تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۳۵ - شیخنا خیزو برون آی ز خود گامی چند
شیخنا خیزو برون آی ز خود گامی چند
جستجوئی کن و ازهم بگسل دامی چند
دفتر معرفت شیخ سراسر خواندم
نامه ای بود سیه روی و پر از نامی چند
چند گوئی سخن از دیر و حرم، شیخ و کشیش
خود پرستی دو سه وابسته او هامی چند
چکنم با که توان گفت که آندولت خاص
رفت از دست من از سرزنش عامی چند
کودکانیم و ببازی زده خود را که بریم
از لب و چشم بتان پسته و بادامی چند
محرمی نیست و گر هست همان باد صبا است
که رساند بسر زلف تو پیغامی چند
بسر سبز تو ای سرو که چون خاک شوم
برسر خاک من از لطف بنه گامی چند
جستجوئی کن و ازهم بگسل دامی چند
دفتر معرفت شیخ سراسر خواندم
نامه ای بود سیه روی و پر از نامی چند
چند گوئی سخن از دیر و حرم، شیخ و کشیش
خود پرستی دو سه وابسته او هامی چند
چکنم با که توان گفت که آندولت خاص
رفت از دست من از سرزنش عامی چند
کودکانیم و ببازی زده خود را که بریم
از لب و چشم بتان پسته و بادامی چند
محرمی نیست و گر هست همان باد صبا است
که رساند بسر زلف تو پیغامی چند
بسر سبز تو ای سرو که چون خاک شوم
برسر خاک من از لطف بنه گامی چند
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمد
ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمد
مست و ساغر زده چون دوش و پریدوش آمد
نادر افتاد که ما را ز پس تنهائی
نیمه شب تا سحر آن ترک در آغوش آمد
چه ثنا گویمت ای باده که این لطف بدیع
بمن از دوست زبیهوشی، نز هوش آمد
همه شب بودم از اینسوی بدانسوی کشان
سر آن زلف پریشیده که تا دوش آمد
وعده بسیار مرا داد بمستی لیکن
وقت هشیاریش از وعده فراموش آمد
دوش از مستی تا صبح همی گفت سخن
چونکه امروز بهوش آمد، خاموش آمد
آشتی داد بهم روز وصال و شب هجر
داوریها که از آن زلف و بنا گوش آمد
شب بیک پیرهن اندر بر ما خفت و پگاه
جست و برجست و کمر بست و قبا پوش آمد
خوش بخندید و پسندید چه از قول حبیب
این غزل چون گهرش در صدف گوش آمد
مست و ساغر زده چون دوش و پریدوش آمد
نادر افتاد که ما را ز پس تنهائی
نیمه شب تا سحر آن ترک در آغوش آمد
چه ثنا گویمت ای باده که این لطف بدیع
بمن از دوست زبیهوشی، نز هوش آمد
همه شب بودم از اینسوی بدانسوی کشان
سر آن زلف پریشیده که تا دوش آمد
وعده بسیار مرا داد بمستی لیکن
وقت هشیاریش از وعده فراموش آمد
دوش از مستی تا صبح همی گفت سخن
چونکه امروز بهوش آمد، خاموش آمد
آشتی داد بهم روز وصال و شب هجر
داوریها که از آن زلف و بنا گوش آمد
شب بیک پیرهن اندر بر ما خفت و پگاه
جست و برجست و کمر بست و قبا پوش آمد
خوش بخندید و پسندید چه از قول حبیب
این غزل چون گهرش در صدف گوش آمد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - تیره شد گیتی و هنگام طرب باز آمد
تیره شد گیتی و هنگام طرب باز آمد
مژده ای خلوتیان نوبت شب باز آمد
وقت پیمودن کاس آمد و پر کردن طاس
نوبت پر زدن مرغ طرب باز آمد
وقت راحت شدن از صحبت ابنای جهان
گاه آسودگی از رنج و تعب باز آمد
