تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۹۹ - عیب نخوت در لباس فقر عریان تر شود
عیب نخوت در لباس فقر عریان تر شود
در ضعیفی ها رگ گردن نمایان تر شود
در گشاد کارهای بسته چندین غم مخور
هر قدر پیچد گره بر خویش چسبان تر شود
کارهای مشکل آسان می توان شد به سعی
لیک اگر بر خود نگیری مشکل آسان تر شود
دل پشیمان شد ز ترک باده پیش از بهار
چون به جوش آمد گل و بلبل پشیمان تر شود
جان پاک از غفلت دلها فتد در اضطراب
زان نفس در خواب راحت تند جولان تر شود
شوخ من جویا نماید با پری نسبت درست
جلوهٔ مستور او چندانکه پنهان تر شود
در ضعیفی ها رگ گردن نمایان تر شود
در گشاد کارهای بسته چندین غم مخور
هر قدر پیچد گره بر خویش چسبان تر شود
کارهای مشکل آسان می توان شد به سعی
لیک اگر بر خود نگیری مشکل آسان تر شود
دل پشیمان شد ز ترک باده پیش از بهار
چون به جوش آمد گل و بلبل پشیمان تر شود
جان پاک از غفلت دلها فتد در اضطراب
زان نفس در خواب راحت تند جولان تر شود
شوخ من جویا نماید با پری نسبت درست
جلوهٔ مستور او چندانکه پنهان تر شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۰۱ - دل مرا در پیری از قهر الهی می تپد
دل مرا در پیری از قهر الهی می تپد
تا قدم قلاب شد تن همچو ماهی می تپد
عشق زور آورد و تن خواهی نخواهی می تپد
دل ز قلاب محبت همچو ماهی می تپد
یاد حسن شعله ناک آتش افروز دلت
بی تو در چشمم سپند آسا سیاهی می تپد
نسترن زار بناگوشی به یادم آورد
در برم دل از نسیم صبح گاهی می تپد
بسکه از تیغش دم آب دگر را تشنه است
زخم بر اندام من مانند ماهی می تپد
چون دل از شوق کنارم در شب بیداد او
تا نگردیده است اشک از دیده راهی می تپد
در هوای گرم سیر عشق آسایش مجوی
موج بحر از تشنگی اینجا چو ماهی می تپد
در حریم رحمتش غیر از گنه را بار نیست
چون گنهکاران دلم بر بی گناهی می تپد
زین گنه جویا که رفتم از حریم خاطرش
چون دلم دایم زبان عذرخواهی می تپد
تا قدم قلاب شد تن همچو ماهی می تپد
عشق زور آورد و تن خواهی نخواهی می تپد
دل ز قلاب محبت همچو ماهی می تپد
یاد حسن شعله ناک آتش افروز دلت
بی تو در چشمم سپند آسا سیاهی می تپد
نسترن زار بناگوشی به یادم آورد
در برم دل از نسیم صبح گاهی می تپد
بسکه از تیغش دم آب دگر را تشنه است
زخم بر اندام من مانند ماهی می تپد
چون دل از شوق کنارم در شب بیداد او
تا نگردیده است اشک از دیده راهی می تپد
در هوای گرم سیر عشق آسایش مجوی
موج بحر از تشنگی اینجا چو ماهی می تپد
در حریم رحمتش غیر از گنه را بار نیست
چون گنهکاران دلم بر بی گناهی می تپد
زین گنه جویا که رفتم از حریم خاطرش
چون دلم دایم زبان عذرخواهی می تپد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۰۳ - دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشد
دل به زخم خنجر احسان کس بسمل نشد
صید ما منت کش جانبخشی قاتل نشد
عاشقانت را بود با درد پیوند دگر
بعد مردن وای اگر مشت گل ما دل نشد
می رسد جان در گداز تن به معراج قبول
استخوانی تا نماند از ماه نو کامل نشد
زینت تن باعث نقص هنر کی می شود
جوهر آیینه از موج صفا زایل نشد
هر قدر تخم هوس کشتیم غم آورد بار
مزرع امید ما صد شکر بی حاصل نشد
دست خالی می رود سوی وطن زین خاکدان
هر کرا برگ سفر جویا کف سایل نشد
صید ما منت کش جانبخشی قاتل نشد
عاشقانت را بود با درد پیوند دگر
بعد مردن وای اگر مشت گل ما دل نشد
می رسد جان در گداز تن به معراج قبول
استخوانی تا نماند از ماه نو کامل نشد
زینت تن باعث نقص هنر کی می شود
جوهر آیینه از موج صفا زایل نشد
هر قدر تخم هوس کشتیم غم آورد بار
مزرع امید ما صد شکر بی حاصل نشد
دست خالی می رود سوی وطن زین خاکدان
هر کرا برگ سفر جویا کف سایل نشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۰۷ - بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند
بیدلی کو واله دیدار آن طناز ماند
دیدهٔ حیران در فیضی به رویش باز ماند
بسکه وحشت کرده از طبل تپیدنهای دل
رنگ ما چون طایر تصویر در پرواز ماند
آه عالم سوز باشد در غبار خود نهان
نالهٔ مستور ما در پردهٔ آواز ماند
دست عشقم زین چمن در غنچگیها چیده است
زان زبان در پردهٔ دل سر به مهر راز ماند
از سر زلش نشد جویا دل ما وارهد
مرغ بی بال و پری در چنگل شهباز ماند
دیدهٔ حیران در فیضی به رویش باز ماند
بسکه وحشت کرده از طبل تپیدنهای دل
رنگ ما چون طایر تصویر در پرواز ماند
آه عالم سوز باشد در غبار خود نهان
نالهٔ مستور ما در پردهٔ آواز ماند
دست عشقم زین چمن در غنچگیها چیده است
زان زبان در پردهٔ دل سر به مهر راز ماند
از سر زلش نشد جویا دل ما وارهد
مرغ بی بال و پری در چنگل شهباز ماند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۱۰ - نسبتی باشد بتان هند را با پان هند
نسبتی باشد بتان هند را با پان هند
حاصلی نبود بجز خون خوردن از سبزان هند
می کنند از بس زموی سر خودآرایی بجاست
گر به درد آید سر معشوقی مردان هند
در سواد هند دست از لذت دنیا بشوی
جز جگر خواری نباشد نعمتی بر خوان هند
از فریب وعدهٔ هندی نژادان غافلی
ضعف در پیمان این قوم است چون پیمان هند
کشت امیدش در این کشور نیابد خرمی
تا نریزد آبرو از مرد چون باران هند
هر کرا باشد گزافش بیش، بهتر می خرند
هست آری خودفروشی باب در دکان هند
کی غریب کشور هندیم ما جویا که هست
مجلس نواب ابراهیم خان ایران هند
حاصلی نبود بجز خون خوردن از سبزان هند
می کنند از بس زموی سر خودآرایی بجاست
گر به درد آید سر معشوقی مردان هند
در سواد هند دست از لذت دنیا بشوی
جز جگر خواری نباشد نعمتی بر خوان هند
از فریب وعدهٔ هندی نژادان غافلی
ضعف در پیمان این قوم است چون پیمان هند
کشت امیدش در این کشور نیابد خرمی
تا نریزد آبرو از مرد چون باران هند
هر کرا باشد گزافش بیش، بهتر می خرند
هست آری خودفروشی باب در دکان هند
کی غریب کشور هندیم ما جویا که هست
مجلس نواب ابراهیم خان ایران هند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۱۴ - شعلهٔ رخسار او تا شمع بزم باده بود
شعلهٔ رخسار او تا شمع بزم باده بود
موج می پروانهٔ آتش به جان افتاده بود
پیش از آن ساعت که آمد سر و شوخش در خرام
رنگ را چون نقش پا رخسارم از کف داده بود
از کف پایت ز بس نازکتر از برگ گل است
بوسه چینی را لب هر غنچه ای آماده بود
شب که پیمودی تو بر دلها شراب جلوه را
محتسب لبریز کیفیت چو جام باده بود
دست لطفی ساقی کوثر زخاکش بربگرفت
ورنه جویا همچو نقش پا به ره افتاده بود
موج می پروانهٔ آتش به جان افتاده بود
پیش از آن ساعت که آمد سر و شوخش در خرام
رنگ را چون نقش پا رخسارم از کف داده بود
از کف پایت ز بس نازکتر از برگ گل است
بوسه چینی را لب هر غنچه ای آماده بود
شب که پیمودی تو بر دلها شراب جلوه را
محتسب لبریز کیفیت چو جام باده بود
دست لطفی ساقی کوثر زخاکش بربگرفت
ورنه جویا همچو نقش پا به ره افتاده بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - خصم چون گردید عاجز بردباری پیشه کرد
خصم چون گردید عاجز بردباری پیشه کرد
مار چون بی دست و پا شد، خاکساری پیشه کرد
همچو شمع و شعله می میرد زیکدم هجر او
در جهان با دشمن خود هر که یاری پیشه کرد
بر رخش در خواب غفلت زدخوی خجلت گلاب
آنکه از کردار زشتش شرمساری پیشه کرد
گشته باران آبروی عالم از افتادگی
شد عزیز مصر خوبی آنکه خواری پیشه کرد
تا در دلها از او جویا بود یک کوچه راه
دم به دم آنکس که همچون نای زاری پیشه کرد
مار چون بی دست و پا شد، خاکساری پیشه کرد
همچو شمع و شعله می میرد زیکدم هجر او
در جهان با دشمن خود هر که یاری پیشه کرد
بر رخش در خواب غفلت زدخوی خجلت گلاب
آنکه از کردار زشتش شرمساری پیشه کرد
گشته باران آبروی عالم از افتادگی
شد عزیز مصر خوبی آنکه خواری پیشه کرد
تا در دلها از او جویا بود یک کوچه راه
دم به دم آنکس که همچون نای زاری پیشه کرد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۱۶ - بهر دنیا بودنت غمگین زنادانی بود
بهر دنیا بودنت غمگین ز نادانی بود
خط بطلان تو چین بر لوح پیشانی بود
از گداز تن چه اندیشی اگر جان پروری
پاس تن مانند شمعت دشمن جانی بود
هر که دانشور بود، دانا نداند خویش را
دعوی دانایی مردم ز نادانی بود
از غرور توبه عاصیتر شوند اهل ریا
دامن زاهد، تر از اشک پشیمانی بود
تا گشاید لب به رنگ غنچه رسوا میشود
بر دل هر کس که جویا زخم پنهانی بود
خط بطلان تو چین بر لوح پیشانی بود
از گداز تن چه اندیشی اگر جان پروری
پاس تن مانند شمعت دشمن جانی بود
هر که دانشور بود، دانا نداند خویش را
دعوی دانایی مردم ز نادانی بود
از غرور توبه عاصیتر شوند اهل ریا
دامن زاهد، تر از اشک پشیمانی بود
تا گشاید لب به رنگ غنچه رسوا میشود
بر دل هر کس که جویا زخم پنهانی بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۱۹ - بزم عیشم یک نفس بی جلوهٔ خوبان مباد
بزم عیشم یک نفس بی جلوهٔ خوبان مباد
باده و نقلم به غیر از آن لب و دندان مباد
داغ خواری از کلف افتاده بر رخسار ماه
هیچ کس از چون خودی شرمندهٔ احسان مباد
پنجهٔ شاهین بود مژگان چو برهم می زند
صعوهٔ دل صید چنگال سیه مستان مباد
جز دلم را از گل داغ جگرسوز غمت
چاک پیراهن به رنگ لاله تا دامان مباد
استخوان تن چو شیرم از بن هر مو چکید
کس گرفتار فشار پنجهٔ مژگان مباد
باده و نقلم به غیر از آن لب و دندان مباد
داغ خواری از کلف افتاده بر رخسار ماه
هیچ کس از چون خودی شرمندهٔ احسان مباد
پنجهٔ شاهین بود مژگان چو برهم می زند
صعوهٔ دل صید چنگال سیه مستان مباد
جز دلم را از گل داغ جگرسوز غمت
چاک پیراهن به رنگ لاله تا دامان مباد
استخوان تن چو شیرم از بن هر مو چکید
کس گرفتار فشار پنجهٔ مژگان مباد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - تا نفس باشد ستون خیمهٔ تن چون حباب
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲۱ - اهل عالم جب به سوز عشق دل افسرده اند
اهل عالم جب به سوز عشق دل افسرده اند
سینه ها گویی که فانوس چراغ مرده اند
می فریبد هر قدر دور از نظر باشد سراب
گوشه گیران بازی دنیا فزون تر خورده اند
کی مراد خلق بر روی زمین حاصل شود؟
نوجوانان بسکه در خاک آرزوها برده اند
سخت ترسم شاهباز غمزه اش خالی فتد
مرغ دلها طبل وحشت از تپیدن خورده اند
نیست جویا دشمنی مانند خارا، شیشه را
دایم از وضع جهان اهل جهان آزرده اند
سینه ها گویی که فانوس چراغ مرده اند
می فریبد هر قدر دور از نظر باشد سراب
گوشه گیران بازی دنیا فزون تر خورده اند
کی مراد خلق بر روی زمین حاصل شود؟
نوجوانان بسکه در خاک آرزوها برده اند
سخت ترسم شاهباز غمزه اش خالی فتد
مرغ دلها طبل وحشت از تپیدن خورده اند
نیست جویا دشمنی مانند خارا، شیشه را
دایم از وضع جهان اهل جهان آزرده اند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲۲ - پای بر آسودگان خواب راحت می زند
پای بر آسودگان خواب راحت می زند
قامت آن شوخ پهلو بر قیامت می زند
ترسم از رخسارش آب و رنگ ریزد بر کنار
حسن سرشارش ز بس موج طراوت می زند
کام بر می دارد از کیفیت صاف طهور
هر که شبها تا سحر جام ندامت می زند
گوییا از خوبنهای دل شکستن غافل است
آنکه بر مینای ما سنگ ملامت می زند
آبرو را می کند همچون گهر گردآوری
هر که دست دل به دامان قیامت می زند
آنکه جویا مگس بر خوان کس ناخوانده رفت
بر سر از شرمندگی دست ندامت می زند
قامت آن شوخ پهلو بر قیامت می زند
ترسم از رخسارش آب و رنگ ریزد بر کنار
حسن سرشارش ز بس موج طراوت می زند
کام بر می دارد از کیفیت صاف طهور
هر که شبها تا سحر جام ندامت می زند
گوییا از خوبنهای دل شکستن غافل است
آنکه بر مینای ما سنگ ملامت می زند
آبرو را می کند همچون گهر گردآوری
هر که دست دل به دامان قیامت می زند
آنکه جویا مگس بر خوان کس ناخوانده رفت
بر سر از شرمندگی دست ندامت می زند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲۴ - آنکه چون جامی خورد آتش به بزمی در زند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲۹ - بی رخت گل در چمن آشفتگی ها می کند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳۳ - ترک دنیا باعث نیکویی حال تو شد
ترک دنیا باعث نیکویی حال تو شد
همچو موج افشاندن دستی پر و بال تو شد
ریخت گرد خط به گرد عارضت زان کز حیا
گردش رنگ آسیای دانهٔ خال تو شد
هر طرف سرو روانت در خرام آمد به ناز
چشم مردم همچو نقش پا به دنبال تو شد
خیرگی با سایه پرورد نزاکت کافری است
ای نگه آن صفحهٔ رخسار پامال تو شد
قامتش در خاک و خونم با زبان حال گفت
عاقبت کار تو شد گفتم به اقبال تو شد
عندلیب گلشن قدس است دل جویا ولی
رشتهٔ بال و پر او طول آمال تو شد
همچو موج افشاندن دستی پر و بال تو شد
ریخت گرد خط به گرد عارضت زان کز حیا
گردش رنگ آسیای دانهٔ خال تو شد
هر طرف سرو روانت در خرام آمد به ناز
چشم مردم همچو نقش پا به دنبال تو شد
خیرگی با سایه پرورد نزاکت کافری است
ای نگه آن صفحهٔ رخسار پامال تو شد
قامتش در خاک و خونم با زبان حال گفت
عاقبت کار تو شد گفتم به اقبال تو شد
عندلیب گلشن قدس است دل جویا ولی
رشتهٔ بال و پر او طول آمال تو شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳۷ - ماه من از بام قصر امروز چون سر برکشید
ماه من از بام قصر امروز چون سر برکشید
آفتاب از صبحدم سر در ته چادر کشید
می رود بیرون ز آغوشش تن از جوش صفا
همچو ماه چارده تا خویش را در برکشید
پرنیان رنگ آن رخسار از بس نازک است
چشمم از تار نگه این صفحه را مسطر کشید
در ترازوی تمیز ما بود ناقص عیار
خاک کوی یار را هر کس که با گوهر کشید
ماه نو بی منت خورشید شد بدر تمام
تا به طاق ابروی مردانه ات ساغر کشید
از ضعیفی در نمی آید به هر اندیشه ای
هر مصور کی تواند صورت لاغر کشید
همچو خورشید برین تاج سر افلاک شد
هر که او جویا به استغنا سر از افسر کشید
آفتاب از صبحدم سر در ته چادر کشید
می رود بیرون ز آغوشش تن از جوش صفا
همچو ماه چارده تا خویش را در برکشید
پرنیان رنگ آن رخسار از بس نازک است
چشمم از تار نگه این صفحه را مسطر کشید
در ترازوی تمیز ما بود ناقص عیار
خاک کوی یار را هر کس که با گوهر کشید
ماه نو بی منت خورشید شد بدر تمام
تا به طاق ابروی مردانه ات ساغر کشید
از ضعیفی در نمی آید به هر اندیشه ای
هر مصور کی تواند صورت لاغر کشید
همچو خورشید برین تاج سر افلاک شد
هر که او جویا به استغنا سر از افسر کشید
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳۸ - گر صبا با نکهت زلفش سوی هامون شود
گر صبا با نکهت زلفش سوی هامون شود
نافهٔ آهو چو داغ لاله غرق خون شود
هر که مجنون می تواند بود در فصل بهار
بوالعجب دیوانه ای باشد که افلاطون شود
نکهت گل شد پر پرواز بر روی هوا
هر که امروز آمد از خلوت برون مجنون شود
از فشارش در نهاد سنگ خون گردد شرار
حال دان زان پنجهٔ مژگان ندانم چون شود
نه همین از رفتنش پیراهن گل شد قبا
دور از او هر غنچه ای جویا دل محزون شود
نافهٔ آهو چو داغ لاله غرق خون شود
هر که مجنون می تواند بود در فصل بهار
بوالعجب دیوانه ای باشد که افلاطون شود
نکهت گل شد پر پرواز بر روی هوا
هر که امروز آمد از خلوت برون مجنون شود
از فشارش در نهاد سنگ خون گردد شرار
حال دان زان پنجهٔ مژگان ندانم چون شود
نه همین از رفتنش پیراهن گل شد قبا
دور از او هر غنچه ای جویا دل محزون شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۴۸ - خاکساری جوشن شمشیر آفت می شود
خاکساری جوشن شمشیر آفت می شود
کوتهی دیوار را حصن سلامت می شود
رفتگان را طور رفتارش برانگیزد زخاک
قامتش چون در خرام آید قیامت می شود
هر مجازی را به درگاه حقیقت مسلکی است
چون هوس برخویشتن بالد محبت می شود
رحم در دلها کن ای ساقی که از جام دگر
عارض او برق خرمن سوز طاقت می شود
هر کرا باشد قسیم نار و جنت مقتدا
راضی از دنیا و مافیها به قسمت می شود
طور رفتارش ز بس از جا درآرد سایه را
همچو سروی در پی آن قد و قامت می شود
با دل بیدار عاشق می کند ترک جفا
ترک من در هوشیاری بی مروت می شود
در تصور با تو همراهند اغیار دغا
از خیالت در حریم دیده کثرت می شود
روز تا شب گریه کن جویا که از شرم گناه
آب چون گردید دل، اشک ندامت می شود
کوتهی دیوار را حصن سلامت می شود
رفتگان را طور رفتارش برانگیزد زخاک
قامتش چون در خرام آید قیامت می شود
هر مجازی را به درگاه حقیقت مسلکی است
چون هوس برخویشتن بالد محبت می شود
رحم در دلها کن ای ساقی که از جام دگر
عارض او برق خرمن سوز طاقت می شود
هر کرا باشد قسیم نار و جنت مقتدا
راضی از دنیا و مافیها به قسمت می شود
طور رفتارش ز بس از جا درآرد سایه را
همچو سروی در پی آن قد و قامت می شود
با دل بیدار عاشق می کند ترک جفا
ترک من در هوشیاری بی مروت می شود
در تصور با تو همراهند اغیار دغا
از خیالت در حریم دیده کثرت می شود
روز تا شب گریه کن جویا که از شرم گناه
آب چون گردید دل، اشک ندامت می شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵۰ - سرو نازم چون بی گلگشت در رفتار شد
سرو نازم چون بی گلگشت در رفتار شد
چار دیوار چمن از موج گل سرشار شد
آه از غفلت که عمرم در سیه کاری گذشت
این ره از لغزیدن پا قطع چون پرگار شد
چون شرر در سنگ ابنای زمان در غفلتند
مفت هشیاری کز این خواب گران بیدار شد
بیم در آب و هوای سر زمین عشق نیست
پنجهٔ شیران در این وادی گل بی خار شد
از نسیم کوی او کآید سحر در اهتزاز
کلبه ام را غنچهٔ گل مهرهٔ دیوار شد
همچو سوهانی که ساید سختی انگاره اش
هر بلند و پست از جان سختیم هموار شد
موج گل در کوچه باغ از هر سو دیوار ریخت
در حنا امروز از گل پای هر دیوار شد
آشنای هیچکس بیگانهٔ معنی مباد
عکس طوطی در دل آیینه ام زنگار شد
هر که زر دارد ز خوبانست جویا پیش خلق
«مالک دینار» اینجا مالک دینار شد
چار دیوار چمن از موج گل سرشار شد
آه از غفلت که عمرم در سیه کاری گذشت
این ره از لغزیدن پا قطع چون پرگار شد
چون شرر در سنگ ابنای زمان در غفلتند
مفت هشیاری کز این خواب گران بیدار شد
بیم در آب و هوای سر زمین عشق نیست
پنجهٔ شیران در این وادی گل بی خار شد
از نسیم کوی او کآید سحر در اهتزاز
کلبه ام را غنچهٔ گل مهرهٔ دیوار شد
همچو سوهانی که ساید سختی انگاره اش
هر بلند و پست از جان سختیم هموار شد
موج گل در کوچه باغ از هر سو دیوار ریخت
در حنا امروز از گل پای هر دیوار شد
آشنای هیچکس بیگانهٔ معنی مباد
عکس طوطی در دل آیینه ام زنگار شد
هر که زر دارد ز خوبانست جویا پیش خلق
«مالک دینار» اینجا مالک دینار شد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۵۵۳ - آنچه از بوسی بر آن لبهای شیرین می رود
آنچه از بوسی بر آن لبهای شیرین می رود
کافرم هرگز به گلشن گر زگلچین می رود
بر دل بلبل ز بس بنشسته زین گلشن غبار
بر هوا همچون پر افتاده سنگین می رود
بسته بر خود هر طرف آیینه ها از لخت دل
نخل آهم جانب گردون به آیین می رود
بسکه از دل می رباید طاقت و صبر و قرار
شوخ می آید برم یار و به تمکین می رود
دست بر شمشیر و بی پروا و مست و کینه جو
دور باش ای فتنه کان شوخ خلابین می رود
پردهٔ گوش سخن سنجان شود اوراق گل
بسکه جویا بر زبانم شعر رنگین می رود
کافرم هرگز به گلشن گر زگلچین می رود
بر دل بلبل ز بس بنشسته زین گلشن غبار
بر هوا همچون پر افتاده سنگین می رود
بسته بر خود هر طرف آیینه ها از لخت دل
نخل آهم جانب گردون به آیین می رود
بسکه از دل می رباید طاقت و صبر و قرار
شوخ می آید برم یار و به تمکین می رود
دست بر شمشیر و بی پروا و مست و کینه جو
دور باش ای فتنه کان شوخ خلابین می رود
پردهٔ گوش سخن سنجان شود اوراق گل
بسکه جویا بر زبانم شعر رنگین می رود