تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - جانب کلبه‌ام ای ماه‌جبین آمده‌ای
جانب کلبه‌ام ای ماه‌جبین آمده‌ای
آفتابی به تماشای زمین آمده‌ای
زاهد و مست به دنبال تو زنار به دوش
بهر تاراج دل و غارت دین آمده‌ای
شده از نکهت گل خاطرت آشفته‌دماغ
از تماشای چمن چین به جبین آمده‌ای
مست و خنجر به کمر قصد هلاکم داری
می‌توان یافت که از بهر همین آمده‌ای
زلف پیچیده به خط کاکل مشکین به میان
بار بربسته چو سوداگر چین آمده‌ای
از کلامت شده هنگامه من کان شکر
سوی بزمم به لبان شکرین آمده‌ای
خط برآورده و دل‌پرسی من می‌سازی
به سر من به دم بازپسین آمده‌ای
سیدا ورد زبان نام تو را کرده چرا
زهر را کرده نهان زیر نگین آمده‌ای
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - چهره افروخته از باده ناب آمده‌ای
چهره افروخته از باده ناب آمده‌ای
بهر پرسیدن دل‌های کباب آمده‌ای
در دل ای توبه‌شکن قصد هلاکم داری
بر کمر تیغ به کف جام شراب آمده‌ای
دوش در کلبه‌ام آتش زده رفتی چون برق
باز از بهر چه ای خانه‌خراب آمده‌ای
ای بهار چمن‌آرا چه شنیدی از من
عرق‌آلوده چو شبنم به شتاب آمده‌ای
می‌رسی از سفر و خط مبارک داری
جان فدایت که رسولی به کتاب آمده‌ای
می‌رود هر طرف از شوق چو موج آغوشم
تا تو ای سرو روان از لب آب آمده‌ای
سیدا تازه دماغ است ز استقبالت
بس که چون شیشه لبالب ز گلاب آمده‌ای
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۱۸ - تا تو ای یوسف مصری ز سفر آمده‌ای
تا تو ای یوسف مصری ز سفر آمده‌ای
نور چشمی و در آغوش نظر آمده‌ای
کرده بال و پر خود فاخته پای‌اندازت
بس که چون سرو چمن تازه تر آمده‌ای
رفته بودی تو چو خورشید به کشورگیری
تاج زر بر سرو خنجر به کمر آمده‌ای
بحر و کان را کرمت از نظر انداخته است
پا نهاده به سر لعل و گهر آمده‌ای
شده از مقدم تو شهر گلستان ارم
بس که چون بوی گل و باد سحر آمده‌ای
ساکنان چمن از سایه تو بهره‌ورند
تو گل باغ مرادی و به دهر آمده‌ای
شود از بردن نام تو زبان شاخ نبات
همچو طوطی ز بیابان شکر آمده‌ای
بعد از این کلبه ما را نبود فکر چراغ
چهره پر نورتر از شمس و قمر آمده‌ای
بر لب تشنه من ریخته ای آب حیات
در کنار پدر ای جهان پدر آمده‌ای
سیدا شام و سحر فاتحه‌خوان بهر تو بود
لله الحمد سلامت ز سفر آمده‌ای
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۲۲ - جان به لب آمده و نیست ز جانان مددی
جان به لب آمده و نیست ز جانان مددی
وقت من تنگ شد ای دیده گریان مددی
چین بر ابرو زده و جانب من کرد نگاه
یار من بر سر جور آمده یاران مددی
روزگاریست که کارم به خدا افتادست
نی تو را رحم بود نی ز حریفان مددی
رحم بر موی سفیدم کن و دستم برگیر
پیر گردیده ام ای شاه جوانان مددی
سیدا تا دم محشر نه برآیم ز خمار
گر نباشد به من از ساقی دوران مددی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۲۷ - سر مگو آنکه شود خم پی احسان کسی
سر مگو آنکه شود خم پی احسان کسی
بشکن آن دست که بوسد لب دامان کسی
در تمنای تو محراب بغل وا کرده
سوی مسجد مرو از بهر خدا جان کسی
شانه بر دست چو مشاطه صبا می گردد
خویش را جمع کن ای زلف پریشان کسی
ای که از حال دل بی خبرم می پرسی
همچو آئینه سراپا شده حیران کسی
چشمم از کاوش مژگان تو شد خانه مور
مرحمت چشم نداریم ز مژگان کسی
هر که را می نگرم جامه چو گل چاک ز دست
از غمت نیست درستی به گریبان کسی
چون سکندر به لب تشنه ز عالم مفرست
دم آبی بده ای چشمه حیوان کسی
چون نگین نام تو را نقش به دل ساخته ام
دستگیری بکن ای لعل بدخشان کسی
ما به تکلیف تو چون مهر بهر کوچه دوان
از تو ما خانه بدوشیم تو مهمان کسی
سیدا سینه ام از داغ گلستان شده است
بسته ام چشم خود از سیر گلستان کسی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۳۸ - غنچه گردید گل قسمتم از کم سخنی
غنچه گردید گل قسمتم از کم سخنی
چون نفس تنگ شده روزیم از بی دهنی
ندهد هیچ کسی آب سخن های مرا
شد دلم خون به تمنای عقیق یمنی
نام صاحب هنران تا به قیامت باقیست
نقش فرهاد خبر می دهد از کوهکنی
مدتی شد که به صحرای جنون می گردم
کرده در خانه زنجیر مرا بی وطنی
تشنه را قطره به از گوهر سیراب بود
دست خشک است صدف پیش عقیق یمنی
گردبادم به بیابان شده ام سرگردان
دامن دشت جنون است به دوشم کفنی
صاحب عزت ذاتی نزند دم ز حسب
غنچه هرگز نکند دعویی گل پیرهنی
چشم پوشیده گذر می کنم از باغ جهان
این چمن بس که ندارد گل بر سر زدنی
نکند جامه زربفت بدل اعضا را
نزند صورت دیوار دم از سیمتنی
عمرها شد که سر خویش به زانو دارم
غنچه خسپیست مرا کار ز بی پیرهنی
بی مربی نشود هیچ کسی صاحب نام
سنگ را می کند افلاک عقیق یمنی
خون ناحق نگذارد نفس قاتل را
شمع را شد پر پروانه به گردن کفنی
هر که از بزم جهان رفت به خود می گوید
نیست در صحبت این قوم دگر آمدنی
جانب انجمن ای شمع مکن تکلیفم
نیست پروانه ناقابل من سوختنی
وقت آنست که افلاک شود زیر و زبر
بزم تصویر بود لایق بر هم زدنی
بر ضعیفان مکن اظهار زبردستی خویش
تیشه زد بر سر فرهاد دم از کوهکنی
سخن خانه به بازار نمی آید راست
دایه می گفت به گهواره مرا ناشدنی
از ملامت نکند اهل طمع اندیشه
می کند عار از این طایفه روئینه تنی
بوی خون از دهن غنچه گل می آید
ای صبا دست نگه دار ز دندان شکنی
سیدا بس که جهان در نظرم تنگ شدست
جای در کنج قفس کرده ام از بی وطنی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۲ - شمع بزمی و چو یوسف به نظر می آیی
شمع بزمی و چو یوسف به نظر می آیی
از کدام انجمن ای جان پدر می آیی
نیست مرغان چمن را خبر از آمدنت
بس که چون بوی گل و باد سحر می آیی
سرو چون سایه نفس سوخته در دنبالت
از کجا برزده دامن به کمر می آیی
چهره افروخته پوشیده قبای گل نار
بر سر سوختگان همچو شرر می آیی
هر کجا جلوه کنی سبز شود شاخ نبات
همچو طوطی مگر از کان شکر می آیی
پی نبردست کسی جای تو شبها به کجاست
می روی شام چو خورشید و سحر می آیی
تشنه گان را ز لب خود دم آبی ندهی
گر چه سیرابتر از لعل و گهر می آیی
شبنم از روی تو می ریزد و گل می روید
از کدامین چمن ای غنچه تر می آیی
سیدا پیکر خود فرش رهت ساخته است
بامیدی که تو از خانه به در می آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۳ - کفر و دین یکسان بود در مذهب دیوانگی
کفر و دین یکسان بود در مذهب دیوانگی
جنگ با کونین دارد مشرب دیوانگی
یا معلم لیلی و مجنون ندارند احتیاج
عشق استادی کند در مکتب دیوانگی
خاک صحرا را به رقص آورد شور گردباد
کیست می سازد تلاش منصب دیوانگی
مقصد عاشق نمی گنجد به زیر آسمان
باشد از اندازه بیرون مطلب دیوانگی
عاقل از سنگ ملامت می کند پهلو تهی
ریختند این خشت را در قالب دیوانگی
داغ سودای جنون پوشیده است از چشم خلق
خیره می سازد نظر را کوکب دیوانگی
از سواد بی خودی هر کس نگردد بهره مند
خانه زنجیر باشد مکتب دیوانگی
سیدا اهل جنون را نیست در محشر حساب
باد ایام خزان باشد تب دیوانگی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۵ - از کدامین چمن ای سرو روان می آیی
از کدامین چمن ای سرو روان می آیی
همچو گل برزده دامان به میان می آیی
چین به ابرو زده چشم لبالب و غضب
ترکش ناز پر از تیر و کمان می آیی
ماه را پیرهن هاله به تن چاک شده
پرده بر روی کشیده ز کتان می آیی
آستین برزده و خنجر خونریز به دست
ای جفاپیشه به قصد دل و جان می آیی
بوی خون از سخن زیر لبت می آید
همچو مینا به می آلوده دهان می آیی
می روی چون نگه از خانه برون چابک و چست
زود می آیی و از دیده نهان می آیی
داغها دست به دامان تو آویخته اند
مگر آتش زده بر لاله ستان می آیی
سیدا را به نگاه رم آهو دریاب
گر به دلپرسی صاحب نظران می آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۶ - گل به سر بر زده و پا به حنا می آیی
گل به سر بر زده و پا به حنا می آیی
سرو من از چمن نشو و نما می آیی
هر که از دور تو را دید جوان می گردد
تازه روز چون خضر از آب بقا می آیی
گل کند غنچه صفت خنده خود را پنهان
چون تو در پیرهن شرم و حیا می آیی
کوچه باغ نظرم گشته لبالب ز گلاب
عرق آلوده چو شبنم ز کجا می آیی
هر که در کوچه تو را دید مرا می گوید
بی محابا به سر کوی بلا می آیی
ز غزالان حرم آهوی مشکین شده اند
دامن افشان ز بیابان خطا می آیی
کعبه و بتکده بر دامنت آویخته اند
به طواف دل بیچاره ما می آیی
خم شده قامتم از بار غمت چون محراب
بهر پرسیدنم از بهر خدا می آیی
سیدا بس که سبکروح تر از برگ گلی
در چمن پیشتر از باد صبا می آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۷ - همچو گل کیسه لبالب ز درم می آیی
همچو گل کیسه لبالب ز درم می آیی
لب پر از خنده چو ارباب کرم می آیی
نقش پای تو مرا قبله نما می گردد
همچو آهو ز بیابان حرم می آیی
نرگس از دیدن رخسار تو دیوانه شود
ای پریرو ز گلستان ارم می آیی
می چو در شیشه رود بحر عطا جوش زند
مست در پیرهن برگ کرم می آیی
از غم ابرویت ای ماه هلالی شده ام
می روی از سر بالینم و کم می آیی
همره غیر ز پیش نظرم می گذری
تا کی ای عربده جو بهر ستم می آیی
سیدا هر نفس از خویش فنا می گردد
باز برگشته ز صحرای عدم می آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - گل به سر برزده از سیر چمن می آیی
گل به سر برزده از سیر چمن می آیی
خنده بر لب گره ای غنچه دهن می آیی
امشب ای ماه کجا ساخته باده کشتی
می روی از خود و گاهی به سخن می آیی
شود آزرده میان تو در آغوش نظر
نازک اندام تر از شاخ سمن می آیی
بی سبب عیش مرا کرده پریشان رفتی
باز از بهر چه ای عهد شکن می آیی
شمع و پروانه به فانوس حصاری شده اند
چه بلایی تو که در خانه من می آیی
شود از گرد رهت باد صبا مشک فروش
نو خط من زیبا بان ختن می آیی
سیدا روز و شب از غیب ندا می آید
ای مسافر شده ام کی به وطن می آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۵۱ - تا لبت نام برآورده به شیرین سخنی