جان به لب آمده بود از غم و اندیشه روز
شب شد و جان به تن و جام به لب باز آمد
ساقی دوش که روز از نظرم غائب بود
چون شب آمد به یکی شکل عجب باز آمد
مژده ای خلوتیان نوبت شب باز آمد
وقت پیمودن کاس آمد و پر کردن طاس
نوبت پر زدن مرغ طرب باز آمد
وقت راحت شدن از صحبت ابنای جهان
گاه آسودگی از رنج و تعب باز آمد
جان به لب آمده بود از غم و اندیشه روز
شب شد و جان به تن و جام به لب باز آمد
ساقی دوش که روز از نظرم غائب بود
چون شب آمد به یکی شکل عجب باز آمد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۷۶ - کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد
کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد
کافری راهنمائی سوی ایمانم کرد
گبرکی بودم بهروز لقب، نور رسول
تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد
مکن انکار که از همت مردان چه عجب
مور بودم نفس پیر، سلیمانم کرد
خضر وقت آمد و از لطف بیکباره خلاص
ناگه از پیروی غول بیابانم کرد
مرده ای بودم پوسیده تن اندر بکفن
نفحه عیسوی آمد همه تن جانم کرد
آدمی نیستم ار شاکر نعمت نبوم
دیو بودم، کرم و لطف تو انسانم کرد
درد بودم کرم و جود تو بخشید صفا
درد بودم نظر لطف تو درمانم کرد
کافری راهنمائی سوی ایمانم کرد
گبرکی بودم بهروز لقب، نور رسول
تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد
مکن انکار که از همت مردان چه عجب
مور بودم نفس پیر، سلیمانم کرد
خضر وقت آمد و از لطف بیکباره خلاص
ناگه از پیروی غول بیابانم کرد
مرده ای بودم پوسیده تن اندر بکفن
نفحه عیسوی آمد همه تن جانم کرد
آدمی نیستم ار شاکر نعمت نبوم
دیو بودم، کرم و لطف تو انسانم کرد
درد بودم کرم و جود تو بخشید صفا
درد بودم نظر لطف تو درمانم کرد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - چشم مست تو مگر باز چه در سر دارد
چشم مست تو مگر باز چه در سر دارد
ترک سرمست چرا دست بخنجر دارد
باز باد سحر آشفته سخن میگوید
خبری گوئی از آن جعد معنبر دارد
نکشد منت دور فلک مینا رنگ
هر که یکجرعه می ناب بساغر دارد
ما نظر بر لب جام می ناب و زاهد
چشم امید بسر چشمه کوثر دارد
راستی را خم زلف تو عجب زناری است
که بهر تار دو صد سلسله کافر دارد
بر در پیر مغان باز رخ آورده حبیب
ارمغانرا لب خشک و مژه تر دارد
ترک سرمست چرا دست بخنجر دارد
باز باد سحر آشفته سخن میگوید
خبری گوئی از آن جعد معنبر دارد
نکشد منت دور فلک مینا رنگ
هر که یکجرعه می ناب بساغر دارد
ما نظر بر لب جام می ناب و زاهد
چشم امید بسر چشمه کوثر دارد
راستی را خم زلف تو عجب زناری است
که بهر تار دو صد سلسله کافر دارد
بر در پیر مغان باز رخ آورده حبیب
ارمغانرا لب خشک و مژه تر دارد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - چه خوش است آنکه شبی از سر شب تا بسحر
چه خوش است آنکه شبی از سر شب تا بسحر
با تو خسبیم بیک بالش و در یک بستر
بر نگیریم سر از بالش تا بانگ خروس
بر نداریم سر ار بستر تا گاه سحر
بخوریم از دهن تنگ توهی نقل و نبات
