تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰ - بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را
سوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را
بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزن
بنگر چها اثر بود این اشک و آه را
این اشک دجله ای است که ویران کند جهان
و این آه شعله است که سوزد گیاه را
با سنگدل بتی سر و کارم فتاده است
کو از ثواب فرق نیارد گناه را
جای زنخ بداده به پیرامن عذار
ز افسونگری به ماه رسانیده جاه را
ای کاش همچو دامنش افتادمی به پای
تا بوسه اش همی زدمی خاک راه را
افسر بنال خوش که کسی منع عاشقان
نتوان نمود، ناله بیگاه و گاه را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۳ - جز ماه من که هشته به تارک کلاه را
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را
باور مکن که بوده کله فرق ماه را
گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیر
بزدای، ز آینه، اثر دود آه را
با خاطر حزین مکن ای دل خیال دوست
اندر وثاق تنگ مبر پادشاه را
هرچند نیست غیر نگاهی،‌ گناه من
شویم به آب دیده حروف گناه را
گرد آورد به عمری اگر دل گیاه چند
سوزد به یک نفس تف عشق آن گیاه را
عمری است فرش راه طلب، دیده کرده ام
شاید قدم نهی دگر این فرش راه را
شب ها ز بس که اشک ز چشم ترم چکد،
سیلی شود چنان که برد خوابگاه را
افسر، کمند زلف تو نازد که هر خمش،
هم شاه را اسیر کند هم سپاه را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۶ - زلفا، تو کانهمه شکن و تار داریا
زلفا، تو کانهمه شکن و تار داریا
بهر شکست نافه تاتار داریا
دام و کمند و رشته و چین، حلقه و رسن
بر صید جان مردم هشیار داریا
پیکان مژّه، صارم ابرو،‌ سپاه خط
با عاشقان مگر سر پیکار داریا
جانها بری به غارت و دلها کنی اسیر
از این چنین هنرها بسیار داریا
اندام تیره، چهره دژم، کالبد پریش
قامت خمیده پشت نگونسار داریا
همچون غراب تیره همه روز تا به شب
آرامگه به ساحت گلزار داریا
یا همچو زاغ تیره تو بر عرعر بلند
بنشسته ای و لاله به منقار داریا
داری دو صف ز مژگان و این آیدم عجب
بهرچه این دو لشکر خونخوار داریا
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۷ - ای سایه سعادت و ای مایه شکیب
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب
ما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب
بی خار گل نبوده و بی رنج مار، گنج
نی خرّمی است بی غم و نی یار بی رقیب
ساقی به همگنان همه صهبای لعل داد
جز خون دل نبوده از آن می مرا نصیب
وز جان ما نگار دهد بزم را بخور
وزن خون ما حبیب کند دست را خضیب
روزم همه شب است و شبم جمله بامداد
زآن موی همچو نافه وز آن روی دلفریب
گور است چشم خاطر صورت پرست محض
سیرت ز صورت تو نبیند، مگر لبیب
با عشق آن نگار، ز افسر مجوی صبر
عشق و صبوری این دو حدیثی است بس عجیب
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۸ - ای آفتاب از مه رویت در التهاب
ای آفتاب از مه رویت در التهاب
آیینه تو ساخته، خاکستر آفتاب
ما بی حجاب، روی تو دیدیم و عاشقیم
اندر میان ما و تو، کی سد شود، حجاب
اندر خمار تیره دلی چند سر کنم
ساغر به کف بگیر و برافکن ز رخ نقاب
دیوانه آن که نیستش اندر سرا، پری
دیوانه تر کسی که نبیند پری به خواب
از شعله، شعله غم و از دجله، دجله اشک
سرتا به پا در آتش و پا تا به سر در آب
ما، در هوای چشمه حیوان لعل دوست،
مانند تشنه ایم، که بفریبدش سراب
خوش مجلسی است با غم جانانه، افسرا
خون دلم شراب و نوای دلم رباب
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۳۷ - خوش میرود به ناز و صدش دیده در قفاست
خوش میرود به ناز و صدش دیده در قفاست
قامت نه، این قیامت و بالا نه، این بلاست
اندر شرار روی چه جانهاش مستمند
واندر شکنج موی چه دلهاش مبتلاست
او خود به عشوه راه رود در میان خلق
یا آن که ماه را کله و سرو را قباست
ما را خیال او به در از سر کجا و کی
او را خیال ما به سر اندر کی و کجاست
رهبانیت نجسته اگر دل به زلف او
دایم اسیر سلسله ترسا صفت چراست
غم نیست نظم افسر اگر نشمرند هیچ
گوهر چو قابل افتد گویند بی بهاست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۸ - روی و لب و تن و ذقن یار نازک است
روی و لب و تن و ذقن یار نازک است
مانند برگ نسترن، این چار نازک است
گر سیم و زر طلب کند و جسم و جان و سر
