفا گشت خوار آزادی است
تبسم گل بعد از بهار شوخ تر است
تسلی دل خجلت شعار آزادی است
ز باغ حسن نچیدی گلی چه می دانی
که صیدگاه محبت حصار آزادی است
اسیر و الفت دیرینه گرفتاری
ز دام هر که گریزد غبار آزادی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - ز جام عشق تو هر سبزه مست سودایی است
ز جام عشق تو هر سبزه مست سودایی است
به هر طرف که نظر می کنم تماشایی است
بیاض سبزه گشودم کتاب گل خواندم
به نام شوق تو هر شبنمی معمایی است
هوا ز موج طراوت سفینه غزل است
چمن ز لاله و گل مطلع خوش انشایی است
کسی که سیلی زنجیر خورده می داند
که سرنوشت اسیران خط چلیپایی است
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دست
ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دست
ز دست رفتم و دست سخن نرفت از دست
گل بهار وفا ساخت زخم تیشه خویش
به حیرتم که چرا کوهکن نرفت از دست
ثبات کامل دیر وفای کو این است
غبار شد صنم و برهمن نرفت از دست
شراب عشق بتان را کباب می بایست
کسی زبیم جگر سوختن نرفت از دست
حسنا نبسته مگر گل تعجبی دارم
که دید دشمن و رنگ چمن نرفت از دست
خیال گرد رهت گرد در چمن شده است
اسیر از سمن و یاسمن نرفت از دست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست
ز بسکه هر طرف از خاطرم غبار نشست
نمی توان به سر راه انتظار نشست
فتاده ای که ز امداد بیکسی برخاست
شکفته رو به سر خاک اعتبار نشست
گرفت آینه گل در کنار(و) شبنم ریخت
کشید ساغر می نقش نوبهار نشست
غبار یاس به تعظیم رفتنش برخاست
کسی که آمد و در بزم روزگار نشست
ریاض شکر بخندد از این ترانه اسیر
که نقش سجده ام آخر به کوی یار نشست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - اگر ستم کند امید احترامی هست
اگر ستم کند امید احترامی هست
جواب اگر دهد اندیشه سلامی هست
ز خاک رهگذرت صیدگاه می جوشد
به هر طرف که سمند تو رفته دامی هست
خلل پذیر نگردد بنای ناز و نیاز
جفای یار و وفای مرا دوامی هست
نظاره محرم راز نهان عاشق نیست
اگر خیال لبش می برد پیامی هست
اسیر عشقم و صیاد وحشی سخنم
به یاد چشم توام الفت تمامی هست
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۳۱ - دماغ وحشی ما صید بوی الفت کیست
دماغ وحشی ما صید بوی الفت کیست
دل گداخته پیمانه محبت کیست
بهار غنچه تصویر صفحه چمن است
شکفتگی گل سیراب اشک حسرت کیست
به بیقراری ما رشک می برد دل ما
خیال چشم تو بیمار دار طاقت کیست
دو روزه تنگدلی غنچه را به کام رساند
دلی که وا نشود تا به حشر قسمت کیست
به خون تپیده آن رنگ و بو چه دیده اسیر
که لاله داغ که و گلستان جراحت کیست