تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - هر طرف از تو دل سوخته داغی دارد
هر طرف از تو دل سوخته داغی دارد
چشم بد دور، چه آراسته باغی دارد
تا دگر از که فریبی ز جنون خورده که باز
دل بر هم زده، آشفته دماغی دارد
اضطراب طلب از بس که غلو کرد به دل
یک دم آرام کجا بهر سراغی دارد
صید مژگان تو از زلف چه اندیشه کند
مرغ بسمل شده، از دام فراغی دارد
بی‌کسی بین که به صحرای بلا چون میلی
کشته عشق، نظر بر ره زاغی دارد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - قاصد کز تو به ما نامه نامی آورد
قاصد کز تو به ما نامه نامی آورد
خط پایندگی عمر گرامی ‌آورد
نامه لطف کسی کز تو رسانید به ما
به تو از جانب ما خطّ غلامی می‌آورد
نیمه‌ای در قلم آرم مگر از قصه شوق
ورنه هرگز نتوانم به تمامی آورد
ز آتش شوق، جگر سوختگان دم نزنند
یوز دل را به زبان شمع ز خامی آورد
غیر تاثیر محبّت ...
یاد میلی به چنین گمشده نامی آورد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - صف شکن ترک مرا بر سر مرکب نگرید
صف شکن ترک مرا بر سر مرکب نگرید
صف مژگان به خونریز مرتّب نگرید
ای غریبان، به فریب نگهش دل مدهید
خلق شهری همه در ناله یارب نگرید
تا ز آزادی آن طفل رساند خبری
قاصد اشک مرا در ره مکتب نگرید
من به خوناب جگر خوردن و در بزم رقیب
دم‌به‌دم بر لب او جام لبالب نگرید
روز بختم ز شب هجر بسی تیره‌تر است
با چنین تیرگی روز سیه، شب نگرید
من که آسوده ز بیهوشی دوشین بودم
بی‌قرار امشبم از بیخودی تب نگرید
میلی از کفر سر زلب بتی می‌لافد
با همه مشرب ازو دعوی مذهب نگرید
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۲ - ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمد
ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمد
همچو شاهی که به ویرانه درویش آمد
خواری و زاری من دید و به حالم نگریست
آشنایی که درین گوشه مرا پیش آمد
هیچ کس در پی رسوایی دل نیست، ولی
چه توان، چون ز تحمل غم دل بیش آمد
نقد جان بر سر دل عاقبت‌الامر نهاد
هر که سوی تو به دنبال دل خویش آمد
نیش عقرب ز یکی بیش ندیدیم، ولی
عقرب زلف ترا هر سر مو نیش آمد
ای مسلمان که دل اندر گرو دین داری
بر حذر باش که آن کافر بد کیش آمد
لب پر شور تو در خاطر میلی بگذشت
تازه بازم نمکی بر جگر ریش آمد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - ای که داری هوس عشق، کم عشرت گیر
ای که داری هوس عشق، کم عشرت گیر
یا میا بر سر این کار و زمن عبرت گیر
ای غم یار، تو در آتش ما می‌سوزی
که ترا گفت که با سو ختگان الفت گیر؟
حرمت خویش نگه‌دار دلا در بزمش
پیشتر زانکه برانند ترا، رخصت گیر
چون گریزم ز تو در عزت و در خواری نیست
خوار بگذار مرا، وز دگران عزت گیر
از تو باید که دل غیر تسلی باشد
گو به صد خرمن جان، صاعقه غیرت گیر
گرچه نسبت به من این حرف ندارد، زنهار
ترک همصحبتی مردم بی‌نسبت گیر
زود تسلیم مکن جان به خدنگش میلی
دست و پایی زن و از عمر دمی لذّت گیر
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - به اجل، کار دل زار مرا وا مگذار
به اجل، کار دل زار مرا وا مگذار
به امید دگری کار مرا وا مگذار
ترک آزار مرا مرحمتش نام مکن
مرحمت می‌کنی، آزار مرا وا مگذار
بنشین، کار به جان آمده و جان بر لب
دم دیگر، دل بیمار مرا وا مگذار
بی غمم چون هدف ناوک آسوده‌دلان
جانب خاطر افگار مرا وامگذار
عمر میلی به وفای تو تلف شد، زنهار
که حق خدمت بسیار مرا وا مگذار
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - جان نداده‌ست برت عاشق بیمار هنوز