تا لبت نام برآورده به شیرین سخنی
طوطیان را به سر افتاده غم کوهکنی
گردبادم به بیابان شده ام سرگردان
دامن دشت جنون است به دوشم کفنی
بسمل فتنه چشمان تو آهوی خطا
بسته زلف تو سوداگر مشک ختنی
بی تو گل چاک زده جیب حسینی بر دوش
سرو پوشیده به یاد تو لباس حسنی
بی قراری ز من و از تو تماشا کردن
با تو خرگاه نشینی و به من بی وطنی
از نسیم سحر و بوی گل آزرده شوی
سنگ بر سینه زند پیش تو نازک بدنی
در چمن سرو ندارد قد رعنای تو را
پیرهن زعفری و رنگ قبا یاسمنی
صف مژگان تو از صف شکنان برده گرو
ترک چشم تو بود منظر راه زنی
طوطیان بر لب خود مهر خموشی زده اند
چغد را داده فلک منصب شکرشکنی
خلق گیرند چو آئینه فولاد به زر
هر که را هست به بر خلعت روئینه تنی
تابش نور مه از پرده برون می آید
رفته از دوش من اندیشه بی پیرهنی
میوه خلد کجا نعمت دیدار کجا
سیب جنت نکند دعویی سیب ذژقنی
سیدا اهل هنر عزت دیگر دارند
نرسد آهوی وحشی به غزال ختنی
سیدای نسفی : مسمطات
شماره ۲ - صدف گوهر اسرار نهان گوش من است
صدف گوهر اسرار نهان گوش من است
چشمه بحر معانی قدح هوش من است
موج طوفان خرد جنبش آغوش من است
شور دریای سخن از دل پرجوش من است
قفل گنجینه معنی لب خاموش من است
برده فکرم گرو از تازه خیالان جهان
بلبلم ساخته در گلشن فیاض دکان
همچو بو کی شود از پیرهن غنچه عیان
معنی بکر که در پرده غیب است نهان
بی تکلف همه شب دست در آغوش من است
نکته سنجان جهانند لبالب ز حسد
نیست بر صفحه اوراق من اندیشه بد
هر شب از خانه من آمده جویند مدد
هر خیالی که برو فخر کنند اهل خرد
در شبستان خرد خواب فراموش من است
تا من خسته برون آمدم از ملک عدم
شده از طاعت من ابروی محراب علم
گر چه در دهر سخرخیزترم از شبنم
زاهدی نیست به عیاریی من در عالم
این ردا پرده کلیمیست که در گوش من است
می کشم شب همه شب ناله به آهنگ درا
ماه و خورشید نسازند به من چون و چرا
جای رخش طلبم کی بود این کهنه سرا
آسمان حلقه فتراک بود صید مرا
لامکان منزل سهم سفر هوش من است
شفق از رنگ رخ مهوش من خاسته است
آفتاب از نفس بی غش من خاسته است
برق تیریست که از ترکش من خاسته است
چرخ دودیست که از آتش من خاسته است
خاک گردیست که افشانده پاپوش من است
سیدا هست طلبگار من از هر جانب
طبع من تا شده بر معنی رنگین طایب
خامه ام برده دل از حاضر و هم از غایب
نرسد چون سخن من به دو عالم صایب
عشق را دست نوازش به سر دوش من است
سیدای نسفی : مسمطات
شماره ۴ - بر سر کوی تو ای شوخ عسس بسیار است
بر سر کوی تو ای شوخ عسس بسیار است
آری آری به شکرزار مگس بسیار است
همچو من سوخته چشم تو کس بسیار است
نظر گرم تو با اهل هوس بسیار است
شعله را میل به آمیزش خس بسیار است
اهل دل را به جهان درد و الم بشناسد
بی ادب هر که شد ارباب کرم بشناسد
کیست تا گرگ ز آهوی حرم بشناسد
مرد باید که بد و نیک ز هم بشناسد
ورنه در زیر فلک ناکس و کس بسیار است
روزیم محنت و منزلگه من درد و غم است
مهربانی ز حریفان طلبیدن ستم است
زین سخن درد من سوخته هر صبحدم است
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است
ور به ناخوش گذرد نیم نفس بسیار است
ای لبت باده پرست و نگهت باده فروش
پا به دامن کش و با غیر مکن جوش و خروش
شنو این پند من امروز اگر داری هوش
گل همین به بهر حرف نیندازد گوش
ورنه درد دل مرغان چمن بسیار است
سیدا سیر چمن ساز در ایام ربیع
چشم بگشای به نظاره گل های بدیع
چند گوئیم که ما را نشود یار مطیع
قابل فیض اسیر دل ما نیست رفیع
ورنه در خانه صیاد قفس بسیار است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۲۵ - رنگریز
رنگریز امرد دکان خویش را واکرد و رفت
در خم خود کله نیل مرا جا کرد و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۶۳ - کاسه باز
کاسه باز امرد چنین کرده به شهر آئین خود
رفته گرداند به هر جا کاسه چوبین خود
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۰ - بربند باف
دلبر بربندبافم را رگ جهانهاست تار
روز و شب باشد به عشاقان خود در عین کار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۴ - صابونفروش
دلبر صابون فروش از من دل غمناک برد
خانه من آمد و صابون خود را پاک برد
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - در مدح ساقی کوثر حیدرصفدر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام
همچو جام جمت ار آینه رخشان گردد
صد سکندر بدرت حاجب و دربان گردد
تونه این آب و گلی بلکه همه جان و دلی
آندو چون محو شود ایندو نمایان گردد
گنج در خانه نهان داری وز آن بیخبری
شود آن گنج عیان خانه چو ویران گردد
مکن آسایش خاطر طلب از کثرت مال
مال چون جمع شود فکر پریشان گردد
جان من دم زدن از چون و چرا ابلیسی است
باید آدم بخدا تابع فرمان گردد
حد نگهدار که سر حد درستی اینجاست
متجاوز بخطا پیروز شیطان گردد
ای نگردیده پشیمان تو همان ابلیسی
آدم ار جرم و خطا کرد پشیمان گردد
گرچه مشکل ز پی مشکلت آید در پیش
کن تو کل بخدا تا همه آسان گردد
کار خود چون بخدا بازگذاری چو خلیل
بهر تو آتش نمرود گلستان گردد
صرفه از مکنت و ثروت نبری جز که ز تو
دل انده زدهٔی شاد بدوران گردد
راضی از خوددل مردان خدا کن که تو را
این عمل خود سبب روضه رضوان گردد
بی‌سبب خشم مرا ز آنکه بفدای جزا
خشم بیجای تو از بهر تو نیران گردد
خویشتن را بتولای علی (ع) ثابت کن
ثابت از بهر تو تا معنی ایمان گردد
پادشاهی که بهمراهی لطف و کرمش
صعوه سمیرغ شود مور سلیمان گردد
آبرو یابد اگر قطره ز خاک در او
جو شود دجله شود قلزم و عمان گردد
ریگ هامون اگر از مقدم او گیرد فیض
در شود لعل شود لولو و مرجان گردد
خار را گردد اگر لطف عمیمش شامل
گل شود لاله شود سنبل و ریحان گردد
ذره گر وام کند نور ز در نجفش
مه شود مهر شود زهره و کیوان گردد
عشق کل نقطه توحید که اندر صفتش
عقل کل و اله و سرگشته و حیران گردد
جز علی کیست که در کندن بابت خیبر
ظاهر از بازوی او قدرت یزدان گردد
جز علی کیست که افزون ز ثواب ثقلین
فضل یک ضربت او در صف میدان گردد
آنکه بر اوست خداوند ثناخوان چو منی
کی تواند که بدان ذات ثنا خوان گردد
هنرم عیب ولی عیب هنر باشد اگر
مورد ترضیه خاطر سلطان گردد
تا بگلزار شود غنچه نورس خندان
تا بکهسار همی ابر در افشان گردد
دوستدار علی و دشمنش از شادی و غم
این یکی خندان و آن یک همه گریان گردد
در گهش باب مراد و نه گمانم مأیوس
سائلی همچو من از آن شه مردان گردد
هست امید صغیر اینکه در این آخر عمر
متوطن بجوارش ز صفاهان گردد