منت پذیر شو که دل یار نازک است
ای دل خیال بوس لب آن صنم مکن
مپسندش این کنند، که بسیار نازک است
مضراب عشق، بر رگ عشاق، مطربا
آهسته زن، که رشته این تار نازک است
افسر، ندیدی ار اثر نقش پای دوست،
آزرده دل مباش، که رفتار نازک است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۰ - خرم دلی که کشته تیغ جفای توست
خرم دلی که کشته تیغ جفای توست
خرم تر آن که زنده مهر و وفای توست
اینک دلی شکسته و جانی گداخته،
از ما اگر قبول کنی، از برای توست
دل را که بر هوای بزرگی و فرّ و جاه
پرداختم ز غیر، که این خانه جای توست
حور و قصور و جنت و تسنیم و سلسبیل
در نزد عارفان، همه عکس بقای توست
وصف شمایل تو نیارم نوشت و خواند
آنجا که انتهاست، همان ابتدای توست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۱ - ما را هوای باده یاقوت‌فام توست
ما را هوای باده یاقوت‌فام توست
ساقی ببخش بوسه، که آن می به جام توست
ما همچو سکه زر خالص گداختیم
دریاب ای که سکه خوبی به نام توست
مرغ دلم، ز حلقه زلفت رها مباد
وارستگی مرا همه در چین دام توست
خرسند خاطرم، شب هجران، که عنقریب،
دست نسیم صبح، به زلف چو شام توست
تسنیم، جرعه ای ز لب روح پرورت
طوبی، حکایتی ز قد خوش خرام توست
ما را نمی رسد هوس فیض بندگیت
کیوان کمینه چاکر و جوزا غلام توست
گیتی همه به زیور حسنت منوّر است
خورشید کوکبی است که طالع ز بام توست
ساقی ز من بگوی به آن ترک باده نوش،
افسر نمی‌خورد می، و مست مدام توست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۲ - ما را طمع ز ساقی مجلس شراب توست
ما را طمع ز ساقی مجلس شراب توست
و از مطرب آرزوی سرود رباب توست
جانم فتاده همچو سکندر ز تشنگی،
در ظلمتی که چشمه حیوانش آب توست
معمور مسکنی است، که ویران پذیر نیست
آن خانه دلی که به طغیان خراب توست
من، مرغ آشیان کمالم، ولی چه سود
بال و پرم شکسته سنگ عتاب توست
مرغ شب است، چشم جهان بین آفتاب
آنجا که عکس پرتوی از آفتاب توست
دلدار را ز افسر بی دل خبر دهید،
کان رند مست عاشق بی‌خورد و خواب توست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۰ - مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست
مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست
یا آن که آشنایی ما، در دل تو نیست
رشکم ز میل توست، به اغیار، ورنه من،
باور نمی‌کنم که کسی مایل تو نیست
منزل گزیده‌ای و کرم کرده‌ای ولیک،
شرم آیدم که خانه دل قابل تو نیست
پرداختم ز خویشتن و هر که جز تو، دل
تنها نشین که غیر تو در منزل تو نیست
رخسار آفتاب که روشن کند جهان،
مانند ماه روی تو در محفل تو نیست
نبود اگر حمایت دادار دستگیر،
افسر، ترحمی به دل قاتل تو نیست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۴ - زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،
بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست
هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را،
با سنگ عشق و دشنه حسرت، شکست و بست
رستم، یکی کمان غمم را نمی کشد،
زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست
بهر نثار خاک قدومت، دلم دو نیم
نیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست
عشقت فکنده عقده دیگر به کار دل
هر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست
هر صید را امید رهایی بود ز بند،
صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست
افسر، که رستگار بد از قید عمر و وزید
از دام زلف و از شکن دلبران نرست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۱ - این خون عاشق است همانا به جام شد
این خون عاشق است همانا به جام شد
ور نه به شرع پاک نبی، می حرام شد
گو باش دور چرخ به کام رقیب ما،
ما را که دور ساقی مجلس به کام شد
رسوای عشق را چه تفاوت نشاط و غم
گر نام خاص آمد و گر ننگ عام شد
از پختگان عشق بپرس آتش فراق
ای آن که در خیال تو سودای خام شد
ای باغبان صلای گلستان چه می زنی
این مرغ را که خانه به دیوار بام شد
یابد چگونه لذت پرواز بوستان،
مرغی که آشیانه او کنج دام شد؟
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۸۶ - زلف سیه منه که حجاب قمر شود
زلف سیه منه که حجاب قمر شود
مپسند روزگارم از این تیره تر شود
آیینه روی من، مشو ایمن که سوی توست
آهم، که هم عنان نسیم سحر شود
غافل مشو ز آتش پنهانی دلم،
مپسند پای تا سرم از گریه تر شود