جان نداده‌ست برت عاشق بیمار هنوز
باش یک دم که نگردیده سبکبار هنوز
نیم بسمل شدم از آهوی صیدافکن تو
چه کند تا به من آن غمزه ی خونخوار هنوز
ریختی خون من و سوی تو نگشایم چشم
دارم از خوی تو اندیشه ی بسیار هنوز
غیر را یافتم افسرده و از ساده دلی
راز خود گفتم و او بوده گرفتار هنوز
منفعل نیست ز همراهی میلی، گویا
نیست از عاشقی‌اش یار خبردار هنوز
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۰ - ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویش
ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویش
دید زانداختن تیر تو افتادن خویش
شب که در بزم به افسرده دلان بنشینی
شمع سوزد ز پشیمانی استادن خویش
از جوابش من آواره چنان نومیدم
که فرامش کنم از نامه فرستادن خویش
یار خواهد که به مرگم شود آسوده و من
شرمساری کشم از سختی جان دادن خویش
خواری عشق، مسلّم شده میلی بر من
دارم این مرتبه، از مرتبه ننهادن خویش
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - از شکر خنده آن گل به من افتاد آتش
از شکر خنده آن گل به من افتاد آتش
غنچه بشکفت و به مرغ چمن افتاد آتش
نیست پر خون کفن کشته عشقت، که به دل
آه او شعله زد و در کفن افتاد آتش
مانده عریان تنم ای شمع که از سینه چاک
شعله زد آهم و در پیرهن افتاد آتش
خوی هر چند به نادیدن رویت کردم
روی بنمودی و در جان من افتاد آتش
شمع بزم دگرانی تو و میلی از رشک
گشت پروانه و در انجمن افتاد آتش
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - مردم و جان به غم یار نهانی مشتاق
مردم و جان به غم یار نهانی مشتاق
دل ز جان بیش به آن همدم جانی مشتاق
ای اجل، منت ناآمدن خویش منه
که کسی نیست درین عالم فانی مشتاق
قاصدا بی‌خبر از دیدن او گشتی و من
به امیدی که پیامی برسانی مشتاق
دم خونریز، شهیدان مژده بر هم نزنند
بس که هستند به آن نخل جوانی مشتاق(؟)
دیده صد لطف نمایان ز تو غیر از نزدیک
میلی از دور به یک لطف نهانی مشتاق
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرم
بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرم
هر چه گویی، فکند دل به گمان دگرم
وه که هر چند مرا برد غم از حال به حال
کرد سودای تو رسوا به نشان دگرم
هوس آمدنش برده قرار از من زار
هر زمان وعده نماید به زمان دگرم
پا نهد هجر چنان بر سر خاکم که مگر
هر زمان دسترسی هست به جان دگرم
از جهان با کفن غرقه به خون خواهم رفت
تا کند عشق تو رسوای جهان دگرم
بهر خرسندی میلیّ و نرنجیدن غیر
سخنی گفت نگاهش به زبان دگرم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - شب به مستی گله چندان ز عتابش کردم
شب به مستی گله چندان ز عتابش کردم
که بر افروخته از جام حجابش کردم
منفعل گشتم ازو، گرچه نمی‌گفت جواب
بس که از پرسش بسیار، غذابش کردم
از دلم رفت برون رشک سوال دگران
هر گه اندیشه ز تلخیّ جوابش کردم
دوش همخانه شد از ناله زارم بیدار
گرچه صد بار ز افسانه به خوابش کردم
خانه صبر چنان سست بنا شد میلی
که به یک دم ز نَمِ گریه خرابش کردم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - آگه از لذت غم تا من دیوانه شدم
آگه از لذت غم تا من دیوانه شدم
آشنا با غم او، وز همه بیگانه شدم
تا کسی منع من از رفتن کویش نکند
شادمانم که به دیوانگی افسانه شدم
جا ندارد به دلم آرزوی وصل دگر
که لبالب ز می عشق چو پیمانه شدم
نشدم با خبر از لذت خنجر زدنش
بس که بیهوش ازان وضع یتیمانه شدم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - از تو ای شمع، من سوخته خرمن سوزم
از تو ای شمع، من سوخته خرمن سوزم
همه نزدیکتر از من به تو و من سوزم
نوگلی هر شرر آتشم آید به‌نظر
شب که با یاد تو در گوشه گلخن سوزم
ننگرم جانب گل کز غم روی تو مباد
بر کشم آهی و در آتش گلشن سوزم
گرمی آه شرربار من ای خصم ببین
بر حذر باش ازین آتش دشمن سوزم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - چند از کوی تو چون باد نیاسوده روم
چند از کوی تو چون باد نیاسوده روم
شادمان آیم و با گرد غم‌آلوده روم
مهچو گل وقت هلاکم بگشا لب، مپسند
کز جهان یک سخن از لعل تو نشنوده روم
او برون ناید و سوی درش از غایت شوق
می‌روم، گرچه یقین است که بیهوده روم
تا کس از زردی رخسار، مرا نشناسد
سوی او چهره به خون جگرآلوده روم
شادمانم که مرا شوق به سویش آرد
میلی از کویش اگر با تن فرسوده روم
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - تا نیاید به میان حرف نهان من و تو
تا نیاید به میان حرف نهان من و تو
غیر در بزم نشیند به میان من و تو
تو نیایی ز حیا در سخن و من ز حجاب
تا چه سازند رقیبان ز زبان من و تو
چون ازین رشک نسوزم، که شنیدم ز رقیب
گفت‌وگویی که گذشته‌ست میان من و تو
سوزم از رشک رقیبان تو با آنکه ز دور
می‌شوند از سر حسرت نگران من و تو
از تبسم دل قاصد نربایی زنهار
کافتد از پرده برون، راز نهان من و تو
میلی آرد خبر یار به ما ای دل زار
تا به این حیله کند رفع گمان من و تو
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۵ - آنکه از پرسش یار است حجاب‌آلوده
آنکه از پرسش یار است حجاب‌آلوده
گوید از قهر سخنهای عتاب‌آلوده
می‌رود تند و خبر می‌دهد از وعده غیر
هر طرف دیدن و رفتار شتاب‌آلوده
بهر خاطر خوشی دشمن و خرسندی من
در سوالم کند اعراض جواب‌آلوده
دوش در بزم که بیدار نشستی، که کنون
نیمروز است و بود چشم تو خواب‌آلوده
دید سویم به غضب یار و ز بس نومیدم
داد خرسندی‌ام آن لطف عتاب‌آلوده
تا به کی بینم و نادیده کنم چون میلی
کآیی از صحبت اغیار، شراب‌آلوده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - زاهدا،‌ به ز تو آن رند شراب‌آلوده
زاهدا،‌ به ز تو آن رند شراب‌آلوده
که بود از گنه خویش، حجاب‌آلوده
می‌برد راه به خمخانه عرفان، رندی
که بود مست و نباشد به شراب‌آلوده
ای خوش آن مستی و بی‌باکی و دردآشامی
که نشد در حرم کعبه حجاب‌آلوده
من چه کس باشم و از جرم و گناهم چه حساب
که کند همچو تویی را به عتاب‌آلوده
نتوانم که سر از زانوی غم برگیرم
بس که شرمنده‌ام از دیده خواب‌آلوده
می به یادش خور و اندیشه مکن چون میلی
کز ریا به بود این جوم ثواب‌آلوده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - کاروان رفته و تنها من بی‌دل مانده
کاروان رفته و تنها من بی‌دل مانده
بی‌خداوند سگی در ته منزل مانده
یار آهنگ سفر کرده و نالان‌نالان
دل چاکم چو جرس در پی محمل مانده
گر به دنباله محمل نروم، معذورم
که مرا پای ز سیل مژه در گل مانده
نعل با نعل نپیوسته مرا سر تا پای
که مرا عشق تو در قید سلاسل مانده
میلی آن شه که تغافل به گدایان نزند
بخت بد بین که ز احوال تو غافل مانده
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - خواست گوید سخنی، دید زمانی در پی
خواست گوید سخنی، دید زمانی در پی
تا ببیند که نباشد نگرانی در پی
شوق بنگر، که به پیش آیمت آنگه که بود
برسر راه تو خلقیّ و جهانی در پی
آن شکارم که به حسرت روم و روی امید
دارم از آرزوی سخت کمانی در پی
ناامیدی ز نگاه تو برآنم دارد
که سراسیمه کنم روی گمانی در پی
بس که شبها به خیال تو نشستم بیدار
داشت بیخوابی من، چشم جهانی در پی
میلی و دفتر سودای تو، هرچند که نیست
صفحه تیغ ترا حرف امانی در پی