ببریم از لب گلبرگ توهی قند و شکر
گه ببوسیم بشوخی ز دهانت چه قدح
گه بگیریم ز تنگی بمیانت چه کمر
لیکن این حال محال است که از جور رقیب
نتوانم بگذرگاه بروی تو نظر
گر میسر شود، از دوست ندارم امید
ور تصور شود، از بخت ندارم باور
هر چه آید بسر از دوست نشاید گله کرد
کوی عشق است و ره مشغله و جای خطر
عاشق از جا نرود گر همه یکجا برود
عقل و دین و دل و جان، مال و منال و سرو زر
با تو خسبیم بیک بالش و در یک بستر
بر نگیریم سر از بالش تا بانگ خروس
بر نداریم سر ار بستر تا گاه سحر
بخوریم از دهن تنگ توهی نقل و نبات
ببریم از لب گلبرگ توهی قند و شکر
گه ببوسیم بشوخی ز دهانت چه قدح
گه بگیریم ز تنگی بمیانت چه کمر
لیکن این حال محال است که از جور رقیب
نتوانم بگذرگاه بروی تو نظر
گر میسر شود، از دوست ندارم امید
ور تصور شود، از بخت ندارم باور
هر چه آید بسر از دوست نشاید گله کرد
کوی عشق است و ره مشغله و جای خطر
عاشق از جا نرود گر همه یکجا برود
عقل و دین و دل و جان، مال و منال و سرو زر
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیش
حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیش
بزنم یا بنواز این تو و این بنده خویش
نشود از تو گذشتن که توئی راحت جان
نشود بی تو نشستن که توئی مرهم ریش
مدعی در پس دیوار و تو در پیش نظر
من لب دوست گزم، دشمن بدبین لب خویش
زلف خود را بکفم نه که بخاطر جمعی
مو بمو قصه دل گویم و این زلف پریش
یار بگشاده رخ و بزم زاغیار تهی
در فرو بسته حبیب از رخ بیگانه و خویش
بزنم یا بنواز این تو و این بنده خویش
نشود از تو گذشتن که توئی راحت جان
نشود بی تو نشستن که توئی مرهم ریش
مدعی در پس دیوار و تو در پیش نظر
من لب دوست گزم، دشمن بدبین لب خویش
زلف خود را بکفم نه که بخاطر جمعی
مو بمو قصه دل گویم و این زلف پریش
یار بگشاده رخ و بزم زاغیار تهی
در فرو بسته حبیب از رخ بیگانه و خویش
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - شکرلله که شدی باخبر از عالم دل
شکرلله که شدی باخبر از عالم دل
اندکی با تو توان گفت کنون از غم دل
زخم دل خوردی و از درد دل آگاه شدی
میتوان از لب تو جست کنون مرهم دل
دل ز کف دادی و بیدل شدی و بگرفته است
حلقه زلف سیاه تو کنون ماتم دل
سخن عشق مگو با دل نامحرم غیر
که بغیر دل من نیست ترا محرم دل
ای سلیمان که بحکم تو بود دیو و پری
ندهی تا بکف اهرمنان خاتم دل
جان بعشق تو سپردم که توئی راحت جان
دل بمهر تو نهادم که توئی همدم دل
جان اگر نیست نثار تو، ندارم غم جان
دل اگر نیست فدای تو، بگیرم کم دل
اندکی با تو توان گفت کنون از غم دل
زخم دل خوردی و از درد دل آگاه شدی
میتوان از لب تو جست کنون مرهم دل
دل ز کف دادی و بیدل شدی و بگرفته است
حلقه زلف سیاه تو کنون ماتم دل
سخن عشق مگو با دل نامحرم غیر
که بغیر دل من نیست ترا محرم دل
ای سلیمان که بحکم تو بود دیو و پری
ندهی تا بکف اهرمنان خاتم دل
جان بعشق تو سپردم که توئی راحت جان
دل بمهر تو نهادم که توئی همدم دل
جان اگر نیست نثار تو، ندارم غم جان
دل اگر نیست فدای تو، بگیرم کم دل
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - باده پیش آر که ما گوش بغوغا ندهیم
باده پیش آر که ما گوش بغوغا ندهیم
نقد امروز باندیشه فردا ندهیم
ما نداریم بجز یکدم و این یکدم را
گر دهی ملک ثری تا بثریا، ندهیم
در نثار قدم باده کشان خاک کنیم
نقد عمری که بدنیا و به عقبی ندهیم
جام کیخسرو و آئینه اسکندر را
که دل ماست، بصد کشور دارا ندهیم
وقت ما را مبر ایخواجه ببیهوده سخن
باخبر باش که مازر بتماشا ندهیم
هر چه موجود بود غایت مقصود بود
فکر و اندیشه بتصویر و تمنا ندهیم
دست از ما بکش ایخواجه که ما دست ادب
جز بمینای می و ساغر صهبا ندهیم
نقد امروز باندیشه فردا ندهیم
ما نداریم بجز یکدم و این یکدم را
گر دهی ملک ثری تا بثریا، ندهیم
در نثار قدم باده کشان خاک کنیم
نقد عمری که بدنیا و به عقبی ندهیم
جام کیخسرو و آئینه اسکندر را
که دل ماست، بصد کشور دارا ندهیم
وقت ما را مبر ایخواجه ببیهوده سخن
باخبر باش که مازر بتماشا ندهیم
هر چه موجود بود غایت مقصود بود
فکر و اندیشه بتصویر و تمنا ندهیم
دست از ما بکش ایخواجه که ما دست ادب
جز بمینای می و ساغر صهبا ندهیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - ما قدح جز زکف شاهد صادق نزنیم
ما قدح جز زکف شاهد صادق نزنیم
باده در بزم حریفان منافق نزنیم
جوهر صدق و وفاق است می ناب، سزاست
که بجز در نظر یار موافق نزنیم
نز پی شهوت نفسانی و تغییر حواس
جز پی کشف مقامات و حقایق نزنیم
جز بدین جرعه می قطع علائق نشود
تا ننوشیم دم از قطع علائق نزنیم
ما که چشم کرم از حضرت خالق داریم
شرک باشد اگر از بیم خلایق نزنیم
نقد وقت است مرا عشق و چو افتاد بدست
بغنیمت، زنخ از سابق و لاحق نزنیم
باده در بزم حریفان منافق نزنیم
جوهر صدق و وفاق است می ناب، سزاست
که بجز در نظر یار موافق نزنیم
نز پی شهوت نفسانی و تغییر حواس
جز پی کشف مقامات و حقایق نزنیم
جز بدین جرعه می قطع علائق نشود
تا ننوشیم دم از قطع علائق نزنیم
ما که چشم کرم از حضرت خالق داریم
شرک باشد اگر از بیم خلایق نزنیم
نقد وقت است مرا عشق و چو افتاد بدست
بغنیمت، زنخ از سابق و لاحق نزنیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنم
من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنم
در همه عمر جز این مشغله دیگر نکنم
زاهد ار نسیه فردا دهم وعده، بگو
نقد امروز بدان نسیه برابر نکنم
تا بود نغمه مرغ سحر و بانگ رباب
گوش بر موعظه واعظ منبر نکنم
وعده شیخ خیالات دروغ است و محال
گو زنخ کم زن از این وعده که باور نکنم
با تو صد بار سخن گفتم و مغلوب شدی
شرط کردم که دگر باره مکرر نکنم
دل من آینه صاف بود، آینه را
بخیالات محال تو مکدر نکنم
در همه عمر جز این مشغله دیگر نکنم
زاهد ار نسیه فردا دهم وعده، بگو
نقد امروز بدان نسیه برابر نکنم
تا بود نغمه مرغ سحر و بانگ رباب
گوش بر موعظه واعظ منبر نکنم
وعده شیخ خیالات دروغ است و محال
گو زنخ کم زن از این وعده که باور نکنم
با تو صد بار سخن گفتم و مغلوب شدی
شرط کردم که دگر باره مکرر نکنم
دل من آینه صاف بود، آینه را
بخیالات محال تو مکدر نکنم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - ما فرو مانده در این ره به نخستین قدمیم
ما فرو مانده در این ره به نخستین قدمیم
بحقیقت نه وجودیم که عین عدمیم
تو چه حداد در این کوره و ما همچو دمیم
هر چه خواهی بدم اندر دل ما، تا بدمیم
پدر ما عرب و مادر ما از عجم است
ما ندانیم خدایا که عرب یا عجمیم
چه طلسمات عجائب که در این هیکل ماست
هم ز افلاک فزونیم و هم از خاک کمیم
بنده حضرت عشقیم که با دولت پیر
از ازل تا بابد زنده دل و تازه دمیم
خون ما را دیت از خاک ستانند چرا
طعنه بر ما زنی ایشیخ که صید حرمیم
بحقیقت نه وجودیم که عین عدمیم
تو چه حداد در این کوره و ما همچو دمیم
هر چه خواهی بدم اندر دل ما، تا بدمیم
پدر ما عرب و مادر ما از عجم است
ما ندانیم خدایا که عرب یا عجمیم
چه طلسمات عجائب که در این هیکل ماست
هم ز افلاک فزونیم و هم از خاک کمیم
بنده حضرت عشقیم که با دولت پیر
از ازل تا بابد زنده دل و تازه دمیم
خون ما را دیت از خاک ستانند چرا
طعنه بر ما زنی ایشیخ که صید حرمیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - خیز تا رخت از این کوی بیکسوی کنیم
خیز تا رخت از این کوی بیکسوی کنیم
کار با مردم گیتی همه یک روی کنیم
دین یکی، قبله یکی، راه یکی، شاه یکی است
تا بکی روی از این سوی بدان سوی کنیم
بیش از این بهره ما نیست زانصاف قضا
گر همه قسم جهانرا بتر از وی کنیم
از نصیبی که نهادند فزون میندهند
روز و شب گرد جهان هر چه تکاپوی کنیم
ما که داریم چمنها ز گل و لاله و سرو
بدمنها گل خر زهره چرا بوی کنیم
آنکه صد سلسله دل بست بیک حلقه زلف
آفرینش همه بر قوت بازوی کنیم
تا ببینیم یکی صورت حال دو جهان
یکنفس روی در آئینه زانوی کنیم
ما که از مغزهش و جان خردزاده شدیم
حیف از آن است که با بیخردان خوی کنیم
کار با مردم گیتی همه یک روی کنیم
دین یکی، قبله یکی، راه یکی، شاه یکی است
تا بکی روی از این سوی بدان سوی کنیم
بیش از این بهره ما نیست زانصاف قضا
گر همه قسم جهانرا بتر از وی کنیم
از نصیبی که نهادند فزون میندهند
روز و شب گرد جهان هر چه تکاپوی کنیم
ما که داریم چمنها ز گل و لاله و سرو
بدمنها گل خر زهره چرا بوی کنیم
آنکه صد سلسله دل بست بیک حلقه زلف
آفرینش همه بر قوت بازوی کنیم
تا ببینیم یکی صورت حال دو جهان
یکنفس روی در آئینه زانوی کنیم
ما که از مغزهش و جان خردزاده شدیم
حیف از آن است که با بیخردان خوی کنیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - با سر زلف پریش تو کشاکش دارم
با سر زلف پریش تو کشاکش دارم
خاطری سخت پریشان و مشوش دارم
چکنم با همه محرومی و دلسوختگی
در ره عشق بتان باز دلی خوش دارم
برگ عیشیم بگلزار جهان نیست جز آنک
در بکاشانه بتی گلرخ و مهوش دارم
دل کجا میکشدم سوی گل و لاله و باغ
که چنین باغچه خرم و دلکش دارم
گاهی از زلف کجش کوی معنبر سازم
گاهی از لعل لبش خانه منقش دارم
راست چون چوب تر از دیده سری اندر آب
سر دیگر ز دل اندر سر آتش دارم
جام کیخسروی افتاد بکف باز حبیب
سر یادآوری خون سیاوش دارم
خاطری سخت پریشان و مشوش دارم
چکنم با همه محرومی و دلسوختگی
در ره عشق بتان باز دلی خوش دارم
برگ عیشیم بگلزار جهان نیست جز آنک
در بکاشانه بتی گلرخ و مهوش دارم
دل کجا میکشدم سوی گل و لاله و باغ
که چنین باغچه خرم و دلکش دارم
گاهی از زلف کجش کوی معنبر سازم
گاهی از لعل لبش خانه منقش دارم
راست چون چوب تر از دیده سری اندر آب
سر دیگر ز دل اندر سر آتش دارم
جام کیخسروی افتاد بکف باز حبیب
سر یادآوری خون سیاوش دارم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - ما چرا سخت در این حلقه گرفتار شدیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - ما بسی مرحله دور و دراز آمده ایم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۸ - روز و شب بیهده با اختر خود جنگ مکن
روز و شب بیهده با اختر خود جنگ مکن
بر دل خویش فراخای جهان تنگ مکن
هر چه دانی که بانجام نیاری بردن
هم ز آغاز بر او بنگر و آهنگ مکن
دل داننده بود آئینه صورت غیب
بعبث آینه را دستخوش زنگ مکن
پیش فرزانه دانا ره استیزه مپوی
مستی و عربده بر دانش و فرهنگ مکن
ننگ نادانی از ننگ تعلم بیش است
ای فرومایه ز آموزش کس ننگ مکن
پیشرفت همه کارت بجهان راستی است
قوت کار خود از حیله و نیرنگ مکن
چاره از صبر بجو حادثه را، نی زجزع
دل اگر تنگ شود حوصله را تنگ مکن
بر دل خویش فراخای جهان تنگ مکن
هر چه دانی که بانجام نیاری بردن
هم ز آغاز بر او بنگر و آهنگ مکن
دل داننده بود آئینه صورت غیب
بعبث آینه را دستخوش زنگ مکن
پیش فرزانه دانا ره استیزه مپوی
مستی و عربده بر دانش و فرهنگ مکن
ننگ نادانی از ننگ تعلم بیش است
ای فرومایه ز آموزش کس ننگ مکن
پیشرفت همه کارت بجهان راستی است
قوت کار خود از حیله و نیرنگ مکن
چاره از صبر بجو حادثه را، نی زجزع
دل اگر تنگ شود حوصله را تنگ مکن
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۱۳ - می نخوردی سخن از باده و از جام بگو
می نخوردی سخن از باده و از جام بگو
یا بدل یا بزبان حرفی از آن نام بگو
از زبان گوی بدل، باز ز دل گوبزبان
هر دو چون گشت یکی، با همه اندام بگو
تا بهوشی و خرد لب بلب چاه بنه
چون شدی مست زمستی بلب بام بگو
خاصه را ما حضر از راتبه خاص بیار
عامه را نیز سخن از روش عام بگو
کودکانرا که ندانند بجز حرف هجی
زان قد و زلف مگو، از الف و لام بگو
خردسالان که نخواندند بجز حرف هجی
زان لب و چشم مگو، پسته و بادام بگو
طمع خام بود وصل تو، با مرده دلان
دلخوشی را سخنی زان طمع خام بگو
نزد اغیار نشاید سخن از یار سرود
سر بگوشم نه و آهسته و آرام بگو
یا بدل یا بزبان حرفی از آن نام بگو
از زبان گوی بدل، باز ز دل گوبزبان
هر دو چون گشت یکی، با همه اندام بگو
تا بهوشی و خرد لب بلب چاه بنه
چون شدی مست زمستی بلب بام بگو
خاصه را ما حضر از راتبه خاص بیار
عامه را نیز سخن از روش عام بگو
کودکانرا که ندانند بجز حرف هجی
زان قد و زلف مگو، از الف و لام بگو
خردسالان که نخواندند بجز حرف هجی
زان لب و چشم مگو، پسته و بادام بگو
طمع خام بود وصل تو، با مرده دلان
دلخوشی را سخنی زان طمع خام بگو
نزد اغیار نشاید سخن از یار سرود
سر بگوشم نه و آهسته و آرام بگو
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدای
بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدای
که بیک باره کند ریشه اندیشه ز جای
بده آن باده که در پرده سرا چون نوشند
غم و اندوه نگردد بدر پرده سرای
بده آن باده که چون شاه و گدایش نوشند
هم گدا شاه شود دردم و هم شاه گدای
شیخ گفتا که بود منع خدائی باده
هرگز از لذت مستی نکند منع خدای
لذت زندگی ار خواهی پیوسته بگیر
قدح هوش بر از دست بت هوش ربای
قدح باده به پیما بنوای نی و چنگ
رغم آن شیخ که پیوسته کند بادبنای
مطرب نغمه سرا را بسوی پرده سرای
باز خوان تا رود این شیخک بیهوده سرای
بانگ این هرزه درائی که کند شیخ کبیر
با تهی مغزی باشد بمثل بانگ درای
بده آنداروی اندیشه فکن را که خرد
نکند عیش جهان تا بود اندیشه گرای
که بیک باره کند ریشه اندیشه ز جای
بده آن باده که در پرده سرا چون نوشند
غم و اندوه نگردد بدر پرده سرای
بده آن باده که چون شاه و گدایش نوشند
هم گدا شاه شود دردم و هم شاه گدای
شیخ گفتا که بود منع خدائی باده
هرگز از لذت مستی نکند منع خدای
لذت زندگی ار خواهی پیوسته بگیر
قدح هوش بر از دست بت هوش ربای
قدح باده به پیما بنوای نی و چنگ
رغم آن شیخ که پیوسته کند بادبنای
مطرب نغمه سرا را بسوی پرده سرای
باز خوان تا رود این شیخک بیهوده سرای
بانگ این هرزه درائی که کند شیخ کبیر
با تهی مغزی باشد بمثل بانگ درای
بده آنداروی اندیشه فکن را که خرد
نکند عیش جهان تا بود اندیشه گرای
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - خواهی از حرف بد اندیش سلامت باشی
خواهی از حرف بد اندیش سلامت باشی
باید آنسو ز سر کوی ملامت باشی
کاری امروز مکن جان پدر پنهانی
که شود فاش چو فردا، بندامت باشی
نیست اعجاز و کرامت بجز از خوی نکو
تا بکی در پی اعجاز و کرامت باشی
بده آنچند نه کت خلق بخوانند سفیه
بهل اسنان نه که معروف لئامت باشی
نه بفسق از می و خمار شو شهره شهر
نه بزهد از سرو دستار علامت باشی
دام بر دوش ز تحت الحنک اندر پی صید
دانه از سبحه بکف، مست امامت باشی
باد افکنده بخود، گردن کج، سر در پیش
خون مردم بخوری شاخ حجامت باشی
خلق کز دست و زبان تو سلامت باشند
توهم از دست و زبانشان بسلامت باشی
باید آنسو ز سر کوی ملامت باشی
کاری امروز مکن جان پدر پنهانی
که شود فاش چو فردا، بندامت باشی
نیست اعجاز و کرامت بجز از خوی نکو
تا بکی در پی اعجاز و کرامت باشی
بده آنچند نه کت خلق بخوانند سفیه
بهل اسنان نه که معروف لئامت باشی
نه بفسق از می و خمار شو شهره شهر
نه بزهد از سرو دستار علامت باشی
دام بر دوش ز تحت الحنک اندر پی صید
دانه از سبحه بکف، مست امامت باشی
باد افکنده بخود، گردن کج، سر در پیش
خون مردم بخوری شاخ حجامت باشی
خلق کز دست و زبان تو سلامت باشند
توهم از دست و زبانشان بسلامت باشی