سیلی است سیل اشک که از هجر لعل یار،
هرچند خون شود جگر، این بیشتر شود
پیداست کز غم لب یاقوت فام توست
لخت دلم که رنگ به خون جگر شود
ویرانه دلم که بود جای گنج مهر،
ز این بیشتر مخواه که زیر و زبر شود
کوته نظر، نظر ز تو بر دیگری کند
حاشا که دیده جز به رخت دیده‌ور شود
ای نور دیده دیده به غیرت درآورم
گر دیده باز بر رخ یاری دگر شود
افسر حدیث عشق تو و محنت فراق
مشکل فسانه ای است مبادا سمر شود
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - ساقی بیار باده که آمد بهار باز
ساقی بیار باده که آمد بهار باز
شد صحن بوستان چو عذار نگار باز
ساقی به روی گل قدحی پر کن و ببخش
کو اعتبار عمر که آید بهار باز
گل در چمن چو شاهد ما لاله برفروخت
شد وقت جام باده و بوس و کنار باز
در ساحت چمن بود از جنبش نسیم
سنبل چو زلف لاله رخان بیقرار باز
عطار گرنه باد بهاری است، پس چرا،
در باغ برده طبله مشک تتار باز
ور نیست لاله شاهد هرجایی از چه رو،
افروخته به کوچه و برزن عذار باز
افسر، ز جور لاله عذاران سروقد
دارد رخی ز لاله خونین نگار باز
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز،
جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز،
بادا نثار روی خوش و سیرت تو نیز
صبح است و باغ پرگل و بلبل ترانه سنج
تا بوستان بهشت کنی ای نگار خیز
بستان نه بلکه ساحت کیهان معطر است
تا داده ای به باد تو آن زلف عطر بیز
تا من برقصم از غم شادی فزای دوست،
مطرب تو نغمه سرکن و ساقی تو باده ریز
گر آتشم زنی چو نی اندر به بند بند،
عاشق نباشد آن که ز نار آورد گریز
از جان هزار بانگ برآید که مرحبا
گر بند بند من بشکافی به تیغ تیز
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - در کشورم کشید سپه پادشاه باز
در کشورم کشید سپه پادشاه باز
در مزرعم نماند اثر از گیاه باز
دور از نظر شدی تو و عمری بود که ما،
داریم دیده در طلبت فرش راه باز
ای نفس شوم شرمی از این کرده های زشت
گیرم که کردگار ببخشد گناه باز
هرچند صیقل‌ آوری افزون شود غبار
آیینه را که تیره کند دود آه باز
من بنده گریخته از درگه توام
هم بر در تو آورم اکنون گناه باز
از جهل اگرچه توبه شکستم هزار ره
نتوان طمع برید ز لطف اله باز
از کوی دوست دل نگران گر نمی رود
اندر قفا کند ز چه افسر نگاه باز؟
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - تا هست در تن من افسرده جان نفس،
تا هست در تن من افسرده جان نفس،
جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس
شب های هجر با غم عشق تو هر زمان،
هم نغمه با هزارم و هم ناله با جرس
در جلوه گاه عشق ز فرط فروتنی،
سیمرغ آشیانه کند در پر مگس
آنجا که موج خیزد شود بحر ژرف عشق
تمساح را امان نبود جز دهان خس
یک کودک ار ز عشق برآید به کارزار،
بر عقل چیره بسته شود راه پیش و پس
در سینه ام دلی است که سوزد سپندوار
در آتشی که شعله طورش یکی قبس
گلشن اگر بهشت، که بر مرغ جان ماست
بی روی دوست تنگ تر از خانه قفس
در قالب مُحبّ تو مأمن کند حیات
در حنجر عدوی تو خنجر شود نفس
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس
پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس
سوز و گداز شمع ز آه سحر بپرس
با مدعی بگوی که از گفتگوی ما،
از لعل یار بگذر و حرفی دگر بپرس
تا مهر اوست در دل ویران من نهان،
احوال گنج از من بی پا و سر بپرس
با زلف دوست قصه بخت سیه بگو
وز لعل یار غصه خون جگر بپرس
ز احوال آب شور که چون لؤلؤ آورد
بی جستجو ز مردمک چشم تر بپرس
احوال سختی دل سنگین دلان شهر،
از ناله‌های دم به دم بی‌اثر بپرس
شرح جفا کشیدن افسر به بند عشق،
از نیک پی خجسته آن نوسفر بپرس
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش
گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط
گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش
گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل
با مدعی نگویم راز نهان خویش
چون بحر در خروشیم و چون باده ام به جوش
مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش
خاموشیم بود سبب کام مدعی،
از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش
بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم
وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش
تا آنکه یار جان و دل از ما کند قبول
افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش